جبر و اختیار ضرورت و اتفاق

دکتر مسعود کریم نیا

determinism

جبر و اختیار

ضرورت و اتفاق

 

نیکی و بدی که در نهاد بشر است            شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل            چرخ از تو هزار بار بیچاره ‌تر است   (خیام)

 

پیش گفتار

تلاش در این نوشتار بر آن است که دو موضوع فوق را از دیدگاه دانش روز بررسی نماید. نکته اول آن که چرا صحبت از دیدگاه دانش می کنیم و دیگر آن که این دو موضوع چه رابطه مشترکی دارند که در یک نوشتار مطرح می شوند؟

تا آنجا که اطلاعات نگارنده اجازه می دهد نظرات پیرامون جبر و اختیار حداقل در فرهنگ ما یا بر اساس باورهای دینی و ایدئولوژیک و در بهترین حالت بر اساس گمانه زنی های فلسفی است و نه علمی. اما چنانچه اکنون در غرب موضوعی از دیدگاه فلسفه مطرح می شود، در آنجا وضعیت فلسفه تغییر یاقته و با فاصله گرفتن از گمانه زنی، به نوعی با پذیرش ره آوردهای علوم (به ویژه علوم طبیعی) به عنوان پارادایم های خود، همیار علم گردیده و در صدد است کج اندیشی ها و انحرافات دانش را در آنجا که در خدمت قدرت و ثروت قرار می گیرد روشن کرده و حوزه های نوین شناخت شناسی را به دانش نشان دهد. البته در صورتی که خود از یک سو به این دو عامل وابسته نشده باشد و از سوی دیگر پارادایم های خود را با رشد دانش به روز کرده باشد.

در روش علمی کوشش حتی الامکان بر آن است که نتایج شناخت در واقعیت قابل اثبات و تکرار باشند و بهتر آن که از طریق ریاضیات نیز مورد تایید قرارگیرند. دو دیگر آن که بینش علمی بر خلاف گمانه زنی های اعتقادی هیچگاه نظر خود را نه مقدس و نه مطلق و نه غیر قابل تغییر دانسته و آنجا هم که قادر به ارائه نظر قابل اثبات نباشد سکوت می کند.

در مورد رابطه دو موضوع نوشتار این که موضوع جبر و اختیار مربوط به انسان و مکانیسم های تصمیم گیری و تعامل او با واقعیت بر اساس ویژه گی های بیولوژیک و روانی و حدود اختیارات او می شود و در موضوع ضرورت و اتفاق پیرامون ساز و کارهای پدیده ها در واقعیت خارج از انسان صحبت می شود. وجه مشترک آن ها در این است که در تعامل انسان جبر و اختیار ناشی از ضرورت و اتفاق می شود.

در هر صورت این دو موضوع از سوئی در همه حال موضوعاتی اساسی و بنیادین و حیاتی درهر نوع تصمیم گیری و در همه ابعاد زندگی فردی و اجتماعی و انتظار نتایج تصمیم ها در آینده بوده و از سوی دیگر به ناچار و در هر نوع  تئوری شناخت علمی نوین ، می بایست مبانی مربوط به آن ها نیز روشن شوند. اهمیت شناخت این دو موضوع در آن است که در صورت صحت در همه زمینه های زندگی می تواند هرنوع پیش بینی نسبتا بهتر انجام گرفته و حداقل صرف وقت و هزینه ها را کاهش داده و از تکرار مکرر تجربیاتی که گاه می توانند حیات فرد و اجتماع را به نابودی رساند، پرهیز نماید. از سوی دیگر در روش علمی و برخلاف گمانه زنی به قول یک ضرب المثل آلمانی احتیاجی به آن نیست که هر بار زرده تخم مرغ را از نو کشف کنیم!

در زمینه دو موضوع فوق قرن های متمادی فلاسفه ایده آلیست و غیره نظرات زیادی ابراز کرده و حتی بر اساس نظرات خویش مکاتبی نیز پیش و پس از دوران روشنگری بنیان گذاردند، بدون آنکه هیچ یک قادر به رد و اثبات علمی نظر خود و رد دیگری شود. بدین ترتیب نظرات از سطح نظریه (گمانه زنی) (Hypothese) فراتر نرفته و نه تنها  نمی توانند مورد قبول بدون تردید کسی واقع شوند بلکه از آن مهم تر اینکه هیچگاه نظریه پردازان نتوانستند با نظریاتشان در زندگی مردم تاثیر چندانی گذارده و با آن گره از مشکلی گشایند. به عنوان نمونه ملاصدرا فیلسوف اسلامی گفته است: ” لاجبر و لا تفویض، بل امر بین الامرین” (نه جبر وجود دارد و نه اختیار، بلکه چیزی در بین آنها است). اما با این بینش هیچگاه معلوم نمی شود که به طور مشخش کجا جبر در کار است و درکجا اختیار.

در مورد مکاتب و نظرات فلاسفه غرب پس از دوران روشنگری نیز باید گفت که البته نظراتشان بر اساس شناخت های علمی آن روز و بیش از همه فیزیک نیوتن استوار بود و تا زمانی که حوزه کاربرد این فیزیک با شناخت های علمی بعدی محدود نشده بود صحیح بود و برخلاف گذشته توانست منجر به گسترش صنعت و فرهنگ در حوزه های محدودی شود. اما این بینش دارای اشکالات زیادی بود که بعدها دانش با اطمینان خاطر خطاها و محدودیت کاربردی آن را نشان داد و به این ترتیب و با گذار از آن بینش هم صنعت و هم فرهنگ توانستند انقلابات نوینی را شاهد شوند.

به هر حال بی توجهی اندیشه ورزان و سیاست گذاران ما در کل نسبت به ره آوردهای علوم در حال حاضر معضل بزرگی نه تنها در فهم مبانی و فلسفه  مدرنیته برای ما ایجاد کرده، بلکه هنوزهم نتوانسته ایم رابطه ای منطقی، هماهنگ و تعاملی بین علم، فلسفه، دین، هنر و در نهایت نحوه معیشتی بهینه ای در جامعه خود برقرار کنیم.

به عنوان نمونه محمد مجتهد شبستری از جمله در مورد وضعیت اجتهاد در ایران چنین نظر می دهد: ”مشکلات ما از این ناشی است که در حوزه تفسیر متون دینی که در عرف ما به آن اجتهاد می گویند حاضر نیستیم به نظریه های جدید کمترین اعتنا کنیم و بعد از انقلاب هم مجال برای طرح چنین بحث هائی پیش نیامده است”.۱

حال در حد بضاعت علمی در این نوشتار کوشش می شود که با نتیجه گیری از ره آوردهای نوین علوم طبیعی این دو موضوع را توضیح داده و در کنار آن تلاش بر آن است که شناخت های نوین علمی را به زمینه های علوم اجتماعی و حوزه های دیگر زندگی تسری داده و در آنجا که ممکن باشد در حد توان و در یک نوشتار کوتاه به  نتیجه گیری های مشخص و قابل اتکا و اثبات برسیم. و چنانچه صحت این توضیحات و یا شناخت های علمی مطروحه دچار اشکل باشند و یا شناخت های جدید آن ها را باطل کنند، هیچ اصراری بر پافشاری پیرامون آن چه که عنوان گردیده نیست. به قول آدناور اولین نخست وزیر آلمان پس از جنگ جهانی دوم من هیچ مترصد مزخرفی که دیروز گفتم نیستم!

با توضیحات فوق ضمنا متوجه این موضوع می شویم که تا چه حد فلسفه و علوم و صنعت و نحوه معیشت و سیاست رابطه تنگاتنگ دارند و در مراکز علمی می بایست به همه آن ها و با یک وزنه اهمیت داد.

