توده گرایی، پوپولیسم و جشنوارۀ آتشین ستایش عامه؟

گودرز اقتداری


eghtedari

مرداد ۱۳۹۷

“آنها هیچ شباهتی به قهرمانان تخیلی ندارند. آنجا ایستاده اند، خسته و بی قرار با ریش نتراشیده، ساکن  و اگر هم در حرکت باشند در سوراخی تاریک نفسی میکشند و سیگاری دود میکنند. با این وجود ویلی و جو آنطور که بیل ماولدین انها را بصورت سربازان آمریکایی در جنگ جهانی دوم تصویر میکند، سمبل آمریکای جنگجو و شکست ناپذیر بودند. جنگ جهانی دوم اولین بار بود که خبرنگاران و گزارشگران از درون سنگر ها و خاکریز ها و از برج های دیدبانی و قرارگاه های فرماندهی برای مردم روایت کردند. و اما از آن پس، ویلی ها و جوها (تلما ها و لوئیز ها) از هر کشوری که بودند و هر یونیفرم و لباسی که به تن داشتند، مردمی بودند که در تمام قرن بیستم حضورشان را به تاریخ تحمیل کردند. آنها از سایه تاریخ بیرون می امدند و تغییر را راه می بردند. امپراطوری ها سرنگون شدند، دیکتاتور ها سقوط کردند، استثمارگران را بیرون کردند، “مردان بزرگ” خاموش و نخبگان با “ژن خوب” مردود شدند، و چه خوب و چه بداتوریته در تمام اشکالش بزیر فشار مردم به پایین کشیده شد. وقتیکه قرن بیستم به پایان خود میرسید، مردم جهان نفوذ بیشتری بر سرنوشت خویش داشتند، بسیار بزرگتر از وقتیکه آن قرن آغاز شده بود. با این همه چون پرده بر افتاد دیدیم که بسیاری از محبوب ترین ها هم بی اشتباه و خطا نبودند: جان اف کندی و فرانکلین روزولت هر دو زن باره بودند، وینستن چرچیل که مشروب خواری قهار بود و همیشه مست، و دیگران (بیل کلینتن) پرنسس دیانا و کرت کوبین هم به فراخور حال خویش. (جشنواره ای برای توده عامی[۱]  )  

 

هیچ تعریفی قادر نیست تمام پوپولیست ها را بدرستی توصیف نماید. علت عمده ان بروایت کاس مود، استاد دانشگاه جورجیا و نویسنده کتاب “معرفی کوتاهی بر پوپولیسم”، آنست که توده گرایی ایدئولوژی نازلی است که تنها بخش کوچکی از یک برنامه سیاسی را دربرمیگیرد. بطور مثال یک ایدئولوژی مانند فاشیسم پوششی کامل از بخش های متعددی از اقتصاد، سیاست، و جامعه را دربر دارد. اما توده گرایی چنین نیست، چرا که فقط از چگونگی طرد ساختار سیاسی موجود صحبت میکند و اما وارد بحث انکه چه جایگزینی باید ایجاد شود نمی شود. هم ازینروست که در بیشتر مواقع با ایدئولوژی های ضخیم تر چپ و راست جفت میشود[۲]. درعمل اما تاریخ نگاران و روزنامه نگاران بر سر تعریف پوپولیسم توافق ندارند. حداقل برای شصت سال است که عدم تعریف دقیق باعث شده است که این ترم قابلیت شکل پذیری ویژه ای پیدا کند و در راست و چپ درترکیب با گزاره های دیگر مورد استفاده قرار گیرد.

یک خصلت ویژه پوپولیستها در تقسیم دوگانه جامعه به مردم و الیت های سیاسی ست و در مقابل هم قرار دادن این دوگانه. فرض غیرواقعی هم انست که هردو جناح تک گونه هستند و تضادشان غیرقابل نفوذ. البته پوپولیست خود را نماینده ساده مردم می داند و مدعی میشود که دنباله رو خواست انان است. باید توجه داشت که ایالات متحده به تعریف غالب یک جمهوری لیبرالی است، سیستمی بر اساس تکثر ایده ها که بروایت کاس مود شامل گروه هاییست با انواع ارزش ها و منافع که همه قانونی اند. بروایت مود اما پوپولیسم متفاوت از پلورالیسم تکثرگراست و تنها یک مجموعه ارزشی را قانونی و قابل دفاع می بیند.

استفاده از ترم پوپولیسم به پایان قرن نوزده(۱۸۸۰-۱۹۰۰) باز میگردد وقتیکه اتحادی از دهقانان، کارگران و معدن چیان در آمریکای شمالی بر علیه گلد استاندارد (سیستم تعیین ارزش مبادله طلا) و بانک نورت ایسترن قیام کردند. تاریخچه این جنبش در آمریکای لاتین هم به حوالی سالهای ۱۹۳۰ میرسد که میتوان از بقدرت رسیدن گتولیو وارگاس در برزیل نام برد. در دهه هفتاد شاهد رشد جنبش توده ای در حکومت سالوادر آلنده در شیلی (۱۹۷۰ـ۱۹۷۳) و خوان پرون در آرژانتین (۱۹۷۳ـ۱۹۷۶) بودیم و در سالهای اخیر البته هوگو شاوز در ونزوئلا، کارلوس منم در آرژانتین و بالاخره اوا مورالس در بولیوی را داشته ایم. یک دلیل عمده برای وقوع و ارزش مثبت جنبش های توده ای پوپولیستی در آمریکای لاتین را باید در سطح نابرابری اجتماعی و در عین حال وجود ساختارهای دولتی باقیمانده از استعمار جستجو کرد. واقعیت انست که در مورد ایران هم می باید انقلاب اسلامی (۱۹۷۹) را یک انقلاب توده گرای پوپولیستی بنامیم، انقلابی که بیش از هرچیز بر نفی سیستم مستقر پای میفشرد تا بر محتوای آنچه جایگزین آن میشد. تاکید بر ارزش های اخلاقی اکثریت جامعه اسلامی و نفی نخبگی که تبلور آن برای دهه ها در نوشته های جلال آل احمد، شریعتی و فردید و حتی سایر متفکران سکولار دیده میشد و رگه های بوم گرایی که به صورت غرب ستیزی در ادبیات روشنفکری ظهور مشخص داشت، همه دارای شاخصه های پوپولیسم است که در نوشته های کاس مود قابل ردیابی است. انقلاب اسلامی نیز مانند نمونه های معاصر از مدل خاصی پیروی نمی کرد و بیشتر بر سعی و خطا استوار بود و هنوز هم بعد از چهار دهه نه حاضر به پذیرش تجربه دیگران است و نه از گذشته خویش درس میگیرد.

امروزه اما نمونه های بسیاری از پوپولیسم را در اقصا نقاط گیتی میتوان یافت که جهان سیاست را دگرگون ساخته اند. جنبش های ضد یورو، ضد مهاجرت و پناهندگی، و ضد سیاست های ریاضت اقتصادی در اتحادیه اروپا، نمونه سیریزا در یونان و پودموس در اسپانیا، سیاست بوم گرا و ناسیونالیستی برگزیت در بریتانیا و ترامپ در ایالات متحده، و انواع دیگر در سایر مناطق جهان همه در بنیاد از اصولی مشابه پیروی میکنند که از انجمله ضدیت با نظام سیاسی-دیوانی مستقر، اقتصاد لیبرالی و جهانی سازی، و تجارت آزاد بین المللی بدون کنترل دولت بوم گرا ست.

گرچه انتظار می رود که وقتی پوپولیست به قدرت میرسد دیگر جایی برای انتقاد نمیماند، اما در نمونه جمهوری اسلامی در ایران، شاوز در ونزوئلا، اردوغان در ترکیه و یا ترامپ در آمریکا شاهد هستیم که پوپولیست همچنان مایل است خود را حتی در اوج اقتدارعملی به عنوان قربانی عرضه نماید و کاستی ها را ناشی از سابوتاژ خارجی، دولت پنهان و یا نیروهای خارج از قدرت و درمورد ترامپ وسایل ارتباط جمعی و مدیا نشان دهد.  

فرهنگ لغات ترامپ در آغاز با نخبگان فاسد و تخلیه فاضلاب تبلیغ میشد و در آن خبری از مردم عادی و عامه نبود. تمام سخنرانی های اولیه ترامپ انباشته از ستایش یک نفر بود، خودش. مثلا در سخنرانی اعلام کاندیداتوری وی از کلمه “من” ۲۵۶ بار استفاده کرد. او مدعی بود که تنها یکنفر میتواند تمام مشکلات امریکا را حل کند و آن خود اوست. پس از انکه استیو بَنون به گروه مشاورین او پیوست، در سخنرانی های بعدی ترامپ هم به خدمت به عامه پرداخت و خود را تنها کسی معرفی کرد که میتواند خواست مردم را جامه عمل بپوشاند. کاس مود مینویسد که ترامپ از گفتمان بازاریابی انحصاری خود به عرصه “خویش بعنوان وسیله نقلیه مردم” منتقل شد. و همین امر باعث شد که طرفدارانش خود را بخشی بزرگ تر از ترامپ احساس کنند. کاس مود میگوید این لحظه ای بود که انرژی فراوانی را به طرفدارانش تزریق کرد و ترامپ را به چهره پدرسالار و رهبری که برای بهبودی زندگی مردم مبارزه میکند تبدیل کرد، بجای انکه فقط ابزاری برای منفعت جویی شخصی باشد.

مود معتقد است که ابعاد اخلاقی توده گرایی باعث میشود که شخصی مانند دانلد ترامپ که عام نیست وقرابتی با جامعه ندارد بتواند بعنوان صدای مردم تظاهر نماید. او وارد این بحث نمیشود که من از جنس شما نیستم و بجای انکه یاداور ان باشد که وی میلیاردر است و انها فقیرند، از ارزش های مشترک با عوام و اینکه او هم بخشی از قربانیان است صحبت میکند.  کاس مود تذکر میدهد که در حالیکه ترامپ بطور مقطعی رفتاری پوپولیستی و ضد-الیت نشان داده است، اما بطور متوالی نگرش های بوم گرایانه [۳] و ضد مهاجرتی را تشویق میکند و بعضا سیاست های اقتدارگرایانه را هم بروز میدهد که بعنوان رفتار ضخیم تر ایدئولوژیک ، توده گرایی او را تقویت مینمایند.

