تفاوت ادیان فقهی و ادیان فرهنگی

فرزین فرهمند

religion

عنوان موضوعات در این نوشتار:

  • مبارزه با دین نا موفق بود
  • مکانیزم ادیان در تعدیل غرایز منفی و هدایت انسان
  • مکانیزم سکولاریزم در تعدیل غرایز منفی و هدایت انسان
  • دینداری فرهنگی
  • ادعای دین باوران در مورد دین به عنوان منشاء اخلاق
  • ابعاد اپورتونیسم و تزویردرشیعه فقاهتی

پیش گفتار

امروز پس از دو قرن مبارزه ای آگاهانه و جدی، ظاهرا برای اولین بار در سطحی وسیع در تاریخ، در زمینه از بین بردن دین در زندگی مردم، شاهدیم که در هیچ کجا مبارزه با آن و نابودی آن با موفقیت همراه نشد. و در آخر این نتیجه حاصل شد که اکثریت انسان ها حتی در جوامع مدرن از نظر روانی نیاز به موضوعی بنام دین دارند وغیر از ضرورت جدائی دین از دولت و عملی شدن آن، مبارزه با آن در حوزه فردی نه تنها بی نتیجه است، بلکه این کار تا حدودی منجر به فاصله گرفتن و ضدیت عوام با جریانات سیاسی و روشنفکری مترقی ضد دین نیز می شود و این امر امروزه مشکلی است در راه تعمیق دموکراسی.

از سوی دیگر در تمام فرهنگ ها پدیده دیگری هم بنام سنت وجود دارد و مبارزه با آن ها هم اگر غیر ممکن نباشد تلاش زیادی طلب می کند. به عنوان نمونه اگر بخواهیم یکی از پلید ترین سنت ها را نام ببریم، ختنه زنان در آفریقا است که با وجود همه مخالفت ها هنوز وجود دارد و معلوم نیست این عمل کدام نیاز انسانی را بر آورده می کند؟! به این ترتیب این نتیجه حاصل می شود که انسان ها از نظر روانی به سنت هم نیاز دارند و در بسیاری از موارد سنت ها رنگ مذهبی دارند و یا مذهب رنگ سنت به خود گرفته است.

این دو پدیده (دین و سنت) و چرائی وجود و ادامه حیات آن ها ما را رهنمون به موضوعی می کند که بر خلاف گذشته از طریق فلسفه و دین و ایدئولوژی به غیر از دانش نمی توان به آن پاسخ داد و از آنجا که جواب هائی این گونه نیز قابل اتکاء و اعتماد نبوده، در بهترین شرایط شاهدیم که می بایست هر بار امکان نارسائی آن ها را از نو تجربه کرد. در این شرایط اما امروز علوم انسانی (انسان شناسی و بیولوژی و روانشناسی) و از همه مهم تر در کل اولوسیون فرهنگی به آن پاسخی روشن و علمی می دهند. در این نوشتار تمرکز تنها پیرامون توضیح دلایل پیدایش و وجود دین و مذهب قرار دارد و در مورد این که چرا انسان ها نیازمند سنت نیز می باشند، صحبتی در میان نیست.

جهت ورود به این مبحث از دیدگاه دانش این که با شناخت های علمی امروز برای اظهار نظر در مورد انسان و مسائل انسانی و حد اکثر انتظاراتی که از او می توان داشت دیگر نباید به دنبال آنچه که انسان می بایست باشد رفت، بلکه ضروری است که در درجه اول در پی فهم آنچه که هست و ساختار بیولوژیک او ایجاب می کند بود. در این راه می بایست در آغاز پتانسیل او را (هم جسمانی و هم روانی) شناخت و انتظارات را حد اکثر حول این پتانسل محدود نمود.

هنگام تشخیص پتانسیل های جسمانی و روانی انسان و جهت  محدود ساختن این بحث بسیار وسیع، توجه به غرایز او که ده ها هزار سال در منش و رفتار او نقش تعیین کننده ای داشته و دارند، تا این حد اهمیت ویژه ای دارد که عملا فلسفه پیدایش ادیان و ایدئولوژی ها و سپس قوانین و مقررات در جوامع سکولار بر محور توجه به غرایز انسان متمرکز بوده است.

از این رو امروز (برخلاف تصور دینداران و یا ایدئولوژی ها) دانش نشان می هد که انسان هنگام تولد صفحه سفیدی نیست که ما بتوانیم آن را به دلخواه شکل دهیم. برای روشن شدن این موضوع مثالی ساده می تواند بما کمک کند. تصور کنیم که ما از یک اتوموبیل سواری نمی توانیم انتظار راندمان یک جر ثقیل را داشته باشیم. هنگامی که از موضع آنچه که می بایست باشد به انسان نگاه کنیم، مانند این است که او توان روحی و جسمی اش به اندازه اتوموبیل سواری است، ولی ما می خواهیم او توانائی یک جرثقیل را داشته باشد!

در اینجا هنگامی که بحث بر سر آنچه که انسان هست مطرح می شود، درآغاز موضوع بسیار تعیین کننده ای در زمینه تفاوت ماهوی مکانیزم تلاش دین و سکولاریزم در زمینه رویکرد به غرایز (هدایت) انسان وجود دارد که اهمیت اساسی این نظر را روند و ره آوردهای تجربی هزاران سال تلاش فرهنگی انسان ها با کشف تئوری اولوسیون انسان روشن می نماید.

جهت ورود به توضیح مسئله ناچار از تکرار این موضوع می باشیم که هنگامی که به موضوع غرایز می رسیم، انسان در کنار صفات خوب و ویژه دارای غرایز و صفات منفی زیادی نیز هست و اولوسیون با خلقت انسان خطاهای زیادی نیز داشته که پیش از آغاز اولوسیون فرهنگی (که ابتدا با سکنا گزینی و از طریق زبان و هنرهای ابتدائی و بعدها نوشتن آغاز گردید) مانع تجمع آنها و ایجاد جوامع و احیانا ادامه حیات این موجود می شدند. چنانکه می دانیم رده های دیگر انسانی نیز وجود داشته ولی از بین رفته و در آخر هومو زاپین (که ما هستیم) قادر به ادامه حیات شد، و احتمالا این رده انسانی با استفاده از اولوسیون فرهنگی قادر به این کار شد. در جریان اولوسیون فرهنگی بطور خلاصه در آغاز ارواح باوری و سپس باور به چند خدائی و در نهایت یک خدائی با ابزار ترس از خدا و گناه وعبادت وعذاب اخروی، صفات و غریزه های منفی انسان ها تا حدی تعدیل شدند که توانستند جوامع همواره بزرگ تر را بوجود آورند.

