به سوی فلسفه‌ای برای تکنولوژی

هانس یوناس

این مقاله ترجمه ای است از:

Jonas, Hans, 1979, “Toward a Philosophy of Technology”, reprinted in Scharff Robert and Dusek, Val (eds.), Philosophy of Technology: The Technological Condition, Blackwell Publishing 2003, pp. 191-204
ترجمه: یاسر خوشنویس
آیا تکنولوژی جنبه‌های فلسفی دارد؟ البته؛ همچنانکه همه چیزهای مهم در تلاش‌ها و سرنوشت بشر چنین جنبه‌هایی دارند. تکنولوژی مدرن تقریباً با هر چیزی که برای وجود انسان حیاتی باشد، مادی، ذهنی و معنوی سروکار دارد. چه جنبه‌ای از بشریت در واقع در این ماجرا درگیر نشده است؟ شیوۀ زندگی انسان و نگاهش به چیزها، تعاملش با جهان و با همنوعانش، قدرت و نحوه‌های عملش، وضعیت‌ها و تغییرات جامعه، اهداف و اشکال سیاست (که رفاه و به همان اندازه جنگ و ستیز را در بر می‌گیرد)، احساس و کیفیت زندگی و حتی سرنوشت انسان و محیط زیستش: همچنانکه اقدام تکنولوژیک از حیث اندازه و عمق بسط می‌یابد، همۀ اینها را درگیر می‌کند. این برشماریِ صرف نشان‌دهندۀ مجموعۀ شگفت‌انگیزی از مضامین بالقوه فلسفی است.در بیانی بی‌پرده، اگر فلسفۀ علم، زبان، تاریخ و هنر وجود دارد؛ اگر فلسفۀ اجتماعی، سیاسی و اخلاقی، و فلسفۀ فکر و عمل، عقل و احساس، تصمیم و ارزش – یعنی همه وجوه فلسفه‌ای جامع دربارۀ انسان – وجود دارد، چگونه ممکن است فلسفه‌ای برای تکنولوژی – یعنی واقعیت کانونی زندگی مدرن – وجود نداشته باشد؟ و چنین فلسفه‌ای چنان گسترده خواهد بود که می‌تواند بخش‌هایی از تمامی دیگر شاخه‌های فلسفه را در خود جای دهد. این ادعا تقریباً بدیهی است، اما در عین حال، چنان گسترده است که چالشی که پیش می‌نهد، ذهن را شگفت‌زده می‌کند. لازمۀ صرفه‌جویی و اعتدال آن است که برای شروع، روشن‌ترین جنبه‌هایی را که توجه فلسفی را به خود جلب می‌کنند، انتخاب کنیم.تمایزی قدیمی اما مفید میان «صورت» و «ماده» به ما اجازه می‌دهد تا میان دو مضمون اصلی تمایز قائل شویم: (۱) پویایی صوری تکنولوژی به عنوان امری جمعی و پیوسته که طبق «قوانین حرکت» خود پیش می‌رود و (۲) محتوای واقعی تکنولوژی بر حسب چیزهایی که برای کاربرد انسانی فراهم می‌آورد، قدرت‌هایی که به همراه دارد، اهداف بدیعی که پیش رو قرار می‌دهد یا دیکته می‌کند و شیوه‌های تغییریافته‌ای برای عمل انسانی که این اهداف از طریق آنها متحقق می‌شوند.

مضمون اول تکنولوژی را به عنوان یک جنبش کلی انتزاعی در نظر می‌گیرد، در حالی که مضمون دوم متوجه کاربردهای انضمامی تکنولوژی و تأثیرات آن بر جهان‌مان و زندگی‌هایمان است. رویکرد صوری سعی می‌کند «ویژگی‌های فرایندی» فراگیری را درک کند که تکنولوژی مدرن خود را با اتکاء به آنها – البته، از طریق عاملیت ما – به سوی امور بدیعی موفق‌تر و برتر از گذشته پیش می‌راند. رویکرد مادی به گونه‌های این امور بدیع و دسته‌بندی آنها توجه دارد و سعی می‌کند دریابد که جهانی که به این امور مزین شده، چگونه به نظر می‌رسد. مضمون فراگیر سوم جنبۀ اخلاقی تکنولوژی به عنوان باری بر دوش مسئولیت انسانی است، خصوصاً در مورد اثرات بلندمدت تکنولوژی بر شرایط جهانی انسان و محیط زیست. به این موضوع که اشتغال ذهنی اصلی من در سال‌های گذشته بوده است، تنها اشاره‌ای گذرا خواهم کرد.

۱. پویایی صوری تکنولوژی
ابتدا چند ملاحظه دربارۀ صورت تکنولوژی به عنوان یک جنبش کلی انتزاعی. به مشخصه‌های تکنولوژی مدرن توجه داریم و بنابراین، ابتدا می‌پرسیم که چه چیزی این تکنولوژی را به نحوی صوری از تمامی تکنولوژی‌های پیشین متمایز می‌کند. یک تمایز عمده این است که تکنولوژی مدرن نوعی اقدام و فرایند است، در حالی که تکنولوژی‌های پیشین نوعی دارایی و حالت بودند. اگر تکنولوژی را به نحوی تقریبی به صورت کاربرد ابزارهای مصنوعی به منظور کارهای زندگی به همراه ابداع اولیه، اصلاحات و افزوده‌های گاه و بی‌گاه آنها توصیف کنیم، چنین توصیف ساکنی در مورد بیشتر تکنولوژی‌ها در طول زندگی نوع بشر (که با آن هم‌سن‌اند) کار می‌کند، اما در مورد تکنولوژی مدرن کارایی ندارد. در بیانی کلی، فهرست ابزارها و رویه‌هایی که در گذشته به کار گرفته می‌شد، تقریباً ثابت بود و به تعادلی پایدار میان اهداف و وسایل که به نحوی دوطرفه تعدیل می‌شد، گرایش داشت. هنگامی که چنین تعادلی شکل می‌گرفت، برای دوره‌هایی طولانی نشان‌دهندۀ نقطۀ بهینۀ شایستگی‌های تکنیکی بود و این نقطۀ بهینه به چالش کشیده نمی‌شد.

یقیناً انقلاب‌هایی روی می‌داد، اما این انقلاب‌های بیشتر تصادفی بودند تا ناشی از طراحی قبلی. انقلاب کشاورزی، انقلاب فلزگری که موجب انتقال از عصر نوسنگی به عصر آهن شد، ظهور شهرها و تحولاتی از این دست اتفاق افتادند نه اینکه به نحوی آگاهانه خلق شوند. حرکت آنها بسیار کند بود و تنها در مقیاس زمانیِ پس‌نگریِ تاریخی است که «انقلاب» به نظر می‌رسند (با این معنای ضمنی گمراه کننده که انسان‌های همعصرشان نیز آنها را نوعی انقلاب تلقی می‌کردند). حتی در مواردی که تغییرات ناگهانی بودند، مانند پدید آمدن ارابه‌های جنگی که در واقع، انقلابی شدید و کوتاه‌مدت بود، ابداعات از فنون نظامی جوامع پیشرفته نشأت نگرفتند، بلکه خاستگاه تحولات، بیرونی و مردمان کمتر متمدن آسیای مرکزی بودند. دیگر خط‌شکنی‌های تکنولوژیک مانند رنگرزی فینیقی‌ها، «آتش سبز» بیزانسی‌ها، ظروف و ابریشم چینی و فولاد دمشقی به جای آنکه در عالم تکنولوژیک زمان خود گسترش یابند، در انحصار جوامع مبدع خود باقی می‌ماندند و غیورانه از آنها حفاظت می‌شد. استعدادهای تکنولوژیکِ مهمِ ابداعات دیگری مانند بازیچه‌های آبی و بخاری اسکندرانی یا قطب‌نما و باورت چینی نیز نادیده گرفته شدند.

