درنگی بر الگوریتم عقلانی یوتوپیا

علی¬محمد اسکندری¬جو

 

 

دیباچه: عنوان این جستار را با الهام از “حکت شادان” اثر فریدریش نیچه فیلسوف خطرناک برداشتم که کنایه او به مدینه طاهره در تاریخ است، از افلاطون و فارابی و فیوره گرفته تا الیزابت نیچه در “ژرمانیا” آن سوی امریکای لاتین. به این بهانه قصد من اشاره به خیال­­پردازی شاعرانه و نگارش “سیستم عامل” یا نرم افزار برای “الگوریتم” مدینه فاضله و آرمان­شهر سورئالیستی در نا زمان و لا مکان نیست بلکه به دنبال پاسخی هستم که چرا نسل ما “درنگ” درباره یوتوپیا را رها می کند. آیا به بهانه آرمان­گرایی یا همان “جمهوری خوبان” به تدریج انگیزه نقد زمانه را از دست می دهیم؟ در پی بهشت گمشده گشتن و یا همچو صوفیان هندو در حسرت “شانگری­لا” سوختن که کافی نیست؛ آیا می خواهیم دکترین مدینه طاهره یا جامعه هارمونیک را از مدار عقلانیت سیاسی حذف کنیم و هم­چنان در “جمهوری خوابان” غوطه­ور باشیم؟ یوتوپیا حسرت و رویای جمعی نیست که در طول تاریخ سرکوب شده باشد بلکه برآمد “عقلانیت” هر دوره تاریخی است که از قلم فیلسوف، متکلم و یا عارف معاصر آن دوره جاری شده است. زنهار که این قلم گاهی در بیان یک یوتوپیا، ذوقی و شوقی می­شود و در دیگری رنجیده خاطر که دلالت به “رتوریسم” نرم در متن دارد و چندان ناظر بر داوری اتوپیست نیست.

در آغاز لازم است اشاره کنم به “خلط” معنایی در مفهوم یوتوپیا که از دیر باز تا امروز در ایران شایع است به گونه ای که واژه یوتوپیا (Utopia) به معنای ناکجاآباد، بهشت گمشده یا شانگری­لا که برخی (خوش­دلان و جوکیان) در جستجوی آن هستند با مفهوم یوتوپیا (Eutopia) به معنای آرمان­شهر یکسان تصور شده که به ناچار در اینجا نیز همان خطای شایع را ادامه می دهم. بااین حال روایت یوتوپیا حکایت یک شهر قصه و یا یک فضای سورئال و مناسب قلم­ها و غزل­های خیالی و خالی از الگوریتم (خوارزمی) نیست که از شدت و کثرت ثروت، گویی که “حافظ” شدیم و می بخشیم سمرقند و بخارا را به خال هندوی آن دُردانه یا اینکه همچو “الدرادو” از کثرت زر و زیور ناچار چهره زرآلود می کنیم!

گرچه در گوهر “یوتوپیا” نهفته است که ایجاد یک “جمهور” اشتراکی یا یک کمون (توزیع عادلانه ثروت و حذف مالکیت خصوصی) فرآیندی نیست که گام به گام انجام شود اما پس از انقلاب صنعتی دامنه تحول ایدئولوژی “اتوپیسم” از یک فرقه کوچک تا یک جنبش توده میلیونی گسترده شده است. به بیانی، دوران کیمیاگری یوتوپیا پایان یافته. امروز در عصر “تلسکوپ” ستارگان را دیگر با اسطرلاب رصد نمی کنند و ما نیز نباید به دنبال کیمیاگری بگردیم تا “طلسم” یوتوپیا را در لابراتوار شیمی کشف کند!

در الهیات تاریخ، یوتوپیا به بهشت گمشده و بازگشت آخرالزمانی (Apocalyptic) تعبیر می­شود، این پردیس اما همواره نگاه به آینده دارد و هیچ پیوندی با گذشته برقرار نیست. به بیانی، با خروج آدم و حوا، دروازه بهشت (حد اقل در این دنیا) بسته شده و تاریخ آغاز می­شود؛ ما نیز اکنون در ادامه همان تاریخ بی بازگشت هستیم. بنابراین یک صدّیق (عبریTzaddik) بشارت ظهور را خواهد آورد که مدینه طاهره را نه برای ما که آمدگانیم بلکه برای “آیندگان” بسازد.