در اینجا لازم است ابتدا به این موضوع اشاره کنیم که چرا در تمام این متن صحبت از تعدیل غرایز منفی می شود. دلیل آن این که غرایز انسانی حاصل صدها ها هزار سال رفتار تکراری انسان جهت ادامه حیات نسل خود بوده و در سابق نقش مثبتی ایفا کرده، اما از هنگامی که زندگی مشترک پدید آمد، به مرور نقش منفی پیدا نمودند. و امروز دانش رفتار شناسی نشان می دهد که امکان کنار گذاردن آن ها، اگر برای عده بسیار قلیلی از انسان ها تا حدی ممکن باشد، برای اکثریت قریب به اتفاق نا ممکن است. اما آنچه که امکانپذیر می باشد، حداکثر کاهش آنها و یا تعدیل آنها ست که آنهم تنها و تنها با فرهنگ سازی ممکن می شود، به عنوان نمونه غریزه خشونت را می توان نام برد.

به این خاطر مکاتب و ایدئولوژی هائی که به این مسئله بی توجهی کرده و صرفا امکان تحول را به زیربنای اقتصادی اقشار و یا طبقات جامعه محدود می کنند، در تجربه های بسیار شکست خورده اند! در زمره غرایز منفی دیگر انسان ها قدرت طلبی، انحصار طلبی، سودجوئی، کینه توزی، انتقام جوئی، حسادت، حرص، کوته بینی و غیره را می توان نام برد، که منجمله باعث ناکامی اغلب کشورهای به اصطلاح سوسیالیستی شدند!

مکانیزم ادیان در تعدیل غرایز منفی انسان

در آغاز این مبحث، جهت نشان دادن مکانیزم حاکم بر پدیده ها، به ویژه جریانات اجتماعی، به این موضوع هم اشاره کنیم که در طبیعت روندها یا اختیاری عمل می کنند و یا جبری. ما در انتخاب هر امری از امکان انتخاب برخورداریم، اما پس از آن ادامه روند بر اساس دینامیک ویژه آن راه، جبری شده و امکان انتخاب در آن بسیار محدود می شود.

حال در سخنی کوتاه درهمه ادیان و برخی مکاتب وظیفه تعدیل صفات منفی و غریزی انسان تنها به عهده خود فرد و با کمک از ایمان وعبادت و ترس از عذاب و غیره گذارده شده و برای آنکه انسان ها رغبت به این امور داشته باشند، مرگ را ادیان پایان زندگی ندانسته و همراه ایجاد ترس و عذاب، پاداش نیز در آخرت در آن نظر گرفته شده، زیرا که در انسان غریزه سود جوئی نقش به سزائی دارد. اما پرسش اینجاست که پس چرا این همه دین و مذهب بوجود آمدند؟ زیرا که  در تعاقب پیدایش هر دینی می بایست کمبود و نقصان و انحرافی بوجود آمده باشد که دین بعدی می توانست مدعی از بین بردن آن ها باشد و یا این که هنوز رشد فرهنگی انسان ها به  حدی نرسیده بود که بتوانند این نقایص و انحراف و فساد در مکانیزم حاکم برادیان را که در آن زمان تصور مثبتی از آن داشتند، دریابند.

ضمن این که از همان ابتدا اگر هم عده ای جرات کوچک ترین انتقاد ساده به دین می کردند یا کشته و یا ایزوله می شدند و این عملا در زمره مکانیزم جبری آن بوده و هست. این از جمله سرنوشت بسیاری از بزرگان اندیشه در همه جهان تا دوران رنسانس در غرب و تا به امروز در جهان اسلام است. به عنوان نمونه هرگاه در جائی کوچکترین انتقادی به پیامبر اسلام و یا مبانی اسلام می شود میلیون ها نفر در جهان به تحریک فقیهان دست به تظاهرات زده و کشته هم می شوند، اما بابت کشتار هزاران هزار نفر و حتی سربریدن ها و سنگسار با دستور فقیهان اعتراضی از طرف دیگر فقها شنیده نمی شود!

ضمنا این موضوع اشاره ای است از یک سو به دلایل گسترش و سپس انحراف و فساد صوفی گری در ایران که با وجود اضافه کردن موضوع عشق بجای ترس از خدا در نظام فکری خود و حتی مخالفت با فقیهان از همان راه و مکانیزم دین فقهی تبعیت نمود و در آخر به همان سرنوشت همه ادیان دچار شد.

حال هرچند که دین های بعدی تکامل یافته تر بوده و حتی تمدن هائی نیز بوجود آوردند، اما به گواه تاریخ مکانیزم رویکرد آن ها به انسان و غرایز او مشابه یکدیگر بود و هیچ دینی در نهایت نتوانست از یک سونه تنها آرزوی همزیستی مسالمت آمیز و برقراری عدالت را در دراز مدت بین انسان ها برقرار نموده، بلکه هرچه از زمان پیدایش آن دین می گذشت، قدرت طلبی و فساد در آن افزایش می یافت. زیرا این دینامیک ویژه دین و روند جبری حاکم در آن صرفنظر از نوع دین (چه ابراهیمی و یا غیر آن) است. این مکانیزم با خصلت های انسان، موجب پدید آمدن قشری بنام روحانیت در همه ادیان می شد که انها هم همه دارای غرایز منفی قدرت طلبی و انحصار طلبی مشابهی مانند دیگر انسان ها می باشند و چون این ارگان فاقد ارگان کنترل کننده ای از خارج می باشد، نتیجه این خودمختاری از پیش معلوم است.

