«بودن» بدون ارتباط ناممکن است

احسام سلطانی

«بودن» بدون ارتباط ناممکن است

FREE SCHLORSHIPS BELIEVE IT OR NOT THERE COULD BE ONE FOR EVERYONE Text Background Word Cloud Concept

در دوران پیشین، بریدن اعضای بدن افراد هنجارگریز از سوی صاحبان قدرت بسیار مرسوم بود. این شکل از مجازات در مکانی عمومی صورت می‌گرفت و مجرم با توجه به جرمی که مرتکب شده بود، تنبیه می‌شد. این نوع از تنبیه در حضور مردم صورت می‌گرفت و پیش از مجازات هم به همگان اعلام می‌شد تا در مکان مورد نظر حاضر شوند. این کار بیشتر به قصد ترس و وحشت ایجاد کردن انجام می‌گرفت و نمایش شکنجه در حضور همگان، برای افراد هنجارگریز نقش بازدارنده داشت. مردم با دیدن چنین صحنه‌هایی دچار ترس و وحشت می‌شدند و همین ترس و وحشت آن‌ها را کنترل می‌کرد و باعث می‌شد که در اغلب اوقات طبق خواست حاکم عمل کنند.

بریدن زبان، یکی از شیوه‌های مجازات در ایران بوده است. بریدن زبان، عین بریدن دست، پا یا حتا سر نیست. بریدن زبان معنای عمیق‌تری دارد. البته امروز دیگر شکل بریدن‌ فرق کرده است. در قدیم زبان فرد باید بریده می‌شد تا نتواند کلمه را بر زبان جاری کند و با این کار اصلی‌ترین راه ارتباطی او را با دیگران مسدود می‌کردند. می‌توان گفت نشانه گرفتن زبان، بسیار هدف‌مند بوده است، زیرا که با بریدن آن، ارتباط فرد با دیگران دچار اختلال می‌شود و در جامعه کم‌کم به حاشیه رانده می‌شود. «بودن» بدون ارتباط ناممکن است و به تعبیر باختین «بودن یعنی ارتباط ژرف با غیر». در عصر جدید حکومت‌ها به شکل دیگری به این بخش، یعنی ارتباط، حمله می‌کنند. بریدن زبان بریدن فرد از جامعه است. بریدن زبان یعنی به «هیچ» تبدیل کردن فرد؛ یعنی وجه تمایز او را گرفتن و تبدیل کردن او به موجودی مطیع و سربه‌راه.

در عصر جدید هرچه تلویزیون و دیگر رسانه‌های تحت نظارت حکومت‌ها قدرت بیشتری گرفتند، کتاب‌‌ها بیشتر به حاشیه رانده شدند. تیموتی اسنایدر می‌نویسد:

«نیم قرن پیش، رمان‌های کلاسیک با مضمون تمامیت‌خواهی در مورد استیلای تلویزیون، جلوگیری از نشر کتاب، محدود ساختن دامنه لغات، و در نتیجه دشوار شدن تفکر و اندیشیدن، هشدارها می‌دادند. در فارنهایت ۴۵۱ اثر ری برادبری که در ۱۹۵۳ منتشر شد، مأموران آتش‌نشانی کتاب‌ها را پیدا می‌کنند و می‌سوزانند در حالی که بیشتر شهروندان در حال تماشای تلویزیون‌های دوسویه هستند. در ۱۹۸۴ اثر جرج اورول که در ۱۹۴۹ منتشر شد، کتاب‌ها توقیف و تلویزیون‌ها دوسویه شده‌اند تا حکومت همواره امکان زیر نظر گرفتن شهروندان را داشته باشد.» (اسنایدر، ۱۳۹۶)

این موضوع کاملاً جهانی است و مربوط به جای خاصی نیست. انسان عصر جدید، انسانی‌ است که انگار زبانش را از او گرفته‌اند، او زبانی بریده دارد و دچار لکنت است.