یک تحقیق در باره کشورهای اتحادیه اروپا نشان داده است که همراه با افزایش درصد مهاجرین حمایت از سیاست های پوپولیستی دست راستی هم افزایش میابد. جان ژودیس، نویسنده کتاب “انفجار پوپولیسم” و محقق درینباره توضیح میدهد که در کشورهای جنوب اروپا که تحت فشار رکود اقتصادی قرار داشتند حرکت بسمت پوپولیسم چپ و برعلیه تحمیل ریاضت اقتصادی اتحادیه اروپا شکل گرفته است و در کشورهای شمالی که وضعیت اقتصادی بهتر بوده اما موج مهاجرت ها سنگین تر بوده است پوپولیسم راست برعلیه سیاست های مهاجر پذیر و حرکت کارگران شهروند اتحادیه عمده شده است.  ژودیس تذکر میدهد که درحالیکه پوپولیست های چپ معمولا از اقشار میانه و فرودست در مقابل طبقات قرادست حمایت مینمایند، پوپولیست های دست راستی شعارشان در حمایت عموم در مقابل نخبگان جامعه و وابستگان دولتی تبلور میابد که انها را به عدم قاطعیت در مقابل “غیرخودی” ها مانند مهاجرین، غیر اروپاییان و مسلمانان متهم میسازند.[۴]

 

اوج گیری پوپولیسم بازار

در زمانیکه مردم در آمریکا در دنیای بی انتهای اینترنت غرقه بودند و تنوع نژادی و برابری را در جامعه جشن میگرفتند و جامعه روشنفکری از شرایط ایده آل مشابه سالهای دهه پنجاه در رضایت کامل بود، در سوی دیگر رهبران عقیدتی از هر دو جبهه سیاسی به توافقی نانوشته دست یافته بودند که حاکمیت ابدی سرمایه بر زندگی آمریکایی را تضمین میکرد. رهبران احزاب چپ در اینجا و در بریتانیا خود به خدمت بازار آزاد درآمده و در صحنه عمومی تمام اصول تاریخی خود را به زیر سوال می بردند و تخطئه مینمودند[۵]. نرخ عضویت در تشکل های کارگری، بعد از دهه هایی از تبلیغات ضد سندیکایی و نزول رشد صنعتی، به زیر ده درصد کل نیروی کار بخش خصوصی سقوط کرد و در عمل ضرورت وجودی آن از خودآگاه اجتماعی هم ناپدید شده بود. مخالفین سیاسی هم دست از مخالفت کشیده بودند و تنوع امکانات کاری جایگزین عدم حق انتخاب در صندوق رای شده بود.

در حلقه های بین المللی این توافق عمومی را “اجماع واشینگتن” نامگذاری کرده بودند؛ دانیل یرگن نویسنده اقتصادی آن را “اجماع بازار” می نامید؛ توماس فریدمن نویسنده نیویورک تایمز”تنگ پوش طلایی” را پیشنهاد می کرد که جلوه ای از تنگ بودن حق انتخاب سیاسی باشد. فریدمن در سرمقاله ای در ماه اوت ۱۹۹۸ نوشت که “فکر نمی کنم دیگر بدیل ایدئولوژیکی برای این شرایط وجود داشته باشد. [۶]

در این شرایط همسانی ایدئولوژیک بود که همه بدین باور رسیده بودند که فارغ از انکه چه کسی در انتخابات برنده شود، جنبش چپِ طبقه کار و دولت مداخله گر هرگز به سر کار برنخواهد گشت. ابن البته بدین معنی نبود که در دهه ۱۹۹۰ آمریکائیان به این نتیجه رسیده بودند که با وجود همه پیشرفت های تکنولوژیک و رشد اقتصادی موجود، وقتی از اقتصاد نوین صحبت میشود، هدف دست یافتن به یک نان بخور و نمیر بر روی خط تولید در جایی دورافتاده از زمین است. برعکس، در مرکز اقتصاد نوین هدف غایی برای رضایت عامه نوعی دموکراسی اقتصادی بود، حتی اگر عملا ستیزه جو باشد. تبلور نارضایتی جوانان و نسل های بعد از دهه شصت را میتوان بخوبی در آنچه در اطراف دیدار وزیران عضو سازمان جهانی تجارت، نوامبر ۱۹۹۹، در سیاتل اتفاق افتاد و به خیابانها سرازیر شد دید. با وجود این زنگ خطرها اما از مغزهای منجمد شده تا برندگان نوبل اقتصاد و از محافظه کاران صورتی تا نودموکرات ها، رهبران ایدئولوژیک آمریکا در دهه نود به این جمعبندی رسیده بودند که بازار آزاد به همه آمال و آرزو ها پاسخ خواهد داد و دموکراتیک تر از هر شیوه دیگر حکومتی خواهد بود. این ریشه آن چیزی است که توماس فرانک انرا “پوپولیسم بازار” میخواند. فرانک معتقد است که علاوه بر “مکانیزم مبادله”، بازار را میتوان ابزاری برای ابراز “رضایت” هم دانست. با مکانیزم های عرضه و تقاضا، آمارگیری و نظرسنجی متمرکز صاحبان صنایع و کمپانی های بزرگ اقتصادی بازار میتوانند خواست عمومی را بهتر از وابستگی به انتخابات صِرف درک نمایند.

بسیاری از اجزاء اجماع در پوپولیسم بازار برای سالهای متمادی بخشی از نقش بردیوار اقتصاد فرهنگی بوده است. هالیوود و وال استریت همواره بر این تاکید داشته اند که کارشان صرفا انست که ایینه تمام نمای ارزوهای عمومی باشند. فیلم های سینمایی و تبلیغات تجاری همیشه اوج و نزول شان در ارتباط مستقیم با انعکاس واقعی سلیقه عمومی بوده است. “بازار سهام نیویورک نیز همیشه مدعی بوده است که بالارفتن قیمت سهام معمولا با احساس رضایت و شور وشوق عمومی ارتباط مستقیم دارد و مبادله آزادانه سهام یک مکانیزم پایه در دموکراسی است به همان اندازه که غول مطبوعاتی پوپولیست ویلیام راندولف هرست رسانه ها را مدافع خواست عموم مردم میدانست[۷].”

داستان روی جلد نیوزویک (۲۰ دسامبر ۱۹۹۹) برای پایان قرن بیستم “نمایش جادویی بشرعامی[۸]” روایتی از قرن انسانهای معمولی بود. تیتر مقاله از کتاب “در انتظار رکود” اثر آرون کوپلند درباره توده گرایی ستیزه جوی دهه ۱۹۴۰ گرفته شده بود.  نگاه به تاریخچۀ قرن بیستم برای کنت آرچین کلاوس نویسنده مقاله تایید ان بود که برای اولین بار در تاریخ بشری “انسانهای عامی درتغییر تاریخ نقش داشتند.” او از جنبش های ضد برده داری، حقوق زنان، ضد جنگ، و حقوق مدنی و در نهایت کارآفرینان (انترپنور) نام برد. تصویرگر قشر آخر طرحی از بیل گیت بود ثروتمندترین مرد جهان که سَمبل وقهرمان ذهنی انسان عامی شده بود. در نگاه نویسنده نیوزویک دوران قرار نوین (New Deal, 1930) و جنبش کارگری، قهرمان ان دوران، حتی ارزش تذکر در روایتی از قرن بیستم را هم نداشتند.

شاید پذیرش ان سخت باشد، اما در تمام سالهای دهه نود کارافرینان همه فضای ایدئولوژیک ان دهه را اشغال کرده بودند، فضایی که قبلا به کارگران و افرینندگان واقعی اثر تعلق داشت. ایدئولوژی معاصر صاحبان کسب و کار و کارآفرینان نو را در مقابل دولتمردان، نخبگان و صاحبان سرمایه قدیم و رانتخواران مدعی تخصص قرار داده بود. این تئوری در نتیجه بسادگی انسان و بازار ازاد را در یک کاسه بعنوان ستون های پایه ای زندگی اجتماعی معرفی مینماید. همانطور که پاول ساموئلسون در ۱۹۸۸ نوشت “سود فرد از معامله سهام میتواند از ارزش کلی بازار سهام بیشتر یاشد، پس بازار مائیم![۹]” این برداشت در مجموع “نمایش جادوئی انسان عامی” را روایت کرد که قهرمانش بیل گیت باید ستایش میشد. بدینگونه بود که بازار سهام نیویورک و وال استریت که زمانی لانه صاحبان قدرت و نخبگان بود به ناگاه در پایان دهه ۹۰ و آغاز قرن بیست ویکم “خانه مردم” نام گرفت.   

ازین روی صاحبان کمپانی ها و صنایع بزرگ درتئوری با مردم در آلیاژ نوین عامه ذوب شدند تا بر علیه دشمن مشترک یعنی دولت و کارگران ستیزه کنند. بنابرین حال که بازار ایینه خواست مردم است، هر ادعایی بر علیه ان باید وابسته به الیت و نخبگان باشد. در روایت پوپولیسم بازار، الیت دیگر کسی نیست که روز های تعطیل را در کشتی تفریحی شخصی اش میگذراند و یا در فاصله یک شبانه روز یک کارخانه و تمام کارگرانش را به جنوب مرز و یا شرق اسیا منتقل مینماید، بلکه ان کسیست که درباره الودگی هوا و تاثیر کاهش اُزُن در جو زمین سخن بگوید. در نگاه این توده گرایی، الیت کسانی هستند که از اتحادیه های کارگری و از کنترل دولتی بر استاندارد های محیط زیستی و دفع سموم شیمیایی و محدودیت مداخله ژنتیک در موادغذایی دفاع میکنند یا خواستار بیمه درمانی برای همه و رفع تبعیضات نژادی و ملیتی و جنسیتی هستند.

فانتزی بازار اما در خود حقیقت هایی را هم داشت؛ به ناگاه الیت سرمایه سنتی از سوی مردم عادی تهدید می شدند، و جنگ طبقاتی عینیت کاذب می یافت. بانکداران سنتی که کنترل بازار را در دست داشتند جایشان را به دلالان سهام میدادند که با الگوریتم های علمی به بازار وارد شده بودند، ذهن فردی باید با معادلات چند مجهولی کامپیوتری رقابت میکرد و دانشجوی ترک تحصیل کرده ای مانند بیل گیت بزرگترین میلیاردر جهان شده بود. مردان سفیدپوست انگلوساکسون کارشان را در مقابل رقبای زن، سیاهپوست، آسیایی، و لاتین از دست میدادند.

اما چگونه شد که توده گرایی به زبان مادری سرمایه داران تبدیل شد؟ سنتا این فرهنگ لغات به طبقه انقلابی در مقابل نظام شرکتی تعلق داشت، زبانیکه در تعریف برای نه-ثروتمندان و نه-قدرتمندان ذخیره شده بود. فرهنگی که در اختیار و استفاده جنبش کارگری و دهقانانِ خشمگین بود. در سال ۱۹۶۸ و در اوج جنبش ضدجنگ، تصویر سنتی دموکراسی آمریکایی ناگهان به بک تعویض پوشش دست زد. حالا دیگر تضاد بین “اکثریت ساکت”، یقه آبی های وطن پرست بهمراه کارفرمایان شان و در سمت مقابل نخبگان “لیبرال مستقر” و فرزندان ناخلف “پرچم سوز” شان عمده شده بود. این طبقه حاکمه الیت—عملا مخلوطی از روزنامه نگاران، استادان دانشگاهی، سازمانهای مدنی لیبرال، سیاست ورزان لیبرال، دارودسته هالیوودی و صاحبان درسایه لیبرال شان—برنده جایزه خشم عمومی شده بودند، اما نه با استثمار کارگران و قطع رگ زندگی کشاورزان، بلکه با بی احترامی به ارزش های عام و وجدانی آمریکاییانِ متوسط.