این قشردر همه ادیان با تمسک به پدیده ای بنام الاهیات و شرع و فقه، که غالبا بعدها به آموزه های دینی اضافه می شدند، خود را صاحب انحصاری آن دین دانسته و به مرورمشغول انحصار طلبی و شرکت در قدرت و یا تصاحب آن و سرکوب دگر اندیشان تحت عنوان نماینده خدا روی زمین شده و برای این که دیگران حتی به فکر دخالت در این انحصار طلبی نیافتند، لباس مخصوص به تن کرده و آئین هائی را هم خلق کرده و مقام تقدس برای خویش در نظر می گیرند.

به این ترتیب با انحصار طلبی و قدرت طلبی های روحانیون و مقدس مآبی ظاهری آنها، پیدایش و گسترش تزویر و ریا در دین امری است اجتناب ناپذیر و جبری که در پی آن همواره بی عدالتی و استبداد فزونی یافته و از سوی دیگر امکان رشد دگر اندیشان و روشنفکران را با اتکاء به فقه و شریعت و از همه خطرناک تر مخالفت ظاهرا با کلام خدا و مقدسات تنگ تر می نموده و همواره چنین کرده و می کنند.

با این مکانیزم است که پی به این موضوع می بریم که بروز پدیده ریا و تزویر نتیجه جبری و معلول این مکانیزم در ادیان است و بدون کنار گذاردن این مکانیزم مشترک در همه ادیان و وجود قشر روحانی با این ویژگی ها، مبارزه با تزویر و ریا امکانپذیر نیست! زمانی که ما در تاریخ همواره با این نوع بارها تکرار تجربه یکسان روبروئیم، طبیعی است که می توانیم آن را به عنوان نتیجه جبری و علمی مکانیزم حاکم بر کل آن پدیده دانست و این که در هیچ پدیده ای بدون مبارزه با علت نمی توان معلول را از بین برد!

اگر امروز مسیحیان صحبت از همدوستی وصحبت های مهربانانه و غیره می کنند نباید فراموش کرد که در قرون وسطا ارباب کلیسا دشمنان خود را به وفور (به ویژه زنان را تحت عنوان جادوگر حتی تا یکصد سال پیش) در کنار انواع شکنجه ها در آتش می سوزاندند و داستان بیش از یکصد سال جنگ های صلیبی و خودشان با یکدیگر و قرون تاریک وسطا و شرکت در جریان استعمار و حواله کردن سوانح طبیعی به بی ایمانی مردم و حتی محاکمه دانشمندان چهره دیگر و اصلی مسیحیت است.

اسلام نیز با کشتار و برده داری مردمان سرزمین های تسخیری و کشتن بزرگان حتی مسلمان ولی دگر اندیش با فتوای فقیهان و فساد بارگاه های حکومتی همراه گسترش تزویر و ریا و خرافات، هر چند مترقی تر از مسیحیان به دلیل پیشرفت اولوسیون فرهنگی در آن زمان بودند، اما همه این ها نشان دادند که مکانیزم همه ادیان در انحصار طلبی و ممانعت از شکوفائی اجتماعی، تفاوت چندانی با یکدیگر نداشته و بیش از آن حدی که بشریت را جلو برده بودند، اسلام در آخربا حکومتی چون عثمانی دیگر نمی توانست سعادتی برای بشریت به ارمغان آورد. در آئین زرتشت هم با وجود شعارهای زیبا همین جریان و مکانیزم حکمفرما بوده. کدام آئین در آغاز امر شعارهای زیبا سر نداده و چون مکانیزم ها پس از انتخاب در تعاقب به صورت جبری عمل می کنند، جلوگیری از عوارض (معلول ها) غیر ممکن می شود.

مکانیزم تعدیل غرایز در سکورالیزم و تفاوت آن با فقه

پس از حاکمیت ادیان و تکرار تجربیات مشابه در آنها، بشریت راه نوین خرد گرائی و پیروی از خرد جمعی و پلورالیزم را کشف و در پیش گرفت. مهم ترین تفاوت اصلی این روش با راه هدایت انسان توسط ادیان در این است که انسان ها با چندین و چند بار آزمایش با ادیان گوناگون متوجه این امر شدند که آنقدر صفات و غرایز منفی، به ویژه قدرت طلبی و سود جوئی انسان ها جان سخت اند که از سوئی با کمک ابزار و مکانیزم دین نمی توان تعدیل و کنترل آنها را صرفا به خود انسان واگذار کرد و از سوی دیگر با این مکانیزم قشری بنام روحانیت پدیدار می شود که با دین (از طریق زر و زور و تزویر) تجارت می کنند و با تکفیر و تعذیر دگر اندیشان، در نهایت امکان بسط فرهنگ و بهتر شدن زندگی انسان غیر ممکن می شود.

نتیجه ای که انسان ها از این جریان و مکانیزم شاید چند هزار ساله در ادیان گرفتند این بود که کنترل و تعدیل غرایز منفی انسان توسط خود او امکانپذیر نیست و این کار می بایست به عهده نهادهائی خارج از وجود خود فرد و همچنین فقیهان گذارده شود. به این صورت بود که قوانین و مقاولات اجتماعی و پارلمانتاریسم جایگزین ایمان و عبادت و ترس از خدا و عذاب اخروی و قشر سلطه گر روحانیت و غیره گردید و همه انسان ها در مقابل آنها مساوی دانسته شدند. از این زمان بود که جوامع برای اولین بار توانستند بجای کلام خدا و تکیه بر روایات و تکفیر و خرافات و انحصار طلبی و صغیر دانستن و خودی و ناخودی کردن مردمان، با خرد جمعی و با کمک از دانش، زندگی فردی و فرهنگی و اجتماعی را از این بن بست های فرهنگی برهانند.

البته با جریان یافتن عقلگرائی این امر نمی تواند تصور صحیحی باشد که از زمان توصل به عقلانیت از دوره رنسانس زندگی بشری برای همیشه در جاده ای صاف و بی توقف به سوی بهزیستی حرکت کرد، زیرا با وجود هزاران امتیازش نسبت به روش ادیان، این نظام نیزهمواره و هنوزهم درگیر تعدیل غرایز دیرپای منفی انسان است.