در ادامه ابتدا به تشریح  موضوع  جبر و اختیار و سپس  ضرورت و اتفاق (تصادف) می پردازیم.

جبر و اختیار

مسئله جبر و اختیار صرفنظر از اینکه ماتریالیست باشیم یا ایده آلیست، موضوعی است که هرکس بطور روزمره و در کوچک ترین تصمیمات همواره با آن در این دنیا درگیر است. رویداد هائی که در هر زمینه ای برای انسان اتفاق می افتند یا تصادفی هستند و یا از روی احتمالات که همراه با آن آینده ساخته می شود. در مواردی اما هم پیش بینی های منطقی غلط از کار در می آیند و هم اتفاقات غیر مترقبه ما را به حیرت انداخته و ما دلیل و مکانیزم آنها را نمی دانیم و یا بیهوده به دنبال دلیل هستیم.  به این ترتیب هم نظریه جبری گرائی بزیر سئوال می رود و هم رابطه علت و معلول نا روشن. اما در موارد زیاد و مشخصی هم رویدادها بصورت جبری عمل می کنند. این موضوعی است که قبلا هم شناخته شده بود، اما مشکلی که باید روشن کرد این که در کجا مشخصا هریک از آن ها کاربرد دارند.

با ارتباطی که رویدادها، بجز تصادف، با علت و معلول پیدا می کنند، باز هم حوزه دیگری از تعاملات در مکانیسم دو موضوع جبر و اختیار گشوده می شود که آن هم در پرتو ره آوردهای نوین علم با تصورات ساده سابق، که رابطه علت و معلول را یک طرفه تلقی می کرد، متفاوت است.  رابطه علت و معلول را دانش امروز(در کنار امور ساده فیزیک و تکنیک) نه یک معادله خطی و یک طرفه بلکه کمپلکس می داند. البته در موارد بیشماری هم علیت بر اساس معادله خطی عمل می کند، به این اعتبار که هر معلولی می تواند حاصل یک علت باشد ولی نه همیشه و به ویژه در مسائل اجتماعی غالبا بر اساس معادلات کمپلکس ایفای نقش می کند. در معادلات کمپلکس یک معلول می تواند حاصل چند علت باشد و یا در روند تعامل جای علت و معلول عوض شده و رابطه دو طرفه و یا حتی به صورت دورانی در آید، مانند عملکرد ترموستات ها در تکنیک. به عنوان مثال زمانی که اتوموبیلی می سازیم، این وسیله در تمام عمر خود بر اساس جبر کار خود را انجام می دهد و در استفاده از این وسیله انسان اختیار دارد.

حال چنانچه ما این وسیله را انتخاب کردیم و دچار تصادف شدیم، جواب چیست و چرا؟ این رویداد حاصل جبر بوده یا اختیار؟ در اینجا فلسفه جواب روشنی به شما نمی دهد که در آینده بتوان به کمک آن امکان تصادف را کاهش داد. اما امروز می دانیم که هم اختیار، هم ضرورت  و هم اتفاق و هم روابط علی در آن تاثیر گذارند و با کمک ابزار علمی محاسبه و آزمون و تحقیق میزان درصد بروز تصادف را با اطمینان پائین آورد.

در زمینه تصورات امروزین پیرامون جبر و اختیار که مربوط به انسان و تعاملات او می شود علومی که پرتو نوینی بر آن افکنده اند بیش از همه دانش فیزیک و ریاضیات و اولوسیون مادی (ساختار ژنتیک وغرایز موجود زنده و نحوه تکامل تاریخ چند میلیون سال آن تا به امروز) و از آن مهم تر اولوسیون فرهنگی است، سپس ساختار مغز و نحوه عملکرد آن و روانشناسی و در آخر دانش سیبرنتیک و آمار و احتمالات را می توان نام برد.

آنچه که بطور خلاصه و مقدمه وار به عنوان حاصل این علوم پیرامون موارد مشخص حاکمیت جبر و اختیار بر تصمیمات و تعاملات انسان می توان گفت این که در درجه اول می بایست از میزان توان بالقوه و بالفعل انسان مطلع باشیم. این موضوع ابتدا تا حد عوامانه بودن ساده به نظر می رسد، اما زمانی که به تشریح عمیق وهمه جانبه آن از دیدگاه علم پرداخته و در صدد روشن ساختن موارد مشخص حاکمیت جبر و اختیار در زندگی بر آمده و تصمیمی برای کار مشخصی بگیریم، مشاهده می کنیم که کلید اصلی جواب پرسش در گرو روشن شدن این مسئله است.

حال جهت شناخت میزان توان بالقوه و بالفعل انسان در آغاز می بایست از ساختار بیولوژیک و سیر تکامل موجود زنده و انسان که ویژگی بارز او مغز بزرگ و توان عقلانی او است آگاهی یابیم. بر اساس تصوراتی که ادیان پیرامون خلقت انسان دارند، برای انسان یا اساسا سیر تکاملی وجود نداشته و ناگهان توسط خداوند خلق شده و یا اگر در آثار دینی صحبتی هم پیرامون تکامل انسان بتوان یافت، آن ها تصورات نا روشنی هستند که از آن ها نتایج مشخص و قابل اتکائی به دست نمی آید. بر اساس این نوع تصورات، مغز و روان انسان هنگامی که انسان زاده می شود مانند صفحه سفیدی است که بعدا توسط آموزه های دینی و سنتی و تربیتی برنامه ریزی می شود.

اما دانش به روشنی بر این تصور خط بطلان مستند و بلاتردیدی کشیده و انسان را محصول میلیون ها سال تکامل موجود زنده از تک سلولی ها تا انسان اولیه و سپس انفجار حجم مغز او از۲۵۰ هزار سال پیش تا انسان امروزی می داند. از سوی دیگر دانش نشان می دهد که تمامی رفتار مکانیکی ما با کرم و موش و غیره مشابه، و حتی رفتار روانی ما با کمی تفاوت مشابه انسان های اولیه و انسان هائی است که از حدود ده هزار سال پیش به سکنا گزینی و کشاورزی و اهلی کردن حیوانات و ابزار سازی پرداختند. حال همه این رفتار ها و نحوه تفکر و احساس به علت تکرار مداوم و ایجاد مراکز کنترل در مغز در نهایت تبدیل به غریزه هائی شده اند که جهت تضمین ادامه حیات و بقای نسل خود انسان در گذشته ضرور بوده و هنگام تولد همه آن ها را فرد به صورت یک کوله بار ژنتیک و موروثی به همراه دارد و اسیر آن ها است.

ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز    از روی حقیقتی نه از روی مجاز (خیام)

انسان با این کوله بار چندین میلیون سال ژنتیک و غریزی و ساختار جسمی و در تفاوت خویش با موجودات زنده دیگر از سوئی یا فاقد توان هائی چون پرواز پرنده ها است و یا توان های او در بوئیدن (که سگ در این زمینه دارای توانی حدود ۲۰۰ برابر انسان است) و چشیدن و بینائی و شنیدن او محدود است.

این ناتوانی های جسمی و ساختاری مثال هائی جهت نشان دادن مرزهای حاکمیت جبر بیولوژیک و توان دویدن و ابزار سازی، مرزهای اختیار بیولوژیک در انسان می باشند. اما از سوی دیگر مغز و قدرت تفکر و تعقل و تصمیم گیری انسان بر خلاف حیوانات او را مجهز به ابزاری کرده که قادر است بر بسیاری از ناتوانائی های بیولوژیک فائق آید. حال پرسش اینجا است که چگونه و چطور انسانی که ده ها هزار سال از این موهبت ها برخوردار بود، از سوئی صرفا طی چهار سده آخر در نهایت توانست هم تمدن نوین را به وجود آورد و از سوی دیگر این اندازه طبیعت را نیزنابود کرده و فضای حیات نسل های بعدی را هر روز کوچک تر می کند؟ مگر نه این که هر جانداری در پی ادامه یافتن نسل خویش است، پس این رفتار را چگونه می توان تفسیر کرد؟ این مثال نشان می دهد که غرایز انسان با وجود عقل گرائی موانع اختیار در انسان می باشند.