همواره حکومت‌ها اصرار داشته‌اند تا همه را برای بکارگیری لغاتی خاص ترغیب کنند. تلویزیون و دیگر رسانه‌های رسمی، نقش مهمی در این روند یکسان‌سازی بازی می‌کنند. در شرایط کنونی، کتاب‌ها هر روز بیشتر به حاشیه رانده می‌شوند و راه برای رسانه‌های دیگر باز می‌شود. از طرف دیگر، کتاب در ایران محلی برای دفن زبان‌های متفاوت است. در هر کتابی می‌توان زبان‌های بریده‌ی بسیاری را یافت. حال از سانسور نهادینه شده و درونی شده که بگذریم، از نقش وزارت ارشاد نمی‌توان گذشت که اغلب در حال سلاخی کردن زبان‌هاست. کار وزارت ارشاد حمله کردن به ماهیت آدمی‌ است. بریدن زبان، بریدن انسان است از طبیعت خود. جدا کردن آدمی ا‌ست از هستی. زبان که بریده شد، آدمی تنها می‌ماند، بدون ارتباط و آن وقت خیلی راحت می‌توان به او جهت داد. سانسور در جامعه‌ی ایران نابودکننده‌ی تفاوت است. در واقع هدف از سانسور چیزی جز بی‌چهره کردن افراد نیست. هدف، کشتن تفاوت است. ارتباط به چهره‌های متفاوت نیاز دارد نه صداها و چهره‌های یکسان. از این نظر، می‌توان گفت هدف دیگر سانسور، حذف ارتباط در جامعه است.

 

تلویزیون و تک‌صدایی

طی سال‌های اخیر قیمت کاغذ چند برابر شده است. از طرف دیگر، روز به روز تیراژ کتاب، روزنامه، مجله و… در ایران کاهش می‌یابد. به طور مثال بالاترین تیراژ کتاب بین ۳۰۰ تا ۵۰۰ جلد است و اگر کتابی تحت حمایت نهاد یا جای خاصی نباشد، به احتمال زیاد همین تعداد محدود هم یک سال و حتا بیشتر طول می‌کشد تا به فروش برسد (حال اینکه کتابی پس از فروش هم خوانده شود یا نه بحث دیگری ا‌ست). روزنامه‌ها و مجلات زیادی طی این سال‌ها تعطیل و توقیف شده‌اند و این روند همچنان ادامه دارد. اما در این میان صداوسیما با کمترین مشکل به کار خود ادامه می‌دهد. هیچ مهم نیست شرایط اقتصادی، اجتماعی، سیاسی یا هر چیز دیگری در کشور چگونه باشد. در هر حال این سازمان کار خود را ادامه می‌دهد و مشکلات اقتصادی و… روی آن تأثیری ندارد. دلیل آن هم کاملاً روشن است و احتمالاً لزومی ندارد از امور بدیهی سخن بگوییم. گذشته از سطح کیفی روزنامه‌ها و مجلات و کتاب‌ها که در شرایط فعلی به لحاظ محتوایی هم دردی را دوا نمی‌کند، کار به جایی رسیده است که تنها نشریات تحت حمایت دولت و حکومت می‌توانند به کار خود ادامه دهند و… کاملاً بدیهی است که این روند نتیجه‌ای جز یکسان‌سازی و یکدستی ندارد. در این میان صداهای کم جانِ مخالف کجا بروند؟

طبیعتاً در چنین شرایطی رسانه‌های تحت حمایت نهادهای خاص همچنان به کار خود ادامه می‌دهند و مثل سابق، تلاش می‌کنند گروهی خاص را نماینده‌ی تمام جامعه در نظر بگیرند و نگاه‌ آن‌ها را مثل ویروس در همه‌جا پخش کنند. رسانه‌های دیگر هم یا تعطیل می‌شوند یا سر از فضای مجازی درمی‌آورند. این شرایط به نفع کدام گروه است؟ چرا کتاب‌ها و روزنامه‌ها و مجلات از زندگی ما حذف می‌شوند و فضای مجازی جایگزین آن‌ها می‌شود؟ این روند چه بلایی بر سر حافظه‌ی ما خواهد آورد؟ آیا فضایی که در حال شکل‌گیری است، حافظه‌ای برای ما باقی خواهد گذشت؟ آیا بیش از پیش در «حال» غرق نخواهیم شد و آینده را از دست نمی‌دهیم؟

