جنون و جامعه

میشل فوکو

برگردان:  محمد ربوبی

 

  در بررسی سیستم­های فکری مغرب زمین ، روش سنتی تاکنون چنین بوده است که فقط به پدیده­های مثبت پرداخته شود. در سالیان اخیر، لوی اشتروس  درعرصه­ی تبارشناسی به روشی نایل شد که این امکان فراهم آمد در هر جامعه و یا درهر فرهنگ ساختارهای منفی نیز بررسی شوند. او فی­المثل ثابت کرد: اگر مقاربت جنسی در خانواده ( زنای با محارم) در چارچوب یک فرهنگ ممنوع است، به تایید مدل ارزشی خاصی بستگی ندارد. چون در این مورد ما با منظره­ی­ شطرنج گونه­ای که خانه­های خاکستری و آبی روشن نامشخصی دارند رو در روییم ، که طرز تفکر و کردار و رفتار مرسوم این حوزه­ی فرهنگی را مشخص می­کند. من خواستم این مدل را در مورد تاریخ سیستم­های فکری به کارگیرم . بنابراین، برای من موضوع این نبوده است به آن چه در یک جامعه و یا در یک فرهنگ ارج نهاده می شود ومورد تایید است پی ببرم . بیش از همه می خواستم تحقیق­کنم چه امری مذموم ومردود است . من فقط از شیوه­ی تحقیقی که در تبارشناسی پذیرفته شده است بهره گرفته ام .

   جنون در کلیه­ی اعصار مردود بوده است. در پنجاه سال اخیر، در کشورهایی که مترقی تلقی می شوند، تبارشناسی و روان پزشگی تطبیقی تلاش می­کند که تحقیق کند، اولا، آیا جنونی که در کشورشان وجود دارد، یعنی اختلال­های روانی، هم­چون پارانویید و دوگانگی شخصیت ( شیزوفرنی ) و… در جوامع بدوی نیز وجود داشته است؟ ثانیا ، می خواهند تحقیق­کنند که مقام و جایگاۀ مجانین درمجامع بدوی چگونه بوده و اکنون در کشورهای مترقی چه تغییری کرده است ؟ آیا چنین نیست که جوامع بدوی برای مجانین اعتباری قایل بوده اند، در حالی که در جوامع کنونی مجانین مطرود شده­اند؟ آیا قوم شامان درسیبری ویا درآمریکای شمالی، فی المثل، بیمار روانی نیستند؟ ثالثا، این پژوهشگران  از خود پرسیده اند که آیا جوامع معینی خود بیمار بوده اند ؟ فی المثل  Ruth Beeneditپس از تحقیقات به این نتیجه رسید که  در کلیه­ی افراد قبیلۀ سرخ­پوست کواکویتل علایم وجود پارانویید مشاهده شده است .

   اگر من اینک شما را مخاطب قرارمی دهم، مایلم شیوه­ی کاری را انتخاب کنم  که با شیوه­ی کار سایر پژوهش­گران در تقابل است. من ابتدا می­خواهم بررسی­کنم که موقعیت و مقام مجانین در جوامع بدوی چه­گونه بوده است . ثانیا می خواهم تحقیق­کنم که جوامع صنعتی ما  با آنان چه­گونه رفتار می­کنند . ثالثا به علل تحولی که در قرن نوزدهم به وقوع پیوست بیاندیشیم و سرانجام به عنوان نتیجه ثابت کنم که وضعیت مجانین در جامعه­ی مدرن صنعتی  در اساس تغییری نکرده است .

   به طورکلی، عرصه­ی فعالیت انسان را به چهار مقوله تقسیم توان­کرد :

   ـ مقوله­ی کار ، یا تولید اقتصادی

   ـ مقوله­ی جنسی، خانواده . یعنی بازسازی جامعه

   ـ مقوله­ی زبان ، واژه

   ـ مقوله­ی سرگرمی، هم­چون بازی­ها و جشن­ها .