قبل از پاسخ به این پرسش به این نکته نیز اشاره کنیم که توان تعقل و تفکر، بر اساس شناخت های نوین پیرامون عملکرد مغز و ناخودآگاه و نحوه رفتارهای انسان حتی طی این سده های اخیر نشان می دهند که نا محدود نبوده و حتی قادر به نفی و یا مهار کامل غریزه های منفی موجود در آن کوله بار بیولوژیک نبوده و به این ترتیب حوزه اختیار انسان با کمک از عقل و تفکر بسیار محدود می شود. در آزمایش های گوناگون به اثبات رسیده است که تاثیر غرایز در تصمیماتی که به باور خود انتخابی و عقلانی هم می گیریم به حدی است که چند لحظه کوتاه قبل از آن،  ناخودآگاه انسان تصمیم را به انسان دیکته می کند! این امر می تواند حتی در موارد و تصمیمات بسیارساده ای (مانند انتخاب لباس و رنگ و غذا) که می بایست از قرار آن ها حداقل اختیاری باشند، صادق باشد. (ن.ک. ساختار مغز و نحوه تعاملات، م. کریم نیا)

به عنوان نمونه وجود و ادامه جنگ و خونریزی و خشونت و بی عدالتی و قساوت و نابودی طبیعت و انحراف ادیان و ایدئولوژی ها در زندگی انسان نمونه های بارز این ناتوانی های عقلی او بوده و بیانگر این واقعیت اند که توان عقلی انسان تا حدود کمی قادر به مهار غرایز منفی او است و از قدرت اختیار او بسیار می کاهد.

بر این اساس صرف باور به خرد گرائی مشکلات مهار غرایز را چندان حل نمی کند. حال چنانچه معضل بنیادین خرد گرائی را هم در بهترین حال به آن اضافه کنیم و غالبا از آن بی اطلاعیم، مشکل دوچندان می شود. مشکل بزرگ و اساسی خرد گرائی در آن است که مغز انسان جهت تصمیم و قضاوت همچون کامپیوتر نیازمند برنامه ریزی (الگوی) پیشینی است و شرط کافی عقل گرائی مثمر ثمر(در کنار شرط  لازم که اساسا توان  عقلی در انسان می باشد) در آن است که مغز به منطقی (نرم افزاری) که با علم امروز سازگار باشد مسلح باشد. آموزش دائم را در ضرورت این امر می بایست دانست.

ما بسیار مشاهده می کنیم که افراد وانمود می کنند که عقل گرا هستند و تنها به آنچه عقل می گوید باور دارند و به این جهت همواره خود را در انتخاب نظرات آزادانه مختار می دانند. اما عقل گرائی بدون توجه به توضیح بالا(ضرورت نرم افزار مغزی) نه تنها ساده لوحانه، بلکه اساسا بی ثمر و غالبا انحرافی است، زیرا چنانچه تعریف عقل گرائی و نحوه عملکرد مغز در فرآیند این مفهوم روشن نباشد هر کسی با هر درجه از معرفت می تواند غیر علمی ترین نظر را بر اساس نرم افزار خویش عقلانی تلقی کند. به عنوان نمونه نگاه کنید به استدلال ها و قضاوت دین باوران و ایدئولوگ های ضد غرب که اساسا نه آنجا را دیده و نه با نحوه زندگی مردم آنجا آشنائی دارند!

حال با باز گشت به بحث اصلی، از جانب دیگر در وجود و روان انسان موضوعاتی همچون قدرت خلاقیت، محبت و عشق و فداکاری نیز وجود دارند که بر اساس تجربیات تاریخی و معرفتی عواملی هستند که انسان را می توانند قادر به گسترش حوزه اختیار و تصمیمات خویش و مهار غرایز منفی نمایند.

در کنار اولوسیون مادی انسان و حجم بزرگ مغز او تاریخ از طریق جریان دیگری راه تکامل و ایجاد جوامع و تمدن های گوناگون را برای انسان فراهم آورد که حیوانات از آن بی بهره ماندند. این جریان چیزی است که اولوسیون فرهنگی نام دارد و از زمان آغازهنرهای اولیه و سکونت گزینی انسان ها بیش از حدود پانزده  هزار سال پیش پا به عرصه وجود گذارد.

از این زمان کوشش انسان از سوئی گرایش به سوی آزادی از موانع طبیعی و رهائی از قیود غرایز و محدودیت های بیولوژیک انسان داشته و از سوی دیگر مهار غرایز منفی که انسان ها بهتر بتوانند با هم و با کمک یکدیگر نه تنها ادامه حیات خود را تضمین کرده، بلکه زندگی خود را تا تمدنی که امروز می شناسیم با کمک از ادیان (در اشکال اولیه) و مکاتب فکری بهتر کنند. به عبارت دیگر از طریق اولوسیون فرهنگی کوشش انسان متمرکز کاهش جبر و گسترش انتخاب گردید. اما ره آوردهای اولوسیون فرهنگی بر خلاف غرایز موروثی نبوده و آموختنی است. به همین دلیل انسان جهت انتقال ره آوردهای آن به دیگران و نسل های بعد نقاشی و خط و نگارش و نظام های آموزشی را آموخت و آنجا که زبان و خط را جهت ابراز نظرات و احساس های خود کافی ندانست هنر را نیز به وجود آورد.

با این توضیح مختصراین نتیجه گیری، که گوئی از کنراد لورنس است و کن ویلبر و دیگران آن را مورد تاکید قرار می دهند، منطقی خواهد بود که هرچه رشد فرهنگی انسان گسترده تر و عمق بیشتری داشته باشد آزادی انسان و همپای آن اختیار انسان افزایش می یابد. و هدف نگارنده از طرح و نگارش موضوع جبر و اختیار در درجه اول توضیح این نکته است.

به عنوان نمونه موضوع دوست داشتن (در حد نیاز به تولید مثل و نگهدداری) و حتی فداکاری (در حد تضمین حیات نسل) و حتی همدردی غرایزی هستند که در برخی از حیوانات نیز دیده می شود. اما این دو موضوع در انسان با پدیده عقل و عشق و محبت و همدردی که انسان را از دیگر موجودات زنده جدا می کند عمق بیشتری پیدا کرده اند. اما می دانیم که هرچه فرد دارای عمق فرهنگی بیشتری باشد، موضوع عشق وعقل و غیره نیز برای او از عمق و معنای گسترده تری برخوردار و همپای آن حوزه اختیارش بیشتر می شود.

قابل توجه آن که با احتیاط می توان گفت که حتی عقل انسان تا زمانی که خودآگاه همراه کوشش فرهنگی و تعمیق آن نباشد، بیشتر در راستای غرایز عمل می کند. از ویژگی های عقل ناخودآگاه و سطحی، حتی زمانی که از خشونت هم فاصله گرفته باشد، این است که چون اساسا ژن انسان (عنصر بیولوژیک) انحصار طلب و خودخواه است، تمامی هم و غم چنین فرد یا افرادی  در زندگی همواره متمرکز فردگرائی و غریب ستیزی و بی اعتنائی به طبیعت است و بدون عنصر فرهنگی که قادر است غرایز منفی او را مهار کند انتظار بیشتر از چنین کسان تحت هر عنوانی (مومن و معتمد و متعهد و غیره) انسان را گمراه می کند. به عنوان نمونه، برای چنین افراد معنویت و باور به خدا و روز رستاخیز چیزی جز یک معامله با خدا نبوده و تاریخ نشانگر آن است که در این دنیا حاصل آن در نهایت چیزی جز ریا و تزویر نبوده و نیست. عمق فرهنگی در اینجا به معنای پذیرش و تغییر نرم افزارهای منطق در مغز و خرد گرائی مبتنی بر ره آوردهای نوین علم در جهت جمع گرائی و عدالتخواهی و انساندوستی و همدردی و در ادامه دوستی همه موجودات زنده و تعمیق معنویت است.