در مجموع (و بدون در نظر گرفتن تحولاتی نادر)، تمدن‌های بزرگ دورۀ کلاسیک به نقطۀ اشباع تکنولوژیکِ نسبتاً اولیه‌ای رسیده بودند – یعنی همان «نقطۀ بهینۀ» تعادل میان ابزارها از یک سو و نیازها و اهداف شناخته شده از سوی دیگر – و دلیل چندانی برای پیشتر رفتن نداشتند. پس از آن، رسوم حکمرانی مطلق خود را آغاز کردند. از سفالگری تا معماری‌های تاریخی، از تولید غذا گرفته تا کشتی‌سازی، از نساجی گرفته تا جنگ‌افزارها و از اندازه‌گیری زمان گرفته تا مکان‌یابی ستارگان، ابزارها، تکنیک‌ها و اهداف در دوره‌هایی طولانی ماهیتاً ثابت باقی ماندند و اصلاحات پراکنده و برنامه‌ریزی نشده بودند. بدین ترتیب، اگر اساساً پیشرفتی روی می‌داد، ارتقاءهایی جزئی و نامحسوس به سوی سطحی برتر در کل جهان بودند که هنوز هم تحسین ما را بر می‌انگیزند و از نظر تاریخی، احتمال اینکه چنین پیشرفت‌هایی دچار عقب‌گرد شوند، بیشتر از آن بود که پیشرفت‌های بیشتر جایگزین آنها گردد. عقب‌گرد پدیده‌ای است که دست کم بیشتر به آن اشاره شده است و مقلدان آثار ادبی که (در دورۀ افول روم باستان) تصویری نوستالژیک از گذشته داشتند، آن را تقبیح کرده‌اند. مهم‌تر آنکه حتی در بهترین و قدرتمندترین دوره‌ها، کسی ایدۀ پیشرفت مداوم فنون در آینده را مطرح نکرده است. و مهم‌تر از همه، هرگز روشی حاصل از تأمل برای رسیدن به پیشرفت، چیزی شبیه به «تحقیقات»، اراده برای از سر گذراندن مخاطرات ناشی از آزمودن مسیرهای تثبیت نشده، تبادل گستردۀ اطلاعات دربارۀ تجربیاتِ انجام گرفته و مواردی از این دست وجود نداشت. آثار ناچیزی از نوعی «علم طبیعی» به عنوان مجموعه‌ای در حال گسترش از نظریات برای راهبری فعالیت‌های نیمه‌نظری و پیشاعملی و همچنین نهادسازی‌های اجتماعی در این حوزه دیده می‌شود. به نظر می‌رسد که «فنون» هم از حیث رویه‌های مرسوم و هم از حیث مجموعۀ ابزارها به اهدافی که قرار بود محقق کنند، دست یافته بودند و به اندازۀ غایات‌شان ثابت و بی‌تغییر بودند.

خصوصیات تکنولوژی مدرن
دقیقاً عکس این تصویر در مورد تکنولوژی مدرن صدق می‌کند و اولین جنبۀ فلسفی آن نیز همین است. اجازه دهید بحث را با چند خصوصیت بارز آغاز کنیم:

(۱) هر گام جدیدی در هر جهتی در هر حوزۀ تکنولوژیک تمایلی ندارد که در راستای رسیدن به نقطۀ تعادل یا اشباعی در فرایند تطبیق دادن ابزارها با اهداف عمل کند (و چنین قصدی هم از برداشتن آن گام در میان نیست)، بلکه برعکس، تمایل دارد در صورت موفقیت گام‌های بیشتری را در تمامی جهات پدید آورد و موجب سیال شدن خود اهداف گردد. «تمایل دارد» در هر گام عمده یا مهمی به نوعی «موظف استِ» الزام‌آور تبدیل می‌شود (و این نکته تقریباً معیار تکنولوژی مدرن است)؛ و مبدعان خود همواره ورای دستاوردهای بلافصل‌شان، انتظار دارند که فعالیت نوآورانه‌شان در آینده مداوماً تکرار شود.

(۲) هر ابداع تکنولوژیک و همین طور، هر کشف نظری در علوم مطمئناً به سرعت در جامعۀ تکنولوژیک جهانی انتشار می‌یابد. این انتشار به دو شکل معرفت و اتخاذ عملی است، مورد اول (و سرعت آن) را ارتباطات متقابل جهانی تضمین می‌کند که خود بخشی از مجموعۀ پیچیدۀ تکنولوژیک است و مورد دوم را فشار رقابت تحمیل می‌کند.

(۳) رابطۀ وسایل با اهداف یک‌طرفه نیست، بلکه دوری است. تکنولوژی‌های جدیدی که اهداف آشنای قدیمی الهام‌بخش شکل‌گیری‌شان بوده‌اند، ممکن است این اهداف را به نحوی بهتر برآورده کنند. اما به همین اندازه، تکنولوژی‌های جدید ممکن است اهداف جدیدی را که پیشتر هرگز تصور نشده‌اند، القاء کنند، بیافرینند یا حتی تحمیل کنند و این امر به نحوی روزافزون در حال مرسوم شدن است؛ تکنولوژی‌های جدید این کار را تنها با نشان دادن امکان‌پذیری دستیابی به این اهداف انجام می‌دهند. (چه کسی آرزو کرده بود که ارکستر فیلارمونیک را به اتاق نشیمنش بیاورد، یا عمل جراحی قلب باز کند یا جنگلی در ویتنام را با ریختن مواد شیمیایی به کمک بالگرد از بین ببرد؟ یا قهوه‌اش را در یک لیوان پلاستیکی یک بار مصرف بنوشد؟ یا از طریق تلقیح مصنوعی و رحم میزبان بچه‌دار شود؟ یا نمونه‌های شبیه‌سازی شدۀ خودش و دیگران را ببیند که در اطرافش قدم می‌زنند؟) بدین ترتیب، تکنولوژی اهداف تمایلات انسانی را که اهداف خود تکنولوژی را نیز در بر می‌گیرند، گسترش می‌دهد. نکتۀ اخیر به دیالکتیک یا دوری بودن موضوع اشاره دارد: اهدافی که ابداعات تکنولوژیک ابتدا آنها را به نحوی ضمنی و رایگان (و شاید اتفاقی) ایجاد کرده‌اند، هنگامی که در فهرست نیازهای اجتماعی-اقتصادی جای می‌گیرند، به ضروریات زندگی تبدیل می‌شوند و کامل کردن وسایلی برای برآورده کردن‌شان به وظیفه‌ای برای تکنولوژی بدل می‌گردد.

(۴) بنابراین، پیشرفت تنها حاشیه‌ای ایدئولوژیک بر تکنولوژی و به هیچ وجه، گزینه‌ای صرف که تکنولوژی پیش نهاده باشد، نیست، بلکه پیشرانی درونی است که هنگامی که با جامعه تعامل دارد، خواهی نخواهی به صورت یک دستگاه خودکار صوری طبق شیوۀ کار خاص خودش عمل می‌کند. «پیشرفت» در اینجا یک اصطلاح ارزشی نیست، بلکه کاملاً توصیفی است. ممکن است از این واقعیت منزجر باشیم و ثمرات آن را تحقیر کنیم، با این حال باید همراستا با آن حرکت کنیم، چرا که این نیروی عظیم – جز در صورت فرمان توفقی از جانب کل قدرت سیاسی یا اعتصاب عمومی پایدار مشتریان، یا فروپاشی درونی جوامع یا تخریب شدنش در اثر کارهای خودش (که متأسفانه احتمال مورد آخر از همه کمتر است) – به نحوی بی‌قرار به حرکت خود ادامه خواهد داد و با برآمدن از عهدۀ چالش‌ها و دام‌های زمانۀ کنونی، اخلاف جهش‌یافتۀ خود را در همه جا خواهد پراکند. اما در حالی که «پیشرفت» یک اصطلاح ارزشی نیست، یک اصطلاح بی‌طرف هم نیست که بتوانیم به راحتی واژۀ «تغییر» را جایگزین آن کنیم. چراکه به واسطۀ ماهیت موضوع یا قانون دنباله‌ها، مرحلۀ بعدی تکنولوژی همواره از مرحلۀ پیشین برتر است. بدین ترتیب، در اینجا با موردی مواجهیم که مخالف قانون انتروپی عمل می‌کند و در آن، حرکت درونی سیستم در صورتی که به حال خود گذارده شود و امر دیگری در آن مداخله نکند، به وضعیتی «برتر» و نه «پست‌تر» از سیستم منجر می‌شود (تکامل طبیعی مورد دیگری از این دست است). اگر ناپلئون زمانی گفت که «سیاست سرنوشت [ما] است»، اکنون می‌توانیم بگوییم: «تکنولوژی سرنوشت [ما] است.»