در هر دوره یوتوپیا حاصل جمع عقلانیت سیاسی و الهیات آرمانی همان دوره است بدون دخالت اسطوره، آن­گونه که “اسطوره” نیز برآیند حافظه و “حسرت” جمعی یک قوم یا ملت است بدون دخالت اتوپیست. آرمان­شهر حال هر جا و هر زمان که باشد (چه فلسفی یا چه دینی) بایستی که بر محور “عدالت” استوار شود تا یوتوپیا خوانده شود. آرمان­شهر در واقع اینجا و امروز نیست بلکه آنجا و فرداست. از سوی دیگر نگارش رساله “یوتوپیا” در نگاه نخستین به این دلیل نیست که فیلسوف یا متکلم (Apologist) یک “پیش­نویس” برای مدینه طاهره بنویسد تا به ما نشان دهد یک جامعه هارمونیک چگونه باید حکومت شود بلکه او برای درمان نظامی که عادل نیست و بیمار است نسخه می پیچد. از سوی دیگر نویسنده پیش­نویس یا همان نسخه درمان “مالیخولیا” می­خواهد بابت آن کمترین عقوبت قضایی و هزینه سیاسی را بپردازد. به این دو دلیل، اتوپیست یک مبارز رادیکال انقلابی در درون مرزهای سیاسی نیست که توده را به شورش و قیام مسلحانه دعوت کند؛ او برای گریز از وضع موجود به آغوش یوتوپیا پناه آورده و رنجش شدید (Resentment) از نظام را درون آن تخلیه می­کند.

برای نمونه فریدریش نیچه در نقد و انزجار از نظام و فرهنگ آلمانی گاهی به آغوش پیامبر ایران و گاهی نیز به “دیونیزیوس” الهه یونان پناه می برد. به این سیاق، می­توان کتاب “چنین گفت زرتشت” یا رساله “میلاد تراژدی” این فیلولوگ آلمانی را یوتوپیای (استتیک) نیچه نامید. یوتوپیایی که کنایات تندی به فرهنگ مدرن و دولت بیسمارک صدراعظم مقتدر آلمان دارد. نیچه در اندوه و رنجیده از انحطاط فرهنگ غرب به ناچار یوتوپیایی می­اندیشد گرچه می دانیم یوتوپیای او بیشتر جلای هنری دارد تا جلال سیاسی. در مقاله ای پیشین (عقلانیت سیاسی از نیچه تا عالی­جناب گروفاس) اشاراتی به عیار حکمت نیچه در آفرینش “هیولای بلوند” همان مسیح مسموم آریایی در هزاره “رایش سوم” داشتم؛ قهرمان بلوندی که از زرتشت ایران هیچ نیاموخته است تا “پهلوان” خوانده شود.

 

دو روشنفکر در برزخ مدینه طاهره

فیلسوف سوداگر یونانی ده هزار سال پس از غرق شدن آتلانتیس به سودای ساخت یوتوپیایی دیگر آنهم نه یک بار بلکه دو بار از آتن به جزیره سیسیل ایتالیا می­رود تا مدینه فاضله را در منطقه “سیراکیوز” بسازد. نخستین بار او در الگوریتم یوتوپیا با چنان ناهنجاری و معضل عظیمی در حفظ نظم و امنیت، عدالت در توزیع ثروت، منشأ خانواده و حقوق زن، چگونگی تقسیم کار و تامین معیشت فرودستان روبرو می­شود که اختلاف نظر وی با “دیونیزیوس” شاه سیراکیوز به اوج می­رسد. حاکم پس از مدتی از مشورت با افلاطون پشیمان شده فرمان می­دهد که این فیلسوف نگونبخت را حبس خانگی کنند و چنانچه از این بهشت ویران شده گریخت او را یافته و در بازار بردگان بفروشند! این فیلسوف برجسته که البته به دعوت دربار به آنجا رفته بود تا حاکم با مشورت او آرمان شهری نمونه بسازد سرانجام از آن جزیره گریخته و به آتن باز می گردد و رساله “جمهور” را می نویسد. چهار سال بعد دوباره در سودای یوتوپیا با کشتی به ایتالیا (یونان سابق) می­رود و این بار می خواهد با مشورت حکیمان و تحصیل­کردگان (طبقه تکنوکرات) آرمان­شهری بنا کند که به عنوان الگو برای تشکیل دولت شهر (City State) در یونان متمدن آن زمان مطرح شود. افلاطون غیر یونانی را “بربر” می نامید و شایسته یوتوپیا نمی دانست. البته این فیلسوف دوباره شکست می خورد و باز می گردد و این بار رساله “قوانین” را می نویسد. دو بار شکست افلاطون آیا نشانه آن نیست که فیلسوفان را با یوتوپیا چه کار؟ آیا حق با مارکس نیست که می خواهد فیلسوف به تبیین جهان بپردازد و “تغییر” آن را به ایدئولوگ بسپارد؟ بی­گمان یکی از اهداف دیالکتیک فلسفی، یافتن بهانه و دلیل برای داوری افلاطون و کنش سیاسی او در ایجاد یک آرمان­شهر مکان­مند (اتوپوس) و زمان­مند (آکرونا) است؛ اینکه داوری کنیم آیا این اقدام افلاطون به انگیزه یک فضیلت اخلاقی (عدالت) انجام گرفته است یا به انگیزه جاه طلبی و نام­آوری و خیال پردازی.