 

خودمداری و سرمایه‌داری

زندگی ما به خودمحوری و تک‌روی گره خورده است. از یک طرف با تاریخ و فرهنگی چندهزار ساله مواجه هستیم که همواره درگیر تک‌گویی و استبداد بوده است و از طرف دیگر با ایدئولوژی سرمایه‌داری که کم‌ و بیش تمام نقاط دنیا را درنوردیده است و جایی نیست که نشانه‌هایی از سلطه‌ی آن دیده نشود. سرمایه‌داری توجه خاص و ویژه‌ای به انباشت سرمایه دارد و از تک‌تک افراد جامعه می‌خواهد که تنها و تنها به سود فکر کنند و در این مسیر حتی از خود بیشترین بهره را ببرند. این طرز تفکر تولیدکننده‌ی انسان‌های خودخواه و خودمحور است، انسان‌هایی که چشم دیدن «دیگری» را ندارند. به عبارتی، ما در جهانی به دنیا آمده‌ایم که امکانات محدودی برای دیدن و به رسمیت شناختن صداهای متفاوت و مختلف در اختیار ما گذاشته است. شرایط کنونی جهان از هر نظر بسیار ناامیدکننده است و ما را نسبت به آینده دلسرد می‌کند. زیگمونت باومن، در یکی از آخرین مصاحبه‌های خود درباره‌ی رابطه‌ی گذشته‌گرایی و آینده‌گرایی و همچنین ناامیدی از آینده می‌گوید:

«… ما آینده را موعد هراس، اضطراب، و دلهره می‌دانیم: کم‌یابی شغلیِ فزاینده؛ درآمدهای رو به کاهش و بنابراین کاهشِ فرصت‌های زندگی خود و فرزندان‌مان؛ ناپایداری فزاینده‌ی موقعیت‌های اجتماعی خود و موقتی بودن دستاوردهای‌مان در زندگی؛ شکاف فزاینده میان ابزار، منابع، و مهارت‌های ما و عظمت چالش‌های زندگی؛ و از دست دادن زمام امور زندگی. گویی هریک از ما به یک مهره‌ی پیاده در بازی شطرنجی میان اشخاص ناشناس تنزل یافته‌ایم. این اشخاص، اگر نگوییم دشمن سرسخت و ظالم ما بوده‌اند، حداقل به نیازها و آمال ما بی‌اعتنا هستند، و بی‌درنگ حاضراند که ما را در راه اهداف خود قربانی کنند. بنابراین، امروزه وقتی به آینده فکر می‌کنیم، بیش از پیش می‌ترسیم که ما را بی‌عرضه و به‌دردنخور، خوار و بی‌ارزش بشمرند، به حاشیه برانند و دفع یا طرد کنند. اکثریت فزاینده‌ای از مردم بنا به تجربه‌ی خود، و نزدیکان و عزیزان‌شان، دریافته‌اند که دیگر به آینده‌ی نامساعد، نامعلوم، پیش‌بینی‌ناپذیر، و به شدت مأیوس‌کننده امیدوار نباشند.» (باومن، ۱۳۹۶)

 

او در ادامه به بخشی از مقدمه‌ی کتاب خود یعنی گذشته‌آباد اشاره می‌کند و می‌گوید:

«والتر بنیامین در تزهایی درباره‌ی فلسفه‌ی تاریخ، که در اوایل سال ۱۹۴۰ نوشت، در باب پیام یکی از نقاشی‌های سال ۱۹۲۰ پل کِله با عنوان فرشته‌ی نو (که بعداً فرشته‌ی تاریخ نامیده شد) چنین گفت: «فرشته‌ی تاریخ روی‌اش را به سوی گذشته برگردانده است. ما گذشته را زنجیره‌ای از رویدادها می‌دانیم اما برای این فرشته گذشته فاجعه‌ای سراسری است که بی‌وقفه مخروبه پدید می‌آورد و جلوی پای‌اش تلنبار می‌کند. فرشته می‌خواهد در جای خود بماند، مردگان را بیدار کند، و آن‌چه را که خرد و خراب شده ترمیم کند. اما توفانی از جانب بهشت می‌وزد؛ توفان چنان سهمگین است که فرشته دیگر نمی‌تواند بال‌های‌اش را ببندد. این توفان ناگزیر او را به سوی آینده‌ای می‌راند که پشت به آن دارد، در حالی که توده‌ی آواری که در مقابل او است بالا و بالاتر می‌رود و سر به آسمان می‌ساید. این توفان همان چیزی است که پیشرفت می‌خوانیم.» از اظهار نظرِ ژرفِ بنیامین تقریباً یک قرن می‌گذرد. اگر امروز کسی به نقاشی کِله دقیق بنگرد، باز هم فرشته‌ی تاریخ را پرمعنا خواهد یافت. اما آن‌چه بیش از هر چیز دیگری توجه او را جلب خواهد کرد این است که این فرشته دارد تغییر جهت می‌دهد ـ فرشته‌ی تاریخ در لحظه‌ی چرخش ترسیم شده است. او دارد از گذشته به آینده رو می‌کند. توفانی که این بار از آینده‌ی خیالین، مورد انتظار، و هولناک به سوی بهشت گذشته می‌وزد (گذشته‌ای ویران، بربادرفته، و در خیال پخته) بال‌های‌اش را با شدت به عقب می‌راند. اکنون نیز همچون آن زمان، این توفان چنان سهمگین است که «فرشته نمی‌تواند بال‌های‌اش را ببندد.» می‌توان گفت محاسن و معایبی که، به نظر بنیامین، یک‌صد سال قبل کله به گذشته و آینده نسبت می‌داد در حال جابه‌جایی است. اکنون آینده در ستون بدهکاران جای دارد، آینده‌ای که به علت غیرقابل‌اعتماد بودن و مهارناپذیری‌اش تقبیح شده و معایب‌اش از محاسن‌اش فزونی یافته است. حالا نوبتِ گذشته است که در ستون بستانکاران جای گیرد زیرا محاسن‌اش از معایب‌اش پیشی گرفته ـ به عنوان جایگاه انتخاب آزاد و امیدی که هنوز بر باد نرفته است.» (همان)

 

سرمایه‌داری در پدید آمدن چنین شرایطی نقش مهمی ایفا کرده است و به هیچ‌وجه نمی‌توان منکر این موضوع شد. ما به جهانی نیاز داریم که امکانات لازم را برای پذیرش حقوق انسانی یکدیگر در اختیارمان بگذارد، جهانی که بتوان در آن صداهای مختلف را به رسمیت شناخت و هیچ صدایی آن‌قدر قدرت نداشته باشد که بتواند صداهای دیگر را خفه کند. در چنین جهانی است که احتمالاً به «آینده» می‌توان امیدوار بود. در ایران اوضاع اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و… بسیار نگران کننده است و روز به روز هم وضعیت بدتر می‌شود. فساد، بیکاری، فقر، خودکشی، تجاوز و… به مسائل روز تبدیل شده‌اند. با وجود این، اغلب سیاست‌مداران طوری رفتار می‌کنند که انگار همه‌چیز طبیعی است و مدام وعده می‌دهند که به زودی اوضاع بهتر از قبل خواهد شد. اما مردم اعتماد خود را از دست داده‌اند، آن‌ها روی هیچ‌چیز و هیچ‌کس جز خود حساب نمی‌کنند و اعتماد خود را نسبت به دیگری هم از دست داده‌اند (البته این موضوع در جامعه‌ی ایران تازگی ندارد اما به نظر می‌رسد شرایط موجود آن را بیش از پیش تشدید کرده است). هرجا که فساد گسترش یابد بدون تردید بی‌اعتمادی میان افراد هم افزایش پیدا می‌کند. میان فساد و خودمداری ارتباط عمیقی وجود دارد. حتا می‌توان گفت یکی از دلایل مهم گسترش فساد در ایران خودمداری است، چرا که انسان خودمدار قادر نیست جز خود کس دیگری را ببیند و طوری عمل می‌کند که گویی تنها اوست که حق زندگی کردن دارد و دیگران از این حق بی‌بهره‌اند. انسان خودمدار با مکالمه و ارتباط بیگانه است و جهان را بدون «تو»، بدون صداهای متفاوت می‌خواهد.