با این توضیحات انسان ره به این نکته نیز می برد که بنابراین معیار عملکرد انسان ها نه صرفا پایگاه اقتصادی آن ها، بلکه میزان رشد فرهنگی آن ها نیز می یاشد. البته با این توضیح که عامل اولیه و مهم در راه رشد فرهنگی برخورداری از یک حداقل تامین نیازهای مادی است و تا زمانی که انسان (بهتر بگونیم عوام) درگیر مسایل مادی هستند، نمی تواند در پی رشد فرهنگی باشد. اما این بدان معنا است که چنانچه ابزار قدرت در دست این قشر و یا طبقه اجتماعی، بدون برخورداری از رشد فرهنگی و تجربیات مورد نیاز شرایط قرار گیرد، آن ها جامعه را بهتر به سوی برقراری عدالت هدایت نکرده و نمی توانند چنین کنند! این موضوعی است که اریش فروم (روانشناس معروف قرن بیست) آن را مطرح کرد! او چیزی به این مضمون گفت که چنانچه طبقه کارگر انقلابی است چون چیزی برای از دست دادن ندارد، اما زمانی که به قدرت رسید، چیزهای زیادی دارد که دلواپس از دست دادن آنهاست. در این شرایط و هنگامی که قدرتمندان جدید فاقد رشد فرهنگی می باشند، ادامه قدرتمداری آن ها به نحو دلخراشی به سوی خشونت گرائی (رفتار غریزی) می رود. تجربه انقلاب ها اکنون موید این نظرند و اکنون نیز شاهد آن می باشیم.

پس از شرح این نکات در مورد جبر و اختیار، در ادامه جهت توضیح ضرورت و اتفاق، ابتدا برگردان قسمتی از توضیحات علمی را از هوبرت ریوز(Hubert Reeves) استاد ستاره شناسی در بخشی از اثر معروف خود تحت عنوان “شاپرک ها و قوانین فیزیک”، در زمینه تاریخ پیدایش و سیر تکامل مباحث پیرامون ضرورت و اتفاق و آنچه که از دوران رنسانس فیزیک و دانش اولوسیون جهت اثبات آن ها عنوان کرده  را می آوریم: ۲

” دوهزار و پانصد سال پیش دموکریت فیلسوف یونانی گفت که “همه چیز بر اساس تصادف و ضرورت روی می دهد”. اما تا قرن بیستم مکاتب مختلفی پیدایش همه چیز را بر اساس ضرورت دانسته و تمامی رویدادها را بر مبنای دیکتاتوری ضرورت دانسته و همه چیز را در مهمیز دترمینیسم تلقی کرده و هرگونه باور به آزادی را تصوری باطل می دانستند. از سوی دیگر برخی همه چیز را حاصل تصادف دانسته و بر اساس آن هیچ ضرورت و دترمینیسمی را نمی پذیرفتند. بیش از دوهزار سال می بایست سپری می شد تا این نظر به اثبات رسید که ضرورت و اتفاق همزاد (koexistenz) یکدیگرند.

دوران طلائی باور به ضرورت در تاریخ علم در قرون ۱۷ و ۱۸ بود که با تکیه بر انکشافات مکانیک اجسام آسمانی و فیزیک با دو نام لاپلاس و نیوتن پیوند دارد. بر مبنای نظر متخصصان مکانیک اجسام آسمانی و نظام خورشیدی دارای مکانیسم بی نظیری هستند که مانند یک ساعت برای همه زمان ها به نحو شگفت انگیزی منظم (قانونمند) کار می کند.

… و با قوانین فیزیک نیوتن تصور می شد که آن ها برای توصیف همه زمینه های واقعیت قابل استفاده اند. این روح حاکم بر علم در آن دوران روشنگری و با کشف تئوری گرانش محققین را به این تلاش انداخته بود  که برای همه چیز فرمولی یافته و با معادلات ریاضی شناخت هستی را شفاف کنند. در این بین مسئله “زمان” قربانی کشفیات نیوتن شده و اساسا آن را در نظر نمی گرفتند. گذشته و حال اسیر معادلات دیفرانسیل شده بود. برای کسانی که اهل ریاضیات می باشند معماهای سپهر همچون مه در نور آفتاب حل می شوند.

لاپلاس بیش از هر کسی مشعوف این کشفیات بود … برای روح انسان حاکمیت “ضرورت” بسیار فریبنده است، اما عملکرد آن ملال آور. در این نوع تلقی، مفاهیمی چون “غیر منتظره”، “غیرقابل پیش بینی” و “ناباورانه” واژه هائی چون “زیرکی” و “خلاقیت” را به وادی افسانه ها رهنمون کرده و بی رحمانه از فرهنگ لغات دانش پاک می شوند. واژه هائی چون “آزادی” و “فانتزی” نیز سرنوشت بهتری نخواهند داشت.

آن ها آنچه را که به صورت اتفاقی روی می دهد ناشی از فقدان شناخت و ناتوانی انسان از روح خود با همه توانائی هایش توجیه می کردند. مدارهای ثابتی که کرات بر روی آنها حرکت می کنند با وجود ابهت بسیارشان تصاویر یک نواخت و ملال آور و یاس آوری هستند. آن ها این موضوع را که “ضرورت بی وقفه” تا چه اندازه محقرانه می باشد، نشان داده و با زیرکی حاکم بر طبیعت به هیچ وجه قابل انطباق نیست. این تصاویر با اشکال بسیار گوناگون و بی شماری که واقعیت در طول تاریخ بی وقفه پدید می آورد سازگار نیستند.

دوران طلائی باور به قطب “ضرورت” (و نفی تصادف) بخاطر گسترش دانش بیولوژی در پایان قرن نوزدهم بود. با انکشاف تئوری اولوسیون اهمیت پدیده های تصادفی مجددا حیات تازه ای یافت. ایده فوق العاده ژنی داروین در این بود که موجودات زنده از طریق “انتخاب مناسب تر” تکامل می یابند و این انتخاب هوشمندانه حاصل دخالت موجودی برتر نیست. این جریان بر اساس بینش بیولوژی مدرن حاصل یک سری موتاسیون های اتفاقی (تصافی) است. (موتاسون به معنای تغییر ژن به صورت اتفاقی و به وجود آمدن موجودی نو و کامل تر و یا گونه ای دیگر- مترجم).

برخی از موتاسیون ها این احتمال را افزایش می دهند  که موجود بتواند به سن بلوغ رسیده و تولید فرزند کرده و این ویژه گی را به نسل بعد منتقل نموده و به این ترتیب نسل گسترش یابد.