فیلسوف برجسته یونان با تاریخ، صادق است و اشاره دارد چرا ساختن یوتوپیا به آن سادگی نیست که او زیر سایه زیتونی درختی در باغ “آکادمی” آتن بنشیند و بیاندیشد و به شاگردان فضایل زندگی در آرمان­شهر بیاموزد. فلسفیدن در سایه خنک آکادمی و گرمای شیرین حاشیه آتن و طعم سبز زیتون در کام کجا و رفتن به سیسیل و جان به خطر انداختن در راه آرمان کجا. پیداست می توان در سایه امن آشیانه خدایان (المپ) نشست و درباره حذف پول و ربا و توزیع عادلانه ثروت (و مالکیت زنان به شرط قرعه فقط بین فیلسوفان!) رساله نوشت؛ بنابراین همان به که یوتوپیا با گذشت هزاران سال همچنان در مدار “عدالت” سرگردان بماند و در اینجا و آنجا از قلم­ها جاری شود اما دیگر همچو آن فیلسوف سوداگر سر به سودای سیسیل نسایید و پشیمان به آتن باز نگشت. افلاطون خسته را در همان زمینه و زمانه دموکراسی یونان داوری کنیم گرچه او از مردم سالاری در آتن بیزار بود. جالب تر اینکه افلاطون “حکومت” را به پنج نوع تقسیم می کند و دموکراسی را در پایین ترین طبقه، کنار نظام الیگارشی قرار می­دهد.

پس از افلاطون نوبت “فارابی” دانشمند و متکلم ایرانی می­رسد که بخت خویش را در دکترین هندسی “مدینه فاضله” امتحان کند. فارابی به یقین از شکست آرمان شهر افلاطون با خبر است. این ریاضیدان اما راه ساده در پیش گرفت و شاکله یوتوپیا را بر یک نظام هرمی استوار ساخت که در آن بین خادم و مخدوم یا رئیس و مرئوس یک پیوند سیاسی اشتراکی یا کووالانسی (Covalent Bond) و همگون برقرار می شود در حالی که در مدل یوتوپیای هیرارشیک افلاطون این ارتباط از نوع “الکتروالانس” و نا همگون است که ارباب و برده لزوما همنشین و از یک عنصر نیستند که در عرض هم قرار بگیرند. بااین حال، فارابی در همان فاز تئوریک یک مدینه فاضله “عدالت” پرور اما با تکریم مالکیت خصوصی باقی می ماند و از شام به بغداد نمی رود تا یوتوپیا بسازد و پشیمان به دمشق بازگردد.

آرمان شهر فارابی گوهر ریاست مرئوسی دارد؛ بی سبب نیست که او حاکم را ستون خیمه این مدینه می شناسد در حالیکه افلاطون جایگاه شاه فیلسوف (یا فیلسوف حاکم) را مانند فارابی آن­چنان ارج نمی گذارد. بنابراین او در همان حاشیه دربار می­نشیند که مانند افلاطون به طوفانی چنین حائل در مدیترانه گرفتار نشود و شاید روزی مدینه او به ساحل طاهر برسد. به خاطر بسپاریم فارابی و افلاطون به مثابه دو اندیشمند کلاسیک اصلاح طلب (نه شورشی و انقلابی) به دو انگیزه در پی “مدینه طاهره” هستند؛ یکی یافتن پاسخی برای عدالت گریزی و دیگری یافتن یک سیستم یا روش جایگزین برای پیکار با گسل طبقاتی که مدینه زمانه را بجای فاضله به “فاسقه” سوق داده است. یوتوپیای این دو هرگز “پتانسیل” تحریک توده ها به شورش علیه فرادستان را نداشته و اصولا افلاطون و فارابی در آن زمان به چنین انگیزه ای یوتوپیا ننوشتند. تا پیش از انقلاب صنعتی در واقع یوتوپیا نویسی، پیش نویس ایجاد آرمان­شهر و به زبان مدرن، سیستم عامل یا نرم افزار یک مدینه طاهره نوشتن، بهانه به بسیج توده ها در مبارزه با طبقه حاکم نمی داد آنهم به این دلیل که آنها خواندن و نوشتن نمی دانند که این نسخه های یوتوپیایی را بخوانند.