پا گذاشتن به جهانی که اغلب افراد به هم بی‌اعتماد و بدبین‌اند و دیگری را به ابزاری برای پیشبرد اهداف خود تقلیل داده‌اند، بسیار خطرناک است. در چنین شرایطی است که احساس ناامنی گسترش می‌یابد و افراد برای به دست آوردن امنیت دست به هر کاری می‌زنند. احساس ناامنی کردن در چنین شرایطی موجب می‌شود روز به روز ارتباط‌ خود را با دیگران کمتر کنیم و در واقع زندگی خود را وقف چهره‌ها و صداهای آشنا کنیم. وحشت و ترس از صداهای ناآشنا ما را بیش از پیش منزوی می‌کند. این شرایط ما را بیش از پیش به سمت خودخواهی و خودمحوری سوق می‌دهد و موجب می‌شود طوری زندگی ‌کنیم که نتوانیم به‌جز خود و منافع خود به چیز دیگری فکر ‌کنیم. باومن در مقاله‌ای با عنوان «غریبه‌ها خطرناکند… واقعاً این‌طور است؟» می‌نویسد:

«معاشرت‌هراسی در میل به ایجاد جزیره‌های همسانی و شباهت در وسطِ دریای تنوّع و تفاوت، تجلّی می‌یابد. معاشرت‌هراسی دلایل پیش‌پا‌افتاده‌ای دارد ـ فهم آنها آسان است، هر چند نادیده گرفتن آنها ضرورتاً آسان نیست. همان طور که ریچارد سِنِت گفته، «احساسِ «ما»، که از میل به شبیه بودن حکایت می‌کند، راهی برای پرهیز از لزومِ عمیق‌تر نگریستن به یکدیگر است.» بنابراین، نوعی آرامش خاطر را نوید می‌دهد: هم‌زیستی را آسان‌تر می‌سازد زیرا هر گونه تلاش برای فهم، مذاکره و مصالحه را به امری زائد بدل می‌کند. «میل به پرهیز از مشارکت واقعی، جزء لاینفکِ فرایندِ شکل‌گیریِ تصویری منسجم از اجتماع است. مردم بی آن که تجربه‌ی مشترکی داشته باشند، احساس می‌کنند که پیوندهای مشترکی دارند زیرا از مشارکت، از خطرها و چالش‌های آن، و از دردش می‌ترسند.» میل به «اجتماع مبتنی بر شباهت» نه تنها نشانه‌ی پرهیز از غیریت در بیرون بلکه حاکی از روی‌گردانی از التزام به تعاملِ پرشور اما متلاطم، و متعهد اما بی‌تردید دشوار در درون است.» (باومن، ۱۳۹۶)

 

به هر ترتیب، سال‌هاست که در جامعه‌ی ایران شاهد بی‌اعتنایی، بی‌اعتمادی، کینه‌توزی نسبت به هر صدایی هستیم که از نظر ما غریبه به نظر می‌رسد. دیگر عمل غیرمسئولانه، بی‌اخلاقی، فساد و… امری عادی و روزمره پنداشته می‌شود و انگار دیگر در جامعه هیچ‌چیز وجود ندارد که «من» را وادار کند تا نسبت به «غیر» نگاه مسئولانه‌ای داشته باشم. گویی میان من و دیگری هیچ پلی وجود ندارد و تمام آن ارزش‌ها، باورها و الگوهایی که می‌توانند یک گروه اجتماعی را به هم ربط دهند، ویران شده‌اند و امر مشترکی وجود ندارد که افراد را کنار هم قرار دهد و به هم احساس تعلق کنند. به همین دلیل است که اغلب افراد مثل طعمه به هم نگاه می‌کنند و هر کس در هر جا فرد ضعیفی را بیابد، بدون تردید او را تکه‌تکه خواهد کرد. همه‌چیز انگار طوری تنظیم شده است که کلماتی مثل امید، اعتماد، آزادی، انسانیت، مکالمه و… معنای خود را از دست بدهند و به کلماتی بی‌معنا تبدیل شوند. دیگر کمتر کسی از امید، آزادی، عشق و.‌‌.‌. سخن می‌گوید. اغلب افراد به «امنیت» فکر می‌کنند، چرا که آن را ندارند و برای داشتن آن در حال تکه‌تکه کردن یکدیگر هستند.

