روشنفکران در دنیای امروز

رامین جهانبگلو – ترجمۀ حمید شیرازی

jahanbagloo

 

زمانی که در سال ۱۹۳۸ تاماس مان با فرار از اختناق نازی ها اروپا را جهت اقامت در امریکا ترک کرد، هنگام ورود به آمریکا در جواب یک خبرنگار آمریکایی گفت: “هر جا که من هستم، فرهنگ آلمانی هم همان جا است”. امروزه، اگر هر یک از ما بخواهیم قدم درجای پای او بگذاریم، بدین معنی که دارای احساسی انسانی و مسئولیتی نقادانه باشیم، این حق را داریم که بگوییم: ” هرجا من هستم، فرهنگی انسانی و تلاش برای حرمت انسانی وجود داد.”. اما متاسفانه، در زمان مردم فریبی سیاسی و ترامپیزه شدن سیاست همه چیز نسبت به زمان تاماس مان به شدت متفاوت است.

قرن بیست ویکم به طور کلی نمایانگر جدایی بین روشنفکران و فضای عمومی است. واگرایی بین روشنفکران و دنیای سیاست به ندرت تا این حد بزرگ بوده است.  با وجود این، در عرصۀ روشنفکری بحثی در مورد مدلی که بتواند به بهترین وجه نقش و هویت روشنفکران را در فضای عمومی توضیح دهد، در جریان است. بر این مبنا، روشنفکران دیگر به عنوان “ابر قهرمانان اندیشه” معرفی نمی شوند، بلکه به سادگی نقادان ایده آلیستی هستند که نظر به ورای روزمرگی های زندگی عادی دارند. امروزه روشنفکران نقاد در زمره تیره های در حال انقراض هستند. روشنفکران امروزی از سیاست ترس دارند و به نظر می رسد که سیاست نیز دارای بی تفاوتی وحشتناکی نسبت به چیزی است که میتوان آن را “روشنفکری” خواند. دیگرانی نیز این فرایند را به عنوان افول روشنفکری می نگرند. این افول معمولا به عنوان دورشدن از فضای عمومی و رفتن به سوی دنیایی حاشیه ای است که به نحو فزاینده ای حرفه ای و تجاری  شده است. به عبارت دیگر، روشنفکران در حال از دست دادن توان عمومی و مشروعیت اخلاقی صحبت کردن از حقیقت در برابر قدرت هستند، همچنین در حال از دست دادن استقلال و عملکرد نقادانۀ خود به عنوان متفکر و آفرینندۀ ایده ها. در واقع، هرگز تفکر نقاد و عرصه عمومی تا این حد در جهت مخالف هم نبوده اند.

دوری گزینی روشنفکران از عرصۀ عمومی را می توان به این صورت توضیح داد: تلاشی برای چانه زنی با سیاست دربارۀ مفهوم و مرزهای عرصۀ عمومی در قالب یک گفتمان، یدون در نظر گرفتن الزامات اخلاقی چنین گفتمانی. به این ترتیب، به نظر می رسد که روشنفکران امروزی بدین گونه می اندیشند که تمام واقعیات اخلاقی نسبی بوده، نیازی نیست که صدایی اخلاقی در دنیای بی صدایی ها وجود داشته باشد. تلاش روشنفکران در نهادهای دانشگاهی و حرفه ای برای وانمود کردن این امر که کم اعتنایی به الزامات اخلاقی عاقلانه و از نظر سیاسی درست است، کاملا  با نیازهای انسان امروز در کسب مقام های حرفه ای همخوانی دارد. بسیاری از روشنفکران درمی یابند که برای داشتن حقوق، امکان پیشرفت و تامین آینده خود را به چرخ های یک منصب حرفه ای قابل احترام زنجیر کرده اند که توانایی های آنان را برای تفکر انتقادی در محدوده ای غیر تهاجمی زمین گیر می کند. به طور دقیق تر، علائق شخصی حرفه ای روشنفکران، علائق عمومی آنان را به نابودی می کشاند. بسیاری از روشنفکران امروزی به طور سریع وغیر قابل بازگشت، مسئولیت های سیاسی و اخلاقی خود را فراموش می کنند و ایدۀ فضای عمومی را در برابر حمایت غیرانتقادی فرهنگ عامه رها کرده اند.