گرچه ممکن است برخلاف معمول باشد ولی تضاد طبقاتی هنوز هم قابل دفاع نیست. تا همین اواخر سیاستمداران آمریکایی هردو جناح از درگیری های فرهنگی پرهیز میکردند تا هدف مناسبی برای پوپولیست های دست راستی نباشند که “آمریکاییان عام” را از دنیای مخفی که نخبگان و الیت را نمایندگی میکنند می ترسانند، دنیای پنهانی که در آن روشنفکران بی وجدان و بی دین تمام انچه را که اصول ارزشی آمریکایی است نفی و نهی مینمایند و بویژه عامل توهین به نیروهای یونیفرم پوش از پلیس تا ارتش و نظامیان هستند. روشنفکران سکولار و قضاتیکه با جنایت کاران برخوردی نرم دارند و سیاستمردانی که با کمونیسم سخت برخورد نمی کنند. سی سال مداوم تبلیغات روشنفکر و لیبرال ستیزانه که از دوران ریگان آغاز شد با قرارداد با آمریکای نیوت گینگریچ به اوج رسید.

باربارا اهرنریش، یکی از تاریخ نگاران دوران پسا ریگان، مینویسد که رو برکشیدن از سالهای آمریکای لیبرال بدون جذب طبقه کار—البته بخشی از طبقه کار که بیشتر با شعار های وطن پرستی، ارزش های خانوادگی و جنگ فرهنگ ها از سمت راست به حوزه ها بسیج میشدند—امکان پذیر نبود. نبرد طبقاتی برای جمهوریخواهان نیز تا جاییکه فقط به جنگ فرهنگی محدودِ بود مثمر ثمر بود؛ اما وقتیکه اقتصاد هم وارد معادله شد مجموعه بسرعت ثبات خود را از دست داد. گفته میشود که لی ات واتر مشاور ریگان و جرج بوش پدر به انها توصیه کرده بود که باید روی فرهنگ و ارزش های سنتی سرمایه گذاری کنند وگرنه پوپولیست ها از نظر اقتصادی به اردوگاه لیبرال ها خواهند پیوست[۱۰].

درحالیکه جنگ فرهنگی با داستان استیضاح کلینتون روبه پایان می گرفت، تغییرات جدیدی در تعاریف پوپولیستی به اوج رسید. پوپولیسم بازار کمتر موضوع تبلیغ احزاب سیاسی بود و در عوض وسیله خود کارفرمایان و شرکت های بازرگانی بعنوان تئوری موفق مدیریت، ادبیات سرمایه گذاری و تبلیغات تجاری توصیه میشد. توده گرایی دست راستی دهه های هفتاد و هشتاد بر سر موضوع “نخبگان لیبرال” و سعی در جا انداختن ایده “مهندسی اجتماعی” وسیله تعدادی از روشنفکران که ظاهرا بهتر از ما میدانند چه چیز برای ما خوب است تعریف میشد. اما مانند رویزیونیسم تاریخی، ادغام چند فرهنگی پوپولیسم بازار هم چرخی زد و جنایت نخبگان الیت بجای تکبر و کوچک شمردن مسایل ارزشی، بر اقتصاد متمرکز گردید. اما آن الیت های لیبرال هنوز فکر میکردند که بهتر از مردم هستند، و نشانه ان سعی شان برای افزایش حداقل دستمزد هاست؛ میخواهند برای مالیات ها قانون وضع کنند و توزیع مجدد ان را هدایت و سرپرستی نمایند.

تفاوت های عمده ای بین توده گرایی بازار و ترشحات دست راستی گذشته هست. اعتقاد و یقین به بازار و اعتماد به ان بجای ایمان به خدا با ایده های مسیحیت محافظه کار نشسته است که با اخلاقیات اکثریت جامعه اختلاف دارد. برایش استراتژی جنوب (سیاست دموکرات ها برای بازگشت به تبلیغ انتخابات در ایالات جنوبی) حالا به انتقال کارخانجات به جنوب مرز ها در مکزیک و گواتمالا و نشان دادن ان بعنوان بهروزی برای ساکنینِ دیگرِ قاره تبدیل شده است. تا میانه دهه نود توده گرایی بازار در حال صعود بود. منتقدین چپ و تقریبا همه بلندگوهای تبلیغاتی ان به اندازه کافی نکات مثبت در بازار می یافتند که به ستایش آن بنشینند. بازار همه سلیقه ها را پاسخ میداد، مقاومت ها را در هم می شکست، بخشی از هنر را بر دیگری ترجیح میداد و تشویق میکرد، تبعیض را از میان برمیداشت و همه را ثروتمند می ساخت. در این میان بازار سهام تکنولوژی درحال پرواز بود چرا که هر کس میتوانست در آن شرکت کند سهام بخرد، صبر کند و گران تر بفروشد.

توده گرایی بازار اما در محتوی میتواند بسیار پوچ باشد. بالاخره از نظر عدالت اجتماعی ما در یکی از تاریک ترین دوران صدسال اخیر زندگی میکنیم. اقتصاد نوین ثروتمندان را ستایش میکند و دیگران را، با تبختری که از سال های دهه بیست دیده نشده، فراموش کرده است. افزایش نرخ مبادله سهام عمدتا بر دوش کمپانی هایی بوده است که مدیرانشان حقوق های نجومی دریافت میکنند ولی دستمزد کارگران شان ثابت مانده و یا کاهش میابد. پوپولیسم آشکار ترین شکل توجیه برای تبعیض اجتماعی و نابرابری اقتصادی است. انکار این تاریکی تا بدان حد است که یک سرمقاله وال استریت ژورنال بقلم جیمز تارنتو[۱۱] بعد از انکه “تو و من” و کمپانی های بزرگ را تعریف میکند، مینویسد “با تشکر از دموکراسی بازار” و مالکیت گسترده بازار سهام، “آمریکا امروز بیش از هرزمان دیگری در تاریخ به ایده آل اجتماعی مارکس نزدیک شده است!” از سوی دیگر پوپولیسم بازار میتواند هر پدیده اجتماعی را توضیح دهد؛ “اقتصاد ببرها” در آسیا به روایت پوپولیست ها به دلیل اتکا بر تخصص نخبگان بجای حکمت مردم بومی به شکست رسیده است، و در اروپای غربی نیز اقتصاد راکد شده است چرا که اریستوکرات های آمریکایی بخوبی میدانند که در سیستم های تامین اجتماعی اروپایی جایی برای رشد اقتصاد بازار نیست.

همانطوریکه در نمایه بالا دیده میشود باید بین توده گرایی چپ و راست تفاوت قایل شد، بطوریکه بیشتر شاهد ظهور اولی در آمریکای جنوبی هستیم و دومی در اروپای غربی؛ گرچه عکس العمل نسبت به جهانی شدن قابل پیش بینی بود اما انتظار از نحوه بروز آن چندان قطعی نبود و عملا این تفاوت ناشی از واکنش لازم به نحوه تاثیرات گلوبالیزاسیون در هر منطقه بوده است. در ایالات متحده نمونه ای از توده گرایی راست در دوران اباما بشکل حزب چای بروز کرد ولی در انتخابات ۲۰۱۶ در ترکیبی از چپ و راست به اوج رسید.

از سالهای آغازین دهه ۱۹۸۰ نمونه اروپایی توده گرایی راست در حال رشد بوده است. دنی رودریک در گزارشی برای کمیسیون اروپا اوجگیری پوپولیسم را از سال ۱۹۶۰ تاکنون در اروپا و آمریکای لاتین در چارت بالا پیگیری کرده است[۱۲]. با وجود عقب نشینی در آخرین انتخابات هلند و فرانسه اما بنظر نمیرسد که توجه به سیاست های توده گرایانه در اروپا رو به نزول داشته باشد و برعکس نه تنها در آلمان و ایتالیا رشد ان دیده شده است بلکه در اروپای شرقی این رشد بیش از هرجا نگران کننده است.

 

افسانه پوپولیسم

فان رامپوی دبیر کل سابق شورای اروپا در مصاحبه ای در سال ۲۰۱۰ با فرانکفورتر آلگمانیه بزرگترین خطر برای غرب معاصر را نه نولیبرالیسم و نه پلوتوکراسی بلکه پوپولیسم مینامد. اما رهبر عقیدتی دموکراسی غرب، باراک اباما، در یک سخنرانی برای روزنامه نگاران قبل از ترک کاخ سفید، “پوپولیسم” را ستایش می کند. او که درباره ظهور دانلد ترامپ، کسی که دائما بعنوان سمبل پوپولیسم معرفی میشود، صحبت میکرد چنین گفت: “من حاضر نیستم بپذیرم که تمام انچه این روزها میبینیم جلوه ای از پوپولیسم است… ببینید! دلیل انکه من در سال ۲۰۰۸ در انتخابات شرکت کردم و دلیل انکه در ۲۰۱۲ هم دوباره کاندید ریاست جمهوری شدم و حتی بعد از اینکه این پست را ترک کنم  همچنان در عرصه عمومی فعال خواهم ماند بخاطر آنست که برای مردم نگرانم و برای هر کودک در آمریکا مشابه امکاناتی را ارزو دارم که خودم ازان استفاده کرده ام… گمان میکنم این نگاه من را هم پوپولیست خواهد کرد، حالا کسیکه هیچوقت احترامی برای کارگران نشان نداده، هیچوقت برای عدالت اجتماعی مبارزه نکرده، کسیکه در واقع بر علیه امکان رشد برای کارگران و مردم معمولی هم کار میکرده—ناگهان پوپولیست نمی شود، فقط به این خاطر که چند رای بیشتر بدست بیاورد حرف هایی بحث انگیز میزند. این که او را پوپولیست نمیکند، او فقط یک بوم گرا، ناسیونالیست و هراس انگارست؛ و یا شاید هم بدتر یک فریبکارست.[۱۳]

دیدگاه های روشنفکری اروپایی و آمریکایی درباره پوپولیسم دو تفاوت بنیادی با هم دارند. اروپایی ها این ترم را برای هر چیز نفرت انگیز سیاسی بکار میبرند و تصویری که ازان دارند شامل جوانان ژنده پوشی میشود که پرچم های سرخ و قهوه ای حمل میکنند و چکمه های برق اندازی شده میپوشند و تشنه حکومتی تولالیتر هستند. در هفته های منتهی به انتخابات اخیر آلمان کلمه “پ” هم برای جناح چپ و حزب چپ (Die Link) بکار میرفت و هم برای جناح راست تشکل الترناتیو برای آلمان (Alternative Fur Deutschland – AFD)، و بالطبع کاندیدای محافظه کار آنگلا مرکل هم خود را نماینده ضد پوپولیست معرفی می کرد.

در همین زمان اژدهای هشت سر باصطلاح توده گرایی در کشورهای سراسر قاره از اتریش، مجارستان، ایتالیا، لهستان، تا یونان و اسپانیا با قدرت ظاهر میشود، گویی اروپا در میانه یک انفجار پوپولیستی گیر کرده است. سخنگویان لیبرال در توضیح این پدیده سخت میکوشند. استاد علوم سیاسی پرینستن یان ورنر مولر مینویسد:”ظهور پوپولیسم تنها یک خطر و تهدید نیست، بلکه جلوه ای از سقوط دموکراسی ست، و جوامع غربی باید هرچه زودتر از شرش خلاص شوند.”  نخست وزیر سابق بلژیک گای ورهوفستاد ازین هم فراتر میرود و ادعا میکند پوپولیسم هیچ چیز از یک “جنگ جهانی” کم ندارد. استاد تاریخ هاروارد نیال فرگوسن در مقاله اش می نویسد: “پوپولیسم یک جام زهر و معجونی مخدراست. پوپولیست ها تقریبا همیشه مخرب زندگانی هر اقلیتی هستند که هدف قرار داده اند، اما بندرت زندگی مردمی را که ظاهرا به دفاعشان امده اند بهتر ساخته اند.” برخی از روشنفکران و متفکران اروپایی و آمریکایی ذاتا تعاریف تحقیرآمیزی برای این ترم ارائه میدهند و ادبیات نقادانه آنها هرروزه در سرمقالات نشریات معتبر به چشم میخورد.