افلاطون در رساله “قوانین” به انباشت سرمایه حمله می کند و مکانیسم پول، وام و بهره را نشانه فساد می شناسد؛ او به نیکی آگاه است که بهره و سرمایه، تولید و تجارت را آسان می کنند اما با این حال “تهاتر” یا تبادل کالای کشاورزی روستاییان و تولیدات صنعتی شهروندان را با یکدیگر ترجیح می دهد چرا که از انباشت سود (ارزش افزوده) بیمناک و بیزار است. فارابی اما نقش سرمایه را لازمه تجارت و تولید و مصرف می داند و مالکیت خصوصی را ارج می گذارد. امروز در یک آرمان­شهر بدون بانک و نهادهای مالی یا به عبارتی بدون پول و بهره و اعتبار بانکی آیا زندگی ممکن است؟

 

یواکیم فیوره، تاماس مور و شهر خدا

مفسر انجیل، عارف غنوسی (Gnosticism) و متکلم مشهور کاتولیک “یواکیم فیوره” معاصر سراینده جهان­بینی “عشق” مولانا جلال الدین بلخی­ است. هنگامی که شیخ شرق (قونیه) بشارت جهان منظوم می دهد که به الگوریتم عشق در دَوران است، یواکیم اهل حق از روم غرب (فلورانس) خبر خوش مسیحا نفسی می دهد که شهری الهی را بر جاذبه هزاره عشق استوار می­سازد. شگفتا! هر دو حکیم را به فسق و فساد الهیات متهم ساختند؛ مثنوی یکی را به انبار گرفتند و یوتوپیای دیگری را هم به سیخ کشیدند.

یواکیم فیوره برای نخستین بار در تاریخ از ایده یوتوپیای هزار ساله (Millenialism) سخن گفته است؛ او که به یقین رساله قطور “شهر خدا” اثر آگوستین قدّیس را خوانده است در الهیات سه گانه (تثلیث) تاریخ را به سه پاره تقسیم می­کند و برای هر کدام یک نماد استعاری را برجسته می سازد. یواکیم فیوره برپایه تفسیر آخرین کتاب عهد جدید (مکاشفه یوحنّا) تاریخ هستی را به سه پاره تقسیم می کند؛ او عصر بشارت را آغاز دوره “روح القدُس” می نامد که همان عصر هزار ساله “آخرالزمان” است. این عصر پس از دو پاره پیشین اطاعت و عبادت (به نام پدر و به نام پسر) آغاز خواهد شد. به بیانی، فیوره می خواهد یوتوپیای تشریعی را از آن جهان ملکوتی متعالی (Transcendental) به این دنیای خاکی (Mundane) پایین آورده و تکوینی سازد؛ مانیفست یواکیم فیوره پایان دوره تاریخی اطاعتی یا پدر (ابراهیم خلیل الله) و دوره تاریخی عبادتی یا پسر (عیسی روح الله) را پایان یافته دانسته و بشارت هزاره سوم را اعلام می کند؛ پیداست او در ادامه تفسیر مکاشفه یوحنا برای این دوره هم یک نماد و یک استعاره را استخراج می کند.

یواکیم فیوره دریافته است دو عصر ابراهیم خلیل و عیسی روح الله (مشروع ساختن قدرت سیاسی) باید به تدریج به حاشیه کلیسا، صومعه و خانه روند تا عصر سوم یا روح القدُس (عقلانی کردن تدریجی قدرت سیاسی) آغاز شود؛ عصری که یک حاکم، ابَرمرد یا به تفسیر او ارباب بابل (Dux e Babylone) در افق آن هزاره، حجاب از رخ بر می کشد. به باورم این متکلم مسیحی استعاره ارباب بابل را با هشیاری مطرح ساخته تا نشان دهد که دوره تاریخی رم گذشته است؛ بنابراین، آن انسان کامل یا ابَرمردی هم که عصر روح القدُس به نام اوست از واتیکان در رم ظهور نخواهد کرد زیرا که رم از آن پس باید شهر طاعت و عبادت باشد و نه شهر سیاست. به زعم یواکیم فیوره الگوریتم سیاسی در الهیات تاریخ با “ابراهیم خلیل” از سرزمین میان رودان (دجله و فرات) که به “نینوا” نیز شهرت دارد آغاز شده و با عبور از اورشلیم و دوره عیسای ناصری به واتیکان و رم رسیده است؛ بزودی اما نوبت بازگشت به گوهر و “اصل خویش” با عبور از اورشلیم به بابل فرا می رسد. واتیکان گرچه دکترین سه گانه تاریخ فیوره را محکوم کرد اما پس از هگل بود که آشکار گشت بر اثر ایده هزاره سوم روح القدُس، کلیسای کاتولیک به تدریج از اقتدار سیاسی تهی گشته است.

