انسان در سایهء معنا

ارشیا طاهری

 111

نیاز به معنا در تمام پس زمینه­ی سیر تکاملی بشر سایه افکنده است. مفهومی که پیشران تمام فعالیت­های انسان از ابتدایی­ترین نیاز­های زیستی تا کرامات و ارزش­ها است و جریان زندگی ما را به طور اثرگذاری کنترل می­کند. معنا معمولاً با “هدف” اشتباه گرفته می­شود. معنا با هدف متفاوت است. هدف آن نتیجه­ای است که از مجموعه­ای کار حاصل می­شود اما معنا علت یا محرک عواملی است که به هدف سرانجام می­شوند. وقتی به شخصی سالخورده در گذر کردن از خیابان کمک می­کنیم، هدف، گذر بدون خطر شخص از نقطه­ای به نقطه دیگر و معنای نهفته در این کار؛ نوع دوستی، پاداش یا … است. معنا در راستای کارها، و هدف، نتیجه­ی مطلوب افعال انسان است.

معنا را یک نیاز عنوان کردیم. بخشی عظیم از هویت یک انسان را نیازهای او تعریف می­کنند. بررسی این نیازها تعریفی کلّی از جوهره­ی بشر پیش رویمان می­گذارد. این نیازها اولویتها و طبقه­بندی خاصی دارند. هرم سلسله مراتب مزلو که توسط آبراهام مزلو، روانشناس آمریکایی، معرفی شده است، نیازهای انسان را از پایین به بالای یک هرم، به ترتیب اولویت به ما معرفی می­کند. اساسی­ترین و پایین­ترین طبقه این هرم متعلق به نیازهای فیزیولوژیکی انسان مثل آب، غذا، مسکن و … است که به طور عمومی شامل نیازهایی است که صرفاً برای بقا به آن­ها وابسته­ایم. سپس نیاز به امنیت و آرامش در ابعاد مختلف فردی، شغلی و … مطرح می شود و از این مرحله به بعد طبقات هرم، مفهوم انسانیت ما را تعریف می­کنند و این مفهوم ما را از سایر گونه­های حیات جدا می­کند. پس از ارضاء دو گروه از نیازهای گفته شده به سومین طبقه از هرم مزلو می رسیم. نیازهای اجتماعی، وابستگی­ها و روابط عاطفی. سرچشمه­ی نیاز به اجتماعیت در تکامل ما ریشه دارد. گذشتگانی که به صورت فردی زندگی می­کردند در پهنه­ی زمان و در رویارویی با خطرات و مشکلات از بین رفته­اند و گروه­ها شانس بیشتری برای پیروزی و بقاء داشته­اند. عوامل خارجی زیادی نیاز به عضویت در گروه­های اجتماعی را برای نیاکان ما اجباری می­کرد. بعد از ارضاء نیازهای اجتماعی نوبت به نیازهای فردی انسان می­رسد. فردیت انسان در بستر اجتماعیت او شکل می­گیرد. هویت فردی انسان بر پایه­های هویت و نقش جمعی او ساخته می­شود و با عبور از نیازهای اجتماعی نیازهای فردی در برابر ما قرار می­گیرند. نیازهایی چون محترم شمرده شدن ، عزّت نفس و به­طور کلّی خویشتنی که قصد داریم از خود (در بستر اجتماع) بسازیم، همگی عضو این طبقه از هرم هستند. نیازهای متعالی، فوقانی­ترین بخش هرم مزلو را به خود اختصاص می­دهند. پس از کسب خودآگاهی و شکل گرفتن یک خویشتن هویت­دار، نیازهایی مانند اخلاقیات، آزادی و… آخرین خانهء نیازهای نوع بشر را شامل می­شوند. پس جایگاه معنا در کدام بخش از نیازهای انسان است؟ معنا جایی در این هرم ندارد، بلکه پس­زمینه­ی غیر قابل انکار تمامی نیازهای ماست. نیاز به معنا به طور نسبی در هر مرحله از رشد هویت انسان خود را نشان می­دهد. از ابتدایی­ترین تلاش انسان برای بقا در طبیعت تا کامل­ترین گونه­ی بشری، این نیاز را در خود حس می­کنند. معنا مانند نیرویی است که انسان را به جلو سوق می­دهد و سرچشمه­ی سوألات بسیاری است که بشر همیشه به دنبال پاسخی برای آن­ها بوده است. معنا و هدف زندگی چه چیزهایی هستند؟ چرا ما وجود داریم؟ پایان ما کجاست؟ به چه دلیل زندگی می­کنیم؟ پاسخ تمامی این سوألات و چرایی تمام افعال انسان در نگرش ما به مسأله معنا نهفته است. تلاش برای پاسخ به سوألاتی در باب معنا آنقدر ریشه­دار و گسترده است که از فیلسوفان یونان باستان تا ادیان گوناگون و نظریه پردازان مدرن را شامل می­شود.