از جمله در مورد توان عقل گرائی او، درست است که از دوران عقل گرائی به این سو علم و دانش رشد کرد و کیفیت زندگی انسان ها بهتر شد، اما چگونه است که با این وجود در مهد آن از یک سو بی سابقه ترین و فاجعه بار ترین جنگ های اول و دوم جهانی با بیش ازیکصد میلیون قربانی اتفاق افتاد و از سوی دیگر طبیعت طی دویست سال به هولناک ترین وضع، باز هم در مهد عقل گرائی، مورد غارت قرار گرفت؟ جواب کوتاه به این پرسش  امروز این است که باز هم از یک سو غریزه قدرت طلبی و از سوی دیگر غرایز منفعت طلبی و خودخواهی و کوته بینی در انسان نه تنها با پذیرش عقل گرائی نیز تعطیل پذیر نمی شوند، بلکه هر کجا که انسان ها امکان داشته باشند به نوعی از آن سوء استفاده نیز کرده و می کنند.

اما بقول معروف بشریت لنگان لنگان و صرفا با تعمیق دموکراسی همراه انفجار جمعیت جهان، این راه سنگلاخ را هموارتر از قبل کرده است. ضمن این که با انفجار جمعیت و تخریب محیط زیست و نابودی بسیاری از جانوران و بطور کل تنگ تر شدن فضا برای حیات روی کره زمین، در مجموع عاقبت خوبی را برای بشریت نمی توان انتظار داشت. استدلالی که برای رشد این روند نیز می توان ارائه نمود باز هم این است که هنوز هم غرایز منفی انسان در کنترل عقل گرائی قرار نداشته و با استناد به نظر اندیشه ورزان، روان انسان با وجود همه بزک کردن ها و پیشرفت دانش هنوز هم در دوران شکارچی و گرد آورنده در ده هزار سال پیش سیر می کند. و امروزه با مشاهده این تجربیات اندیشمندان زیادی به این نظر رسیده اند که انسان فی نفسه با این ساختار بیولوژیک و روانی به یک پاندمی تخریب محیط زیستی تبدیل شده است!

بار دیگر در اینجا نیز کرارا مشاهده می کنیم که انسان را باید همانگونه که هست پذیرفت و حداکثر در چارچوب پتانسیل هایش از او انتظار داشت! در این جریان و بازهم البته برای هیچ یک از ادیان همه این مشکلات نه تنها موضوعی جدی تلقی نمی شوند، بلکه در تشدید آن سهیم اند. به عنوان نمونه ساده غالب دین باوران در غرب حتی با جلوگیری از ازدیاد جمعیت مبارزه می کنند و نابودی طبیعت برایشان بی اهمیت است و در جریان پاندمی کرونا هم شاهدیم که قشر وسیعی باز هم به تبلیع خرافات که حکایت از هژمونی طلبی می کند، مشغولند.

ضمن این که در حل هیچ یک از مشکلات بشری نیز از دوران رنسانس، حتی امروزهم که حداقل با پیشرفت دانش در اروپا مسیحیت شکل متمدنانه به خود گرفته و مشغول به کمک های اجتماعی شده (در کنار تجاوزهای جنسی و زن ستیزی و پولشوئی بانک واتیکان)، نه تنها هیچ دینی پیشقدم نبوده، بلکه در بسیاری از موارد با فاشیسم  (بجز موارد استثنائی و نادر فردی) و استعمار و کشتار اقلیت ها  و برده داری و زن ستیزی و غیره همکاری نزدیک داشته. اما درعین حال با تعجب شاهدیم که دین هنوز هم از زندگی بشر خارج هم نشده!

بیانی است منتسب به اینشتین که می گوید در تعجبم که انسان ها خدائی را می پرستند که ندیده اند، اما طبیعتی را که می بینند و همه وجودشان به آن وابسته است نمی پرستند!

حال با همه توضیحات فوق در مورد مکانیزم اشتباه در ادیان، هدف طرح موضوع نوشتاردر بر گیرنده این موضوع نیز هست که نشان دهیم چنانچه دینداری در زمره ویژگی های روانی (اکثر) انسان قرار دارد، پرسش بعدی این خواهد بود که آیا ما امروزه صرفا با یک نوع دینداری روبروئیم و یا این که در مقابله با ادیان متکی بر فقه و وابسته به فقیهان، اولوسیون فرهنگی انسان ها دینداری دیگری را بوجود آورده؟

دینداری فرهنگی

جواب پرسش فوق مثبت است و غالب بزرگان هنر و ادب ما آن را نشان داده، که ما به آن بی توجهی کرده و حاصل آن حداقل مشوش شدن هویت فرهنگی ما و عواقب غم انگیز کنونی شده.

در این قسمت کوشش بر سر آن است که نشان دهیم که در همه جوامع و همه ادیان با دونوع دین و مذهب در زندگی انسان ها روبروئیم. یک نوع دین فقاهتی است و دیگری نوع غیر فقاهتی. حال از آنجا که در تعریف های معتبر در مورد فرهنگ، دین و مذهب و سنت هم در زمره موضوعات فرهنگی هر قومی محسوب می شوند، از این رو می توان نوع دینداری غیر فقاهتی را دینداری فرهنگی نامید.

ابتدا اگر از دوران سیاه قرون وسطا در غرب و انحطاط شرق بگذریم که درهیچ کجا از جامعه ای بی دین و یا به نوعی دینی ( بودیسم و شامانیسم و ارواح باوری) خبری نبود، اولین بارقه های فاصله گرفتن از دین، پس از رفورماسیون در مسیحیت (باز هم با مکانیزمم دینی)، و به ویژه لزوم جدائی آن از دولت از دوران روشنگری آغاز شد و در کشورهای غربی جدائی دین از دولت چهره ای واقعی پیدا نمود. اما در این کشورها مبارزه با اصل دین و دینداری صورت نگرفت و آن را به عنوان موضوعی فردی قبول نمودند.

اوج مخالفت با  کل دین اساسا در فلسفه مارکسیسم بالا گرفت که مارکس دین را افیون ملت ها دانست. با این وجود در هیچ یک از کشورهای غربی مبارزه ای برای کنار گذاردن دین انجام نگرفت. بینش نابود کردن دین و حتی تخریب اماکن مذهبی ابتدا در انقلاب اکتبر و سپس در چین و جاهای دیگری که انقلاب سوسیالیستی می شد، بدون نتیجه مورد پیگیری قرار گرفت.