این نکات در مسیر تشریح جملۀ آغازین پیشگفته است که تکنولوژی مدرن بر خلاف تکنولوژی سنتی، یک اقدام است نه یک مالکیت، یک فرایند است نه یک حالت و یک پیشران پویاست نه مجموعه‌ای از ابزارها و مهارت‌ها. نکات اخیر نشان می‌دهند که این پدیدۀ بی‌قرار دارای «قوانین حرکت» خاصی است. اجازه دهید یادآوری کنم که آنچه توصیف کرده‌ایم، خصوصیاتی صوری بودند که در عین حال چیز زیادی دربارۀ محتوای اقدام مورد بحث نمی‌گویند. دو پرسش را دربارۀ این تصویر توصیفی مطرح می‌کنیم: چرا اوضاع از این قرار است، به عبارت دیگر، علت بی‌قراری تکنولوژی مدرن چیست؟ ماهیت این پیشران چیست؟ و دیگر اینکه نتیجۀ فلسفی واقعیاتی که بدین ترتیب تبیین شده‌اند، چیست؟

ماهیت تکنولوژی بی‌قرار
همچنانکه در مورد چنین پدیدۀ پیچیده‌ای انتظار داریم، نیروهای محرک متعددند و برخی اشارات علّی از پیش در تبیین توصیفی ما وجود دارند. به فشار رقابت – برای سود و همچنین، برای قدرت، امنیت، و مانند آنها – به عنوان یکی از محرک‌های دائمی اکتساب پیشرفت‌های تکنیکی در سطح جهان اشاره کردیم. این رقابت مستقل از مددرسانی‌ها و حتی هدفگذاری‌های خارجی، به همان اندازه بر شکل‌گیری این پیشرفت‌ها، یعنی بر خود فرایند ابداع نیز تأثیرگذار است: منافع محتمل به هر دو جنبه مرتبط‌اند. جنگ یا تهدید وقوع جنگ نشان داده که عاملی بسیار قوی است.

عامل‌های انسانی عادی نیز اگرچه کمتر چشم‌گیرند، اما به همان اندازه مؤثرند. اصل مشترک آنها این است که «سر خود را بیرون از آب نگاه دار» (امری که با توجه به وفور بسیار بیشتری که اکنون در مقایسه با اعصار گذشته که مردم در آنها با خوشنودی زندگی می‌کردند، وجود دارد، قدری تناقض‌آمیز است). از جمله فشارهای دیگر غیر از فشار رقابت، باید به فشار رشد جمعیت و از بین رفتن قریب‌الوقوع منابع طبیعی اشاره کنیم. از آنجا که هر دو پدیده خود محصولات فرعی تکنولوژی هستند (مورد اول ناشی از پیشرفت‌های پزشکی و مورد دوم محصول حرص و ولع صنایع است)، مثال خوبی را از واقعیتی عمومی‌تر فراهم می‌آورند: تکنولوژی خود تا حد زیادی موجب پدید آمدن مسائلی جدید می‌گردد و سپس، فراخوانده می‌شود تا با جهشی رو به جلو بر آنها غلبه کند. (انقلاب سبز و توسعۀ مواد مصنوعیِ جایگزین یا منابع انرژیِ جایگزین ذیل این موضوع قرار می‌گیرند.) بدین ترتیب، این فشارهای مقاومت‌ناپذیر در راستای پیشرفت حتی در بر تکنولوژی‌ها در محیطی غیررقابتی، مثلاً سوسیالیستی، نیز تأثیرگذار هستند.

نیروی محرکی که خودمختارتر و خودانگیخته‌تر از فشارهای تقریباً مکانیکی مذکور با دستور «شنا کن یا غرق شو» است، کشش تصویری شبه‌آرمانشهری از زندگی‌ای هرچه بهتر از پیش است که ممکن است به نحوی عوامانه یا به نحوی اشرافی تصور شده باشد؛ وضعیتی که هنگامی تحقق خواهد یافت که تکنولوژی ظرفیت بی‌انتهای خود را برای فراهم آوردن شرایط چنین زندگی‌ای اثبات کرده باشد: امکانی به تصور آمده که دهان‌ها را آب می‌اندازد («رؤیای آمریکایی»، «انقلاب انتظارات روزافزون»). ارزیابی این عاملِ کمتر ملموس دشوارتر است، اما نمی‌توان نقش‌آفرینی آن را انکار کرد. اینکه سوداگران رؤیاها در مجموعۀ صنعتی-سوداگری پیچیده‌ای، عامدانه این رؤیا را پرورش می‌دهند و دستکاری می‌کنند، امر دیگری است که خودانگیخته بودن این رؤیا را تا حدی لکه‌دار می‌کنند و همچنین، از کیفیت آن می‌کاهد. همچنین، این نکته قابل بحث است که تصویر مذکور تا چد اندازه امری پسینی و تا چه اندازه پیشینی است، بدین معنی که آیا شاهکارهای خیره کنندۀ پیشرفت تکنولوژیک آن را القاء کرده‌اند و از این رو، بیشتر پاسخی به این پیشرفت است تا آنکه محرک آن باشد یا خیر.

در پی بررسی کورمال کورمال این حوزه‌های مبهم از انگیزه‌ها، ممکن است برای رسیدن به تبیینی دربارۀ پویایی تکنولوژی به دام راز اشپنگلری «روح فاوستیِ» فرهنگ غربی که این فرهنگ را به نحوی غیرعقلانی به سوی بدیع بودنی بی‌انتها و امکان‌هایی هنوز ناشناخته که به صرف خودشان پی گرفته می‌شوند، پیش می‌راند؛ یا به دام تعمق هایدگری دربارۀ اراده‌ای شوم و متافیزیکی برای تسلط بی‌کران بر جهان که آن هم به همان اندازه مختص به ذهن غربی است، بیفتیم: شهودهایی گمان‌پردازانه که البته همنوایی ما را بر می‌انگیزند، اما نمی‌توان آنها را اثبات یا رد کرد.

با بررسی دوباره، ممکن است همچنین به واقعیاتی بسیار هشیارانه و کارکردی دربارۀ خود صنعتی‌گرایی، دربارۀ تولید و توزیع، بیشینه کردن بروندادها، جنبه‌های مدیریتی و کارگری توجه کنیم که فارغ از فشار رقابت، انگیزه‌هایی را برای پیشرفت تکنیکی فراهم می‌آورند. ملاحظات مشابهی در مورد لزوم وجود قواعد یا کنترل در دولت‌های بزرگ و پرجمعیت زمانۀ ما صدق می‌کنند، ابراندام‌واره‌های غول‌پیکر سرزمینی‌ای که برای انسجام خود به تکنولوژی‌های پیشرفته (مانند تکنولوژی اطلاعات، ارتباطات، حمل و نقل و نیازی به گفتن نیست که به تکنولوژی نظامی) وابسته‌اند و بنابراین، منافع‌شان در گرو ارتقاء این تکنولوژی‌هاست: هر چه بیشتر اینگونه باشد، این دولت‌ها متمرکزترند. این امر هم در مورد سیستم‌های سوسیالیستی و هم در مورد جوامع مبتنی بر بازار آزاد به یک اندازه صادق است. آیا می‌توانیم چنین نتیجه بگیریم که حتی یک دولت جهانی کمونیستی که هم از رقبای خارجی و هم از رقابت مبتنی بر بازار آزاد داخلی رها باشد، باز هم ناگزیر است که تکنولوژی را با هدف کنترل در مقیاس بزرگ خود پیش براند؟ در هر حال، مارکسیسم تعهد ذاتی خود را به پیشرفت تکنولوژیک ورای ضروریات موجود دارد. اما حتی با نادیده گرفتن پویایی‌های این مثال‌های فرضی، یکپارچه‌ترین جهان قابل تصور نیز به نحوی در معرض فشارهایی غیررقابتی و طبیعی مانند رشد جمعیت و کاهش یافتن منابع که صنعتی‌گرایی را دچار مشکل می‌کنند، قرار دارد. بدین ترتیب، به نظر می‌رسد که عنصر مقاومت‌ناپذیر پیشرفت تکنولوژیک ممکن است به زمینۀ پرورش دهندۀ اولیۀ خود یعنی نظام سرمایه‌داری محدود نباشد. شاید احتمال دست یافتن به نوعی پایداری نهایی در نظامی سوسیالیستی بالاتر به نظر رسد، به این شرط که این نظام جهانی و احتمالاً علاوه بر آن، تمامیت‌خواه باشد. اما تکثر – که شکرگزار آن هستیم – تداوم پیشرفت مقاومت‌ناپذیر را تضمین می‌کند.

می‌توانیم در باز کردن کلاف علّی پیشتر رویم و مطمئین باشیم که مسیرهای بسیار بیشتری را خواهیم یافت. اما هیچ یک از آنها با وجود تبیین‌هایی که فراهم می‌آورند، به قلب مسئله نمی‌رسند. چراکه همۀ آنها دارای مقدمۀ مشترکی هستند که بدون آن نمی‌توانند برای مدتی طولانی تأثیرگذار باشند: می‌توان پیشرفتی بی‌انتها داشت به این دلیل که همواره چیز جدید و بهتری برای کشف کردن وجود دارد.