با این وجود اما بنظر میرسد در فضای گفتمان آمریکایی حداقل در جناح چپ تفاوت هایی با اروپا میتوان دید. عملا روشنفکران آمریکایی کمتر با استفاده از لقب “توده گرایی مترقی” و یا پیشگام برای برنی ساندرز مشکل دارند. از سوی دیگر ژیت هییر نویسنده “جمهورنو- New Republic” این نامگذاری را برای راست ناشی از قضاوت غلط میداند. در یکی از مناظرات انتخاباتی ۲۰۱۶، کرنل وست نیز به دادن لقب پوپولیست به ترامپ بشدت اعتراض کرد. میتوان نتیجه گرفت که در ادبیات چپ آمریکا استفاده تحقیرآمیز از ترم پوپولیست محدودتر و محتاطانه تر است، و بهترین شاهد آن همان نقل قولی ست که از اباما اوردیم؛ اگر اباما که از مخالفین سرسخت برکزیت و طرفدار مبادلات ورای اتلانتیک با اتحادیه اروپاست چنین نظری را دارد مشخص میشود که در آمریکا برای ترم جایگاه مثبت متفاوتی در نظر گرفته شده است.

 

پوپولیست های ابتدایی

ارائه یک پیش زمینه درباره پیشینه تاریخی پدیده توده گرایی بنظر ضروری میاید. جنبش پوپولیست های اواخر قرن نوزده که ایالت های جنوب و غرب را در دهه های ۱۸۸۰ و  ۱۸۹۰ در برگرفت، چه بود و چه کسانی در این جنبش اولیه نقش داشتند؟ پیشگامان این جنبش را در تعاونی های زراعی، اتحادیه های صنفی، معدن چیان و انجمن مستشاران تا یک دهه قبل از آن میتوان ردیابی کرد. برپایه ای مشتق از اعتقادات جفرسون و گرین بک در تفکر سیاسی آمریکا، انها درعین دفاع از اهداف کارگران صنعتی برعلیه قیمت پایین گندم و کمبود نقدینگی بپا خواسته بودند و در دو دهه پایانی قرن رشد بسیار کردند. در ۱۸۸۰ دهقانان آمریکایی هم جنبش اجتماعی گسترده ای حول “اتحاد دهقانان” تشکیل داده بودند. مجموعه متحد کارگران و دهقانان در ۱۸۹۰ به تشکیل حزب جدید پوپولیست مردم “People (Populist) Party” منجر شد. در اساسنامه اعلام موجودیت ۱۸۹۲ مصوب اوماها در نبراسکا این حزب خواستار ملی شدن سیستم راه آهن آمریکا، متمرکز ساختن سیستم بانکی فدرال، تعیین نرخ برابری طلا و نقره و خاتمه رقابت های بین ایالتی پس از جنگ های مدنی شد. حزب مردم علاوه بر این از دموکراتیزه شدن دولت فدرال به مثابه “پس دادن دولت های ایالتی به صاحبان واقعی آن” به اعتقاد پوپولیست ها “مردم” دفاع میکرد.

دهقانان، کارگران و روشنفکران تحت شعار “دموکراسی تولید کنندگان” متحد شدند. همانطور که در مقدمه بیانیه اوماها اعلام شده بود، “ما در میانه یک ملت که به مرز نابودی اخلاقی، سیاسی و اقتصادی رسیده است گرد هم آمده ایم. فساد صندوق رای را در کنترل دارد و قانون گذاران، کنگره و حتی قضات را هم بی اثر نگذاشته است. میوه زحمات میلیون ها نفر دزدیده شده و در ساخت ثروت و کاخ نشینی معدودی از افراد صرف شده است، که در تاریخ بشری نیز دیده نشده است: و صاحبان این ثروت ها در عوض ازادی را هدف گرفته و با جمهور مردم مخالفت میکنند. از رحم همین سیستم دولتی غیرعادلانه دو طبقه کاملا متفاوت متولد شده اند، آوارگان و میلیونر ها.[۱۴]

برای مدتها در آغاز دهه ۱۸۹۰، تاریخ آمریکا ظاهرا در مسیر تمایلات پوپولیستی در حرکت بود. کاندیدای ریاست جمهوری شان جیمز ویور در انتخابات سال ۱۸۹۲ رای چشمگیری معادل ۱۴٪ را بدست آورد و در سال ۱۸۹۴ در ایالت های غربی و جنوبی تعداد قابل ملاحظه ای نماینده پوپولیست به کنگره راه یافتند. بورژوازی شرق بشدت از برخاستن کشاورزان و کارگران صنعتی جنوب و غرب به وحشت افتاده بود. در خاطرات خصوصی خود تئودور روزولت نوشت “پوپولیست ها را باید در کنار دیوار گذاشت و بر رویشان اتش گشود” چرا که مبارزه انها هیچ کمتر از “اعلام فرمان آتش” نیست.

در ایالات جنوبی بود که پوپولیست ها با سخت ترین و خشن ترین مخالفت ها روبرو شدند. تلاش انها برای متحد کردن سیاهان و سفید پوستان اجاره نشین بر علیه صاحبان اموال و فئودال ها و تاجران محلی با مقاومت خونبار نمایندگان الیت مستقر که بر بازار کالایی جنوب کنترل داشتند متوقف شد. تاکتیک های ضد پوپولیستی در هر منطقه ای لزوما پیچیده نبود.  در انتخابات ۱۸۹۶ بطور مثال بانک های شرق نمایندگانی را به شهرهای غرب میانه فرستادند تا به زارعین هشدار بدهند که اموال انها اگر پوپولیست ها انتخاب بشوند مصادره خواهد شد. در جنوب حتی تاکتیک های ابتدائی تری بکار گرفته شد: دموکرات های جنوب با استفاده از زور و قدرت فیزیکی، رشوه با الکل، و حتی تقلب در شمارش اراء به نبرد با خطر پوپولیست ها میرفتند

با عنایت به محدودیت های موجود در سیستم حزبی، پوپولیست ها خودشان بدنبال نفوذ در درون احزاب موجود درآمدند. در ۱۸۹۶ حزب دموکرات پلاتفرم پوپولیست ها را پذیرفت و ویلیام جنینگز برایان که طرفدار “نقره آزاد”، یک سیاست بالنسبه تورمی بود را برای ریاست جمهوری تایید کرد. پوپولیست ها هم بدنبال مناظرات تندی تصمیم گرفتند بجای معرفی کاندیدای مستقل ازو حمایت کنند. اما برایان در انتخابات به نماینده جمهوریخواه ویلیام مک کینلی باخت و همین باعث انحلال حزب مردم شد. رهبران پوپولیست ها هریک جایگاه جدیدی برای خود یافتند و در این میان تعداد قابل توجهی به حزب سوسیالیست آمریکا که وسیله یوجین وی دبز تشکیل شده بود پیوستند.

در اینجاست که ریشه فراآتلانتیک داستان ظاهر میشود. اتحاد تولیدگران در ۱۸۹۰ یک کلیسای گسترده بود که اقشار متنوع سیاسی، از جمله نویسنده معروف مینه سوتا ایگناسیوس دانلی را به درون می پذیرفت.  مشخص ترین نام ازین میان توماس واتسون رهبر پوپولیست های جورجیا بود. فرزند یک ملاک برده دار جنوبی که در جریان جنگ های داخلی بازنده اصلی بود و پدرش از همین رو تا پایان عمر افسرده و معلول مانده بود. طبیعتا تمام جوانی واتسن از تفکر شکست و از دست دادن ارزوها اشباع شده بود و ایده آلش در توماس جفرسون، رابرت ای لی و جان کلهون خلاصه شده بود. واتسون اما یک عذرخواه معمولی ملک و برده داری نبود؛ همانند ایده ال فکریش توماس جفرسون او هم عاشق انقلاب فرانسه بود. با وجودانکه یک جدایی خواه جنوبی بود خودرا بیشتر مبارزی بر علیه اشراف اریستوکرات میدید. او از حزب دموکرات بخاطر تسلیم حزب به منافع موسسات مالی جداشد و به انبوهی پیوست که در سالهای دهه ۱۸۸۰ خواستار حزب سوم بودند.  بعنوان یک سازمان دهنده پوپولیست، سعی واتسون در گسترش جذابیت توده گرایی و عبور از خطوط نژادی و جنسیتی بود. در ۱۸۹۰ او برعلیه قوانین مجوز لینچ کردن (اعدام بدون محاکمه) سیاهان برخواست و ارای سیاهان و زنان را هم بدست آورد[۱۵]. این وجه از توده گرایی پوپولیسم اما در جنوب که تحت کنترل نژاد پرستان بود زیاد مورد ستایش قرار نگرفت.

سال ۱۸۹۲ شاهد وحشیانه ترین خشونت های نژادی در تاریخ جنوب بود، ستیزه هایی که بسیاری از فعالین پوپولیست را هدف گرفته بود.  بطور مثال در ماه مه ۱۸۹۲، واتسون مجبور شد طرفدارانش را برای دفاع از روحانی توده گرای سیاه پوست اچ اس دویل، که از طرف دموکرات های مخالف در مبارزات مقدماتی انتخاب ریاست جمهوری تهدید شده بود، بسیج کند. این درخواست از سوی دهقانان اجابت شد و چندین هزار نفر از آنان برای دفاع در مقابل حمله دموکرات ها در محل اقامت واتسون  در جورجیا اجتماع و چندین شب را در انجا پاسداری کردند.  نشریات دموکرات جنوب و روزنامه کرونیکل مدعی شده بودند که بخاطر تعلیمات توماس واتسن “جنوب در خطر اشغال کمونیسم و انارشی است.” تاریخ نگار جنوب وان وودوارد در روایت خود این حادثه را چنین روایت میکند: “نمایش چشمگیر زارعین سفیدی که تمام شب را برای جلوگیری از شکنجه یک نیگرو اسب می راندند، در جورجیا نایاب بود[۱۶].” روز بعد واتسن به همراه کلانتر پوپولیست مک دافی کانتی و دویل به دادگاه فرمانداری رفتند و واتسن در آنجا سخنرانی کرد و گفت “در این کشور آزاد که مرد ساده ای سفید و یا سیاه که از برنامه ما سخن میراند باید بتواند حرفش را بزند و هیچ کس نمیتواند یک موی سر از هر عضو ساده این جمع آزاد کم کند مگرانکه با همه اعضای حزب مردم بجنگد [۱۷].” ادعای تهدید دویل هفته بعد ثابت شد وقتیکه در حال سخنرانی در لویزویل بسوی او شلیک شد، گرچه در ان حادثه یک مرد سفید بقتل رسید، اما کمی بعد مرد سیاه پوست دیگری که در دفاع از پوپولیسم در شهر دالتون سخنرانی کرده بود بضرب گلوله بقتل رسید[۱۸]. البته لیبرالیسم ضد نژادپرستی واتسون دیری نپائید و این فعال حامی رای سیاهان بدنبال شکست پوپولیست ها در انتخابات ۱۸۹۶ دوباره به مواضع نژادی بازگشت و در سال ۱۹۱۰ در روزنامه اش “جفرسونین” به تبلیغات علیه “میلیونر های یهودی” پرداخت و کمی بعد طرفدار جداسازی سیاهان و قانون معروف “جیم کراو” شد. درحالیکه قرن بیستم وارد دومین دهه خود میشد، مواضع تلخ سیاسی واتسن بتدریج سخت تر هم میشد. در پرونده لئو فرانک در ۱۹۱۳ او نقشی حادثه ساز در بسیج اوباش جنوب برای شکنجه و کشتن تاجر جورجیایی بازی کرد که متهم به قتل مری فاگان، یکی از کارکنان نوجوان کارگاهش، بود. تمایلات ضد سرمایه داری واتسن حالا به وضوح به واکنش های ارتجاعی  رو کرده بود.  او که زمانی گفته بود هیچ یهودی نمی تواند قتل مرتکب شود حالا به یهودی خطرناک تبدیل شده بود. اما زیگزاگ زدن های واتسن ادامه داشت.