یواکیم فیوره در تفسیر خویش از مکاشفه یوحنا حتی دقیقا سال ۱۲۶۰ میلادی را آغاز این عصر آخرالزمانی برای برقراری نظام یوتوپیایی می داند؛ شهری که اگوستین قدّیس آن را شهر خدا نامیده است؛ شهری که قبایل مشرک “وندال” آلمانی، مجاری و اتریشی آن را ویران و تاراج کردند تا آگوستین مقدس مجبور شود برای تسکین غم و رنج فروپاشی رم توسط این قبایل وحشی، رساله “شهر خدا” را بنویسد تا اولیای واتیکان آرام شوند. امروز واژه واندالیسم “Vandalism” در فرهنگ عامیانه دلالت بر تخریب، غارت، تاراج و ناهنجاری دارد که پنداری همان نفرین و تکفیر آگوستین قدّیس بر این سه ملت ژرمن، مجار و پروس است.

بی سبب نیست که برخی در قرون وسطا یواکیم فیوره را به برزگر گستاخی تشبیه می­کنند که نهال اومانیسم و “آته ایسم” یا الحاد نرم را درون الهیات اروپا کاشت تا پس از رنسانس به درخت تنومندی در دوره روشنگری تبدیل شود؛ واتیکان در سال ۱۲۶۳ میلادی (شصت سال پس از مرگ فیوره) او را تکفیر کرد و ملحد نامید و کتابش را سوزاند و پیروانش را از شهر بیرون راند. اریک فوگه لین اندیشمند و سنّت­گرای آلمانی در کتاب “دانش نوین سیاسی” بر این باور است برخی از فیلسوفان، الهیون و عارفان نام­آور (کانت، هگل، سن سیمون، اگوست کُنت، نیچه، هوسرل و هایدگر) اصطلاحات ابرمرد، باز گشت جاودان، هزاره، فراموشی وجود و دازاین (Dasein) را از یواکیم فیوره الهام گرفتند. البته واتیکان هگل را از پیروان جان نثار یواکیم فیوره می شناسد و هر دو را متهم به انحراف و مسموم ساختن الهیات مسیحی می داند. در ایران اما حیرتم این نیست که چرا “فوگه لین” ناشناخته مانده است بلکه چرا نقش و اهمیت یواکیم فیوره در بررسی سیر عقلانیت سیاسی نادیده گرفته شده است؛ مگر می توان از فرآیند تدریجی عقلانی ساختن “اقتدار” سخن گفت اما با یواکیم فیوره ناآشنا بود؟

اینک نوبت رنسانس و اومانیست انگلیسی “تامس مور” می­رسد؛ صدر اعظمی که جان خویش داد تا دین خویش ندهد. نویسنده ای که در پی افلاطون، فارابی و فیوره با نگارش دکترینال یوتوپیا در پی آرامش و آسایش فرودستان است؛ آنانی که در مزارع رنج می برند تا فئودال ها به نوایی برسند. تامس مور هم در این یوتوپیا سه هدف را دنبال می کند:

الف – یک انتقاد بسیار “نَرم” از دربار و جامعه نابرابر انگلستان دارد.

ب – از عواقب هولناک یک نقد جدی بر نظام ستم­شاهی بریتانیا آن هم در داخل کشور بیمناک است.

ج – با پیدایش دستگاه چاپ، نو سوادان انگلیسی را با مشکلات و معضلات جامعه آگاه سازد.

به همین علت او از کشوری می نویسد که انگلستان نیست، از شهری می نویسد که لندن نیست و از مردمی یاد می کند که انگلیسی نیستند. به درستی نمی دانم آیا تامس مور نام “کلیله و دمنه” را شنیده بود یا نه؛ اگر چنین بود چرا توصیف آن ناکجاآباد را از زبان جانوران ننوشت تا از تیغ تیز دربار در امان ماند؟ این نویسنده با مهارت اثری می آفریند که باسوادان جامعه با خواندن آن در باطن خویش احساس شرم کنند که انگلیسی شدند؛ یوتوپیایی که بجز شاه مالکیت خصوصی به شدت محدود گشته، ساکنان آن همواره نگرانند مبادا گناه و خطایی کنند که از شرم آن به اردوگاه بردگان رانده شوند. در یوتوپیایی مور هر خانه دو برده دارد که از میان گناه­کاران انتخاب می شوند. شدت احساس شرم از فاصله طبقاتی و رنج فرودستان در این کتاب چنان تلخ است که وقتی “اسلاوی ژیژک” هم آن را خوانده بود شرم داشت از این که “انسان” آفریده شده است چه رسد آنکه انگلیسی باشد یا نباشد.

 

اخوان المومنین فرانسه و اخوان المسلمین مصر

در دویست سال گذشته سه تن بیش از دیگران ایده یوتوپیایی اندیشیدن را در جهان برانگیختند؛ یک انگلیسی، دیگری فرانسوی و سومی آلمانی­ست.