   درکلیه­ی جوامع اشخاصی وجود دارند که کردارشان با قواعد و مقررات تعیین شده دراین چهار مقوله تفاوت وتمایز دارند . به طور خلاصه، اینان اشخاصی هستند که حاشیه نشین نامیده می­شوند . خود در بین انسان­های معمولی نیز مناسبات مردم با کار، بنا بر جنس و سن آنان متفاوت است . در بسیاری جوامع، رهبران سیاسی و روحانیون که کار دیگران را کنترل می­کنند و یا میانجی آنان  با نیروی مافوق طبیعی­اند، خودشان مستقیما کار نمی­کنند و در روندِ تولید مشارکت ندارند .

   هم­چنین اشخاصی وجود دارند که از دومین عرصه، بازسازی جامعه، کناره­گیری کرده­اند . اشخاصی که ازدواج نکرده­اند  نمونۀ این هاست. خصوصا در رده­های کلیسای کاتولیک تعداد زیادی از این­ها وجود دارد . علاوه براین ، می دانیم که بین سرخپوستان آمریکای شمالی هم­جنس گرایی و یا مقاربت با حیوانات وجود دارد. باید گفت همه­ی اینان در روند بازسازی جامعه  موضع حاشیه نشینی اختیار کرده اند.

   در عرصۀ کلام، واژه ، نیز گروهی وجود دارند که از نُرم­ها منحرف می شوند و واژگانی که به کار می­برند معنا ومفهوم دیگری دارد. مثلا  کلام پیامبران همواره پراز راز و رمز های سمبولیک است که شاید حقیقت نهفته در آن­ها روزی آشکار شود. واژه­های مورد استفاده­ی  شاعران از مقوله­های زیبا شناسی است که آن­ها نیز از نُرم­ها منحرف می شوند .

   در کلیه­ی جوامع  افرادی وجود دارند که از بازی­ها و جشن­ها به حاشیه رانده شده­اند ، زیرا خطرناک تشخیص داده شده­اند و یا این که خود شان موضوع جشن شده­اند: مانند”بزکناهان” درمیان عبری­ها. اغلب پیش می آمد که کسی قربانی می­شود تا  بار جنایتِ دیگران را برعهده گیرد. در مراسم طردِ او مردم جشن برپا می­کردند .

   درهمه­ی این موارد، مطرودشدگان مشمول یکی از این عرصه­ها می­شوند. ولی مواردی پیش می­آید که شخصی از تمام این عرصه­ها مطرود می­شود و به مقتضای شرایط  و وضعیت، احکام مذهبی، راز و رمزهای زبانی و قواعد بازی، تکلیف و سرنوشت مجنون  تعیین می شود و یا بسیار ساده  مجنون بیماراست.

    دریکی از قبایل بدوی استرالیا، فی المثل، مجنون برای جامعه موجود وحشتناکی است که نیروی مافوق طبیعی دارد. از سوی دیگر، برخی مجانین قربانی جامعه می­شوند . در هر حال سخن بر سر انسان­هایی است که در چهار   عرصه :  کار، خانواده ،  کلام و  سرگرمی،  شیوه­ی رفتار و کردار متفاوتی با دیگران دارند .

   آنچه به مقوله­ی کار مربوط است این است که نخستین ملاک تشخیص جنون درعصرما این است که ثابت شود شخص توان کارکردن ندارد.  فروید به­جا گفته است که مجنون ( او عمدتا از پریشان فکرسخن می گوید) فردی است که نه می تواند کارکند و نه می تواند عشق بورزد. من بعدا به فعل ” عشق ورزیدن” خواهم پرداخت. ولی دراین تفکر فروید حقیقت تاریخی عمیقی نهفته است . در اروپای سده­های میانی ، وجود مجانین به رسمیت شناخته شده بود. مجانین دچار رعشه می­شدند، سست عنصر و متزلزل و از زیر کار دررو بودند، اما به آنان اجازه داده شده بود ولگردی­کنند. تقریبا از قرن هفدهم  جامعۀ صنعتی پاگرفت و وجود چنین انسان­ها دیگر تحمل نشد. به عنوان واکنش در برابر نیازهای جامعه­ی صنعتی، هم در فرانسه وهم در انگلستان مراکز بزرگی تاسیس شدند تا اینان را جمع آوری­کنند. نه تنها مجانین  بلکه  بیکاران، معلولین، پیران، وهمۀ آنهایی که نمی توانستند کارکنند نیز به این مراکز منتقل می شدند.