مفروض بودن این شرط عینی که به هیچ وجه روشن نیست، همچنین اعتقاد عملی اجراکنندگان نمایشنامۀ تکنولوژیک است. اما در صورتی که این اعتقاد درست نباشد، بیشتر از رؤیای کیمیاگران به ما کمک نخواهد کرد. اما بر خلاف این رؤیا، گزارش‌های تأثیرگذاری از موفقیت‌های گذشته از اعتقاد مذکور پشتیبانی می‌کنند و این امر از نظر بسیاری دلیلی کافی برای باور به شمار می‌رود. (شاید حتی باور داشتن یا نداشتن به این اعتقاد اهمیت زیادی نداشته باشند.) اما آنچه این اعتقاد را به چیزی بیش از باوری عمیق تبدیل می‌کند، دیدگاهی پایه‌ای، تثبیت شده و نظری دربارۀ ماهیت چیزها و شناخت بشر است که طبق آن، امور مذکور حدی برای بدیع بودن اکتشافات و اختراعات ایجاد نمی‌کنند و به خودی خود در هر نقطه‌ای درب دیگری را برای پرداختن به آنچه شناخته نشده و انجام نشده می‌گشایند. بدین ترتیب، اعتقادی که در پی می‌آید، این است که تکنولوژی‌ای که درخور ماهیت و معرفت به این قوۀ بی‌انتها باشد، تبدیل شدن مداوم و بی‌انتهای خود را به قدرت عملی تضمین می‌کند و هر گام آن گام بعدی را به وجود می‌آورد، بدون آنکه این امکان‌ها به پایانی درونی برسند.

تنها خو گرفتن ما به این باور است که مانع از شگفتی ما در برابر چنین اعتقاد بی‌سابقه‌ای به «عدم تناهی» حقیقی می‌شود. و با توجه به درک کنونی ما از واقعیت، این باور به احتمال زیاد درست است، دست کم به آن اندازه که راه ابداع تکنولوژیک را در پی پیشرفت علم برای مدتی طولانی باز نگاه دارد. در صورتی که این مقدمۀ وجودشناختی-معرفت‌شناختی را نفهمیم، عامل درونی پویایی تکنولوژیک را که عملکرد تمامی عوامل علّی خارجی در بلندمدت به آن وابسته است، درک نخواهیم کرد.

اجازه دهید یادآوری کنم که عدم تناهی واقعیِ پیشرفت که در اینجا سعی داریم آن را تبیین کنیم، ماهیتاً با ادعای کمال‌پذیری تمامی دستاوردهای انسانی که همواره قویاً از آن حمایت می‌شود، تفاوت دارد. حتی برترین استادها نیز باید اذعان کنند که ممکن است کار فرد دیگری از حیث مهارت، ابزار یا مواد از آنها برتر باشد و اعلاء بودن یک محصول هیچ گاه مانع از این نمی‌شود که می‌توان آن را باز هم بهتر کرد، همچنانکه قهرمان کنونی مسابقات اتومبیل‌رانی باید بداند که روزی زمان شکست خوردنش فرا خواهد رسید. اما این موارد پیشرفت‌هایی در یک گونۀ مشخص‌اند، تفاوتی نوعی با آنچه پیشتر انجام شده ندارند و باید در از میان برداشتن نقائص توفیق یابند. پدیدۀ ابداعِ نوعی که به نحوی نمایی رشد پیدا می‌کند، به وضوح با این وضعیت تفاوت کیفی دارد.

علم به عنوان سرچشمۀ بی‌قراری
پاسخ در تعامل میان علم و تکنولوژی که نشانۀ پیشرفت مدرن تلقی می‌شود و نهایتاً، در نوع طبیعتی که علم مدرن به نحوی رو به پیشرفت در حال آشکار کردن آن است، نهفته است. چراکه در اینجا، یعنی در جنبش معرفت است که بدیع بودن ابتدائاً و دائماً روی می‌دهد. در فیزیک نیوتنی، طبیعت امری بسیط و تقریباً خام به نظر می‌رسید که خود را از طریق انواع معدودی از هویات و نیروهای پایه‌ای و چند قانون جهانشمول معدود نشان می‌دهد و کاربرد این قوانین شناخته شده در مورد مجموعۀ فزاینده‌ای از پدیده‌های مرکب نویدبخش گسترش یافتن همیشگی معرفت بود، بدون آنکه شگفتی‌هایی واقعی در میان باشند. از میانۀ قرن نوزدهم، این تصویر کمینه‌گرایانه و تا حدی نهایی از طبیعت با شتابی نفس‌گیر شروع به تغییر کرد. طبیعت در تعاملی دوطرفه با کاوش‌های ظریفِ (ابزاری و مفهومی) فزاینده چهره‌ای هر چه ظریف‌تر از خود نشان داد. پیشرفت کاوشگری موجب شد که اشیاء مورد مطالعه بر خلاف آنچه مکانیک کلاسیک انتظار داشت، از حیث عملکردشان غنی‌تر شوند و به جای آنکه علم حوزۀ امور هنوز کشف نشده را محدودتر کند، اکنون با گشودن پیاپیِ ابعادی هر چه عمیق‌تر شگفت‌زده می‌شود. خود موضوع ماهیت ماده از سرانجامی صریح و تحویل‌ناپذیر به چالشی همواره تکرارشونده برای بررسی بیشتر تبدیل شده است. هیچ کس نمی‌تواند بگوید که آیا این ماجرا همیشه ادامه پیدا خواهد کرد یا خیر، اما ظنی در مورد عدم تناهی درونی در هستیِ چیزها و در نتیجه، ایدۀ پایان‌ناپذیری جستار که در آن گام‌های بعدی با همان ماجراهای پیشین مواجه نخواهند شد («مادۀ در حال حرکتِ» دکارت)، بلکه همواره پیچ و تاب‌های جدیدی پیش می‌آیند، مطرح می‌شود. بنابراین، اگر فن تکنولوژی با معرفت دربارۀ طبیعت همبسته باشد، تکنولوژی نیز استعداد پیشرفت ابداع‌آمیز بی‌انتها را به دست می‌آورد.

اما صرفاً اینطور نیست که پیشرفت علمی بی‌انتها گزینه‌ای را برای پیشرفت تکنولوژیک بی‌انتها فراهم آورد که شاید با توجه به دیگر منافع از آن بهره گرفته شود و شاید هم به حال خود رها گردد. بلکه، خودِ فرایند شناختی از طریق تعامل با امر تکنولوژیک آن هم در درونی‌ترین معنای حیاتی پیش می‌رود: علم برای اهداف نظری خودش، باید تکنولوژی‌هایی را که به نحوی روزافزون پیچیده و از نظر فیزیکی سهمگین هستند، به عنوان ابزار خود ایجاد کند. آنچه علم با کمک این تکنولوژی‌ها می‌یابد، نقاط عزیمت جدیدی را در حوزۀ عملی شکل می‌دهد و این حوزۀ عملی به عنوان یک کل، یعنی تکنولوژیِ در حال کار، با تجربیاتی که به دست می‌آورد، مجدداً آزمایشگاهی بزرگ را برای علم ایجاد می‌کند، زمینی حاصلخیز برای پرسش‌های جدید؛ و این حلقه بدون پایان ادامه می‌یابد. به طور خلاصه، بازخوردی دوطرفه میان علم و تکنولوژی وجود دارد؛ هر یک از آنها به دیگری نیاز دارد و در عین حال، دیگری را پیش می‌راند. و در وضعیت کنونی، این دو تنها می‌توانند با یکدیگر زندگی کنند یا باید با یکدیگر بمیرند. این امر برای پویایی تکنولوژی که در این مقاله متوجه آن هستیم، بدین معناست که (همۀ القائات خارجی به کنار) به دلیل پیوندِ از نظر کارکردی لاینفک تکنولوژی با علم، عنصری از بی‌قراری در تکنولوژی جای داده شده است.

بنابراین، تا زمانی که پیشران شناختی وجود دارد، تکنولوژی یقیناً همراه با آن پیش خواهد رفت. پیشران شناختی به نوبۀ خود فی نفسه از نظر فرهنگی آسیب‌پذیر است و ممکن است با توجه به اصلی بسیار ارزشمند کند شود یا به نحوی محافظه‌کارانه رشد کند: اینکه عشق نظری دیگر تنها به دلیل علاقه‌ای ظریف برای کشف حقیقت زنده نمی‌ماند، بلکه با اتکاء به فرزند سخت‌ترش یعنی تکنولوژی که انگیزه‌هایی را از گسترده‌ترین حوزۀ زندگی در حال تنازع به آن نشان می‌دهد، پیش می‌رود. کنکجاوی فکری پس از اهدافی عملی که به نحوی پایان‌ناپذیر تجدید می‌شوند، در جایگاه دوم قرار می‌گیرد.