بدنبال اقدامات وودرو ویلسون برای تعقیب و بازخواست های ضد کمونیستی، واتسن که مجبور شده بود روزنامه جفرسونین خود را تعطیل کند در روزنامه جدیدش گاردین به دفاع از یوجین وی دبس برخواست و او را بزرگترین و خالص ترین آمریکائی خطاب کرد[۱۹]. وی حتی از دولت بلشویکی هم دفاع میکرد.  برای واتسن برنامه جنگ های ویلسون یک توطئه بود برای انکه مانع شود که اتحاد شوروی بتواند به جهانیان نشان دهد دموکراسی چگونه امکان پذیر است. واتسن بعدا از رزا لوکزامبورک و رفقایش در انقلاب آلمان نیز دفاع کرد.

داستان مشابهی در دادگاه فرمایشی اسکوپ در سال ۱۹۲۵ اتفاق افتاد که درآن پوپولیست های سابق نقش های درخشانی هم در دفاع و هم در بازپرسی بازی کردند: بریان جنینگز از پوپولیست های نبراسکا از قانون منع تدریس تکامل در مدارس دفاع میکرد و کلیرنس دارو پوپولیست از شیکاگو بر علیه آن موضع گرفت. یکبار دیگر متحدین سابق در مقابل هم موضع گرفته بودند. در نتیجه بنظر میرسد که راه های کاملا متضادی در مقابل پوپولیست های سابق گسترده شده بود. یکی با سیاه پوستان جنوب همکاری و از انها دفاع میکرد و آن دیگری با طرفداران نژاد پرست هیتلری دم خور شده بود. پوپولیست های  همگرا و واگرا بازو به بازوی هم دیده میشدند.  تاریخ نگاران بطور مداوم از شخصیت های متضاد دوگانه در توده گرایی پوپولیستی نوشته اند. چگونه افرادی که طرفدار هارمونی نژادی در ۱۸۹۰ بوده اند در ۱۹۱۰ به نژاد پرستی و ممتاز بودن نژاد سفید رو میکنند؟

 

نفوذ پارانویا

ناظرین اروپایی البته انحصارا بر روی وجوه تاریک پوپولیسم توجه کرده اند. در آخرین کتابش یان ورنر مولر بر واتسون تکیه دارد تا داستان واگرایی های پوپولیسم را عمده سازد. مولر “پوپولیسم” را همیشه و همه جا برضد تکثر گرایی “پلورالیسم” تعریف میکند که همیشه به جداسازی می انجامد. به عبارت دیگر مولر و سایر متفکرین اروپایی پوپولیسم را همیشه در واتسن میبینند و هیچگاه آنرا در یوجین دب نمی بینند، در حالیکه همان واتسن هم دوران متفاوتی را در تاریخچه خود بروز داده است.

این تحقیر از کجا سرچشمه می گیرد و چرا در آمریکا وزن کمتری را در گفتمان اجتماعی یافته است؟ گرچه تز های مختلفی را میتوان برای این پدیده ارائه کرد اما شاید قانع کننده ترین آن این باشد که بیشتر دیدگاه ها بر قرائت تاریخ نگاران دهه ۱۹۵۰ بویژه اثار ریچارد هوفستادر از جنبش آغازین توده گرائی در دهه ۱۸۸۰ قرار دارد. این قرائت های تاریخی دوران جنگ سرد تصویری از پوپولیسم توده گرا ارائه میکند که عمدتا توطئه محور و بدنبال نوعی توتالیتریسم است.

آنچنانکه هوفستادر انرا دیده است، توده گرایان مثال واضح پارانویا در سیاست آمریکا هستند. ترکیب این پارانویا با جو سیاسی جنگ سرد، کینه عمیق به قدرت مالی و تمایل به انواع نژاد هراسی چنین زمینه ای را برای هوفستادر، دانیل بل، و سیمور مارتین لیپست فراهم ساخته است که خط مستقیمی از پوپولیسم تا دادگاه های مک کارتیسم وصل نمایند.  واقعیت اما انست که هوفستادر را باید در ظرف زمانی خود او مطالعه کرد. برای مدت های طولانی تاریخ نویسان امریکایی با علاقه و نگاه مثبت به جنبش توده گرایی ابتدائی قرن نوزده پرداخته اند. در ۱۹۲۰ تاریخ نگاران مترقی مانند جان هیکس و ورنن پارینگتن پوپولیست ها را بعنوان آخرین بازماندگان سنت جفرسونی ستایش می کردند. در این روایات پوپولیست ها آخرین سنگر مبارزه با کاپیتالیسم و سرمایه گذاری شرکتی، و سیاست های استثمارگرایانه آمریکایی دیده میشوند که قصد داشتند مانع از دگردیسی آمریکا از جمهوری به امپراطوری گردند[۲۰].

در دهه ۱۹۴۰ هنوز این دیدگاه مستقر بود و تاریخ نگاران مارکسیست مانند آن راچستر و چستر مک آرتور دیستلر یک رگه از رادیکالیسم انقلابی آمریکایی را در توده گرایی پوپولیستی میدیدند، به نوعی انقلاب سوسیالیستی که آمریکا هیچوقت به آن دست نیافت. برای هوفستادر و همیاران او اما پوپولیست ها بیشتر پیشقراولان فاشیسم مک کارتی و سایر دست راستی های بعد از جنگ دوم بودند تا جمهوریخواهان جفرسونی.

آنطوریکه دانیل بل همکار هوفستادر مینویسد رادیکال های راست در دهه ۱۹۶۰ هیچ تفاوتی با پوپولیست های ۱۸۹۰ نداشتند که برای مدت ها بر روی وال استریت، بانکداران بین المللی، و تراست های چند ملیتی تمرکز داشتند. وقتیکه این ها را در ۱۹۵۶ مینوشت، بل بر متون تازه منتشره هوفستادر “دوران رفرم” تکیه داشت که در آن تصویری شیزوفرنی از دهقان پوپولیست آستانه قرن بیستم ارائه میداد.

در روایت هوفستادر دهقان از نظر اقتصادی ارمانگرا و از نظر فرهنگی نوستالژیک میخواست از منافع اقتصادی بهره ببرد اما نمیخواست با عواقب آن کنار بیاید. او نا همگونی افسانه پوپولیسم عدالت  خواه را با واقعیت های تجاری بازار در پایان قرن نوزده را برخ میکشید، و دهقانان را برای تفکر روحانی از زندگی مسخره میکرد که میخواهند از منافع بازار آزاد هم بهره ببرند. هوفستادر ان را “اوتوپیای پوپولیستی” نام نهاده است که در گذشته زندگی می کند و نه در آینده… توده گرایی در آرزوی عدالت به بهشت ارضی ازدست رفته نگاه میکند و خواب روزهایی از آمریکای آغاز قرن نوزده می بیند که نه میلیونری داشت و نه گدایی، زمانیکه که کارگران زندگی خوب و پرافتخاری داشتند و کشاورزان هم زمین های حاصلخیز با محصول فراوان و پرسود، وقتیکه سیاستمداران به حرف مردم با اشتیاق گوش میدادند و چیزی به معنی “فقط پول است که حرف میزند” هم وجود نداشت.

هوفستادر مدعی بود که پوپولیست ها واقعا یهود ستیز بودند و بیشتر ایده های ضد یهودی را قبلا در دوران طلایی بین جنگ های داخلی و جنگ جهانی اول در لباس “قدرت پول” و گذاشتن بار تمام بیماری های مالی جامعه آمریکایی بر کلیشه “راچفیلدهای شیطانی” عرضه کرده بودند.  اما مناظره برای رد عقاید هوفستادر بعنوان “خونین ترین دوران تاریخ نگاری آمریکا” تا دو دهه بعد از او هم ادامه یافت. کسانی مانند والتر نوگت، جان هیکس، و کومر وان وودوارد با هیجان فراوان در ستایش از جنبش توده گرائی پایان قرن نوزده مقالات و آثار فراوانی را تالیف نموده اند. بسیاری از ادعاهای هوفستادر؛ که پوپولیست ها ضد یهود بودند، که آنها برای دادگاه های کانگوروی مک کارتی زمینه های اجتماعی ایجاد کردند—همه از نظر آماری غیرقابل دفاع هستند. تئوری های هوفستادر نتوانست پیوستن بسیاری از پوپولیست های سابق که به یهودیان اروپایی در تشکیل حزب سوسیالیست آمریکا پیوستند و به مبارزه با عملکرد تبعیض گرایانه هنری فورد پرداختند را توضیح دهد. علاوه برین ادعای دیگر هوفستادر که ایالات پوپولیست به مزارع پرورش مک کارتیسم تبدیل شدند نیز در عمل غلط از اب درآمد. مایکل پال روگین محقق علوم سیاسی در ۱۹۶۷ ثابت کرد که بیشتر طرفداران سناتور مک کارتی عضو رسمی حزب جمهوریخواه بودند و رای دهندگان طبقه کار احتمال بیشتر داشت که حداکثر یک ضد کمونیست ملایم باشند[۲۱].

در ناخودآگاه عمومی، اما- وقطعا در گفتمان اروپایی- تز های هوفستادر هنوز پابرجاست. امروزه کمتر سخنگوی رسانه را میتوان یافت که توده گرائی را مقدمه برای فاشیسم نبیند و کنشگران پوپولیست پایان قرن نوزده را متعصبین بنیادگرای درجه اول معرفی نکند. علیرغم رد بسیاری از تز های او، هوفستادر هنوز نفوذش را بر فضای علوم سیاسی حفظ کرده است. بسیاری از شاگردان و همکاران بعدی وی مانند سیمورمارتین لیپست، دانیل بل، و ادوارد شیلز ترم پوپولیست را در فرهنگ علوم سیاسی و تئوری های مدرنیزاسیون خود وارد کرده اند. ازین روست که پوپولیسم و توده گرایی مترادف با “دموکراسی ضد لیبرال” گرفته میشود.