   بنا بر نظر سنتی مورخین، Pinel در اواخر قرن هجدهم، یعنی درست درسال ۱۷۹۳ در فرانسه مجنون­ها  را از زنجیر رها ساخته است . و تقریبا هم­زمان،  Tuke در انگلستان درمانگاه روانی  تاسیس کرده است . چنین تصور می شود که تا این تاریخ با مجانین هم­چون آدم های جنایت­کار رفتار می شده است . اما من باید توضیح دهم که این تصور نادرست است. نخست این که مجانین، پیش از انقلاب فرانسه جنایت­کار تلقی نمی شدند. ثانیا پیش­داوری­است اگر گفته شود مجانین از موقعیت پیشین­شان رهایی یافتند. دومین تصور، که محتملا پیش­داوری سنگین­تری از نخستین تصوراست این است که در جوامع بدوی، مانند جامعه­ی مدرن، در سده­های میانی و در قرن بیستم ، مقام و موقعیت مجانین بطورکلی همان موقعیت و مقامی بوده است که آن را جهان­شمول می­توان نامید. تنها تفاوت دراین است که از قرن هفدهم تا قرن نوزدهم خانواده حق داشت درخواست کند مجنون در جای دیگری نگهداری شود. بنابراین ، ابتدا خانواده بود که مجنون را روانه­ی تیمارستان کرد . از قرن نوزدهم این حق به تدریج از خانواده سلب شد و به پزشکان واگذار گردید . گواهی­نامه­ی پزشک دراین مورد ضرورت داشت و هر نوع مسئولیت و حقوق خانوادگی نیز از مجنون سلب می شد؛ حتی حق تابعیت و حقوق مدنی ( شهروندی ) . می توان گفت که قانون در برابر پزشکی ایستادگی کرد  تا مجانین  دست کم  بتوانند در حاشیه به زندگی ادامه دهند.

   درمورد دوم، آن­چه که به غریزه­ی جنسی و سیستم خانوادگی مر بوط می­شود، بایستی این واقعیت را بازشناخت : از بررسی اسناد و مدارک اروپا تا قرن نوزدهم چنین برمی­آید که اعمال جنسی مانند جلق زدن، هم­جنس­گرایی و مقاربت با حیوانات بیماری روانی تلقی نمی شدند. از آغاز قرن نوزدهم به بعد است که این گونه اعمال جنسی غیرعادی و مترادف با جنون و اختلالات روانی فرد تلقی شده­اند که با معیارهای خانواده در جامعه­ی مدنی مباینت دارند. از موقعی که Beyle  فلج پیشرونده را توصیف کرد وعامل آن را سیفلیس دانست، این نظریه پاگرفت که اعمال جنسی غیرعادی علت عمده­ی جنون است وپس ازآن­که فروید ” اختلالات غریزۀ جنسی” را نشانه یا تظاهر جنون تشخیص داد براین نطریه تاثیر مشابهی نهاد.

   سومین مورد: مجانین در اروپا موقعیت ویژه­ای در مناسبات­شان با زبان داشته­اند. از سویی واژگان مجانین         بی ازرش تلقی می­شد و از سوی دیگر به طور کامل ناشنیده نمی ماند. به  واژگان مجانین  پیوسته توجۀ خاصی مبذول  می­شد.

   برای مثال، اولا ذکرشده است که از سده­های میانی تا اواخر دوره­ی رنسانس در مجامع خصوصی اشرافی دلقک های درباری وحود داشته اند. می­توان گفت که دلقکِ دربار واژگان مجانین را نهادی کرده است. دلقک، بدون توجه به اخلاقیات و سیاست وغیره، زیر پوشش سفاهت ، حقایقی را که انسان­های عادی حق نداشتند  برزبان آورند به اشکال سمبولیک بیان می­کرده است .