از خصلت حدسی این افکار آگاهم. انقلاب‌ها در علم در پنجاه سال اخیر و سبکی انقلابی که به تکنولوژی القاء کرده‌اند و خصوصیت رفت و بازگشتی میان این دو جریان متقارن (که فیزیک هسته‌ای مثال خوبی برای آن است) واقعیت دارند. اطمینانی در این خصوص وجود ندارد که آیا این انقلاب‌های علمی که در کل ماجرا اولویت دارند، وضعیتِ نوعی علم پس از این خواهند بود – چیزی شبیه به قانون حرکت آتی علم – یا آنکه تنها نشان دهندۀ مرحله‌ای منفرد در تاریخ طولانی علم هستند. بدین ترتیب، تا آنجا که پیش‌بینی ما در مورد بدیع بودنِ لاینقطع تکنولوژی بر حدسی در مورد آیندۀ علم و حتی در مورد ماهیت چیزها مبتنی باشد، این پیش‌بینی و در نتیجه، برونیابی‌های حاصل از آن فرضیه‌ای خواهند بود. اما حتی اگر گذشتۀ اخیر طلیعۀ حالتی از انقلاب مداوم در علم نباشد و زندگی نظریه‌ها دوباره به مسیری آرام باز گردد، دامنۀ ابداع تکنولوژیک به سادگی محدود نخواهد شد؛ و آنچه ممکن است دیگر انقلابی در علم به شمار نیاید، ممکن است باز هم زندگی‌هایمان را از جنبۀ عملی از طریق تکنولوژی دچار دگرگونی انقلابی کند. به هر حال، «عدم تناهی» واژۀ بیش از حد بزرگی است، اجازه دهید بگوییم که نشانه‌های کنونی قوه‌ها و محرک‌ها به دوام و زایایی بی‌انتهای جنب‌مایۀ تکنولوژیک اشاره دارند.

تبعات فلسفی
کاری که باقی مانده این است که نتایجی فلسفی از یافته‌هایمان بگیریم، دست کم جنبه‌هایی از نکات جالب توجه فلسفی را تبیین کنیم. برخی از نکاتی که ذکر شد، به فلسفۀ علم در معنای فنی آن اشاره داشتند. از میان موضوعات عام‌تر، دو مورد می‌توانند فضایی را برای تأمل بیشتر ورای محدوده‌های این مقاله فراهم آورند. موضوع اول متوجه شأن معرفت در طرحواره انسانی است؛ و دیگری به شأن خود تکنولوژی به عنوان یک هدف انسانی می‌پردازد، به عبارت دیگر، تمایل تکنولوژی به تبدیل شدن از یک ابزار به یک هدف در نوعی معکوس‌سازی دیالکتیکِ ترتیبِ وسیله-هدف.

در مورد معرفت، روشن است که تمایز قدیمی نظریه و عمل از هر دو سو از میان رفته است. عطش معرفت محض ممکن است بدون نقصان باقی مانده باشد، اما دانستن در سطوح عالی با عمل کردن در سطوح دانی زندگی از طریق تکنولوژی به نحوی ناگشودنی به یکدیگر پیوند خورده‌اند و خودبسندگی اشرافی معرفت با اتکاء صرف به خودش (و به داننده) از میان رفته است. سودمندی جای اصالت را گرفته است. به جز احتمالاً فلسفه که هنوز می‌توان با قلم و کاغذ و گردش افکار در میان اهل فلسفه آن را ادامه داد، تمامی معارف بسته به اینکه سودمندی مد نظر قرار گیرد یا خیر، ملوث شده‌اند، یا اگر تمایل دارید، ارتقاء یافته‌اند. به عبارت دیگر، سندروم تکنولوژیک موجب اجتماعی سازی عمیق حوزۀ نظری شده و این حوزه را به خدمت نیازهای عمومی درآورده است. زندگی باطنی تفکر که آزادانه‌ترین انتخاب انسانی و از فشارهای جهان به کلی به دور بود، به بخشی از نمایش عمومی بزرگ ضروریات تبدیل شده و اکنون ضرورت اولای این نمایش است. دورترین انتزاع‌ها در تور نزدیک‌ترین امور انضمامی گرفتار شده‌اند. این امر که این کارکردی سازیِ عملی چیزی که زمانی مفرط‌ترین شکل پیگیری غیرعملی شمرده می‌شد، چه تبعاتی برای تصویر انسان، ساختاربخشی دوباره به سلسله مراتب ارزش‌ها که دچار شکاف شده است، ایدۀ «حکمت» و مانند آنها دارد، قطعاً موضوعی برای تعمق فلسفی است.

در مورد خود تکنولوژی، نقش بالفعل آن در زندگی مدرن (به عنوان چیزی متفاوت از تعریف صرفاً ابزاری تکنولوژی) رابطۀ وسیله-هدف را در حوزه‌های مختلفی از زندگی روزمره گرفته تا خود پیشۀ انسان دچار دوپهلویی کرده است. در مورد تکنولوژی‌های پیشین، تردیدی وجود ندارد که نقش آنها از جنس خدمتکاری فروتن بود، البته اگر غرور استادکاران و آرایش‌های زیبایی‌شناختی امور کارا را در نظر نگیریم. اقدام پرومته‌ای تکنولوژی مدرن به زبانی متفاوت سخن می‌گوید. واژۀ «اقدام» و پایان‌ناپذیری آن دو کلید را به دست می‌دهند. اشاره کردیم که اثر ابداعات تکنولوژی مدرن به جای تعادل برقرار کردن میان تقاضا و عرضه، بر هم زدن تعادل است و بدین ترتیب، این ابداعات همواره تقاضاهای جدیدی را پرورش می‌دهند. این امر به خودی خود توجه دائمی بهترین ذهن‌ها را به خود جلب می‌کند و ظرفیت کامل نبوغ انسانی را برای مواجه شدن با چالش‌های پیاپی و بهره بردن از فرصت‌های جدید به خود مشغول می‌کند. چنین وضعیتی از نظر روانشناختی طبیعی است، چراکه درجۀ درگیر شدن باید با بزرگی هدفِ غالب همخوان باشد. نه تنها تکنولوژی در واقع بر زندگی‌های ما غلبه دارد، بلکه این باور را نیز قوت می‌دهد که دارای ارزش غالب است.

عظمت صرف این اقدام و عدم تناهی ظاهری آن الهام‌بخشِ اشتیاق و بلندپروازی‌هایی آتشین است. بدین ترتیب، تکنولوژی علاوه بر اینکه اهداف (ارزشمند یا احمقانۀ) جدیدی را از دل ابداع وسایل جدید شکل می‌دهد، به عنوان مخاطره‌ای بزرگ تمایل دارد که خود را به عنوان هدفی استعلایی تثبیت کند. دست کم چنین القائی در میان است و ذهن مدرن را به خود مشغول می‌کند. تکنولوژی در فروتنانه‌ترین حالت، قصد دارد که ابزارسازی را به سطح جنبۀ ماهوی انسان ارتقاء دهد؛ و در افراطی‌ترین حالت، قصد دارد قدرت را به هدف غالب و همیشگی انسان تبدیل کند. آیا اکنون می‌توان دید که هر چه بیشتر مسلط شدن بر طبیعت و پیش رفتن از قدرتی به قدرت دیگر، حتی به نحوی جمعی و دیگر نه به عنوان یک انتخاب، به پیشۀ اصلی نوع بشر تبدیل شده است؟ مطئمناً این وضعیت نیز پرسش‌هایی فلسفی را پیش می‌کشد که می‌توانند به زمینه‌هایی غیریقینی برای متافیزیک یا ایمان بینجامند.

در اینجا، تبیین صوری دربارۀ جنبش تکنولوژیک به طور کلی را به نحوی خودخواسته قطع می‌کنم، تبیینی که چیز زیادی در این خصوص که اقدام تکنولوژیک دربارۀ چیست، به ما نگفته است. برای پرداختن به این موضوع به انواع جدیدی از قدرت‌ها و اهداف که تکنولوژی به روی انسان مدرن می‌گشاید و همچنین، به کیفیت عمل انسانی که در پی این قدرت‌ها و اهداف تغییر یافته است، توجه نشان خواهم داد.

۲. کارهای مادی تکنولوژی
تکنولوژی گونه‌ای از قدرت است و می‌توانیم پرسش‌هایی را در این خصوص مطرح کنیم که هر قدرتی چگونه و با چه هدفی اعمال می‌شود. با اتخاذ قاعدۀ ارسطو در کتاب در باب نفس مبنی بر اینکه برای فهمیدن یک قوه [ذهنی یا نفسانی] باید از متعلقات آن شروع کنیم، ما هم از «متعلقات» تکنولوژی شروع می‌کنیم، یعنی هم چیزهای ملموسی که تکنولوژی ایجاد می‌کند و در اختیار کاربرد انسانی می‌گذارد و هم اهدافی که تکنولوژی به آنها خدمت می‌کند. متعلقات تکنولوژی مدرن در ابتدا همۀ چیزهایی هستند که همواره متعلق صناعت و کار انسان بوده‌اند: غذا، پوشاک، مسکن، ابزارها و حمل و نقل – همۀ ضروریات مادی و اسباب آسایش زندگی.