امروز در این امر اشتراک نظر وجود دارد که هویت فرهنگی و ملی ما بر اثر انقلاب اسلامی دچار تشویش بی سابقه و حیرت آوری شد و هنوزهم کارشناسان بر سر دلایل غفلت مردم و حتی بسیاری از روشنفکران و سیاسیون در حال جدال اند و امروز شاهد نتایج آن می باشیم. اما براستی دلایل این غفلت را چگونه می توان، جز این همانی تلقی کردن باور به اسلام، توضیح داد؟

یکی از دلایل این تلقی اشتباه حاصل کم کاری های روشنفکرانه نه صرفا سیاسی بلکه بیشتر فرهنگی و از سوی دیگر نظرات منحرفانه ایدئولوژیک نیروی چپ در یکصد سال گذشته است که از یک سو فرد خود را، به دلیل جبری تلقی کردن تحولات اجتماعی، بی نیاز از شناخت تاریخ گذشته می دید و آینده را قابل پیش بینی  مثبت تصور می کرد و از سوی دیگر چون اساسا با هر نوع دینی خصومت داشتند، صرفا با این توجیه که فلانی مذهبی بوده، خود را حتی بی نیاز از مطالعه بزرگان فرهنگ و توجه به تجربیات آنها می دیدند!

از سوی دیگر ارجحیت دادن به تصورات واهی ایدئولوژیک در مبارزه اجتماعی به عوض اهمیت دادن به قشر متوسط و روشنفکران به دلیل رشد فرهنگی، بر خلاف مبانی اولوسیون فرهنگی، رسالت تحول مناسب را صرفا به طبقه کارگر و زیر بنای اقتصادی اقشار محدود نموده بود و نوک پیکان مبارزه در درجه اول متوجه ضدیت با لیبرالیسم و سرمایه داری شده بود!

روحانیون از این تصورات در سرکوب روشنفکران و اقشار فرهنگی بهره فراوان بردند و در مبارزه با سرمایه داری و لیبرالیسم هم آنها بهترین حربه را در جهت مصادره ها و داغان کردن صنعت نیمه جان به روحانیون (با پایگاه اقتصادی بازاری و سوداگری) و اقشار بی فرهنگ داده شد و امروزه هدف نیروی چپ متمرکز مبارزه با نئو لیبرالیسم شده است؟! تمامی این تصوراتی را که اولوسیون مردود می شمارد، با انقلاب بر سر این ملت یکباره فرو ریخت.

حال جهت رسیدن به پاسخ پرسش بالا که آیا ما صرفا با یک نوع دینداری روبروئیم، می توانیم موضوعات زیر را مطرح کنیم.

۱- یک دلیل اساسی غفلت مردم (در حقیقت در آغاز روشنفکران و سیاسیون) در راس انقلاب این بود که فکر می کردند نظام جدید تصور مشابهی مانند آنان از اسلامی شدن دارد. درست است که اکثر مردم با تصور خود مسلمان بودند، اما نه با تصور فقاهتی. از این رو هنگامی که گفته می شود که اکثریت افراد ملت مسلمانند، مسلمانی آنها چگونه است؟ مذهبی که مردم به آن باور دارند و به آن در زندگی روزمره عمل می کنند غیرفقاهتی است و تا آنجا که آگاهیم طی ۲۵۰۰ سال گذشته شکل گرفته و تبعیت از آن نه با تحولات فرهنگی نا سازگار است و نه مانع رشد و توسعه (به عنوان نمونه بارز در کشورهای پیشرفته) و نه با زندگی روزمره و معیشتی انسان ها در تضاد و مزاحم. یعنی دینداری ای در راستای اولوسیون فرهنگی چند هزار ساله جامعه و به عبارت روشن تر دین فرهنگی (دین ملی) ای که با هویت فرهنگی و تاریخی و سنت ها و آداب و رسوم ما به گونه ای آمیخته شده که مبانی آن در زبان و ادبیات و زندگی عامه و فلسفه بزرگانی که هویت فرهنگی ما را شکل داده اند، به روشنی و وضوح متبلور است. آثار و علائم و آموزش های همه مذاهب این سرزمین از آغاز شکل گیری زندگی اجتماعی در این مذهب فرهنگی قابل رویت است و از سوئی به پرسش های معنوی انسان ها به اندازه نیاز روحی آنها نیز جواب گفته و بدون آن که مانع رشد فرهنگی و اجتماعی شود، تکیه گاه روانی انسان ها در زندگی است.

آثار بزرگان اندیشه ای که پس از قرن ها هنوز مورد علاقه ملت اند همگی (به استثنای خیام و؟) با دین فرهنگی با تفاوت هائی به وضوح درآشتی بوده و با دین فقاهتی و شریعت در ستیز. اغلب آنها به وضوح نه تنها تکلیف به نماز و روزه و حج و جهاد نمی کنند بلکه شرب خمر را حتی تجویز می کنند و عده ای هم به وضوح به روحانیون حمله کرده و ریا و تزویر و غیره را بلای معنویت می دانند. به علت همه این دلایل نیز نفی و تلاش در جهت کنار گذاردن دین فرهنگی (و نه دین فقاهتی) نه صرفا بی فایده و نه تنها ریختن آب است به آسیاب اهل فقاهت و شریعت، بلکه باعث عدم فهم مبانی هویت فرهنگی و سیر تحول فرهنگی در تاریخ ما و یا هر قوم دیگری شده و نتیجه آن نیز فاصله گرفتن از پیوند با اکثریت جامعه و فرهنگ آنها و در آخر نا روشن ماندن وظیفه روشنفکر و نحوه گفتمان آنها با ملت به سوی آینده ای است بهتر!

مذهبی هم که غالب مردم به آن باور دارند نوع همان مذهبی است که عرفای ما از آن صحبت می کنند. بسیاری بدون آشنائی به زبان عربی، دعاهای اسلامی را به زبان عربی می خوانند و افرادی هم که هیچ اطلاعی از اصول و فروع دین نداشته و مشروبات الکلی می نوشند و یا اساسا اهل نماز و روزه و حجاب هم نیستند، به احترام ماه رمضان و محرم دست به دعا می برند و گاهی هم سفره نذری می اندازند.