از این دیدگاه به نظر می رسد که اولوسیون بیولوژیک را می توان بخت آزمائی عظیمی دانست برای شهرت خداوند “اتفاق”. جک مونود (Jacques Monod) بیولوژیست در اثر خود تحت عنوان ضرورت و اتفاق در بین این دو مفهوم برای اتفاق سهم بیشتری قایل می شود. او بر این باور است که پیدایش انسان از بین حیوانات بر روی زمین امری پیش بینی نشده بوده. وقوع هردو پدیده  ضرورت و اتفاق به هیچ وجه قابل پیش بینی نبودند، اما در نهایت این وظیفه صرفا بر دوش تصادف گذارده شد.” پایان نقل قول از ریوز

در ادامه دانشمند روسی فیزیکدان تاراسف در یک پرسش و پاسخ فرضی را که در اثر خود تحت عنوان ” آن گونه که اتفاق می خواهد” اول بار در برگردان آن به زبان آلمانی در سال  ۱۹۸۴ انتشار داده است، میی آوری:۳

گفتمانی پیرامون نقش ضرورت و اتفاق

س: در پیشگفتار اثر خود نقش اتفاق را توضیح دادید. با این وجود من احساس می کنم که اتفاق در مجموع نقشی منفی ایفا می کند. البته اتفاقات خوبی هم روی می دهند. اما در عین حال گفته می شود که انسان نباید سعادت خود را به دست تصادف بسپارد. اتفاقات مزاحمت ایجاد کرده و نمی گذارند که ما نقشه های خود را عملی کنیم. بهتر این است که ما به آنها وابسته نشویم. ما بهتر است سعی کنیم خود را از شر آنها رها کرده و قابل توصیه است که حتی الامکان مانع وقوع اتفاقات شویم.

ج: تصور ما عموما در مورد اتفاق چنین است. اما امروزه این تصور محتاج یک بازنگری است. خودتان فکر کنید: آیا واقعا امکانپذیر است که مانع از وقوع اتفاق در زندگی شویم؟

س: من ادعا نمی کنم که همواره اینکار عملی است. من تنها توصیه می کنم.

ج: فرض کنیم که شما در اورژانس تصادفات اشتغال دارید. این باید برای شما روشن باشد که شما از همان آغاز نمی توانید بدانید که در چه زمانی تصادفی روی می دهد و اتوموبیل کمک را به کجا باید بفرستید و چه زمانی مداوای یک بیمار طول می کشد. اما جواب به یک سئوال عملی بستگی دارد: چند پزشک در درمانگاه حاضر هستند، با توجه به اینکه آنها از یک سو مدت زیادی بیکار نمانند و اما از سوی دیگر بیماران نیز مدت زیادی منتظر کمک نمانند. شما اتفاق را نمی توانید حذف کنید. برای جواب به سئوال شما می بایست تمامی اتفاقات را به بهترین نحو در نظر بگیرید. من بار دیگر تاکید می کنم، اتفاق را حذف نمی توان کرد ولی باید در نظر گرفت.

س: من اعتراف می کنم که ما باید امکان روی دادن اتفاقات را پذیرا شویم.

ج: ما مشاهده می کنیم که همیشه نمی توانیم با رویدادها مبارزه کنیم،  بلکه می بایست برای آنها به عنوان عاملی فعال نقشی قائل شویم. دیگر آنکه ما می توانیم  یک قدم جلوتر نیز برویم. موقعیت هائی وجود دارند که در آنها اتفاقات نه تنها نقش منفی ندارند بلکه تا حدی عامل مثبتی هم هستند که می بایست میزان رویدادن آنها را بالا برد.

س: من معنای این موضوع را نمی فهمم.

ج: بطور قطع اتفاقات می توانند نقشه های ما را بهم بریزند. اما در همان حال ما را ناچار می کنند که درصدد جستجوی راه های دیگری برآمده، توان های خود را ارتقاء داده و بطور فعال عمل کنیم.

س: ارتقاء در روند حل مشکلات چگونه ممکن است؟

ج: مهم این است که اتفاق می تواند امکانات جدیدی فراهم آورد. نویسنده آمریکائی جونز (R.F. Jones) یک داستان تخیلی علمی تحت عنوان „ میزان ارتعاش“ (Rauschpegel) به این صورت نگاشته است که به یک گروه دانشمند که هریک تخصص ویژه ای دارند رسما اطلاع داده می شود که کشف مهمی انجام پذیرفته. اما متاسفانه کاشف در جریان یک انفجار به قتل رسیده و قبل از مرگ در مورد این کشف با هیچ کس صحبتی نکرده است. در واقع اما نه کشفی صورت پذیرفته بود و نه دانشمندی به قتل رسیده بود. در اختیار این دانشمندان همه چیز پس از مرگ ظاهری آن فرد قرار داده شد. اینها عبارت بودند از نوشته های ناخوانا و مختصر، یک لابراتوار با دستگاه های مختلف و یک کتابخانه. بطور خلاصه، در اختیار دانشمندان اطلاعات وسیع پراکنده و نامنظمی قرار گرفت که حکایت از رویداهای اتفاقی در زمینه های گوناگون علم و صنعت می کردند: به این اطلاعات می توان ارتعاشات اطلاعاتی لقب داد. با این باور که چنین اختراعی صورت پذیرفته وپس مشکل باید قابل حل باشد، دانشمندان تلاش در جستجو کرده و واقعا موفق شدند. آنها توانستند راز نهفته در آن کشف را بر ملا کنند. به عبارت دیگر آنها از ارتعاشات اطلاعاتی توانستند با موفقیت، اطلاعات مفید کسب کنند.

س:این چیزی جز یک داستان تخیلی زیبا بیش نیست.

ج: درست است. اما ایده این داستان چیز دیگری جز تخیل است.  هر اختراعی حاصل استفاده از عوامل تصادفی است.

س: من فکر نمی کنم که یک کشف مفید، بدون آگاهی عمیق تخصصی بطور تصادفی عملی باشد.

ج: من به شما حق می دهم. امکان  عملی شدن یک اختراع تنها به میزان تخصص بستگی ندارد بلکه در مجموع مستلزم رشد علم نیز هست. اما در عین حال عامل تصادف در جریان اختراع نقشی بنیادین به عهده دارد.

س: آیا واقعا می توان واژه ‹ نقش بنیادین داشتن  تصادف را در هستی‌› مطرح کرد. من می توانم تصور کنم که اتفاقات می توانند مفید واقع شوند. اما چرا دیگر اهمیت آن می تواند بنیادین باشد؟ در نهایت امر ما زمانی با اتفاقات روبرو می شویم که آگاهی نسبت به امری نداریم  و یا عاملی را در نظر نمی گیریم.

ج: بر اساس این باور قطعی که اتفاق نتیجه فقدان آگاهی ما است شما آنرا در زمره واژه های ‹ ذهنی› منظور می کنید. از این نظر نتیجه این می شود که از آنجا که رویدادها نمی توانند مبنای تصافی داشته باشند، اتفاقات مربوط به مسائل فرعی می شوند، درست است؟

س: بله درست است. به این دلیل انسان اجازه ندارد که از نقش بنیادین اتفاق صحبت کند. متناسب با رشد علم امکانات ما هم بیشتر شده و عوامل بیشتری را در نظر گرفته و به این ترتیب حوزه هائی که در آنجا اتفاقات نقش ایفاء می کنند، تنگ تر می شوند. بی دلیل نیست که می گویند دانش، دشمن تصادفات است.

ج: نظر شما در همه حال صحیح نیست. با رشد علم امکانات پیشگوئی های علمی بیشتر می شود و آگاهی علمی در مقابل بروز اتفاق مؤثر است. اما در همان حال به مرور روشن می شود که با تعمیق آگاهی های علمی،  و یا دقیق تر بگوئیم، هنگام گذار به حوزه های ملکولی و اتمی توجه به پدیده های اتفاقی نه تنها نقش کمتری ندارند بلکه بالعکس در این حوزه ها اتفاقات شروع به ایفای نقش بسیار بارزی می کنند. هر روز بیشتر به اثبات می رسد که وجود اتفاق دیگر بستگی به آگاهی ما ندارد. درست در جهان مادون ذرات (Mikrowelt) اتفاق‹  نقش بنیادین › ایفاء می کند.