 

آیا آگاهی خطرناک است؟

امروزه دیگر نمی‌توان با گفتن «ایدئولوژی یعنی آگاهی کاذب» جامعه را به دو طبقه تقسیم کرد و عده‌ای را محکوم کرد که فریب خورده‌اند و از آگاهی محدودی نسبت به موقعیت طبقاتی خود بهره‌مند هستند و باید آن‌ها را به موقعیت خود آگاه کرد. انسان در هیچ طبقه‌ای نمی‌گنجد و همیشه توان پیش‌روی و حرکت دارد. به تعبیر باختین، این طبقه‌بندی هرگز آشکارکننده‌ی واقعیت آدمی نیست و نمی‌توان همه‌ی وجود آدمی را به مفهومی انتزاعی به نام طبقه‌ی اجتماعی تقلیل داد. این مفهوم توان مواجهه با امور پیش‌بینی نشده و ناشناخته‌ را ندارد و سعی می‌کند همه‌چیز را به امور پیش‌بینی‌پذیر و شناخته‌شده تقلیل دهد. در دوره‌ای به سر می‌بریم که آگاهی و اطلاعات از مسائل عمومی نسبت به قبل افزایش یافته است و تقریباً اغلب افراد می‌دانند که در چه شرایطی به سر می‌برند. این آگاهی را می‌توان در رفتار تک‌تک افراد جامعه دید. آن‌ها آنقدر به شرایط حاکم آگاهند که چیزی نمانده سلامت خود را از دست بدهند. زیگمونت باومن در مقاله‌ی فرار از بحران به پایان دوران عیاشی در غرب اشاره می‌کند و معتقد است که دوران پیشین سرشار از امیدواری و سرخوشی بود که اغلب افراد گمان می‌کردند آینده‌ای روشن و شیرین در انتظارشان است. او می‌گوید با بی‌اعتبار شدن رویاها و آشکار شدن واقعیت و برباد رفتن توهمات و… افسردگی روز به روز در حال گسترش است. این امر سلامت افراد را بیش از پیش تهدید می‌کند. او در مقاله‌ی‌ فوق می‌نویسد:

«یکی از خوانندگانِ لا ریپوبلیکا، داوید بِرناردی، پرسیده: «برای فرار از اوضاعِ نگران کننده‌ای که پس از افول اعتبار نظم جهان مدرن به وجود آمده، چه می‌توان کرد و چگونه می‌توان از پیامدهای احتمالاً فاجعه‌بارش دوری گزید؟» به عبارت دیگر، او پرسیده هر یک از ما چگونه می‌تواند و باید رفتار و زندگی کند و چه‌قدر احتمال دارد که دیگران از سرمشقِ نیکوی او پیروی کنند؟