البته در همه زمینه های اجتماعی و بر اساس تجربه می بایست توجه را معطوف به نحوه تفکر و رفتار اکثریت مردم عادی نمود و رفتار قشر معدود روشنفکر را نباید معیار قضاوت قرار داد. به هر حال تغییر هویت و در نهایت رنگ ایرانی گرفتن اقوام مهاجم اسکندر، مغول، اعراب، ترک ها و افغان، پس از حمله به ایران که هریک می توانست باعث محو ایران و ایرانیت شود، یک یک آن ها نمونه های بارز و آموزنده ای می تواند در زمینه قدرت و قوت فرهنگی باشد که در هویت فرهنگی فارسی زبانان تجسم یافته.

بر اساس همین دین فرهنگی است که در کشورهای غربی نیز تعداد مردمانی که به کلیسا می روند بسیار کم است و هر روز نیز کاهش پیدا می کند، ولی غالبا اگر خداباور هم باشند داستان زندگی مسیح را قبول نداشته و یا اسطوره تلقی می کنند، اما در عین حال هویت و سنت ها و رسوم خود را با مسیحیت آمیخته دانسته و بدون این که حتی یک بار انجیل را خوانده یا دیده باشند سنت های آن را پاس می دارند و تقریبا بدون استثنا بزرگان اندیشه و سیاست ورزان آنان، با وجود جدا دانستن جدی دولت از کلیسا و آگاهی از اعمال مسیحیان در گذشته، هویت فرهنگی خود را یونانی- مسیحی می دانند . اما ناگفته نماند که تعداد زیادی از آداب و مراسم مسیحی آنان و حتی تاریخ تولد مسیح و ادعای باز گشت مسیح و عید پاک بر گرفته از دین قدیمی تر آنان یعنی میترائیسم و مهر پرستی با ریشه آریائی است.

به این ترتیب خطای مارکسیسم کلاسیک و احیانا دیگرایدئولوژِی های به اصطلاح رئالیسم را که بیش از یک صد سال بشریت را به چالشی نفس گیر مبتلا کرده و امروز بدون تردید می توان گفت که موجب شکل گیری و یا احیای مجدد ایدئولوژی های مذهبی و فقهی (با کپی برداری از دیکتاتوری پرولتاریا به صورت ولایت فقیه و محدود کردن تلاش صرفا در مبارزه با امپریالیزم و سرمایه داری) نیز شدند، در این نکته عدم تمایز قائل شدن بین دو دین فقاهتی و دین فرهنگی باید دانست. و این که با نفی هواداران دین فرهنگی (مخالفت های نیروی چپ با بازرگان و حاج سید جوادی و جبهه ملی) عملا هویت های فرهنگی (ملی) به زیر سوال رفتند.

۲ – مسئله ای بسیار حائز اهمیت آنکه بر اساس تجربیات بسیار با این نوع دین فرهنگی هوادران ادیان گوناگون در گذشته در شرق توانستند صدها و بلکه هزاران سال در کنار هم و در صلح زندگی کنند و زمانی جنگ بین آن ها آغاز شد که ادیان فرهنگی به سوی ادیان فقهی و ایدئولوژیک سوق داده شدند! امروز می دانیم آنچه که در جریان انقلاب ایران سکان سیاسی را در دست گرفت اسلام فقاهتی بود و غالب افراد و حتی روشنفکران و ملیون با همانند انگاری تفاوت آن را با دین فرهنگی (غیرفقهی) نمی دانستند و هنوز هم بسیاری با آن مسئله دارند.

گوئی در این زمینه بازهم غربی ها بهتر از ما متوجه این تفاوت ها شده اند: ساندرا مکی، ایران شناس، در اثر خود پس از اشاره به این نکته که ” شیعه اثنی عشری را پیروان ترک زبان (سلجوقی) برای همیشه بر پیشانی ایران نقش کردند“، اضافه می کند:” در ایرن تاریخی، زنان و مردان از لحاظ فرهنگی به عقاید متمایل بودند تا به احکام خشک، و از بحث های بی پایان علما در باب نکات فرعی قوانین اسلام خسته شده بودند. . . آنان که بیشتر برای پاسخ به مسائل روزمره اسلام را می خواستند تا برای مباجث بی پایان و قانون زدگی ها، گاهی تصوف را اگر نه به عنوان راه حل، دست کم به مثابه یک امکان پذیرا می شدند. این امکان را صوفی محل، یا “مرد خدا”یی که تقریبا در هر شهر و روستائی وجود داشت، فراهم می کرد. این مردان زاهد از طریق گردهمائی ها، خواندن ها، ادعیه تکرار شونده و حتی جنون جمعی بر قلب و روح مردم نفوذ می کردند و وعده ملاقات با خدا را در خلسه ای متعالی به ایشان بشارت می دادند و به ویژه در رنج و درد قرون فاجعه بار سیزدهم و چهاردهم، درصد قلیل ولی قابل احترامی از مردم از تمام اقشار جامعه به تصوف روی آوردند.”

(به نقل از اثر ساندرا مک کی تحت عنوان “ایرانی ها”، ترجمه شیوا رویگران، انتشارات ققنوس، ۱۳۸۰، ص ۸۴-۸۵)

۳- نحوه طرد و سرکوب تقریبا بدون استثنای عرفا و دانشمندان گذشته ما توسط روحانیون. اما اپورتونیسم حاکم بر تشیع ایجاب می کند که علمای مذهب فقهی آنجا که استدلال هایشان به انتها می رسد و با قوانین فقه و شریعت قادر به قانع کردن و فریب مردم نیستند، راه به سوی دستبرد به آثار عرفا می گشایند و یا خود را حتی منتسب به عرفان دینی معرفی می کنند! در حالی که به احتمال بسیار عرفان ایرانی (ضد تصوف) آلترناتیو و راهی بود که اولوسیون فرهنگی برای اندیشمندان این قوم در مقابل مذهب فقهی باز کرد و به این وسیله آنان با طرد تا حدودی شفاف مکانیزم حاکم بر ادیان به نحو دیگری در تعدیل صفات منفی انسان ها جهش های بسیاری نمودند که در آثار همه بزرگان ادب و فرهنگ ایرانی (فارسی زبان ها) قابل رویت است.