در سایۀ این جو غیر نقاد عمومی است که کارشناسان سیاسی و فرهنگی و ارباب مطبوعات در دنیای کنونی جایگزین روشنفکران به عنوان بازیگران اجتماعی شده اند. در گیر شدن صرف در بحث در مورد حقایق – به عنوان مثال حقایق دیکته شده به وسیلۀ قوانین اقتصاد بازار و یا تصمیمات سیاسی دولت ها امروزه در اکناف دنیا – سبب شده که بازیگران رسانه ها علاقۀ چندانی به بحث در مورد ارزش ها نداشته باشند. به این ترتیب، با برآمد دهکدۀ جهانی پسا- صنعتی، که در تسخیر شبکه های ارتباطی تکنولوژیک هستند، صدای انتقادی کم دامنه تر می شود و چیزی که می توان ان را “فراگیری همگونی” نامید به طور کامل توان پرسش گری انتقادی روشنفکران را تحلیل برده و فلج کرده است.

به طورقطع می توان تاریخ روشنفکران در شرق و یا غرب را نوشت، ولی مقولۀ “روشنفکر” به صورت مفهومی مسئله دار است که تعریف آن یک بار و برای همیشه مشکل باقی خواهد ماند. با وجود این، برای پرسش در مورد نقش و درگیری روشنفکر در قرن بیست و یکم نیاز داریم با برخی از جنبه های چشمگیر روشنفکری در تاریخ شروع کنیم. می توان گفت که روشنفکر همواره یک شخصیت اجتماعی – تاریخی است که از زمینه ای فرهنگی ظهور کرده، ولی دارای عملکردی عمومی در ارتباط با یک اگاهی جهانی است. تاکید بر این وظیفۀ جهانی روشنفکرو حضور به عنوان یک شخصیت سیاسی- اجتماعی در فضای عمومی، مشخص کنندۀ تمایز بین “روشنفکران” و “دانشگاهیان” است. افزون بر این، در مورد روشنفکران، تمرکز صرفا بر انتقال ایده ها نیست، بلکه تاکید بر کنش در جهت جهانی کردن آگاهی از طریق فرایند پرسش است. به کلام دیگر، ماهیت نقادانه پرسش که در راستای وظایف روشنفکران است در گیری با معضل پرسش است و نه فقط توانایی پرسش و تردید کردن.

بنابراین شاید سوال اصلی در مورد پرسش روشنفکری، به معنا، اعتبار و مشروعیت پرسش مربوط است. از این رو، بر مبنای تعریف، جامعه برای یک روشنفکر فضایی است که در آن به طور فعال و نامحدود سوالات و مطالبات جدیدی در مورد آزادی، عدالت، برابری و نابرابری را مطرح کند. بنابراین، خارج از انتظار نیست اگر بگوییم که تاریخ اندیشۀ سیاسی با پرسش روشنفکرانه آغاز شد، پرسش هایی که سقراط فیلسوف و خرمگس آتنی در برابر قضاتی که او را به مرگ محکوم کردند، مطرح کرد. اگر سقراط به عنوان اولین روشنفکر اجتماعی در نظر گرفته شود، به خاطرآن است که او صرفا یک شهروند عادی آتنی برگزیدۀ مردم نبود. او فردی بود که از میراث فرهنگی آتنی خود در مورد اسطوره ها و ایده ها دوری گزید. دستاورد اصلی سقراط آن بود که فرم سنتی اقتدار و غیر اخلاقی بودن زمانۀ خود را زیر سوال کشید. به این ترتیب سقراط تنها یک فیلسوف- شهروند نیست بلکه یک فیلسوف/ دگراندیش  است. ایدۀ ” دگراندیشی” مهمترین مشخصۀ وجود حضوری و معرفت شناسانۀ روشنفکر در تمام دوران ها است. گر چه واژه “روشنفکر” به معنای امروزی جدیدا در تاریخ انسان وارد شده، ولی عملکرد نقادانۀ تفکر روشنفکری و رفتار دگر اندیشانۀ آنهایی که بر خلاف موج شنا کردند، همواره عامل وجودی اندیشۀ نا فرمانی در طول تاریخ بوده است.