س: این موضوع تازه ای است برای من. ممکن است توضیح بیشتری دهید؟

ج: قبلا به شما بگویم که این موضوع داستان مفصلی دارد.  در واقع از اعصار بسیار دور فلاسفه  دو

نظر پیرامون اتفاقات داشتند. یک نظر با نام دموکریت و دیگری با نام اپیکور پیوند می خورد. دموکریت اتفاقات را حاصل ‹ناشناخته ها› دانسته و بر این باور بود که طبیعت در مبانی خود حالت جبری دارد. به اعتقاد او انسانها به این دلیل دست به ساختن بت ها زدند تا نادانی خود را در مورد اتفاقات کتمان کنند. اما اپیکور معتقد بود که اتفاق در طبیعت ذاتی پدیده ها نهفته است و به همین دلیل موضوعی است ‹عینی›. مدت های مدیدی از موضع دموکریت دفاع می شد. کارل مارکس در سال ۱۸۴۱ دکترای خود را  در زمینه تفاوت بین این دو  فلسفه طبیعی نوشته و در آن نظرات اپیکور را مثبت ارزیابی کرده و به این موضوع اشاره کرد که نظری که اپیکور پیرامون اتم داشته حائز اهمیت فلسفی والائی است. طبیعی است که  نباید برای  نظرات اپیکور در مورد اتفاق غلو کرد زیرا که آنها صرفا تصورات ناروشنی بودند. این تکامل دانش در قرن بیستم بود که نشان داد  برداشت های اپیکور صحیح تر از دموکریت بوده است.

س: برای من روشن شد که من هم بدون آنکه خود بدانم تا کنون تصوراتی مانند دموکریت در مورد اتفاق داشته ام. ممکن است شما با مثال های مشخصی نقش بنیادین اتقاق را نشان دهید؟

ج: یک زیردریائی اتمی را در نظر بگیرید که منبع انرژی آن رآکتوراتمی است. در آنجا چه اتفاق می افتد؟

س: تا آنجا که من اطلاع دارم می بایست از محفظه فعال رآکتور با احتیاط لوله های مخصوص را که نوترون ها را جذب می کنند بیرون کشید. در تعاقب فعل وانفعال زنجیره ای هدایت شده عمل می کند.

در اینجا پاسخ دهنده تذکر می دهد که ما می خواهیم دقیقا بدانیم که این فعل و انفعال چگونه صورت می پذیرد.

س: هنگام نفوذ هسته اورانیوم یک نوترون باعث تجزیه آن می شود. در این حال مقدار مشخصی انرژی آزاد شده و دو نوترون بوجود می آید. این نوترن های جدید باعث تجزیه دو هسته اورانیوم می شوند. در این حال چهار نوترون بوجود می آیند که باعث تجزیه شدن  چهار هسته می شوند. این فعل و انفعال مانند بهمنی جریان و ادامه پیدا می کند.

ج: تا اینجا درست. اما نوترون اول چگونه بدست می آید؟

س: من از کجا بدانم؟ شاید در اینجا امواج کیهانی نقش بازی می کنند؟

ج: زیردریائی در اعماق دریا است و روی آن قشر عظیمی آب قرار دارد که مانع از نفوذ امواج کیهانی می شود.

س: من جوابی ندارم . . .

ج: دلیل آن این است که هسته اورانیوم نه تنها با نفوذ نوترون بلکه به  عبارت دیگر به  خودی خود هم می تواند ‹ناگهان› تجزیه شود. ‹ تجزیه ناگهانی هسته › بصورت اتفاقی صورت می پذیرد.

س: شاید این تجزیه ناگهانی به دلایلی که اینک برای ما در حال حاضر نا آشنا است روی می دهد؟

ج: فیزیکدانان در سابق همواره و کرارا خود را با این سئوال مشغول کردند. آنها آزمایش هائی هم جهت کشف این به اصطلاح عامل پنهانی که می توانیم به عنوان فاکتورهای هدایتی روندها در جهان مادون ذرات در نظر بگیریم،  ترتیب دادند. اما عاقبت آنها به این نتیجه رسیدند که چنین عاملی وجود ندارد. در نتیجه تصادف در پدیده های جهان ذرات نقشی بنیادین ایفاء می کند. با این پرسش مهم تئوری کوانتوم خود را مشغول می کند، یک تئوری فیزیکی که در نیمه اول قرن بیستم پیرو پژوهش هائی که در روندهای جاری اتم بدست آمد.

س: من تنها می دانم که مکانیک کوانتوم قوانین حرکتی ذرات اتمی را توضیح می دهد.

ج: ما در مورد مکانیک کوانتوم بعدا صحبت می کنیم. در اینجا تنها به این اشاره بسنده کنیم که این قوانین نقش بنیادین روندهای ناگهانی و به این ترتیب نقش بنیادین تصادفات را تشریح می کنند. من در اینجا قبل از توضیحات بعدی به این نکته اشاره کنم که بدون روندهای ناگهانی نقش ایجاد کننده های اشعه ها – چه در دستگاه اشعه ایکس و چه در یک لیزر-  قابل تصور نیست. این روندها به ویژه نقش مهمی به عنوان علامت آغاز حرکت دارند.

س: با این وجود برای من دشوار است که باور به بنیادین بودن تصادفات را بپذیرم.  بازگردیم به مثال خودمان در مورد زیر دریائی. فرمانده زیردریائی فرمان به حرکت آوردن توربین ها را می دهد و روی هیچ تصادفی حساب نمی کند. او تنها یک دکمه را فشار می دهد و توربین ها به حرکت در می آیند و توربین ها هم شروع به کار می کنند، مشروط بر اینکه آنها سالم باشند. در ایجا جای اتفاق کجا است؟

ج: مع الوصف این روندها در سطح پدیده های جهان مادون ذرات وابسته به عوامل اتفاقی است.

س: در عمل البته ما با روندهائی سروکار داریم که در جهان قابل رؤیت (Makrowelt) روی می دهند.

ج: ابتدا اینکه ما هنگام آزمایش اجسام در اطرافمان، هنگام نشان دادن روابط ‹علت و معلول› مابین علت و معلول خواه ناخواه وارد حوزه اتمی می شویم، یعنی به سطح پدیده های جهان مادون ذرات.  دوم آنکه تصادف در جهان ذرات می تواند در چگونگی رویداهای جهان قابل رؤیت انعکاس پیدا کند. به عنوان مثالی در این زمینه می توان اولوسیون را نام برد که بدون وقفه در جهان گیاهان و حیوانات در جریان است. در جریان اولوسیون، موتاسیون  به معنای تغییر در ساختار ژن ها است. یک موتاسیون اتفاقی می تواند هنگام تکثیر سلول ها در ارگانیسم به سرعت تقویت شود. نکته حائز اهمیت اینکه، همزمان با موتاسیون (تحول تصادفی برنامه های ژنتیک) یک انتخاب (Selection) ارگانیسم هم صورت می پذیرد. این انتخاب بر اساس میزان انطباق با شرایط محیطی آنجا روی می دهد. به این ترتیب اولوسیون مبتنی است بر اساس ‹انتخاب تصادفی تغییرات برنامه های ژنتیک›.

س: برای من روشن نیست که انتخاب چگونه عمل می کند؟

ج:  مثالی بیآوریم. تعدادی از گلهای ارکیده توسط حشرات، تخمک های ماده را دریافت می کنند. فرض کنیم که موتاسیونی اتفاق افتاده که بر اثر آن شکل و رنگ گل تغییر یافته است. به این ترتیب این گل تخمک دریافت نمی کند. حاصل کار این است که این موتاسیون به نسل بعدی منتقل نمی شود. ما می توانیم به این مسئله رهنمون شویم که انتخاب، موتاسیونی را که به تغییر شکل گل منتهی شده کنار زده است. جالب توجه آنکه گلهای یک نوع ارکیده، پس از آنکه، از طریق موتاسیون آموخت که خودش را مستقلا باردار کند،  توانست شکل ها و رنگ های مختلف پیدا کند.