   مثال دیگری بیاوریم. چنین گفته شده است : تا قرن نوزدهم ادبیات به شدت نهادی شده بود تا بتواند اخلاق جامعه را تقویت و مردم را سرگرم کند. اکنون درعصر ما، زبان ادبیات خود را از همه چیز رها نیده و به گونه ای کامل به هرج ومرج گراییده است .این بدان معناست که غرابتِ شگرفی بین ادبیات و جنون وجود دارد. زبان ادبیات  زیر سلطه­ی قواعد زبان روزمره قرار ندارد.  بنابراین، لزومی ندارد از قواعد منسجم پیروی کند، پیوسته حقیقت را بیان کند و کسی که چیزی نقل می کند  موظف باشد به آن­چه فکر می کند و یا به آن­چه احساس می کند پیوسته صادق باشد. در یک کلام  برخلاف واژه­های به کار گرفته شده در سیاست و یا در علوم ، واژگان ادبیات  در مقابل زبان معمولی موضع حاشیه­ای می کیرد .

   درطی سه مرحله­ای که در زیر خواهد آمد، زبان ادبیات اروپا خصوصا حاشیه نشینی اختیار کرده است :

   ۱ ـ در قرن شانزدهم زبان ادبیات مطرودتر از سده­های میانی شده است: حماسه های پهلوانی شه­سواران سرگردان  به قصد تخریب جامعه و نوعی یا غی­گری علیه جامعه  پا به عرصه­ی وجود نهادند. ابن امر شامل ” ستایش حمافت ” اثر آراسموس و آثار  تاسو و نیز تآتر دوران الیزابت نیز می­شود . درفرانسه حتی ادبیات دیوانگان رواج گرفت . یکی از اشراف حتی فراتر رفت و نوشته­ی آدم  دیوانه­ای را به هزینۀ خود  به جاپ رسانید تا فرانسوی­ها آن را بخوانند و از آن  لدت برند.

    ۲ـ  دومین دوره، از اواخر قرن هجدهم تا آغاز قرن نوزدهم را شامل می­شود. دراین دوره، ادبیات مجانین به شکل اشعار هولدرین ، بلیک، وسپس آثار روسل منتشرشدند . روسلبه علت اختلال روانی در درمانگاه بستری­شد و روان پزشک برجسته، ژانه، به درمان او پرداخت . اما او عاقبت خودکشی کرد. این امر که نویسنده­ی معاصری همچون آلن رب گریه، دست کم در آغاز، راۀ روسل را ادامه می دهد  براین واقعیت استوار است که آلن رب گریه نخستین اثرش را به او تقدیم کرده است. ازطرفی، آرنو، شیزوفرن بود. پس از فروپاشی سوررالیسم، او بود که به گشودن پرسپکتیو نوینی در جهان شعر نایل آمد. از سوی دیگر، کافی­است به  نیچه و بودولر بیاندیشیم تا اطمینان حاصل آید که باید از جنون  تقلید کرد و یا واقعا مجنون شد  تا  در ادبیات به عرصه های نوینی دست یافت .

   ۳ ـ درعصرما  مردم بیش از پیش به رابطه­ی ادبیات با جنون توجه کرده اند. اصولا جنون و ادبیات در قبال زبان روزمره حاشیه نشین شده اند و رمز آفرینش عمومی ادبیات را در مدل جنون جست­ و جو می کنند .

   و سرانجام بایستی به موقعیتِ مجنون در عرصه­ی بازیگری در جامعه­ی صنعتی بیاندیشیم . در تاتر سنتی اروپا ـ تصور می کنم در ژاپن نیز چنین است ـ مجنون از سده­های میانی تا قرن هجدهم نقش عمده بازی کرده است . دیوانه، تماشاگران را به خنده می­انداخت، زیرا او آن­چه را که دیگر بازیگران نمی توانستند مشاهده کنند می­دیده و گره از کار فرو بستۀ آنان می گشوده است . این بدان معنی است که او انسانی است که حقیقت را ماهرانه فاش می­کند. دراین مورد، لیرشاۀ شکسپیر نمونه­ی خوبی است . او قربانی تصورات جنون­آمیز خود می­شود . درعین حال، او کسی است که حقیقت را بیان می­کند. به دیگرسخن، دیوانه در تآتر شخصی است که با ادا و اطوارش حقیقتی را که دیگر بازیگران و تماشاگران  بدان وقوف ندارند  بیان می­کند . او شخصی است که از طریق او حقیقت آشکار می­شود.