مداخلۀ تکنولوژیک در ابتدا نه محصولات، بلکه شیوۀ تولید آنها را از حیث سرعت، سادگی و مقدار تغییر داد. با این حال، این امر تنها در مرحلۀ آغازین انقلاب صنعتی صدق می‌کند که تکنولوژی علمی بزرگ‌مقیاس همراه با آن آغاز شد. برای مثال، پارچۀ ماشین‌های نخ‌ریسیِ بخاری لانک‌شایر [در انگلستان] ثابت باقی ماند. حتی پس از آن، یک محصول جدید مهم به فهرست سنتی افزوده شد: خود ماشین‌ها که لازمۀ تولید آنها شکل‌گیری صنعت کامل جدیدی بود که صنایع بیشتری را در اطراف خود شکل می‌داد. این موجودات بدیع – که در ابتدا کالاهایی سرمایه‌ای و نه مصرفی بودند – از همان ابتدا با مصرف کنندگی‌شان، تأثیر خود را بر همزیستی انسان با طبیعت گذاردند. برای مثال، پمپ‌های آبی که با بخار کار می‌کردند، استخراج معادن زغال سنگ را تسهیل کردند، اما به نوبۀ خود به زغال بیشتر برای روشن کردن دیگ‌های بخارشان، زغال بیشتر برای کارگاه‌های ریخته‌گری و فلزگری که این دیگ‌ها را می‌ساختند، زغال بیشتر برای استخراج سنگ آهن مورد نیاز، بیشتر برای حمل و نقل این سنگ‌ها به کارگاه‌های ریخته‌گری، هم زغال و هم آهنِ بیشتر برای خطوط آهن و لوکوموتیوهایی که در همین کارگاه‌ها ساخته می‌شدند، بیشتر برای حمل محصولات کارگاه‌ها به دیگر کارخانه‌ها و بازگشت به کارگاه‌ها، و نهایتاً، بیشتر برای توزیع زغال تولید شده در میان مصرف کنندگانی که خارج از این حلقه بودند، نیاز داشتند و البته بخشی از این مصرف کنندگان ماشین‌های روزافزونی بودند که در پی افزایش سطح دسترسی به زغال سنگ ساخته می‌شدند. نباید موتور بخار جیمز وات را که برای پمپ کردن آب به خارج از تونل‌های معادن ساخته شده بود، در این زنجیرۀ طولانی از قلم بیندازیم.

این سندروم خودانتشاردهی که به هیچ وجه یک زنجیرۀ خطی نیست، بلکه شبکه‌ای ظریف و متقابل است، از آن پس بخشی از تکنولوژی مدرن بوده است. در مقام تعمیم‌دهی، تکنولوژی بهره‌گیری انسان از منابع طبیعت (هم مواد و هم انرژی) را نه تنها از طریق تکثیر محصولات نهایی برای مصرف، بلکه همچنین و شاید بیش از آن از طریق تولید و عمل ابزارهای مکانیکی‌اش، به نحوی نمایی افزایش می‌دهد. تکنولوژی با این ابزارها یعنی ماشین‌ها، نوع جدیدی از کالاها را مطرح کرد که برای مصرف ساخته نمی‌شوند، بلکه به اسباب و وسایل جهان‌مان افزوده می‌گردند. به عبارت دیگر، یک دستۀ برجسته از متعلقات تکنولوژی خود دستگاه‌های تکنولوژیک هستند.

به زودی، خصوصیات دیگری از تصویر اولیه که صرفاً عبارت از تولید ماشینی کالاهای مرسوم بود، تغییر کرد. محصولات نهایی‌ای که به دست مصرف کنندگان می‌رسید، دیگر همچون گذشته نبودند، اگرچه هنوز همان نیازهای قدیمی را برآورده می‌کردند. کالاهایی از انواعی به کلی جدید نیازها و تمایلات جدیدی را پیش کشیدند که عادات زندگی را تغییر دادند. ماشین‌ها به عنوان بخشی از این کالاهای جدید و در مقام موجوداتی که نه برای تولید، بلکه برای مصرف استفاده می‌شوند، به نحوی روزافزون به بخشی از زندگی روزانۀ مصرف کنندگان تبدیل و مستقیماً توسط آنها به کار گرفته شدند. مرور من در این خصوص مختصر خواهد بود چراکه واقعیات در این زمینه آشنا هستند.

انواع جدیدی از کالاها
هنگامی که گفتم پارچۀ ماشین‌های نخ‌ریسی بخاری لانک‌شایر مانند قبل باقی ماندند، همه به پارچه‌های الیاف مصنوعی امروزی فکر می‌کنند که این ادعا دیگر در مورد آنها صادق نیست. این وضعیت نسبتاً متاخر است، اما این پدیدۀ عمومی بسیار زودتر و در حوزۀ رنگ‌ها و کودهای مصنوعی که صنایع شیمیایی – به عنوان اولین صنعتی که به کلی ثمرۀ علم بود – کار خود را با آنها شروع کرد، آغاز شده است. اساس این شاهکارهای تکنولوژیک جایگزینی مواد مصنوعی به جای مواد طبیعی (به دلیل قلت مواد یا کاستن از هزینه‌ها) بود به نحوی که مواد مصنوعی تا حد امکان همان ویژگی‌های کاربردی را داشته باشند. اما تنها لازم است به پلاستیک فکر کنیم تا دریابیم که این صعنت از ساختن مواد جایگزین به خلق مواد واقعاً جدیدی پیشرفت کرد که دارای ویژگی‌هایی هستند که در هیچ مادۀ طبیعی‌ای – چه خام و چه فرآوری شده – دیده نمی‌شود. در این مسیر، کاربردهایی شکل گرفت که پیشتر هرگز به آنها فکر نشده بود و این امر به دسته‌های جدیدی از متعلقات تکنولوژی انجامید که در راستای این کاربردها عمل می‌کردند. در حوزۀ مهندسی شیمی (در سطح مولکولی)، انسان کاری بیش از یک مهندس مکانیک (در سطح مولی) که ماشین‌آلاتی را از مواد طبیعی می‌سازد، انجام می‌دهد؛ مداخلۀ او عمیق‌تر است؛ او زیرالگوهای طبیعت را مجدداً طراحی می‌کند و از طریق تنظیم ارادی موقعیت مولکول‌ها، موادی با خصوصیات جدید می‌سازد. باید توجه داشت که این اتفاق به نحوی استتنتاجی از پایین روی می‌دهد – از آخرین عناصر که به نحوی عمیق تحلیل شده‌اند – به عبارت دیگر، از طریق یک ترکیب واقعی پس از یک تجزیۀ کامل. این فرایند بسیار متفاوت از شیوۀ عمل تجربیِ شناخته شدۀ کنار هم آوردن مواد برای رسیدن به ویژگی‌های جدید است که از زمان ساختن آلیاژها در عصر برنز با آن آشناییم. مهندسی مصنوعی یا آفرینشگر با شیوۀ ساختن انتزاعی خود به قلب ماده تجاوز می‌کند. این امر در حوزۀ زیست‌شناسی مولکولی به قابلیت‌هایی وحشت‌آور اشاره دارد.

با پیچیده شدن کیمیاگری مولکولی، ما در مسیر داستان‌مان قرار داریم. حتی در مهندسی سرراست سخت‌افزارها، در دورۀ آغازین انقلاب مکانیکی، متعلقات کاربرد که از کارخانه‌ها بیرون می‌آمدند، حتی در مواردی که اهداف یکسان باقی ماندند، واقعاً همانند قبل باقی نماندند. هدف قدیمی سفر را در نظر بگیرید. خطوط آهن و کشتی‌های قاره‌پیما تا حدی با دلیجان‌ها و کشتی‌های بادبانی تفاوت داشتند، نه تنها از حیث ساختار و کارایی، بلکه از حیث احساس کاربران، آنها سفر کردن را به تجربۀ متفاوتی تبدیل کردند، کاری که ممکن بود صرفاً به خاطر خود سفر کردن انجام شود. نهایتاً، هواپیماها همۀ شباهت‌ها با ابزارهای حمل و نقل پیشین را کنار گذاشتند، جز آنکه هدف از آنها رفتن از اینجا به آنجاست، البته بدون آنکه تجربه‌ای از آنچه میان این دو قرار دارد، داشته باشیم. این اشیاء ابزاری جایگاهی برجسته و حتی ناخوشایند در جهان ما دارند، جایگاهی بسیار فراتر از جایگاه کالسکه‌ها و قایق‌ها. آنها همچنین مداوماً در معرض اصلاحات در طراحی هستند و به جای آنکه دورۀ عمر طولانی‌ای داشته باشند، منسوخ می‌شوند.