معنا را از هدف جدا کردیم و آن را از منظر نیاز معرفی کردیم، اما همچنان چیستی آن بر ما معلوم نیست. معنا مفهومی انتزاعی، نسبی و وسیع است. برای تعریف روشن تر آن باید از مفاهیم مقابلش استفاده کنیم و بی­معنایی و تمام حالاتی را که از نبود معنا سرچشمه می­گیرند، بررسی کنیم. معنا ارتباط مستقیمی با استفاده­ی مفید و هدفمند انسان از جهان دارد. ارزش­های مفید انسانی مثل تولید، خلق کردن و مدیریت همگی در بستر معنا به پیش می­روند. همه­ی این ارزش­ها اگر به هدفی ختم نشوند ناموفق و غیر مفید و اگر بی­هیچ مفهومی در حال انجام باشند عبث خواهند بود.

در نبود معنا انسان دچار ملال می شود. در جدی ترین نوع آن، یعنی ملال وجودی، با نوعی سستی از نظر روحی روبه­رو هستیم. شکلی از دل­مردگی و سرگشتگی در اینجا مطرح است که وابسته به یک موقعیت خاص نیست، بلکه در متن زندگی جاری است. مثلاً شرایطی را تصور کنید که هشت ساعت به خاطر تاخیر هواپیمایتان منتظر بوده­اید و حتی هواپیمایی هم در کار نیست. این بی­معنایی باعث ایجاد مرگی درون زندگی انسان می­شود. فقدان معنا، هدف را می­کُشد و در نبود هدف، انسان اسیر افسردگی و گونه­هایی از اختلالات روحی و ذهنی می­شود که همگی مراحل بالاتری از کمبود معنا در زندگی هستند. وقتی سرانجامی نباشد همه­ی طول عمر انسان باطل به نظر می­آید. بشر تا به حال راه­های زیادی را امتحان کرده است تا به مفهومی استوار برای معنا دست پیدا کند. لذت­ها و سرخوشی­های مادی کمکی به انسان نکردند. پس از مدتی بی مرزی، خود مادیات عامل تقویت مشکل شدند و سرپوشی موقت بر دلمردگی و بی­هدفی انسان بودند. لذت­جویی افراطی به جز فرار از سوأل چیز دیگری نبود. بشر تلاش کرد تا با تازگی، توهم معنا را برای خود به وجود بیاورد اما باز هم بی­معنایی به شکلی گریزناپذیر به سراغ او آمد. آخرین مدل آیفون یا ماشین دلخواه خیلی زود از یک نیاز خیالی و جذاب به وسیله­ای دست­یافتنی و خسته­کننده تبدیل شد. هر چه قدر زندگی راحت­تر گشت و انسان هرم نیازهایش را بدون پاسخ اساسی به معنا طی کرد؛ به سبب از دست رفتن معنا در مشاغل و روابط، ملال و پوچی بیشتر حس شد. در گذشته کار کردن بدون ایجاد ارتباط روحی با آن شغل غیر ممکن بود. با پدید آمدن شغل های تخصصی­تر، کار کردن عمدتاً به امری بی­روح و فعالیتی بدون ارتباط عاطفی مؤثر تبدیل شده است. شغل سنتی یک دامدار را با یک کارمند بانک از نظر تعهّد روحی و عاطفی بررسی کنید. هرچه انسان بیشتر پیشرفت می­کند و با تکنولوژی، بهداشت و سایر علوم به نامیرایی و جاودانگی نزدیک­تر می شود، انتخاب­ها و گزینه­هایش در عرصه­ی زندگی بیشتر می­شوند. تمامی انتخاب­های خود را در مورد هر یک از نیازهای انسانی در نظر بگیرید و آن را با گستره­ی ناچیز انتخاب های انسان در دوران گذشته مقایسه کنید. امروز نیازهای ما در طیف بیشماری از گزینه­ها قابل ارضاء هستند و دیگر محدود به نوعی خوراک خاص یا صرفاً نوعی مصالح خاص برای ساخت مسکن نیستیم. افزونی این اختیار در انتخاب دلیلی بر سرگشتگی انسان و ملال انگیزی زندگی اوست. این موارد برای اثبات معنادار بودن زندگی انسان گذشته نیست، بلکه نشان می­دهند در عصر حاضر، معنا نیازمند توجهی ویژه­تر است.