   افزون براین، درسده­های میانی اگرچه جشن­های گوناگونی وجود داشته است ولی در این جشن­ها،  یک جشن     غیر مذهبی بوده است. این جشن”  جشن دیوانگان ” نامیده می­شد . دراین جشن، نقش­های سنتی اجتماعی کاملا وارونه بازی می­شد: فقیری نقش ثروتمندی را بازی می­کرد و فرودستی نقش زبردستی را . نقش زن و مرد با یک­دیگر معاوضه می­شد و تحریم های جنسی ملغی می­گردید. دراین جشن، مردم عادی حق داشتند هر آن­چه  می­خواستند به اسقف و شهردار بگویند .معمولا  گفتارشان اهانت­آمیز بود… خلاصه، دراین جشن تمامی نهادهای اجتماعی، زبانی،  خانوادگی  کنار گذاشته می­شد و مورد  سئوال قرار می­گرفت . درکلیسا  یک مرد عادی  به جای کشیش مراسم عشای ربانی را به جا می آورد و سپس الاغی را به درون کلیسا آورده و با عرعرش مراسم مذهبی به تمسخر گرفته می­شد .

   در عصرما، معنای سیاسی ـ مذهبی  جشن­ها ازبین رفته است و به جای آن مردم به الکل و مواد مخدر پناه می برند تا علیۀ نظام اجتماعی اعتراض کنند. دراساس ، این امر تقلید دیوانگی است و می توان آن را کوششی به منظور به آنش کشیدن  جامعه  تلقی کرد.

   به طور یقین من ساختارگرا Strukturalist نیستم . ساختارگرایی فقط  شکل مشخص تجزیه و تحلیل است .        فی المثل چه­گونگی  شرایطی که  مجانین در آن می زیسته اند و این شرایط از سده­های میانی تاکنون تغییر کرده است؟ چه شرایطی برای این دگرگونی ضرورت داشته اند؟ من فقط  متدِ ساختارگرایی را به کارمی برم تا همه­ی این­ها را تجزیه وتحلیل کنم .

   در سده های میانی و درعصر رنسانس، به مجانین این حق داده می­شد که  در درون جامعه بسربرند . به اصطلاح” خل دهکده” ازدواج نمی­کرد، در سرگرمی­ها شرکت نداشت . دیگران مخارج زندگی او را تامین می کردند و یار و یاورش بودند. او از دیاری به دیار دیگر کوچ می­کرد. گاهی به سپاهیان می­پیوست و دست­فروش دوره­گرد می شد. اما هنگامی که او دچار رعشه می شد و یا خطرناک می شد، دیگران مسکنی برایش درخارج شهر می­ساختند و او را به طور موقت در آن­جا نگهداری می­کردند. جوامع عَرَبی هنوزهم وجود مجانین را تحمل می­کنند. جوامع اروپا در قرن هفدهم مجانین را تحمل نمی کردند. علت آن، همان­طور که کفته شد، این است که جامعه­ی صنعتی شکل می­گرفت. هم چنین اشاره کردم که از سالهای ۱۶۵۰ تا ۱۷۵۰ در شهرهایی چون هامبورگ، لیون، پاریس مراکزی تاسیس شدند که  در آن­ها نه تنها مجانین  بلکه پیران، بیماران، بیکاران، ولگردها و روسپی­ها جمع آوری می شدند. یعتی همه­ی آن­هایی که فراسوی نظام اجتماعی بسر می بردند. جامعه­ی صنعتی سرمایه داری حضور گروه­های ولگرد را نمی­توانست تحمل کند. از جمعیت نیم میلیونی که در آن موقع درپاریس بسر می­بردند شش هزار نفر در اردوگاه­ها نگهداری می­شدند. دراین مراکز هدف معالجه نبود. همه می­بایست کارکنند. درسال ۱۶۶۳ پلیس پاریس تجدید سازمان یافت . درآن هنگام صفحه­ی شطرنج مانندی با خانه­های متفاوت  برای شکل دادن جامعه طراحی شد . پلیس بطور مداوم  ولگردها را تحت مراقبت قرار می داد.