بسیاری از ما امروز همین سوالات را از خود می‌پرسیم؛ نه تنها نظامِ بانکداری و شاخص‌های مبادله‌ی سهام به شدت آسیب دیده، بلکه اعتماد ما به راهبردهای زندگی، شیوه‌های رفتار، حتی معیارهای موفقیت و آرمانِ خوشبختی هم، که در سال‌های اخیر همواره ما را به تعقیبِ آن‌ها تشویق می‌کردند، متزلزل شده؛ زیرا ناگهان بخش عمده‌ای از اعتبار و جذابیتِ خود را از دست دادند. بُت‌های ما، گوساله‌های سامری عصر مدرنیته‌ی سیال، همراه با اعتماد به اقتصادمان از بین رفت! به قول مارک فورلانگ، استاد دانشگاه لاتِرُب در ملبورن: «همه چیز بر باد رفته… کاملاً معلوم است که «بهترین‌‌ها و باهوش‌ترین‌ها»، به اصطلاح «زرنگ‌ترین آدم‌ها»، به طرز حیرت‌انگیزی در اشتباه بودند.» (باومن، ۱۳۹۶)

او در ادامه می‌نویسد:

«برخی از تیزبین‌ترین تحلیلگرانِ پیامدهای احتمالی این چالش، از جمله لیزا اَپینیانُزی، پیش‌بینی می‌کنند که وفور و شیوع بیماری‌های روانی به سرعت افزایش خواهد یافت. اَپینیانُزی می‌گوید که: «افسردگی به زودی در سراسر جهان پس از بیماری قلبی، رتبه‌ی دوم بیماری‌های حاد و در کشورهای توسعه یافته، رتبه‌ی اول را خواهد یافت.» افسردگی؟ واکنشی به از بین رفتن توهمات و برباد رفتن رؤیاهای شیرین. این احساس که اوضاعِ دنیا «دارد خراب می‌شود» و اوضاع همه‌ی ما، خواهی نخواهی، دارد بد می‌شود و نمی‌توانیم از این هبوط جلوگیری کنیم یا حداقل مسیرش را تغییر دهیم.» (همان)