جهانی سازی سیاسی با پیامد مدرنیته در مناطقی مانند آمریکای لاتین، شرق آسیا، و آفریقا در هم امیخته است. در این مواقع استادان علوم سیاسی جنبش های مردم سالارانه را اگر  براین باور باشند که با فرم های لیبرالی همخوان نیست پوپولیستی مینامند—”دموکراسی بدون حاکمیت قانون”. با نفوذ تئوری مدرن سازی در دهه های ۱۹۶۰ و ۷۰، این دیدگاه نسبت به پوپولیسم بر گفتمان اروپایی نیز تاثیر پایدار داشته است.  در سال ۱۹۶۸ کنفرانس محققین علوم سیاسی در مدرسه اقتصاد لندن با شرکت خود هوفستادر و بسیاری از غول های این رشته از قبیل ایسایاه برلین، ارنست گلنر و گیتا لونسکو تشکیل شد. هوفستادر در آنجا به بحث پیوست و اعتراف کرد که از اطلاق ترم پوپولیست بر بسیاری جنبش های مدنی موجود ناخشنود است و به اشتباه خویش در یکی دانستن ریشه ای پوپولیسم با شکار کمونیست ها وسیله مک کارتی نیز اعتراف کرد[۲۲]. با این وجود اعترافات هوفستادر تاثیر کمی بر شیفتگی آکادمی اروپایی به تعاریف جا افتاده وی داشت و در فرانسه دهه ۱۹۸۰ دپارتمان های علوم سیاسی بشدت ان را پیگیری کردند و اتفاقات محلی هم به آنان این فرصت را میداد که ازین تئوری ها استفاده کنند. در ۱۹۸۴ بطور مثال پیر اندره تاگیف ترم “پوپولیسم ملی” را برای نیروی دست راستی “جبهه ملی (FN)” بکار گرفت. او برای این نامگذاری بر اثار هوفستادر و دانیل بل تکیه داشت و ادعا کرد ترکیب جدید بهتر از پیش جبهه ملی را تعریف مینماید، در عین حال شیوه های نوین حزب را برای نیروهای جوان ناامید از دولت فرانسوا میتران جذاب دانست. البته جبهه ملی که خود ترکیبی از نوستالژی دوران ویشی، فوق ملی گرا، و بازمانده جنگجویان نبرد الجزایر بود این تعریف را رد میکرد. با این وجود تعریف تاگیف جای خود را همچنان در فضای رسانه فرانسه حفظ نموده است[۲۳]. این تعابیر که پدیده توده گرایی را حتی خطرناک و اسفناک هم میداند، در عمل باعث شده است که جبهه ملی در دیدگاه عمومی از فاشیسم به پوپولیسم ارتقاع یابد. روزنامه نگاران اما ازین تغییر و بیطرف سازی جعلی استقبال می کنند چرا که باعث شده است نگرش های تندروانه راست افراطی و فاشیستی جبهه را در لباسی معمولی قابل پسند سازد. بالنتیجه جبهه ملی ازین گفتمان بیشترین استفاده را برده است. در انتخابات ۱۹۹۱ ژان ماری لوپن از خبرنگاری پرسید “معنی پوپولیسم چیست؟ اگر منظورتان کسی ست که به حرف مردم گوش میکند، بله من پوپولیست هستم!” نکته ایکه بعدها ژان پیر ستیربوا هم آن را با افتخار پذیرفت. و تاگیف و طرفدارانش متوجه شدند که ترمی که برای بی اعتبار ساختن نئوفاشیست ها ضرب کرده بودند حالا با افتخار گردن آویز و باعث جذابیت انان شده و جبهه ملی را از کلوب شیفتگان دوران ویشی به یک حزب مخالف قابل اعتنا تبدیل ساخته است.

 

پوپولیسم امروز

با وجود معانی مختلفی که برای تعریف پوپولیسم بکار رفته است، هنوز هم از آن بجای نژادپرستی و راست افراطی استفاده میشود. در دهه های بعد از ۸۰ که در عین حال اوجگیری نولیبرالیسم هم هست شاهدیم که بنگاه های سخن پراکنی سرمایه داری آن را برای هر سخن ضد الیت و نخبگان بکار میبرند: از جبهه ملی فرانسه، ویلام بلوک فلامان، برنارد تاپیه فرانسوی، و یورخ هایدر اتریشی تا نیوت گینگریچ آمریکایی، عملا یک لیست بی انتها که به ترامپ ختم میشود.

طرفه آنکه پوپولیست های ابتدائی و اصلی زیر چهار دهه آوار ایدئولوژیک خاک شده اند. آمریکائیان بسختی میتوانند اروپائیان را متقاعد کنند که این جنبش زمانی بدنبال آرمان هایی بسیار بیشتر از تعصب بنیادگرایانه بود و در عمل عدالت محوری و برابری توده ها را نمایندگی می کرد. منفی بافی امثال هوفستادر و ژان ورنر مولر با نگاه مشتی نمونه خروار از برخی جزئیات تجربه آمریکایی “پوپولیسم توده گرا” تنها ضدیت با کثرت گرائی و حمایت از آرمان توده دربرابر اولویت فردی را استنتاج کرده است، آنهم تنها با استناد به گزاره های اخلاقی و انکار اسناد تجربی. انشاء مطالبی چون ادوارد شیلز: “پلورالیسم مدعی است که مقاصد توده مردم بطور انتزاعی اعظم است بر هر استاندارد و قانون ساختاری و قرارجمعی با دیگران” نشانه انست که بعد از فصل های بسیار که برین حدیث گذشته روایت همچنان باقیست. سوال منطقی را میتوان چنین پرسید که چرا بعد از این همه سال، بنیاد پژوهش در پلورالیسم هنوز بر اندک نوشته های هوفستادر متکی است و تابدین حد حقیرانه در آکادمیا ادامه میابد؟ و چرا با انکه ناقوس مرگ توده گرایی را مدتها پیش زده اند همچنان هر از گاهی از جایی سر بیرون میکشد و معجزه ای نو میافریند؟

 

چگونه دموکرات ها روح توده گرای درون خویش را کشتند؟

ژانویه ۱۹۷۵ بود که اطفال واترگیت به واشینگتن رسیدند. لیبرال هایی جوان، ایده آلیست، پرانرژی، دموکرات هایی که برای اولین بار به کنگره راه یافته بودند و خود را نسل نوین دموکرات میدانستند که از خاکستر سقوط نیکسون برخاسته بودند و امده بودند که واشینگتن را از زباله سنتی ان پاک، جنگ ویتنام را تمام، و پایتخت را از سیاست کثیف و فسادیکه نیکسون بوجود اورده بود نجات دهند. اطفال واترگیت اما فقط برعلیه نیکسون تبلیغ نکردند، آنها بر ضد سیستم مستقر در حزب دموکرات هم بودند. جورج میلر نماینده ۲۹ ساله کالیفرنیا اعلام کرد “ما برای فتح باستیل آمده ایم.”

هدف نامدار اولیه نولیبرال ها رایت پاتمن زارع پنبه کار نماینده تکزارکانا بود که از ۱۹۲۹ در کنگره باقیمانده و حالا رئیس کمیته بانکداری و دارائی در مجلس نمایندگان بود. لیبرال های ضد جنگ خیلی زود دریافته بودند که رسیدن بقدرت در کنگره از طریق کمیته ها عملی میشود و داشتن کرسی کمیته های مهم روند انتقال لوایح را کنترل میکند. اشکال در آن بود که تا آنزمان ریاست کمیته ها مستقیما به ارشدیت اعضای حزب حاکم در آن کمیته وابسته بود. لیبرال های انقلابی خواستار ان شدند که روسای کمیته ها در عوض باید با رای مجموع نمایندگان حزب در کنگره تعیین شوند. گرچه کمیته بانکداری اولین کمیته ای بود که به واترگیت رسیدگی کرده و عملا شانس حضور این نمایندگان جوان را تسهیل نموده بود، سرنوشت پاتمن به زورآزمایی سنت و نو در کنگره تبدیل گشت. او قهرمان پوپولیسم دوران رکود اقتصادی ۱۹۳۰ و قرارداد جدید روزولت بود، به دانشگاه نرفته بود و از ویتنام و جداسازی نژادی در گذشته حمایت کرده بود—که نسل جدید با هردو بشدت مخالف بودند. علاوه بران نسل جدید همه از اقشار روشنفکری، فعال دانشجویی و فارغ التحصیل کالج های معروف و فرزندان نسل تلویزیون و هالیوود بودند.

پاول سانگاس، یکی از اعضای این گروه میگوید “نسل ما با رکود اقتصادی دهه سی بیگانه بود. ما ضد جنگ بودیم ولی ضد بانک نبودیم.” پیت استارک نماینده کالیفرنیا که علامت صلح عظیمی را به پشت بام بانک پدرش نصب کرده بود میگفت “پوپولیسم ۱۹۳۰ واقعا به ۱۹۷۰ ربط پیدا نمیکند.” از سوی دیگر پاتمن سنت سیاسی دموکراتیکی را نمایندگی می کرد که بطور تاریخی به دوران توماس جفرسون و اتحاد کشاورزان جنوب و غرب بر علیه بانکداران شمال شرق بر میگشت. برای دهه ها پاتمن خواستار ان بود که صاحبان سرمایه های مالی را باید کنترل کرد، انحصار مالی در دست کمپانی های بزرگ، نرخ بهره، صندوق های فدرال و بانک های بزرگ همه باید قانونمند و تحت نظر باشند. متحدین بانک ها در کمیته براین اعتقاد بودند که وقت آن رسیده که به خصومت پاتمن با وال استریت پایان دهند و چنین هم شد[۲۴].

همه لیبرال ها البته در این کودتا شرکت نکردند، باربارا جوردن، رالف نادر، و لئونور سولیوان توده گرای دیگری از میسوری و تنها زن عضو کمیته بانکی از جمله کسانی بودند که عمدتا بخاطر مواضع سخت او در مقابل انحصارات بانکی و حمایت از سیاست های عدالت محور پوپولیستی از پاتمن دفاع کردند، اما دفاع انان در مقابل نفوذ بانک ها و سرمایه های وال استریت کفایت نکرد و از میان سه رئیس کمیته ایکه کنار گذاشته شدند رایت پاتمن با بیشترین رای برکنار شد.

در واقع انقلابی اتفاق افتاده بود، اما خطوط برجسته ان تا سه جهار دهه بعد هنوز قابل رویت نبود.  لیبرال های جوان، که در زمانی رشد کرده بودند که سیستم بانکی تحت نظارت دائمی بود، قدرت مالی را خطری برای دموکراسی نمی دیدند. برای انان دولت—از طریق جنگ، نیکسون، و قدرت دیوانی— بود که طیف سیاسی و قدرت را شکل میداد. در ان سالها لیبرالیسم بروایت مت استوللر “جایی بود که تو در مورد حقوق مدنی و جنگ ویتنام ایستاده بودی!” ایبرالیسم جایی برای تردید در مورد سیستم مالی، بانکداری و موسسات اعتباری نداشت.