   طنز در این است که در درمانگاه­های روان­پزشکی مدرن، اغلب، درمان بیماران از طریق کارانجام می گیرد. منطقی که مبنای این شیوه­ی درمان برآن استواراست واضح است. هنگامی که ناتوانی در کارکردن معیار و ملاکِ جنون باشد، کافی است در درمانگاه کارکردن آموخته شود تا مجنون درمان شود.

   حال چرا محل نگهداری مجانین از قرن هجدهم تا اوایل قرن نوزدهم تغییرکرده است ؟ گفته می شود که Pinel در سال ۱۷۹۳ آنها را آزاد کرده­است. اما آن­هایی که او آزادشان کرد معلولین، سالمندان، ولگردها و روسپیان بودند . او مجانین را هم­چنان در اردوگاه­ها نگهداشت .اگر درآن موقع چنین اقدامی انجام گرفت، صرفا به خاطر این بود که در اوایل قرن نوزدهم آهنگ رشد صنعت شتاب بیشتری گرفت وانبوۀ بی­کار پرولتاریا ـ به مثابه­ی ارتش ذخیرۀ نیروی کار در نظرگرفته می­شد که این خود نخستین پرنسیپ نظام سرمایه داری بود. از این­­روی، افرادی که توان کارکردن داشتند ولی کار نمی کردند از اردوگاه­ها مرخص شدند. البته در این مورد نیز دومین پروسۀ دست­چین­کردن به وقوع پیوست : نه آن­هایی که نمی­خواستند کارکنند، بلکه آن­هایی که توان کارکردن نداشتند، یعنی مجانین در اردوگاهها با قی ماندند و بیمارانی تلقی شدند که علت اختلال­شان شخصیتی و یا روانی بود.

   ازاین­روی، مراکزی که تا آن موقع زندان بود  تیمارستان یا درمانگاه  نامیده شدند. تاسیس این کلینیک­ها نتیجۀ عوامل زیربود:

   ۱) آنهایی زندانی شوند که از نظر جسمانی توان کارکردن نداشتند .۲) آنهایی زندانی­شوند که به عللی که به توان جسمانی ربطی نداشت توان کارکردن نداشتند. ازاین پس افرادی که اختلال روانی داشتند مورد آزمایشات پزشکی قرار گرفتند و مقوله­ای اجتماعی  به نام ” روان پزشک ” پدید آمد.

   من نمی­خواهم روان پزشکی را رد کنم ولی درمان مجانین با  داروها  بعدها  بروزکرد. و من معتقد نیستم که نتایج     به دست آمده  بر وضعیت مجانین تاثیر عمیقی داشته است . علاوه براین، رواج درمان دارویی ،هم­چنان که گفتم اساسا علل اقتصادی و اجتماعی داشته است : جنون با بیماری روانی مترادف تلقی شد و اصطلاحی به نام ” بیماری روانی” کشف و به کارگرفته شد. کلینیک بیماری­های روانی، به مثابه­ی قرینه­ی کلینیک­های بیماری­های جسمانی تاسیس شدند. می توان گفت جنون  یکی از اشکال تظاهرات  جامعه­ی سرمایه داری است . و من براین باورم که      موقعیت مجانین در جوامع بدوی و درجوامع پیشرفته در اساس فرقی نکرده است . این امر فقط  بدویت جوامع ما را ثابت می کند.

   به واقع امروز می­خواستم آسیب­هایی را که به طورآشکار بر جوامع ما وارد آمده نشان دهم . البته اگر در عصر ما وضعیت مجانین کمی بهتر شده به خاطر پیدایش روانکاوی و داروهای درمان بیماری­های روانی است . اما این وضعیت هنوز آغاز کاراست . جامعه­ی ما هنوز هم مجانین را طرد می­کند . این سئوال که آن­چه گفتم  فقط  مشمول جوامع سرمایه­داری است و درجوامع سوسیالیستی از چه قرار است اطلاعات جامعه شناسی­ام دراین مورد کافی نیست که  داوری کنم .  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ترجمه­ی  محمد ربوبی، بازنگری غلامحسین نظری

برگرفته ازمجله­ی  ادبی Sinn und Form شمارۀ ۵، سپتامبر ـ اکتبر ۱۹۹۸، آکادمی هنرها، برلین .

http://www.neveshtar.de/fuko.htm

You may also like...