س: تا آنجا که من اطلاع دارم اولوسیون همواره در جهت بوجود آوردن انواع پیچیده تر عمل می کند. آیا این نشانی ای نیست که موتاسیون مبتنی بر اولوسیون به هیچ وجه تصادفی نیست؟

ج: شما اشتباه می کنید. اولوسیون به راه انتخاب ارگانیسم های همواره پیچیده تر نرفته بلکه در جهت انتخاب ارگانیسم های ‹ بهتر منطبق با شرایط › عمل می کند. در این راه به زودی ارگانیسمی با یک سازماندهی والاتر و یک سازماندهی پست تر امتیاز پیدا می کند. بی دلیل نیست که در جهان امروز همزمان هم انسان وجود دارد و هم ستاره دریائی و هم ویروس. مهم این مسئله است که اولوسیون اساسا انواع جدیدی از موجودات بوجود می آورد که غیر قابل محاسبه و پیش بینی است. ما می توانیم بگوئیم که هریک از انواع ‹ بی نظیر› است، زیرا که ‹اصولا تصادفی› پدیدار می شود.

س: من باید اعتراف کنم که به نظر می رسد تصادف در اینجا واقعا یک نقش بنیادین ایفاء می کند.

ج: به یک موضوع مهم باید در اینجا اشاره کنیم: از آنجا که نقش بنیادین تصادف را ثابت کردیم، می توانیم این باور را که انواع را خالقی خلق کرده کنار بگذاریم. هنگام جواب به این مسئله که گیاهان، حیوانات و انسان بوجود آمده اند، دین باوران آنرا به خدا نسبت می دهند، در حالی که عامل اصلی در اینجا تصادف و انتخاب هستند.

س: در اینجا نقل قول از پادشاه  فریدریش دوم صادق است که صحبت از حضرت عالیجناب تصادف می کند. زمانی که از انتخاب و تصفیه صحبت می شود، پس باید منظور نظر، انتخاب اطلاعات از بین ارتعاشات باشد؟ این موضوع حداقل بحث پیرامون ”میزان ارتعاشات” (Rauschpegel) را تداعی می کند.

ج: دقیقا درست است.

س: من باید اینجا این ادعا را تاْیید کنم که با اتفاقات نمی توان مبارزه کرد بلکه باید در مقابل آنها کوتاه آمد.

ج: این موضوع را باید دقیق تر روشن کنیم. ما با دونوع تصادف سروکار داریم. تصادفاتی که ناشی از ناآگاهی ما نسبت به مکانیزم رویداد شده و تصادفاتی که بنیادین بوده و ربطی به درجه آگاهی ما ندارند. آن دسته از اتفاقاتی که به نقصان اطلاعات ما مربوط می شوند البته مورد دلخواه نیستند. این نوع تصادفات  در واقعیت و جود ندارند. آنچه واقعیت است فقدان آگاهی است ولی ذهن ما آنرا تصادف تلقی می کند.(به این دلیل به این نوع تصادفات، اتفاقات ذهنی می گویند – مترجم) . انسان در حالی که مشغول پژوهش دنیای اطراف خویش است با این نقایص مبارزه کرده و همواره بر علیه آن دست به اقدام می زند. در عین حال باید آگاه بود که در کنار اتفاق ذهنی  که مربوط به کمبود اطلاعات در مورد این یا آن پدیده است، یک تصاف واقعی نیز وجود دارد، که در ذات پدیده نهفته است. انسان باید متوجه نقش مثبت و خلاقانه اتفاقات نیز باشد. در این زمینه انسان باید واقعا به استقبال تصادف برود. انسان باید بداند که چه زمانی لازم است موقعیت های ویژه ای پدید آورد که مملو از اتفاقات باشند تا بتواند از این موقعیت ها بهره برداری کند.

س: آیا انسان می تواند با تصادفات این نوع عمل کند؟ آیا اینکار شبیه آن نیست که انسان تلاش کند امر غیر قابل هدایتی را هدایت کند؟

ج: علم و تجربه نشان داده اند که انسان در شرایط مملو از اتفاقات می تواند راه خود را آگاهانه پیدا کند. روش های محاسبه ویژه ای در دسترس هستند که از عوامل اتفاقی بهره می گیرند. تئوری های ویژه ای هستند که به عنوان مثال تئوری هدایت، تئوری جستجوی تصادفی و غیره.

س: فهم این مسئله که یک تئوری علمی بر مبنای تصادف استوار باشد، دشوار است.

ج: من در همین حال تاکید می کنم که اتفاقات امکان پیشگوئی علمی  را اساسا نفی نمی کنند. ویژگی بارز تصادف هرگز به این معنا نیست که دنیای اطراف ما بی نظم و بهم ریخته شکل گرفته.  تصادف اساسا به این معنا هم نیست که قطعا روابط علت و معلولی ای وجود ندارند.  البته به این موضوع بعدا خواهیم پرداخت.  شما دنیائی را تصور کنید که در آن عامل عینی اتفاق اصلا وجود نداشته باشد.

س: این یک دنیای منظم و ایده آلی است.

ج: در چنین دنیائی موقعیت هر پدیده ای را بطور وضوح می توان به موقعیت های پیشین آن رجعت داده و از جانب دیگر وضعیت آتی آنرا نیز مشخص کنیم. در این حال زمان حال و گذشته با آینده بطور مستحکم پیوند می خورند.

س: کلیه رویدادها در چنین دنیائی از قبل قابل پیش بینی می شوند.

ج: دانشمند فرانسوی قرن نوزدهم لاپلاس (Laplace) دقیقا این رابطه را پیشنهاد کرد. موجود خارق العاده ای را در نظر بگیرید که از تمام جزئیات گذشته و آینده دنیا باخبر بوده باشد.  نامبرده می نویسد: ” روحی که تمامی نیروهای طبیعی و موقعیت های نسبی همه چیزهائی را در طبیعت و در زمان مشخصی می شناخته و در موقعیتی بوده که می توانسته این اطلاعات را تحلیل کرده و در یک فرمول حرکتی، بزرگترین چیز را در هستی در کنار حرکات سبک ترین اتم ها خلاصه کند. در این صورت گذشته و آینده در مقابل دیدگانش قرار دارند”.

س: یک جهان بطور دقیق منظم نمی تواند واقعی باشد.

ج: به این ترتیب این تصور دشوار نیست که یک جهان واقعی جائی برای اتفاق باز گذارد. حال به مسئله رابطه بین علت و معلول باز می گردیم. در جهان واقعی روابط علی چیزی جز روابطی که به احتمالات مربوط می شود، نیستند. تنها در موارد خاصی ( منجمله هنگام حل مسائل در کتب مدرسه ای) ما با روابط روشن و قطعا جبری سروکار داریم. در اینجا ما به یکی از مفاهیم دانش نوین نزدیک می شویم – مفهوم احتمالات.

س: من با این مفهوم آشنا هستم. چنانچه من مثلا طاس بیاندازم می توانم با شانس مساوی منتظر یکی از شش عدد باشم. انسان می تواند ادعا کند احتمال افتادن یکی از شش عدد مساوی است و معادل ۶/۱ است.

ج: و میزان احتمال اینکه دو عدد اول یک اتوموبیل چهار شماره ای که تصادفا از مقابل شما می گذرد مساوی باشند، چقدر است؟ (فرض کرده ایم که شما کنار خیابان ایستاده اید).

س: این احتمال برابر با ۱۰/۱ است.

ج: بنابراین چنانچه شما تامل داشته باشید و به تعداد زیادی اتوموبیل توجه کنید، تقریبا یک دهم تمام اتوموبیل هائی که از مقابل شما می گذرند دارای دو عدد اول مساوی خواهند بود. بگوئیم ۳۰ عدد از ۳۰۰ اتوموبیل دارای این شماره ها خواهند بود. شاید این تعداد ۲۷ و یا ۳۲ باشند، لیکن هرگز ۱۰ یا ۱۰۰ عدد نخواهند بود.