در چهل سال بعدی، این نسل از لیبرال دموکرات ها بنیاد سیاسی امریکا را تغییر دادند. آنها “تامین مالی مبارزه انتخاباتی، نحوه انتخاب کاندیدا برای احزاب، شفافیت دولت، و ساختار کنگره” را دگرگون ساختند. از سوی دیگر هم تغییرات لیبرالی مورد نظر خود را درباره “خشونت خانواده، هوموفوبیا، تبعیض علیه ناتوانی های جسمی، تجاوز به حریم زنان و اقلیت های جنسی” اجرا کردند. نتیجه اما دوگانه ایست که هم رواداری اجتماعی و همگرایی چند فرهنگی را توسعه داده است و هم با لغو کنترل مونوپولی درامور مالی، و نظارت بربانک ها راه را برای تمرکز بزرگترین قدرت مالی جهان در دست انگشت شماری از موسسات اعتباری باز کرده است. داستان بیرون راندن پاتمن از مسئولیت کمیته دارائی و امور بانکی کنگره درسال ۱۹۷۵ بخشی از تاریخ است که بروایت مت استوللر نشان میدهد چگونه حزب دموکرات به ایجاد وضعیت امروز که عامه مردم را بنحو حیرت آوری متوهم و بی روح ساخته کمک کرده است.

استوللر در مقاله “چگونه دموکرات ها روح توده گرای درون خود را کشتند” چپ نو را در روایتی از تاریخچه حزب دموکرات به نقد میکشد و پیشنهاد میکند که چپ می توانست و باید تمام قدرت را در دست میگرفت و ان فرصت را از دست داد. وی مینویسد که هیدن و همکارانش در کنگره، جورج میلر و هنری واکسمن که از جنس رادیکالهای ضد جنگ دهه شصت بودند و پوپولیست های سنتی از قبیل رایت پاتمن و هم نسلان وی را ناکارآمد، و سیاست بی اعتمادی به بانک ها و موسسات مالی بزرگ را مانع رشد میدیدند. آنها دشمن اصلی پاتمن یعنی “وال استریت” را زیر نقاب “بهره وری کارآمد” پاداشی کلان دادند، سیاستی که بعدا به نئولیبرالیسم شهرت یافت.

از نگاهی دیگر توماس فرانک در کتاب “گوش کن لیبرال!” نقطه چرخش مهمی در سالهای ابتدائی دهه ۱۹۷۰ در حزب دموکرات را مطرح میسازد. بدنبال حوادث ناگواریکه در جریان کنوانسیون حزب دموکرات در سال ۱۹۶۸ اتفاق افتاد، هیئت مبارزات انتخاباتی جورج مک گاورن که با پلاتفورم ضدیت با جنگ ویتنام در کنوانسیون حزب شکست خورده بود برنامه تغییرات گسترده را در مدیریت حزب دموکرات با همکاری دانلد فریزر عضو دموکرات کنگره براه انداخت. هدف آن بود که ساختار حزب دموکرات با شرایط موجود به روز گردد و در عمل باتوجه به درگیری های شیکاگو “نمایندگان تشکل های کارگری در رهبری حزب را با قشر لیبرال متخصص و با نفوذ جابجا کنند.”

شکی نیست که دربین حلقه اطراف مک گاورن بسیاری وجود داشتند که از واکنش های تشکل های کارگری و طبقه کار ناراضی بودند، اما بسیاری هم برای ان دیدگاه دلایل قابل قبول داشتند. جان هال در نقدی بر کتاب فرانک مینویسد که “اتحادیه های بزرگ کارگری به یک توافق فاستی با دولت در جریان جنگ سرد رسیده بودند. اتحادیه ها در عمل به جنگ صلیبی بر ضد کمونیست ها پیوسته بودند و فعالین کارگری سرخ را در لیست سیاه گذاشته و اخراج میکردند. فدراسیون کارگران آمریکا AFL-CIO به این باور رسیده بود که تفوق ایالات متحده بر جهان به نفع طبقه کارگر در آمریکاست و ازین رو هیچگاه با لشکرکشی های آمریکا در سایر نقاط جهان مخالفت نداشت، سیاستی که تا زمان جنگ عراق نیزتغییر نکرد.[۲۵]

جورج مینی پرزیدنت فدراسیون کارگران متهم بود که در جریان کودتای خونبار در شیلی با سازمان سیا برعلیه سالوادر آلنده دست داشته است. لین کرکلند که بجای مینی انتخاب شد از بنیادگذاران “کمیته برای خطر معاصر” بود که بسیاری از مشاورین تندرو و جنگ طلب در روابط خارجی را در اختیار دولت رونالد ریگان قرار داد. کرکلند کمک کرد تا پلاتفرم خانواده کارگری را برای جنبش نو محافظه کاران تهیه کنند.

حرکت مداوم رهبری کارگری بسمت راست بخش عمده ای از توضیح درباره نزول جنبش در کل است و قابل انکار نیست. مقاله رابرت فیچ “حراج همبستگی” (۲۰۰۶) بخوبی نشان میدهد که چگونه منافع محدود شخصی رهبران اتحادیه ها موسساتِ هرمیِ نا کارآمد، و معمولا فاسدی را بوجود آورد که بندرت میتوانست منافع و خواستِ اعضا را نمایندگی کند[۲۶]. تنها مینی و کرکلند نبودند که در این فساد در رهبری دیده میشوند. گریدی گاس بنوا، جیمی هافا و سایر همدستان شان در هرم قدرت فدراسیون کارگران از جمله عواملی بودند که تصفیه حزب دموکرات وسیله تکنوکرات های هوادار مک گاورن را از نفوذ تشکل کارگری توجیه پذیر کردند. اکثر نوشته های درباره جنبش کارگری آمریکا براین واقعیت چشم پوشی میکنند که نفوذ باند های مافیایی سرمایه در اتحادیه ها به تسلیم جنبش کارگری به اهداف سازماندهی شده سرمایه داری بخاطر منافع جزئی این افراد کمک شایان نمود. سیستم اداره درونی اتحادیه ها بعضا با تشکیل “طبقه رهبران” به دشمن اصلی اعضای خود تبدیل میشود، ساختاریکه در فراموشی تعهد به منافع کارگران کم از احزاب سیاسی نیست.

جان هال متذکر میشود که با توجه به وقایع منتهی به انتخاب پرزیدنت ترامپ در سال ۲۰۱۶، نیاز به نقد مستقل اتحادیه های کارگری امروز بیش از گذشته ضرورت یافته است[۲۷]. برنی ساندرز در میان تمام کاندیدا های ریاست جهوری در صد سال اخیر نزدیک ترین فرد به منافع کارگران بود و نزدیک ترین فردی بود که میتوانست به چنین هدفی نائل آید. بروایت جان هال “اما بجای انکه از ساندرز حمایت کنند، اتحادیه های کارگری تقریبا دراجماع کامل او را نادیده گرفته و از کسی حمایت کردند که به اعتراف خود اولین قرار عاشقانه با همسر فعلی اش گذشتن از خط اعتصابیون در دانشگاه ییل بود.[۲۸]” این مساله هیچگاه در رسانه های چپ مطرح نشده و اتحادیه ها هم لازم ندیده اند که حداقل دلیل شان را توضیح دهند. رفتن با سیستم مستقر در حزب دموکرات برای رهبران اتحادیه ها نشانه ورشکستگی کامل ساختار اتحادیه ای در ایالات متحده است و کسانیکه منافع فردی را به مبارزه برای منافع جمع ترجیح داده اند. اینکه بجای ترامپ میتوانست یک طرفدار واقعی کارگران و توده ها در کاخ سفید نشسته باشد مسئولیت این خودکشی جمعی اتحادیه ها را بنمایندگی از کارگران عضوبه گردن رهبرانی میاندازد که همزمان مسئول سقوط جنبش کارگری به سطح یک کلوب دبیرستانی هستند.

در حالیکه توماس فرانک در نقد طرفداران مک گاورن بر کاستی های اتحادیه های کارگری چشم میپوشد مت استوللر هم در نقد پوپولیست های طرفدار پاتمن بر سابقه سیاه برخی از توده گرایان پایان قرن نوزده، بویژه سابقه انها در جیم کراو و جداسازی های نژادی در جنوب چشم می بندد. پاتمن شخصا با قوانین حقوق مدنی در دهه ۱۹۶۰ مخالفت ورزید ولی با سیاست های تشدید فضای امنیتی و شکار کمونیست ها همراه شد و از ماجراجویی و جنگ طلبی جانسون در ویتنام حمایت کرد. در سیاست معاصر هم کسی مانند ساندرز شاید تولد دوباره رایت پاتمن در قرن بیست و یکم باشد با همان تمایلات به اقتصاد لیبرال نوع قرارداد نوین دهه ۱۹۳۰ روزولت و وزنه های سوسیال دموکراسی اروپایی، تند در ارتباط با ازادی دست بانک ها و موسسات اعتباری در وال استریت، و اما ظریف و اهمالگر در برابر ماجراجویی های تخریب گر مداخلات نظامی، بی انکه بتواند توضیح دهد که برنامه های گسترده رفاه اجتماعی در داخل چگونه با سیاست های مداخله گرانه خارجی همساز خواهد بود[۲۹].

پوپولیسم بازار و اتوپیای حزب چای

در کتاب ” بیلیونر بیچاره “، تام فرانک نگاهی به یک مساله میاندازد که در پایان ریاست جمهوری جرج بوش اتفاق افتاد و در دوران ریاست جمهوری اباما ادامه یافت. بحران اقتصادی در سال ۲۰۰۸ چگونه باعث تقویت پوپولیسم در جناح راست شد؟ برداشتن مقررات کنترل کننده بربازار بورس و بانک ها که از زمان ریگان آغاز شده بود و در سالهای بعد در دوران کلینتون و یا بوش پدر و پسراجرایی شده بود، باعث سقوط بازار و خسارات جبران ناپذیر بر مردم عادی گردید. در حالیکه تاثیر لحظه ای این بحران باعث انتخاب یک دموکرات نولیبرال به ریاست جمهوری شد، دوسال بعد در انتخابات میان دوره ای با فتح مجلس نمایندگان وسیله راست ترین جناح حزب جمهوریخواه معروف به “حزب چای” به سرانجام دیگری ختم شد. چگونه مردم اسیب دیده از قهرمانان “بازار آزاد” و فعالین “ضد کنترل دولتی” بر اقتصاد کمتر از دوسال بعد از ان فاجعه اقتصادی قدرت را به بانیان اصلی همان سیاست ها واگذار کردند. فرانک که قبلا هم کتاب “کانزاس دیگه چه مشکلی دارد؟” را نوشته است این اتفاق ظاهرا غیرقابل انتظار را با عبارت “فریب در دوران سخت” تعریف مینماید.