ما چنانچه به آثار بزرگان اندیشه ماندگار در ایران (همچون حافظ و سعدی و مولانا و …) مراجعه کنیم، خواهیم دید که عملا آنها صدها سال پیش در پی اصلاح دین بوده و طرد دین فقاهتی راه به سوی دین فرهنگی گشوده و همه آثار آنها امروزه مورد قبول ملت است.

در خاتمه به این موضوع نیز اشاره کنیم که علی شریعتی قبل از انقلاب موضوعی را تحت عنوان “مذهب علیه مذهب” مطرح کرد که البته در نهایت به نفع فقیهان خاتمه یافت، زیرا که او هم باز در قالب همان مکانیزم حاکم بر ادیان و تکرار در تکرار تجربه می اندیشید و یکی از دلیل آن هم این بود که هیچگاه به آثار بزرگان فرهنگ ما و تجربیات انها استناد نمی کرد و با عقده حقارت نسبت به مارکسیسم تلاش می کرد که با مذهب فقهی ایدئولوژی مشابهی بسازد که شوربختانه در این کار موفق شد! او در حالی که گفت امضای هیچ روحانی زیر قراردادی نیست، البته چون صاحب مقامی نبوده اند، در عین حال گوئی نمی دانست که تعداد زیادی از فقیهان در همان زمان در زمره مستمری بگیران ساواک بودند.

ادعای دین باوران در مورد دین به عنوان منشاء اخلاق

در اینجا بد نیست پرانتزی نیز باز کرده و به این ادعای دین باوران پاسخ گوئیم که مبداء و منشاء اخلاق را در دین دانسته و برای آینده نیز چنین می پندارند. با توجه به عملکرد تاریخی ادیان و عدم موفقیت مکانیزم انتظار آن ها از خود انسان در راه تعدیل غرایز منفی خویش، در مقایسه با مکانیزمی که سکولاریسم در پیش گرفت ازیک سو و پیشرفتی که اولوسیون فرهنگی همپای دانش نموده، چگونه می توان اساسا از این موضوع دفاع کرد؟

امروز متخصصان اولوسیون فرهنگی با تکیه بر این دانش، مکانیزم های مسلط بر زندگی و نیازهای جمعی و نحوه رفتار انسان را مبداء اخلاق می دانند و از سوی دیگر مبانی اخلاق را نه به عنوان موضوعی ثابت، بلکه متغیر دانسته و مشکل زیادی هم در اثبات آن در حداقل دوقرن گذشته وجود ندارد. بر این اساس و با توجه به این که حداقل در دوقرن اخیر هیچگاه ادیان در راه حل مشکلات بشری پیشگام نبوده اند، اگر در زمان ظهورشان اخلاق می توانست مبداء دینی می داشت، اما امروز دیگر نمی تواند محلی از اعراب داشته باشد.

این نکته را هم می بایست بر بی اعتباری نظرمنشاء بودن دین در مبانی اخلاق افزود که چون دیده ایم که مبانی اخلاقی حداقل در جوامع سکولار همواره متغیر است و متولیان دین غالبا پس از مدت ها و با بی میلی و در آخر به اجبار تن به آن می دهند، آنها در تعلیماتشان هیچ یک از علوم را نمی آموزند و حتی در بین مسلمانان تحت عنوان غربی بودن با آنها مخالفت می ورزند، آنها جز با استناد به منابع فقهی صدها سال کهنه شده و آموخته خود، چگونه می توانند برای جوامع امروزی مبانی اخلاقی روز را نشان دهند؟

در مقابله با این همه کمبودها و برای حفظ جایگاه و قدرت خویش روحانیون درآخر متوصل به این حیله می شوند که ایمان بالاتر از تخصص است! اگر بخواهید با ابعاد خطرناک این حیله آشنا شوید، نگاه کنید به سرآغاز انقلاب که چگونه افراد بی سواد و لومپن با توصل به تزویر و ریا و ریش و تسبیح، با روشنفکران و دانشگاهیان و ملیون و آزادیخواهان رفتار، بسیاری را به جوخه اعدام سپرده و میلیون ها نفر را ناچار به مهاجرت کردند!

در این بین می بایست به این نکته نیز بیاندیشیم که هدف افرادی چون آقای سروش در این که حال وحی چگونه بوده و کدام فرامین در قرآن منشاء وحی دارد و کدام یک نظر پیامبر بوده و این که آیا پیامبر خشونت طلب بوده و یا قدرت طلب و غیره چیست؟ و آیا بر خلاف ره آوردهای اولوسیون فرهنگی می خواهد انقلاب دینی دیگری را، که مکانیزم شکست خورده آن اکنون بر همه آشکار شده، به ارمغان آورد؟

و آیا با تصور او که خمینی (که گفت اقتصاد مال خره) باسواد ترین حاکم در تاریخ ما بوده، نمی توان بر خلاف مانورهای علمی او، در ضدعلمی بودن مبانی فکری او تردید کرد؟ از دیدگاه مبانی دانش این نظر چیزی جز کوس رسوائی علمی تئوری شناخت خویش نیست و با این تئوری شناخت است که او بجای پرداختن به مسائل اصلی زمان مشغول تفسیر جنگ ارواح بین وحی و پیامبر اسلام و روایات و غیره است.

ابعاد اپورتونیسم و تزویردر شیعه فقاهتی

در مبانی اعتقادی و سیاسی شیعه فقاهتی در سه اصل بین غالب فقها اتفاق نظر وجود دارد، اولی موضوع تقیه است و دیگری حلال کردن همه حرام ها در صورت لزوم و سوم ضرورت تقلید. دو اصل اول در حقیقت شیعه را از یک سو و در هر شرایطی معاف از رعایت هر گونه اصول اخلاق و فرهنگ جامعه کرده و از سوی دیگر شرکت آنان را در هر شرایطی در نظام سیاسی بدون اشکال می داند که نمونه بارزی است در مورد اپورتونیست بودن و قدرت طلبی آنها.