گفتنی است که او غالباً درباره‌ی شرایط حاکم بر غرب می‌نویسد و البته بی‌توجه به دیگر نقاط جهان هم نیست. به هر ترتیب او در مقاله‌ی فوق درباره‌ی پیامدهای ناگوار مصرف‌گرایی و خیال‌های خام افرادی می‌نویسد که آینده را سرشار از لذت و فرصت برای بهبود بخشیدن به اوضاع می‌دیدند. او نشان می‌دهد که این دوران بسر رسیده است و باید با افسردگی و اضطراب و… تاوان این خیال‌بافی‌ها را پس داد. البته به این موضوع هم اشاره می‌کند که این امر یعنی افسردگی ناشی از عریان شدن واقعیت و آگاهی از آن، بازاری برای سودجویان ایجاد کرده است و داروها و قرص‌های خود را با شعارِ مصرف کنید تا اوضاع بهتر شود، به خورد همگان می‌دهند. با این حال، در ایران وضعیت کمی فرق می‌کند. ناامیدی و یأس نسل جدید از بهبود یافتن اوضاع دلایل مختلفی دارد که هم می‌توان آن‌ها را در نظام سیاسی و اقتصادی حاکم بر جهان جست‌وجو کرد و هم در شرایط حاکم بر کشور. همان‌طور که معمولاً گفته می‌شود، ایران در میان کشورهای جهان، ناخوش احوال‌ترین مردم را دارد و اغلب افراد دچار افسردگی‌اند. این امر دلایل فراوانی دارد که قرار نیست در اینجا به همه‌ی آن‌ها پرداخته شود. اما آیا یکی از بارزترین دلایل این موضوع را نمی‌توان آگاهی نسل جدید از وضعیت خود دانست؟ آگاهی از این امر که جهان آنچنان که پدران‌شان می‌گفتند بامعنا نیست و آینده ناامیدکننده‌تر از چیزی است که سیاستمداران وعده می‌دهند. گویی چیزی که بتوان به آن چنگ انداخت و خود را به جهان گره زد وجود ندارد. نسل جدید به این موضوع آگاه شده است و به زندگی و مرگ طور دیگری نگاه می‌کند. حتماً شما هم به یاد دارید که آن دو دختر اصفهانی چگونه و با چه شرایطی از بالای پل خود را پایین انداختند (بگذریم از اینکه اغلب رسانه‌های رسمی مثل طعمه به خودکشی آن‌ها نگاه کردند و سعی داشتند با ربط دادن عمل آن‌ها به بازی نهنگ آبی و بی‌مسئولیتی خانواده و… از ایدئولوژی حاکم حمایت کنند و از طرفی حقانیتش را نشان دهند). آن‌ها می‌خندیدند و به سمت پل می‌رفتند. با خیالی آسوده و مطمئن حرف می‌زدند و از خود فیلم می‌گرفتند و… . در واقع می‌توان چنین بیان کرد که موضوع خنده‌ی آن‌ها جهانی بود که پدران‌شان ساخته بودند. آن‌ها با کار خود، نسبت خود را با جهانی که ناامیدکننده‌تر و نامطمئن‌تر از قبل شده است، قطع کردند. آن‌ها با شیوه‌ای که برای پایان دادن به زندگی خود برگزیده بودند نشان دادند که آگاهی تا چه اندازه می‌تواند خطرناک باشد. خنده‌های آن‌ها نشان می‌داد که دیگر مرگ وحشتناک‌تر از زندگی نیست. آن‌ها احساس وحشت از مرگ را بی‌اعتبار کردند و با کار خود پایان دورانی را اعلام کردند که در آن آرمان‌ها نقش مهمی در زندگی افراد ایفا می‌کرد. در واقع آن‌ها با پس زدن جهانی که پدران‌شان ساخته بودند، اعتراض خود را به رادیکال‌ترین شکل ممکن نشان دادند. آن‌ها سرمست و سرخوش به سمت مرگ رفتند و قبل از آنکه مرگ سراغ‌شان بیاید، خودشان سراغ آن رفتند و در آغوشش گرفتند. آن‌ها بی‌توجه به روانشناسان و روانپزشکان و روانکاوها که اغلب به چشم بیمار به چنین افرادی نگاه می‌کنند، مرگ را ترجیح دادند تا بی‌اعتمادی و بی‌اعتنایی خود را به صدای آن‌ها و بازاری که برای فروش داروها و… راه انداخته‌اند به گوش همگان برسانند. نسل جدید خود را بدون آینده می‌داند، چرا که شبی که بر جهان حاکم است رویاهایش را بلعیده است و چیزی باقی نگذاشته است تا از آن پلی بسازد و به سمت آینده حرکت کند. آن‌ها خود را بدون آینده می‌دانند. یا شاید بتوان گفت آن‌ها آینده را به «حال» کشانده‌اند و هرچه جست‌وجو می‌کنند جز تاریکی چیزی نمی‌یابند.

در هر حال، چنین وضعیتی بسیار خطرناک‌تر از قبل است، چرا که ما را بیش از پیش منزوی و خودمحور می‌کند و موجب می‌شود بیشتر در خود فرو برویم. خودمداری که عمیقاً در زندگی انسان ایرانی ریشه دارد، در چنین شرایطی بیش از پیش رخ نشان می‌دهد و اگر برای عبور از وضعیت موجود چاره‌ای اندیشیده نشود، معلوم نیست چه بر سر آینده‌ی کشور و نسل‌های بعد خواهد آمد. با این همه، تمام واقعیت در چنگ این نسل نیست و آگاهی آن‌ها هم مثل آگاهی هر نسل دیگری کامل نیست. آینده همچنان باقی است و ممکن است که مثل شعبده بازی ماهر، چیز تازه‌ای از آستین خود بیرون بکشد و همه را انگشت به دهان بگذارد.

 

 

 

 

 

منابع و مأخذ:

اسنایدر، ت (۱۳۹۶). استبداد (بیست درس از قرن بیستم)، ترجمه‌ی پژمان طهرانیان، انتشارات فرهنگ نشر نو. چاپ اول.

باومن، ز (۱۳۹۶). فرار از بحران، ترجمه‌ی عرفان ثابتی، نشر آسو.

باومن، ز (۱۳۹۶). غریبه‌ها خطرناکند… واقعاً این‌طور است؟، ترجمه‌ی عرفان ثابتی، نشر آسو.

 

You may also like...