فرانک مینویسد: “در بهار قبل از انتخابات ۲۰۰۹، نیوزویک تصویر روی جلد خود را به موضوع انهدام اقتصادی ۲۰۰۸ اختصاص داده بود و تیتر”حالا همه ما سوسیالیست هستیم.” را برای آن انتخاب کرده بود. در جریان تظاهرات حزب چای بارها همان روی جلد نیوزویک را در دست مردم دیدم. فکر کنم لحظه ایکه کمپانی AIG با وام و رایانه دولتی که اباما از جیب مالیات دهندگان دراختیارش گذاشته بود، پاداش های نجومی به مدیران ارشد خود پرداخت کرد ماشه جنبش جدیدی را فشار داد. نیوزویک بازهم تیتر دیگری زده بود “راهنمای مرد متفکر بسوی پوپولیسم!” و این احساس شورش در برابر دیوان مستقر را میشد در همه جای کشور دید. مردم از چرخش در به همان پاشنه به تنگ آمده بودند و راست افراطی با تشخیص موقعیت بران موج سوار شد.” بدیهی است درحالیکه رئیس جمهور دموکرات در کاخ سفید بود برای لیبرال ها هیچ دلیلی وجود نداشت که با آن همصدا شوند و در نتیجه این راست بود که توانست به کل خشم و خروش عمومی را در اختیار خود در آورد. و هنوز هم بعد از حدود یک دهه هیچ دموکراتی حاضر نشده است که به دلایل خشم مردم که سرانجام باعث شد دولت اباما با از دست دادن کنگره در باقی عمر خود در انجام هیچ یک از پروژه های خود موفق نباشد بپردازد. اتیکت حاکم بر دولت اباما مانع ازآن بود که عامل ان فاجعه اقتصادی را در مقابل چشم عمومی مواخذه کند. شعار پرزیدنت اباما که گذشته را انالیز نکنیم و بفکر اینده باشیم باعث شد که تمام فجایع اقتصادی و نظامی و اجتماعی دهه اول قرن بیست و یکم را، که عملا در هیچ یک از آنها نقشی نداشت، به حساب او بنویسند. روانشناسی دولت اباما اساسا با روانشناسی پوپولیسم در تضاد باطنی بود و باعث شد که نه دموکرات ها و نه خروش و شورش توده ای تمایلی به همراهی با هم داشته باشد. آنطوریکه فرانک روایت میکند “لیبرال ها اباما را در کاخ سفید داشتند و نولیبرال هایی را در کنگره، آنها خشم پوپولیست ها را مقاومت درمقابل حکومت خود برداشت می کردند و درخود تمایلی به دریافت ریشه های ان نمی دیدند. اباما مرد خوبی است، بسیار تمیز و اتو کشیده، ولی او مایل نبود از ان نیروی توده ای استفاده کند و هدف های عدالت محور را با حمایت انها پیش ببرد. در نتیجه راست بران سوار شد و توانست ان را کاملا بر علیه ریشه های ان اعتراض ها بکار بگیرد.” مسخره نیست که کسانیکه خانه ها و تنها پس اندازشان را در فاجعه اقتصادی ۲۰۰۸ از دست دادند بعدا به نیرویی تبدیل شدند که بانکدار خانه حراج کنی مثل استیون منوچن را به وزارت دارائی برساند؟

توماس فرانک اعتراف میکند که “از نگاهی به گذشته می فهمیم که خودمان (لیبرال ها) بخشی از مشکل هستیم. ما فرض کردیم که وقتی دموکرات ها در قدرت هستند مسائل خود بخود حل خواهند شد و سیستم خود را اصلاح خواهد کرد. یکی از مشکلات لیبرالیسم در کشور ما انست که ستاد مرکزی اش در واشنگتن دی سی قراردارد و رهبرانش همه از طبقه مرفه هستند که نمیتوانند بحران و رکود اقتصادی را درک کنند[۳۰].” در جریان بحران اقتصادی ۲۰۰۸ دیدیم که محافظه کاران جمهوریخواه و دموکرات های لیبرال هردو یک پاسخ مشترک برای رفع ان ارائه دادند، کمک مالی بیشتر برای بانک ها و موسسات مالی که ازان بحران نفع برده بودند. نکته تاریخی که نادیده گرفته شد آن بود که در ۱۹۳۲ هم بدنبال رکود اقتصادی، در دوران ریاست جمهوری هربرت هوور بانک ها و موسسات بزرگ مالی از تقسیم وثیقه مالی دولتی برای پیشگیری از ورشکستگی استفاده بردند، اما در انتخابات ۱۹۳۳ این فرانکلین روزولت بود که برعلیه وثیقه های دولتی تبلیغ کرد و برنده شد. او پس از ریاست جمهوری بانی قرارداد بزرگ و بسیاری از برنامه های اصلاحی پس از آن ازجمله سیستم تامین اجتماعی و بسیاری برنامه های رفاه ملی گردید. این بار اما مدل تاریخی اباما دوران رشد تکنولوژی دهه ۱۹۹۰ و کلینتون بود. انها بجای تکیه بر نیروی توده ای بازهم بر دانش نخبگان و الیت واشینگتن تکیه داشتند و این امید که اقتصاد نولیبرالی و تکنوکرات های ان به اصلاح خود دست خواهند زد.

طرفه انکه دولت اباما که بر دوش عامه ی مردم از سیاه و سفید به قدرت رسیده بود تعهد خود را به هرم قدرت بیشتر اداکرد تا اینکه بخواهد دستانش را آلوده کند و در خاکریز ها با توده ی پوپولیست برای بهبود زندگی انان بجنگد، که اگر چنین شده بود امروز امریکا هم مانند بسیاری نمونه های این سوی کره زمین شاهد پوپولیسمی مردم باور از نوع دیگر بود. طنز سیاه انست که بجای انقلابی چپ در اینجا راست افراطی خود را قهرمان توده ها بر علیه دیوان اداری مستقر جا میزند و میلیاردر ها آرمان خود را با شعار کمک به محرومین می فروشند، و مداوما از آنها درباره کنترل مخفیانه بر دولت، رسانه، بازار، دانشگاه، و حتی نیروهای امنیتی و مراکز پنهانی شان میشنویم.

[۱] مقدمه از نیوزویک “جشنواره ای برای توده عامی” به مناسبت آغاز قرن بیست و یکم، ۲۰ دسامبر ۱۹۹۹ Fanfare For The Common Man!

 https://www.newsweek.com/fanfare-common-man-162954

[۲] What Is a Populist? Uri Friedman, The Atlantic, Feb 27, 2017 https://www.theatlantic.com/international/archive/2017/02/what-is-populist-trump/516525/

[۳] Nativism; بومی گرایی، بوم باوری

[۴] The Populist Explosion, How the Great Recession Transformed American and European Politics,  (John B. Judis), Book Review by Jonathan Alter, New York Times, Oct. 7, 2016; https://www.nytimes.com/2016/10/09/books/review/populist-explosion-john-b-judis.html

[۵] The Rise of Market Populism,  Thomas Frank, The Nation, October 12, 2000; https://www.thenation.com/article/rise-market-populism/

[۶] The Rise of Market Populism,  Thomas Frank, The Nation, October 12, 2000; https://www.thenation.com/article/rise-market-populism/

[۷] The Rise of Market Populism,  Thomas Frank, The Nation, October 12, 2000; https://www.thenation.com/article/rise-market-populism/

[۸] مقدمه ای از مقاله نیوزویک “جشنواره ای برای توده عامی” به مناسبت آغاز قرن بیست و یکم، ۲۰ دسامبر ۱۹۹۹

 https://www.newsweek.com/fanfare-common-man-162954 Fanfare For The Common Man!

[۹] Samuelson’s Dictum and the Stock Market, Shiller, R. J. Yale University Paper 2006, http://www.econ.yale.edu//~shiller/pubs/p1183.pdf .

[۱۰] The Rise of Market Populism,  Thomas Frank, The Nation, October 12, 2000; https://www.thenation.com/article/rise-market-populism/

[۱۱] The Rise of Market Populism,  Thomas Frank, The Nation, October 12, 2000; https://www.thenation.com/article/rise-market-populism/

[۱۲] Rodrik, D (2017), “Populism and the Economics of Globalization”, CEPR Discussion Paper No. 12119.

[۱۳] Obama: Trump Isn’t A Populist, I Am!, Alex Pfeiffer, Daily Caller, June 29, 2016; http://dailycaller.com/2016/06/29/obama-trump-isnt-a-populist-i-am/

[۱۴] Populist Platform 1892: Preamble, https://www.learner.org/workshops/primarysources/corporations/docs/popplat.html

[۱۵] The Myth of Populism, Anton Jäger, Jacobin Magazine https://www.jacobinmag.com/2018/01/populism-douglas-hofstadter-donald-trump-democracy

[۱۶] Tom Watson, Agrarian Rebel (1938, reissue of 1955), C. Vann Woodward pp 150-168.

[۱۷] “Contested Election Case of Thomas E. Watson vs. J. C. C. Black (Washington, 1896), pp. 669, 683, 717, 781, 793-794; Constitution, Oct. 25-27, 1892; Chronicle, Oct. 26, 1892.”

[۱۸] “Watson vs. Black, p. 781; Augusta Chronicle, Nov. 4, 8 and 10, 1892; P. P. P., Oct. 26, 1892. {486} Atlanta Journal, Nov. 7, 1892.”

[۱۹] Nat E. Harris, Autobiography, p. 242.

[۲۰] The Myth of Populism, Anton Jäger, Jacobin Magazine https://www.jacobinmag.com/2018/01/populism-douglas-hofstadter-donald-trump-democracy

[۲۱] The Myth of Populism, Anton Jäger, Jacobin Magazine https://www.jacobinmag.com/2018/01/populism-douglas-hofstadter-donald-trump-democracy

[۲۲] The Myth of Populism, Anton Jäger, Jacobin Magazine https://www.jacobinmag.com/2018/01/populism-douglas-hofstadter-donald-trump-democracy

[۲۳] The Myth of Populism, Anton Jäger, Jacobin Magazine https://www.jacobinmag.com/2018/01/populism-douglas-hofstadter-donald-trump-democracy

[۲۴] How Democrats Killed Their Populist Soul, The Atlantic, Matt Stoller, Oct 24, 2016; https://www.theatlantic.com/politics/archive/2016/10/how-democrats-killed-their-populist-soul/504710/?utm_source=atlfb

[۲۵] Review: “Listen, Liberal”, John Halle; Journal of Current Affairs, August 18, 2016 https://www.currentaffairs.org/2016/08/review-listen-liberal

[۲۶] Solidarity for Sale: Corruption in Labor Unions; NPR, Steve Inskeep, February 6, 2007; https://www.npr.org/templates/story/story.php?storyId=5181842

[۲۷] New Left Revisited: Matt Stoller and Tom Frank on Populism October 26, 2016 https://johnhalle.com/new-left-revisited-matt-stoller-and-tom-frank-on-populism/

[۲۸] Review: “Listen, Liberal”, John Halle; Journal of Current Affairs, August 18, 2016 https://www.currentaffairs.org/2016/08/review-listen-liberal

[۲۹] New Left Revisited: Matt Stoller and Tom Frank on Populism October 26, 2016 https://johnhalle.com/new-left-revisited-matt-stoller-and-tom-frank-on-populism/

[۳۰] The Tea Party’s “utopian market populism”– Tom Frank on the dream that fueled the right wing’s improbable comeback; Jefferson Morley, Salon Magazine December 28, 2011; https://www.salon.com/2011/12/28/the_rise_of_utopian_market_populism/

You may also like...