رابرت اوون (Robert Owen) کارخانه دار انگلیسی در اسکاتلند بر پایه تئوری “ارزش افزوده” به ثروت کلانی رسید سپس به تأسی از افلاطون در سودای یک یوتوپیای کوچک با سرمایه کلان به امریکا رفت و در ایالت ایندیانا زمینی خرید و “کمون” ساخت و کارآفرین گشت و ساعات کار را کاهش داد؛ مهد کودک، مدرسه، مسکن، درمانگاه و سالن تئاتر ساخت؛ مرخصی استعلاجی و نظام بازنشستگی برقرار کرد. پس از چندی اما او نیز در آن سوی اقیانوس اطلس و دور از وطن به همان نتیجه افلاطون یونانی رسید؛ آبادی (کمون) ویران شد و خلق آواره و او هم پشیمان به لندن بازگشت. شگفتا! آموزگاران، روشن­فکران، باسوادان و روشن­گران نخستین کسانی بودند که یوتوپیای اوون را ترک کرده و او را تنها گذاشتند. این اومانیست انگلیسی هم مانند فیلسوف یونانی از نقش پول (سیم و زر) در جامعه بیزار بود و در فرآیند اقتصادی (چرخه تولید، توزیع، مصرف) بجای سرمایه اما به نیروی کار و کارگر اهمیت می­داد. اوون نمی پذیرفت که رشد صنعتی و تولید ماشین آلات با ضریب بیکاری کارگران نسبت مستقیم دارد.

این بار او بجای بورس کالا یا سهام، یک بورس “کار” راه انداخت که در آن بجای سهام کارخانجات، نیروی کار و تخصص کارگران ارزش گذاری و معامله می شد. پس از چندی اما این ایده هم به سرانجام نرسید و بخشی دیگر از سرمایه او نابود شد. اوون بار دیگر کوشید یک آرمان­شهر یا “کمون” نمونه در جنوب شرقی انگلستان بسازد که در آن پول و بانک نقش نداشته و بین ساکنان کمون یک سیستم تهاتری برقرار شود که پس از چند سال آن طرح نیز بی سرانجام شد.

بر خلاف افلاطون، فارابی و مور به راستی می توان “رابرت اوون” را منطقی ترین اتوپیست برای پیاده کردن ایده کمون کوچک یا مدینه فاضله دید؛ او تمام ثروت خویش را برای ایجاد یک جامعه بی طبقه و عاری از پول و ثروت و نخوت گذاشت. در غرب این سوسیالیست “نستوه” انگلیسی را بنیان­گذار سیستم تعاونی می شناسند که همواره دل در رفاه کارگر داشته و ایده “کمون” را مترادف یک جامعه بی طبقه به جهان شناسانده است؛ او نکوشید توده ها را علیه طبقه بورژوا بسیج کند و علیه “باکینگهام” قلب امپراتوری بریتانیا نیز قیام مسلحانه اعلام نکرد بلکه او نخستین کارآفرینی است که ایده سندیکای کارگری سراسری در نظام کاپیتالیستی را از قوه به فعل رساند. آلفرد نوبل و برادرانش (گرچه اتوپیست نبودند) ایده این سرمایه دار انگلیسی را در باکو کنار معادن نفت پیاده کردند: آنها برای هفتاد هزار کارگر که اکثر آنها مهاجران ایرانی از آذربایجان و گیلان بودند سندیکا، مسکن، مهد کودک، مدرسه، درمانگاه، سالن ورزش، صندوق تعاونی و قرض الحسنه ساختند. پنجاه سال بعد، شرکت نفت انگلیس که “آبادان” بزرگترین پالایشگاه جهان را در اختیار داشت برای کارگران چه ساخت؟

اومانیست فرانسوی “سن سیمون” که پدر سوسیالیسم فرانسه نیز نامیده می شود، دومین اتوپیست عصر انقلاب صنعتی است؛ او بنیانگذار یک جنبش علمی اما غنوسی به نام “اخوان المومنین” در فرانسه است. نهال تجربه گرایی علمی عرفانی مشهور به “پوزیتیویسم” را اصحاب فرقه سن سیمون بویژه بسیاری از مهندسین دانشگاه پلی تکنیک پاریس که از پیروان او بودند با ساخت دو کانال پاناما و سوئز در سراسر جهان پراکنده ساختند.

ایثار (Altruism) انباشته در  ذهن و ضمیر پیروان این پوزیتیویسم همه مهندسین را مصمم ساخت که در نخستین گام برای متحد کردن اروپا و کوچک تر ساختن جهان در زیر چتر سوسیالیسم مسیحی، پروژه کانال پاناما را به انجام رسانند. آگوست کُنت نظریه پرداز پوزیتیویسم گنوستیک (غنوسی) و امیل دورکیم مشهور به پدر علم “جامعه شناسی” نیز از صحابه و تابعین سن سیمون “قطب” این جنبش صوفیانه در عصر جدید (New Age) هستند. عصر جدید اروپا علی­رغم نامی که دارد اما ناظر به “زمان” یا یک دوره تاریخی نیست بلکه در واکنش به عقلانیت شدید و خدا ستیزی دوره روشنگری که لائیسیته و سکولاریسم از آن بیرون آمدند، این عصر جدید دلالت به یک جنبش نو ظهور عرفانی دارد که از تقطیر شریعت، طریقت و حقیقت دین استخراج شده است. عصر جدید نگرشی پانته ایستی (Pantheism) یا همان خدا جهانی­ست که از نظریه مشهور “اسپینوزا” سرچشمه گرفته که تنها دغدغه “حضور” او دارد نه اثبات “وجود” او در عالم را. به این سبب بسیاری از حلقه های صوفیانه عصر جدید در مقایسه با دوره مولانا و فیوره دیگر آن گوهر جزمی ذاتی (Ontologic) و پای­بندی فرقه ای را ندارند.