س: احتمالا اینگونه خواهد بود.

ج: در این حال البته شما نیازی ندارید کنار خیابان بایستید. نتیجه را می توان قبلا پیش بینی کنید. این دقیقا مثالی است در مورد پیش بینی مبتنی بر احتمالات. توجه کنید که چند عامل اتفاقی در این شرایط مؤثرند. یک اتوموبیل می تواند قبل از آینکه به نزد شما برسد دور بزند. دیگری می تواند بایستد یا به دست چپ و راست بپیچد. اما معذالک در امروز و فردا و دیگر روزها از بین ۳۰۰ اتوموبیل حدود ۳۰ عدد آنها دارای دوشماره اول مساوی هستند.

س: به نظر می رسد که با وجود عوامل اتفاقی این موقعیت از نوعی ثبات برخوردار است.

ج: به این ثبات، ثبات آماری می گویند. مهم این نکته است که این ثبات آماری نه با وجود عوامل اتفاقی قابل مشاهده است، بلکه این اتفاقات صحت آنرا تضمین می کنند.

س: به نظرم می رسد که ما در همه حال با پیش بینی های متکی بر احتمالات سروکار داریم. بر همین منوال نیز به عنوان مثال پیش بینی  وضع هوا و نتایج بازی های ورزشی صورت می گیرد.

ج: کاملا حق با شما است که روابط علی (آماری) متکی بر احتمالات یک نوع عمومی از رابطه ها است که ضرورت و اتفاق ها در آن با هم پیوند خورده اند، در حالی که در رابطه ها با  پیشگوئی های قطعی صرفا ضرورت ها در نظر گرفته می شوند. به همین ترتیب موتاسیون اتفاقی است، اما جریان انتخاب طبیعی پس از آن نتیجه منطقی و یا به عبارت دیگر  ضروری است.

س: این موضوع را می فهمم. تجزیه یکایک هسته های اتمی در رآکتورها تصادفی هستند اما ادامه فعل و انفعال زنجیره ای ضرور است.

ج: در مثالی دیگر کشفیات فی نفسه تصادفی هستند. اما در عین حال باید موقعیتی باشد که پیدایش این اتفاقات را مساعد کند. لازمه آن پیشرفت علم، تا حدی تکامل ابزارهای سنجش و تعلیم پژوهشگران است. اختراع امری است تصادفی، اما آنچه که ضروری ( دارای قانونمندی) است منطق تکامل است که در نهایت منجر به کشفی می شود.

س:  من اکنون متوجه می شوم که چرا نقش بنیادین اتفاقات منجر به بی نظمی در جهان ما نمی شود. اتفاق و ضرورت دست در دست یکدیگر حرکت می کنند.

ج: آری. فریدریش انگلس موضوع را اینطور توضیح می دهد: ” در جائی که در طبیعت به  نظر می رسد تصادف حاکم است، در هر زمینه ای مدتهای زیادی است که در آن یک ضرورت و قانونمندی درونی به اثبات رسیده و  خود را بر این اتفاق تحمیل می کند“.

س: تا آنجا که قدرت فهم من اجازه می دهد سامان گرفتن نظم و قانونمندی از میان انبوهی از اتفاقات است که مفهوم احتمالات را موجب می شود؟

ج: کاملا صحیح است. توجه کنید: عناصر منفرد گاهی تغییر می کنند. در همان حال تصویر در مجموع ثباتی را نشان می دهد. این پدیده را با احتمالات تبیین می کنند. به این دلیل دنیای ما بصورت جهانی منعطف، دینامیک و تکامل پذیر به منصه ظهور می رسد.

س: از این موضوع می توان نتیجه گرفت که محیط زیست مان را می توانیم دنیای احتمالات بنامیم.

ج: ما بهتر است آنرا دنیائی قلمداد کنیم که بر اساس احتمالات بنا شده. حال ما (در بخش های بعد) این پژوهش را پی گرفته و توجه خود را متمرکز دو گروه از سئوالات می کنیم. ابتدا نشان می دهیم که انسان چگونه می تواند تصادف را رام کرده و به این ترتیب دشمن خود را مبدل به حامی و همیار کرده، آنهم به صورت بهره گیری چند جانبه احتمالات در فعالیت های علمی و عملی. دو دیگر با استفاده از ره آوردهای فیزیک و بیولوژی نوین نشان می دهیم که قوانین بنیادین طبیعت متکی بر احتمالات هستند. ما روشن می کنیم که مجموعه جهان اطراف ما (هم طبیعت و هم جهانی که انسان در فعالیت هایش آنرا تغییر می دهد) فی الواقع متکی بر احتمالات است.”

پرسش و پاسخ  تاراسو در اینجا به پایان می رسد. این بخش را با دو نقل قول یکی از پاسکال (Blaise Pascal) دانشمند فرانسوی که در همین اثر تاراسف آمده و دیگری که از نویسنده اثر است، به عنوان نتیجه گیری مختصر به پایان می رسانیم.

” به این ترتیب این دانش که دقیق بودن در اثبات ریاضی اتفاق را با نا اطمینانی اتفاق به هم پیوند زده و این دو مسئله را که در ظاهر یکدیگر را نفی می کنند آشتی داده، می تواند مدعی حمل این دو عنصر متضاد در این نام حیرت آور شود: ریاضیات اتفاقات“.۴

” با وجودی که جهان اطراف ما مملو از اتفاقات است، در عین حال از یک سازماندهی خوب و در بسیاری از جهات منظم برخوردار است. تاثیر قدرت از هم پاشانیدن سازماندهی اتفاقات در مقابل تاثیر روندهای تنظیم کننده (Regelungsprozesseآلمانی ) و خود تنظیم کنندگی (Selbstregelung آلمانی) قرار دارد“.۴

از اواسط سالهای ۱۹۶۰ به بعد فیزیک به ویژه به ره آوردهای جدیدی منجمله در حوزه  مادون ذرات تشکیل دهنده اتم و روندهای بهم ریخته (Chaostheorie) با قوانین ویژه رسیده که تاراسف احتمالا در آنزمان به آنها آگاه نبوده. البته نظر او پیرامون بنیادی بودن تصادف به اثبات رسیده. لیکن  در فاصله این چند سال ظرایف دیگری را علم در این میان بویژه در مورد روابط علی و اینکه چگونه می تواند یک علت موجب معلول های گوناگون شود یافته که امروز بناچار باید با آنها نیز آشنا شد و نگارنده هم در حد توان به اینکار خواهد پرداخت. اما ذکر این موضوع روشن کردن این نظر است که سرعت گسترش علم نسبت به دوران قدیم چنان  افزایش یافته که نظرات فلسفی و علمی حتی دو دهه قبل را باید با احتیاط مطالعه کرد. به هر حال این جریان نشان می دهد که علم امروز تا چه حد  دینامیک بودن فکری بیشتری را از انسان پیرامون شناخت طلب می کند.”۵

نصیحت گوی رندان را که با حکم قضا جنگ است

دلش بس تنگ می بینم، مگر ساغر نمی گیرد؟(حافظ)

——————————————-

منابع

سخنرانی محمد مجتهد شبستری در همایش ”مردم سالاری در جامعه دینی”، ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۱ به نقل از نشریه اینترنت ایران امروز.

Schmettrtlinge und Galaxien, Hubert  Reeves, Hanser Verlag, Muenchen 1992, S. 79-82

Wie der Zufall will?, L. Tarassow, Spektrum Verlag, 1998, S. 9-16

پیشین، ص ۲۱

پیشین، ص ۸۳

 

You may also like...