یا قدیمی‌ترین و ایستاترین مصنوعات را در نظر بگیرید: مسکن. یک ساختمان چندطبقۀ اداری که از فولاد، بتن و شیشه ساخته شده از نظر کیفی با هر سازۀ قدیمی‌ای از چوب، آجر و سنگ متفاوت است. این سازه به همراه عناصر دیگری مانند لوله‌ها، سیم ها، بالابرها، سیستم روشنایی و گرمایش و سرمایش، محصولات نهایی گسترۀ کاملی از تکنولوژی‌ها و صنایع دوردست را در خود جای می‌دهد. در این صنایع، دستان انسان‌ها با مواد اولیه سروکار دارند، اما این امر دیگر در نتیجۀ نهایی قابل تشخیص نیست. مصرف کنندۀ نهایی که در محصول سکونت می‌کند، در لاکی از مصنوعات کاملاً اشتقاقی پناه گرفته است (که شاید لایه‌ای زیبا از چوب زشتی‌های آنها را پوشانده است). این دگرگونی به سوی مصنوعی بودنِ صرف به طور کلی و به نحوی روزافزون تأثیر تکنولوژی بر محیط انسانی است که تا جزئیات زندگی روزمره را در بر می‌گیرد. تنها در حوزۀ کشاورزی بوده است که محصولات تا کنون از چنین دگرگونی‌ای در اثر تغییر شیوه‌های تولید گریخته‌اند. ما هنوز همان گوشت و برنج نیاکان‌مان را می‌خوریم.

بدین ترتیب، به هنگام صحبت کردن از کالاهایی که تکنولوژی برای مصرف شخصی القاء می‌کند، خود ماشین‌ها در میان هستند، وسایل به حرکت در آمدن تکنولوژی. این وضعیت بدیع در زندگی فردی که پیش‌تر سابقه ندارد، از اواخر قرن نوزدهم آغاز شد و از آن پس، به پدیده‌ای انبوه و فراگیر در جهان غربی تبدیل شده است. البته، نمونۀ اعلای این وضعیت خودروست، اما مجموعۀ وسیع لوازم خانگی – یخچال‌ها، ماشین‌های لباسشویی، جاروبرقی‌ها و غیره – را باید به آن بیفزاییم که اکنون در مقایسه با آب لوله‌کشی و سیستم گرمایشی در سدۀ قبل، در سبک زندگی عموم جامعه رواج بیشتری دارند. ماشین‌های علف‌زنی و موتور برق‌های خانگی را هم اضافه کنید. ما در کارهای روزمره و تفریحات‌مان (که اسباب‌بازی‌های بچه‌هایمان را در هم در بر می‌گیرد) ماشینی شده‌ایم و انتظار داریم که ابزارهای مکانیکی دیگری نیز پیاپی به بازار خواهند آمد.

این لوازم منزل به معنای دقیق کلمه ماشین‌اند، کارهایی را انجام می‌دهند و انرژی مصرف می‌کنند و اجزاء متحرک آنها به بخش آشنای بزرگی از جهان ادراکی‌مان تبدیل شده‌اند. اما دستۀ دیگر و عمیقاً متفاوتی از دستگاه‌های تکنیکی نیز وارد زندگی شهروندان شده‌اند که زحمت را کم نمی‌کنند و کاری انجام نمی‌دهند و تا حدی حتی فایده‌ای ندارند، اما با مصرف انرژی محدودی، چیزهایی را برای حواس و ذهن فراهم می‌آورند: تلفن‌ها، رادیوها، تلویزیون‌ها، ضبط صوت‌ها، ماشین‌حساب‌ها – تمامی پایانه‌های خانگی صنعت الکترونیک، آخرین تازه‌واردان به صحنۀ تکنولوژیک. این وسایل با خروجی‌های غیرمادی خود که اذهان را خطاب قرار می‌دهند و همچنین، با فیزیک عملکردی غیرمرئی‌شان که در معنای تحت‌اللفظی کلمه «مکانیکی» نیست، نوعاً با تمامی ماشین‌آلات بزرگ‌مقیاس و متحرک کلاسیک تفاوت دارند. پیش از بررسی این چرخش خطیر از مهندسی قدرت – یعنی نشانۀ انقلاب صنعتی اول – به مهندسی ارتباطات که تقریباً به انقلاب صنعتی-تکنولوژیک دوم تبدیل شده است، باید به پایۀ طبیعی این چرخش بپردازیم: برق.

در مسیر حرکت تکنولوژی به سوی مصنوعی بودن، انتزاعی بودن و ظرافت بیشتر، باز کردن قفل برق نشان دهندۀ گامی کلیدی است. برق قدرتی جهانشمول از طبیعت است که در عین حال، به نحوی طبیعی در معرض دید انسان قرار نمی‌گیرد (جز به هنگام رعدوبرق). برق داده‌ای در تجربۀ طراحی نشده نیست. «بروز» برق باید منتظر علم می‌ماند تا تجربۀ متناسب با آن را طراحی کند. بدین ترتیب، در اینجا تکنولوژی برای فراهم آوردنِ «متعلق» خود، یعنی موجودی که با آن سروکار داشت، به علم وابسته بود. این مورد اولین باری بود که نظریه به تنهایی و نه تجربۀ عادی کاملاً بر عمل تقدم داشت (این وضعیت بعداً در مورد انرژی هسته‌ای تکرار شد). و آن هم چه موجودی! گرما و بخار متعلقات آشنای تجربۀ حسی هستند، نیروی آنها به نحوی ملموس در طبیعت به نمایش در می‌آید؛ موضوع شیمی نیز هنوز ملموس و عبارت از موادی است که انسان همواره با آنها آشنا بوده است. اما برق شیئی انتزاعی، نامتجسد، غیرمادی و نامشهود است؛ برق در شکل قابل به‌کارگیری‌اش کاملاً مصنوعی است و با دگرگونی ظریف اشکال زمخت‌تر انرژی (نهایتاً از گرمایی در حال حرکت) به دست می‌آید. نظریۀ برق باید پیش از آنکه به‌کارگیری‌اش ممکن شود، ماهیتاً کامل می‌شد.

تکنولوژی الکتریکی فی نفسه انقلابی بود و هدف از آن در ابتدا همان هدف مرسوم و کلی انقلاب صعنتی بود: تأمین قدرت محرک برای به کار انداختن ماشین‌ها. مزیت این تکنولوژی در تطبیق‌پذیری نیروی جدید و سادگی انتقال، تغییر و توزیع آن نهفته بود، کالایی غیرمادی که حجم و جرمی نداشت و می‌شد آن را در آنِ واحد در نقطۀ مصرف تحویل داد. هیچ چیز مشابهی پیش از این در تعامل انسان با ماده، فضا و زمان وجود نداشت. برق اشاعۀ ماشینی‌سازی به هر خانه را ممکن ساخت. این امر به تنهایی پیشران شگرفی برای بسط تکنولوژی بود و در عین حال، زندگی‌های شخصی را به شبکه‌های متمرکز عمومی متصل کرد و بدین ترتیب، آنها را در واقع در هر لحظه به نحوی که هرگز پیش‌تر دیده نشده بود، به عملکرد کل سیستم وابسته ساخت. توجه داشته باشید که شما نمی‌توانید برق را همانند زغال سنگ یا نفت یا آرد و شکر ذخیره کنید.

اما موضوع بسیار نامرسوم‌تری نیز در پی آمد. همچنانکه همۀ ما می‌دانیم، کشف عالم الکترومغناطیس موجب انقلابی در فیزیک نظری شد که هنوز در راه بود. بدون این کشف، نه نظریۀ نسبیت، نه مکانیک کوانتومی و نه فیزیک هسته‌ای و زیرهسته‌ای پدید نمی‌آمدند. این اتفاق همچنین موجب انقلابی در تکنولوژی – ورای سهمی که در برنامۀ کلاسیک آن داشت – گشت. این انقلاب عبارت بود از گذر از تکنولوژی الکتریکی به تکنولوژی الکترونیک که نشان دهندۀ سطح جدیدی از انتزاع در وسایل و اهداف بود. این امر نقطۀ تفاوت میان مهندسی قدرت و مهندسی ارتباطات است. متعلق مهندسی اخیر از همه ناملموس‌تر است: اطلاعات. ابزارهای شناختی که پیش‌تر شناخته شده بودند، مانند زاویه‌یاب، قطب‌نما، ساعت، تلسکوپ، میکروسکوپ، دماسنج همگی برای کسب اطلاعات هستند، نه برای انجام کار. زمانی این اشیاء ابزارهای «فلسفی» یا «متافیزیکی» خوانده می‌شدند. بر مبنای همین معیار عمومی، وسایل اطلاعاتیِ الکترونیک جدید را می‌توان در دستۀ «ابزارهای فلسفی» جای داد، امری که می‌تواند جالب توجه به نظر رسد. اما ابزارهای شناختی متقدم به غیر از ساعت، ساکن و منفعل بودند و بر خلاف ابزارهای جدید، به نحوی فعالانه اطلاعاتی به وجود نمی‌آوردند.