اگوست کنت منشی و صحابه سابق “سن سیمون” برای ساخت یوتوپیا از بالا (نه انقلاب از پایین) سه نامه به سه امپراطور روس، عثمانی و اتریشی فرستاد که گرچه پاسخی نیامد او اما در نظر داشت با ترکیبی از مشترکات این سه دین ابراهیمی یک جنبش جهانی برای ایجاد یوتوپیا راه اندازد. شایسته است بدانیم از بطن  جنبش “اخوان المومنین” فرانسه که سن سیمون رهبر معنوی آن بود ایده “پوزیتیویسم” بیرون آمده است که بسیاری از فیلسوفان، جامعه شناسان، الهیون و مردم شناسان پیرو آن بودند. البته بعدها جنبش اخوان المسلمین مصر در سال­هایی که مستعمره فرانسه بود به ندای اگوست کنت پاسخ داد و از همین اخوان المومنین فرانسوی (به لحاظ ساختار تشکیلاتی) بسیار الهام گرفت. مصری ها برای ایجاد مدینه فاضله یک “شاخه نظامی” جهت مبارزه و آموزش “میلیشیا” را به این فرقه اضافه کردند که این میلیشیای مصری الگویی برای میلیشیای آینده در امریکای لاتین و خاورمیانه شد. مصری­ها هم چنین با الهام از صندوق تعاونی اخوان المومنین در جهان عرب و کنار مساجد صندوق های قرض الحسنه ساختند.

سن سیمون به شدت با بسیج توده ها و آغاز جنبش مسلحانه یا انقلاب از پایین مخالف بود؛ او با یک نگرش هیبریدی از علم و عرفان توانست دین را در “پوزیتیسم” تلخیص کند. به بیانی، سن سیمون دین را بسیار کوچک ساخته آن را با علم و تجربه آمیخته و آنگاه در کتاب “مسیحیت نوین” این دکترین یوتوپیایی تعاونی را تئوریزه می کند. گرچه می گویند اصل مشهور: “از هر کسی به اندازه توان او و به هر شخصی به اندازه نیاز او” از سن سیمون است اما امروز در میان آثار ایدئولوژیک مارکسیسم نیز فراوان خوانده می شود؛ البته مارکس هم در نوشتار “نقد برنامه گوتا” این اصل را آورده است. جالب است با وجودی که سن سیمون نتوانست “شهر خدا” بسازد اما ایده پوزیتیوستی او بعدها الهام بخش ایدئولوگ های برجسته در جهان­ شد.

صادق هدایت، پرلاشز و یوتوپیای آریایی ژرمانیا

به یاد داشته باشیم ایده آرمان­­شهر تنها در میان مهندسین دانشگاه پلی تکنیک یا مبارزان سوسیالیست جنبش “کمون پاریس” در سال ۱۸۷۱ میلادی باقی نماند بلکه هم­زمان جنبش راست رادیکال “ژرمانیسم” به رهبری برنارد فورستر (همسر الیزابت نیچه) در امریکای لاتین گسترش یافت. در حالی که آخرین مبارزان جنبش پرولتاریایی کمون پاریس در تپه های “پرلاشز” در برابر چشمان اشکبار همسران و کودکان یکان یکان تیرباران می­شوند، الیزابت نیچه و پیروانش برای حفظ نژاد پاک ژرمن (آریایی) درختان جنگل­های اکوادور در امریکای لاتین را یکی یکی قطع می کنند تا یوتوپیای پاک یا همان مدینه طاهره آریایی را بسازند؛ آرما­شهری به نام “ژرمانیا” که سرانجام همانند امپراتوری رایش سوم به رهبری عالی­جناب گروفاس یا بزرگ ارتشتاران (آدولف هیتلر) سرنگون گشت؛ رهبر ژرمانیا نیز از بیم محاکمه به ناچار با شلیک تپانچه خودکشی کرد و دکترین یوتوپیا بار دیگر در خاک شد؛ آرمان­شهری کمون پاریس و پرلاشز پرولتری اما همچنان به یادها مانده است. من یقین دارم  آن “هدایت” هم که با ما “صادق” بود بیهوده در پرلاشز نخفته است. مگر نه اینکه هر که از حماسه خونین این قتل­گاه بی خبر باشد بیهوده آنجا مرده است؟ شگفتا! در کتاب قطور “کمون پاریس” برگردان مترجم برجسته ایران زنده یاد “محمد قاضی” آمده است که کارگران در حالی که فرزندان گرسنه در خانه داشتند اما شب­ها در کنار تمام بانک­های پاریس به نگهبانی ایستادند تا دزدان، اموال را به تاراج نبرند؛ همان کارگرانی که پس از چند روز در پرلاشز خون باران شدند.