نگارنده پیرامون وجود چنین نظراتی در بین سنی مذهبان بی اطلاع است، اما تاریخ عملکرد فقهای شیعه در ایران این ادعا را مورد تایید قرار می دهد و از آنجا که به عنوان نمونه فقهای مسیحی در دوران حکومت نازی ها به نوعی با فاشیسم همکاری کرده و تا چندی پیش واتیکان با مافیا همکاری داشت و بانک آن در پولشوئی مافیا شرکت داشت، در مسیحیت نیز مشابه این جریان وجود دارد و این تشابه مکانیزم را می توان در همه ادیان مشاهده نمود.

در اصل سوم فقهای شیعه عملا انسان ها را با هر شرایط و تخصصی ناقص العقل دانسته و صرفا خود را قادر به فهم صحیح از اسلام قلمداد کرده و از آنجا که اسلام را دین سیاسی نیز می دانند، در زمینه مسائل اجتماعی و سیاسی و فرهنگی از طریق جریانی بنام اجتهاد تنها نظر خود را صائب می دانند. آن ها حتی دخالت در نحوه زندگی فردی را حق مسلم خود دانسته و شیعیان را موظف و مجبور به اطاعت از آن می کنند.

به این خاطر هر فردی را آنها موظف به تقلید از یکی از مراجع تقلید (آیت الله هائی با توضیح المسائل و تایید دیگر فقها) دانسته و مجبور به پرداخت زکات می کنند.آن ها به این صورت مقام عقلانیت را که ویژگی بارز انسان به شمار می رود از انسان سلب کرده و مقام انسان را تا حد حیوان بودن کاهش می دهند! با این تصور انسان ها به صورت گوسفندانی تلقی می شوند که فقها وظیفه چوپانی آن ها را بر عهده دارند. در اینجا نیز بار دیگر می توان قضاوت کرد که تا چه حد این ادعای منشاء اخلاق بودن دین بی پایه و اساس و حتی خطرناک است. زیرا چنانچه همه نیروهای سیاسی و روشنفکران بخواهند این گونه رفتار کنند، عملا حاصل آن همان چیزی می شود که اکنون شاهد آنیم و شرایط بدتر از این را هم می توان انتظار داشت.

همه این ها در حالی است که در حوزه های علمیه ای که آنها تربیت می شوند، هیچیک از علوم انسانی و اجتماعی و سیاسی نه تنها تدریس نمی شوند و در حالی که امروزه به علت گسترش دانش در هر رشته ای متخصص ویژه ای وجود دارد، روحانیون خود را بی نیاز از همه این مسائل دانسته، اما در هر زمینه ای مجاز به صدور فتوا می باشند، زیرا بر این باورند که آنها با خدا در ارتباطند؟!

بر این اساس که از نظر آن ها هیچ فردی جز فقها قادر به درست اندیشیدن نمی باشد، این که گفته می شود چون در مذهب شیعه اجتهاد وجود دارد که دلیلی بر ارجحیت آن نسبت به مذاهب دیگر است، ادعای بیهوده ای است، چرا که برای اجتهاد صحیح در جهان امروز تخصص های وبژه ای مورد نیاز می باشند که فقها هیچ یک از آن ها را در دروس حوزه نمی آموزند. به عنوان نمونه زمانی که انسان محتوای رساله های تقلید مجتهدان را می خواند، به ابتذال فرهنگی خجالت آور و عقب ماندگی این مذهب فقهی و حد ارتباط مشمئز کننده آنها با خدا تا حدودی پی می برد. از سوی دیگر فقیهان که مبانی اخلاقی خود را در کنار قرآن متکی به روایات می کنند، در موارد زیادی خود روایت می سازند، به طوری که کتب فقهی مملو این چنین روایات است.

نمونه های اثبات تقیه را می توان در پرونده بسیاری از فقیهان در زمان شاه مشاهده کرد که نه تنها رسما حقوق بگیر ساواک بودند، بلکه برخی از آنها به دیدار شاه و فرح دیبا می رفتند. از جمله یکی از چهره های سیاه متحجری که بلاها بر سر مبارزین و ملت پس از انقلاب آورد آخوند جنتی است که در ضیافتی در زمان شاه، که عکس آن موجود است، در حال بوسیدن دست فرح دیبا است!

در جریان انقلاب اخیر و عدم پایبندی آقای خمینی به تعهدات و به ویژه نوع مزورانه رفتارش در پاریس قبل از آمدن به ایران و اندیشه و عملکرد او و فقها در این چند دهه مثال هائی بارز بشمار می روند که آنها در راه کسب قدرت پایبند به هیچ مبنای اخلاقی نبوده، بلکه علاوه بر این ها روحانیون خود مبلغ تزویر و ریا نیز هستند. به عنوان نمونه برخی از آنان جهت نشان دادن درجه تقوای خود مهر نماز داغ کرده و با آن پیشانی خود را تا جائی می سوزانند که جای مهر همواره در پیشانی آن ها نمایان باشد و این گونه وانمود کنند که پیشانی آن ها بر اثر نمازهای طولانی اینگونه شده و در عین حال احکام سنگسار و قتل و فساد صادر می کنند!

آیا چنین جریان بی پرنسیپ و مزوری می تواند در جائی در راه استعلای فرهنگ و مدنیت قدمی بردارد؟ و اگر تعداد آن ها زیاد نیست، چرا فقهای دیگر این نوع اعمال عمل زشت و بی فرهنگی را سرزنش نمی کنند؟ زیرا مشکل نهادینه دیگر در این قشر عدم وجود سازمانی با مرکزیت مانند واتیکان و نهاد پروتستان ها است و با آنارشیسمی که در این نهاد حاکم است هر آیت الهی به قول خودشان آتش به اختیار است. در جهان امروز در کوچک ترین نهاد مدنی یک مرکز تصیمم گیری وجود دارد و این هم معضل دیگر جامعه ما با این قشر است.

با شرحی که تاکنون پیرامون روحانیت و دین فقهی آمد طبیعی است که می توان دین فقهی را جریانی ضد فرهنگی قلمداد نمود.

 

You may also like...