الکترونیک هم به لحاظ نظری و هم عملی نشان دهندۀ مرحلۀ اصیل و جدیدی از انقلاب علمی و تکنولوژیک بود. در مقایسه با پیچیدگی نظریۀ الکترونیک و نیز ظرافت دستگاه‌های آن، همۀ چیزهای پیشین خام و طبیعی به نظر می‌رسند. برای درک این نکته، ماهواره‌های مصنوعی‌ای را اکنون در مدار هستند، در نظر بگیرید. این ماهواره‌ها از یک نظر در واقع تقلیدی از مکانیک سماوی کلاسیک‌اند؛ بالاخره آزمایش‌هایی کیهانی قوانین نیوتن را تأیید کردند: ستاره‌شناسی که برای هزاران سال نظری‌ترین بخش علوم فیزیکی بود، به فنی علمی تبدیل شد! با این حال، جالب است که این تقلید ستاره‌شناختی با همۀ نیروهایی که از بند رها کرده و همۀ ظرافت تکنیک‌هایی که در آن به کار گرفته شده، جنبه‌ای از این موجودات است که کمترین جذابیت را دارد. از این حیث، ماهواره‌ها هنوز در چهارچوب مکانیک کلاسیک قرار دارند (البته جز در مورد تصحیحاتی که برای کنترل از راه دور آنها مورد نیاز هستند).

جذابیت واقعی ماهواره‌ها در ابزارهایی نهفته است که در خلاء حمل می‌کنند و در آنچه این ابزارها انجام می‌دهند، آنها اندازه می‌گیرند، ثبت می‌کنند، تحلیل می‌کنند، محاسبه می‌کنند، اطلاعات انتزاعی و حتی تصاویر را دریافت و پردازش می‌کنند و در فواصلی کیهانی انتقال می‌دهند. هیچ چیزی در کل طبیعت نیست که از پیش حتی ذره‌ای دربارۀ این نوع چیزها که اکنون بر افلاک آسمانی سوار شده‌اند، آگهی داده باشد. ستاره‌شناسی عملیِ تقلیدی صرفاً وسیله‌ای نقلیه را برای چیزی دیگر فراهم می‌آورد که انسان به کمک آن شهریارانه از تمامی الگوها و کاربردهای طبیعت شناخته شده فراتر می‌رود. این امر که ظهور انسان به واسطه سرّ درونی ذهن و اراده‌اش نشان دهندۀ رویدادی کیهانی است، برای دین و فلسفه شناخته شده بود: اما این رویداد اینک در امور و اعمال واقعی جهان مرئی بروز می‌یابد. در واقع، الکترونیک گستره‌ای از متعلقات را می‌آفریند که هیچ چیزی را تقلید نمی‌کنند و از طریق نوآوری صرف مداوماً پیش می‌روند.

اهدافی که این ابزارها به تحقق یافتن‌شان کمک می‌کنند نیز به همان اندازه مصنوعی‌اند. مهندسی قدرت و علم شیمی هنوز هم تا حد زیادی به نیازهای طبیعی انسان پاسخ می‌دهند: غذا، پوشاک، مسکن، جابجایی و مانند آنها. مهندسی ارتباطات به نیازهایی معطوف به اطلاعات و کنترل پاسخ می‌دهد که تنها تمدنی آنها را خلق کرده که این تکنولوژی را ممکن ساخته است. این نیازها هنگامی که شکل گرفتند، به اموری الزام‌آور بدل شدند. بدیع بودن وسایل به پدید آوردن اهدافی بدیع ادامه می‌دهد و هر دوی آنها به اموری ضروری برای عملکرد تمدنی که آنها را به وجود آورده است تبدیل می‌شوند، همانطور که برای تمدن‌های پیشین بیهوده و بی‌معنا بودند. جهانی که این اهداف و وسایل به شکل گرفتنش کمک می‌کنند و برای کار کردنش به رایانه‌ها نیاز دارد، دیگر جهانی نیست که به طبیعت الحاق شده باشد، از طبیعت تقلید کند، طبیعت را بهبود یا تغییر دهد و مسکن آغازین را مسکونی‌تر سازد. در ذهنی‌سازی فراگیر روابط فیزیکی، نوعی فراطبیعت عمل انسانی وجود دارد که با تناقضی درونی همراه است: این فراطبیعت تهدید منسوخ شدن خود انسان را به همراه دارد، چرا که خودکارسازی روزافزون انسان را از جایگاه‌های عملی که پیش‌تر انسان بودن خویش را در آنها اثبات کرده است، بیرون می‌اندازد. و تهدید دیگری نیز در میان است: فشار انسان بر خود طبیعت ممکن است به گسیختگی بینجامد.

آخرین مرحلۀ انقلاب؟
جملۀ اخیر می‌تواند پایان دراماتیک خوبی باشد، اما پایان ماجرا این نیست. ممکن است مرحله‌ای دیگر از انقلاب تکنولوژیک پس از مراحل مکانیکی، شیمیایی، الکتریکی و الکترونیک که مرور کردیم و مرحلۀ هسته‌ای که نادیده گرفتیم، به عنوان آخرین مرحله در راه باشد. تمامی این مراحل بر فیزیک و آنچه انسان می‌تواند برای استفادۀ خود به کار گیرد، مبتنی بودند. اما دربارۀ زیست‌شناسی چه طور؟ و دربارۀ خود کاربر چه طور؟ آیا در شرف نوعی تکنولوژی هستیم که بر معرفت زیست‌شناختی مبتنی است و فنی مهندسی را به کار می‌گیرد که این بار خود انسان متعلق آن است؟ این امر با ظهور زیست‌شناسی مولکولی و فهم برنامه‌ریزی ژنتیک به امکانی نظری تبدیل شده و با خنثی‌سازی متافیزیکی انسان از نظر اخلاقی امکان یافته است. اما کار اخیر در عین حال که به ما اجازه می‌دهد آنچه می‌خواهیم را انجام دهیم، قدرت راهنمایی برای دانستن آنچه می‌خواهیم انجام دهیم را از ما سلب می‌کند.

از آنجا که همین آموزۀ تکاملی که ژنتیک اساس آن است، ما را از تصویری معتبر از انسان محروم کرده، ممکن است هنگامی که تکنیک‌های بالفعل آمادۀ استفاده باشند، به نحوی غریب برای به‌کارگیری مسئولانه‌شان آماده نباشیم. ضدذات‌گرایی نظریۀ غالب که تنها نتایج بالفعل اتفاقات تکاملی را به رسمیت می‌شناسد و ذواتی دارای اعتبار را نمی‌پذیرد، این تکنیک‌ها را تأیید می‌کند و به هستی ما آزادی‌ای بدون هنجار می‌بخشد. بدین ترتیب، خواست تکنولوژیک میکروزیست‌شناسی جدید خواستی دوگانه است که یکی از آنها متوجه امکان‌پذیری فیزیکی است و دیگری متوجه روا بودن متافیزیکی. با این پیشفرض که سازوکار ژنتیک به طور کامل تحلیل و رمز آن نهایتاً گشوده خواهد شد، می‌توانیم آمادۀ بازنویسی متن شویم. زیست‌شناسان از حیث ارزیابی‌شان در این خصوص که تا چه اندازه به این قابلیت نزدیکیم، اختلاف نظر دارند، اما به نظر می‌رسد عدۀ کمی در مورد حق ما برای استفاده از این قابلیت مرددند. با توجه به دیدگاه پیشروان این حوزه، این ایده که تکامل‌مان را به دست خودمان بگیریم، حتی بسیاری از دانشمندان را سرمست می‌کند.

به هر حال، ایدۀ ساختن ابرمرد دیگر خیالی نیست و تابویی تعرض‌ناپذیر نیز آن را منع نمی‌کند. اگر – و هنگامی که – این انقلاب روی دهد، اگر قدرت تکنولوژیک واقعاً پیش رود تا سازهایی که را تنظیم کند که حیات ناگزیر باشد نوای نسل‌های آتی بشر را بر مبنای آنها بنوازد (که شاید تنها نوا از این دست در عالم باشد)، آنگاه تأمل در این باره که چه چیزی از نظر انسانی مطلوب است و چه چیزی باید انتخاب ما در این خصوص را مشخص کند – به طور خلاصه، تأملی دربارۀ تصویر انسان – به الزامی عاجل‌تر از هر چیزی دیگری دربارۀ فهم انسان میرا تبدیل خواهد شد. باید اعتراف کرد که فلسفه به نحوی ناخوشایند برای چنین تأملی که اولین وظیفۀ کیهانی آن است، ناآماده است.

 

http://tarjomaan.com/vdcj.ieafuqe8xsfzu.html

You may also like...