پس از اشاره کوتاه به چند یوتوپیای کلاسیک و مدرن لازم است این جستار را با یک ضد یوتوپیا (Dystopia) یا شهر فاسقان به پایان آوریم. در حالی که نویسنده و ادیب مشهور آلمان “هرمان هسه” در سودای شهر طاهران رمان “بازی مهره های شیشه ای” را می نویسد اما “اریک بلر” انگلیسی (معروف به جورج اورول) نویسنده رمان مشهور “قلعه حیوانات” در شوق نگارش “دیستوپیا” است؛ سرزمینی که ترس، توهم، حبس و خفقان از قامت آن هویداست. انقلابی شبیه قلعه حیوانات که پنهان و آشکار فرزندانش را به نوبت می بلعد. پنداری جورج اورول و هرمان هسه با نگارش یوتوپیا و دیستوپیا پیکار هولناک جنگ جهانی را در دنیای هنر و ادبیات ادامه می دهند. نویسنده سوسیالیست انگلیسی در پایان جنگ جهانی دوم رمان مشهور “۱۹۸۴” را بر علیه یوتوپیا می نویسد. جورج اورول در آغاز این کتاب کنایه ها می­زند که برخی از آنها را شاید از “حکمت شادان” نیچه وام گرفته باشد؛ در اینجا سه کنایه از کتاب را می خوانیم:

توانا بود هر که نادان بود،

آزادی همان بردگی­ست،

جنگ همان صلح است.

در وصف آزادی، عدالت و برابری در اتحاد جماهیر شوروی کتاب ها نوشته و به چندین زبان ترجمه گشته و در جهان منتشر می­شود. من هم ایام جوانی از کتابفروشی “گوتنبرگ” روبروی دانشگاه تهران (که ترجمه نشریات روسی را در ایران پخش می کرد) یکی دو جلد از این آثار یوتوپیایی را خریدم و خواندم اما چه سود؟ نه شوروی ماند و نه کتاب و نه یوتوپیا!

تنها صادق ایران هم که به جای یوتوپیا کتاب “دیسپوتیا” نوشت هدایت بود. نیکلای چرنیشفسکی و لنین پیش از هدایت و علی شریعتی هم پس از او سه “چه باید کرد؟” نوشتند که مترادف همان ایده آرمان­شهری است. این سال­ها بیشتر دیستوپیا نگاشته و از آن نمایش تئاتر و فیلم سینما ساخته می شود تا یوتوپیا. نخستین دیسپوتیا را هم نویسنده ایرلندی “جاناتان سویفت” در پاسخ یوتوپیای مشهور “تامس مور” نوشت؛ او در “سفرهای گالیور” اصولا تفکر یوتوپیایی را چندان منطقی نمی داند. اینک آیا حق با سویفت و هدایت و اورول است یا با افلاطون و فارابی و فیوره؟ پست مدرن ها که سرانجام “حقیقت” و اخلاق را شکستند و هر دو را نسبی ساختند، آیا این به یوتوپیا و دیستوپیا می اندیشند؟ حال که به بهانه یوتوپیا از افلاطون و فارابی و فیوره گذشتیم و به سیمون و اوون و نیچه رسیدیم، پیرامون مفهوم یوتوپیا و شکست “پراتیک” آن در زمان­ها و مکان­های گوناگون، من نیاز به یک “تشبیه” دارم و ناچارم این ایده عدالت پیشه را همچو شراب شیرین شیراز ببینم که در میکده (تاریخ) هر بار در دست یک ساقی و سبو می چرخد. شاید هم حق با مولانا باشد که یوتوپیا بدون جاذبه (عشق) ممکن نیست؛ جاذبه ای که (یا) از فیزیک می آید یا از متافیزیک. آرمان­شهر گرچه بارها شکست اما به کام حافظ که در “گلگشت” یوتوپیا نشسته چه شیرین آمده است طعم سرخ آن در برآمد (مطلع) این تضمین از شاه غزل او:

الا یا ایّهاالساقی ادر کأسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل­ها

استکهلم، زمستان ۲۰۱۹

http://pouranblog.blogspot.com/2019/

 

 

 

You may also like...