وقتی انسان به معنای نهفته در زندگی و به دنبال آن به سرانجام دنیا، وجود و خودش شک کرد، همه چیز رو به پوچی گرایید. قدرت رسیدن به پتانسیل­های بشری از او گرفته شد و حتی تلاش برای بقا نیز زیر سوأل رفت. چراکه اگر به “چیستی” معنا پاسخی درخور داده نشود، تمام افعال بشر زیر “چرایی” دفن خواهند شد. این موضوع حتی پایه­ای ترین نیازهای ما را هم امان نمی­دهد. انسان اندیشید اصلاً چرا باید برای بقا تلاش کرد؟ نتیجه­ی سلطه­ی این ناامیدی بر انسان، هدف قرار گرفته شدن اخلاقیات و از دست رفتن معنای مطلق اعمال خوب و بد است. مکاتب مطرح کننده تناسخ و مکاتب دینی و آن آرمان­شهری که معمولاً به عنوان سرانجام انسان ارائه می­دهند نیز در امان نماندند. آکدیا عبارتی است که گاها به سستی، ناامیدی و ملال مبلغان دینی، کاهنان و… اشاره می­کند. به این سستی در تفاسیر مختلفی به عنوان گناه تنبلی (مجموعه هفت­گانه گناهان اصلی مسیحیت) اشاره شده است، اما با این وجود همچنان انسان را از آن گریزی نبوده و نیست. در تفکرات مدرن­تر، نیهیلیسم تلاش کرد با حذف خدا، معنا را در اختیار انسان قرار دهد ولی انسان نتوانست از عهده آن بر آید. انسان نتوانست در نقش خدا بر انسان خدایی کند و به او معنا ببخشد. چراکه انسان متناهی و محدود است و توسط زمان احاطه شده است. زمان نامحدود، لایتناهی و از همه مهم­تر برای درک ما بی­محتواست. به طور کلی راه­های مطرح شده و پاسخ­های ارائه شده آنقدر کامل نبودند که جای بحثی باقی نگذارند. هیچ­کس نتوانست نسخه­ای همگانی پیش روی بشر بگذارد تا همه از آن استفاده کنند.

آیا معنا عملاً قابل دسترسی است؟ اگر هست، چگونه باید آن را جستجو کرد؟ نخست باید بپذیریم هیچ پاسخ عمومی و مشترکی برای این سوأل وجود ندارد و مسئله­ای است که شخص به شخص را متفاوت از هم درگیر می­کند. نوع نگاه و زاویه­دید ما به این موضوع امری تعیین کننده است. می­دانیم تمام سوألات مطرح شده در این نوشته مربوط به دانش فلسفه­اند. دانشی که عمده افراد فکر می­کنند وظیفه­ی پاسخ به سوألات انسان در مورد هستی، کیهان و وجود را بر عهده دارد. این اشتباهی بزرگ است. ابتدا باید بدانیم تمام نظریه­ها، مکاتب و اندیشه­های فلسفی در حیطهء هدف و معنا، صرفاً ابزارهایی هستند تا به ما کمک کنند “معنایمان” از زندگی را شکل دهیم. اینجا دیگر معنا کلمه­ای کلی نیست و با شناسه مالکیت همراه است. یعنی به شخصی الصاق شده است و صاحب دارد.

در جستجوی معنا با دو سوأل اساسی و راهگشا روبه­رو هستیم. آیا معنا مفهومی است که باید آن را در پس پدیده­های مختلف، با نگرش عمیق جُست و پیدا کرد؟ یا باید آن را از نو آفرید؟ اگر شروع و پایان انسان را با همه­ی تئوری­های متنوعی که در موردش مطرح شده است کنار بگذاریم، با وجود انسان و هویت او روبه­رو هستیم. انسان دارای وجودی خاص و بی­مانند است و باید جستجوی معنا را در میانه­ی این وجود و هویتی که از انسان شکل می­گیرد بگسترانیم. معنا نمی­تواند مفهومی عمومی باشد بلکه باید امری نسبی تلقی شود تا بتواند به تمام گونه­های متفاوت هویت بشری پاسخ دهد. معنا باید دستور کاری باشد تا پس از طی مسیری خاص که منجر به شکل گیری یک انسان می­شود، یعنی از وجود او تا هویت یافتنش، خود را نشان دهد. آنچه منجر به ابداع معنا برای انسان می­شود، شامل اجتماع سرنخ­ها، ابزار و اندیشه­هایی است که برای هر شخص با دیگری متفاوت است. تفاوت صرفاً درباره مفهوم معنا در هر فرد واحد نیست، بلکه باید بپذیریم راه دستیابی به آن نیز برای هرکس با دیگری فرق دارد. اگر بپذیریم که مفهمومی تحت عنوان معنا وجود دارد، باید آن را به طور شخصی سازی شده و با پیروی از کلّیت هدف برای خود از نو بسازیم. باید معنا را آفرید، مرتباً بازیابی و برای ثبیت آن تلاش کرد.

You may also like...