بر اثر ماجرای دریفوس در قرن نوزدهم فرانسه برای نخستین بار مقوله “روشنقکر” به رسمیت شناخته میشود، البته با تقسیر تا حدی متفاوت از نقش “اجتماعی” آن. علیرغم تبلور اختلاف های ایدئولوژیک بین روسنفکران در ماجرای دریفوس، هر دو سو معتقد بودند که روشنفکر باید درگیر شود. چیزی که روشنفکری مانند زولا در ماجرای دریفوس می دید کاربرد ایده هایش در مقابله با بی عدالتی بود. جزوۀ زولا، من متهم میکنم J‘accuse تبدیل به سلاحی در دست بسیاری از نویسندگان، هنرمندان، روزنامه نگاران و دانشگاهیان شد تا بیانیه ای را به طور مشترک امضا کنند و بیگناهی و زندانی شدن غیر قانونی دریفوس را در مورد اتهام دادن اطلاعات به ارتش آلمان اعلام کنند. یکی از روشنفکرانی که درگیری در ماجرای دریفوس بر تمام زندگی او تاثیر گذاشت، روشنفکر یهودی فرانسوی جولیان بندا بود، او به خاطر اثرش به نام در خیانت روحانیون la trahison des clercs شناخته شده است، در این اثر او به روشنی مطرح می کند که ” وظیفه اصلی روشنفکر دفاع از ارزش های جهانشمول به دور از و ورای  سیاست روز است”. بنابراین، درک بندا از روشنفکر فردی بود که در یک چهارچوب  اخلاقی و با تعهد به ارزش های  جهانشمول بدون ناخالصی های سیاسی، کنش می کند. زولا احتمالا کسی است که نه تنها به خاطر داستان هایش بلکه به خاطر حمله به بی عدالنی، تعصب وعدم تحمل در فضای اجتماعی، شایستۀ داشتن عنوان روشنفکر است.  از این طریق، او نقشی را که سقراط برای فلاسفه در مورد ایستادگی برای جستجوی حقیقت جهانشمول و جنگ علیه خشونت در نظر گرفته بود، دوباره زنده کرد. روش سقراط برای رام کردن خشونت با استفاده از گفتگو در برابر اعتقادات سیاسی بود. سقراط برای انجام این وظیفۀ روشنگرانه که “خودت را بشناس”، شهروندان آتن را دعوت می کرد که در یک آزمون عملی خودشناسی شرکت کنند. با این هدف که نه تنها  خود را به طور حقیقی مورد شناسایی قراردهند، بلکه برخورد اتنقادی نیز به خود داشته باشند تا این امر شرط و نقطه آغاز هم زمانی برای کنش گری روشنفکرانه و شرافتمندانه باشد.

شرافت عنصرمرکزی در تجربۀ اخلاقی و همچنین دریچه ای است به سوی تکثر انسانی. این امر که هر انسانی در خویشتن خود “چند بعدی” است جای در ماهیت و ایدۀ  گقتگوی روشنفکرانه دارد، همان گونه  که والت وایتمن در ترانه اش ” آواز من” به آن اشاره می کند.  یک روشنفکر به چنین ابعادی برای برقراری ارتباط با دیگران و بزرگداشت و ارزش نهادن به تفاوت ها که شاکلۀ عالم انسانی میان مردم است، نیاز دارد. ایدۀ وجود تفاوت در پیش فرض ها از الزامات دیگر شرط روشنفکری است، که همان احترام گذاشتن است. به این ترتیب، احترام به انسان های دیگر و احترام گذاشتن به خود، عناصر اصلی منش روشنفکری است. از آنجایی که یک روشنفکر دارای توان زیادی برای دامن زدن به تغییر است، باید از نتایج  احتمالی کارهایی که انجام می دهد و مطالبی که می نویسد آگاه باشد. روشنفکران تنها متفکرین فردی نیستند، بلکه خدمت گزاران بشریت هستند که برای چیزی بسیار فراتر از آن چه که پدید آمده، ایستادگی می کنند. آنها همیشه در حال ایجاد توازن بین حوزۀ خصوصی و عمومی هستند. می توان گفت، تعهد شخصی روشنفکر به یک ایده ال باید در ارتباط و احترام برای جامعه باشد. بدین گونه است که روشنفکر خود را با مسایل در حال تغییر اجتماعی در گیر می کند و همزمان به اصول اخلاقی معینی مقید می ماند. از این طریق است که روشنفکر به عنوان وجدان اخلاقی جامعه ظاهر می شود. همان طور که البر کامو گفته  “یک روشنفکر کسی است که اندیشه اش وجودش را نظارت می کند “. این تعریفی است که هگل برای فیلسوف قائل بود. بر طبق نظر او”فلسقه، زمانه را با اندیشه مهار می سازد.”

بنابراین، یکی از وظایف روشنفکران تفکر در مورد این است که چگونه دربارۀ زمانه خود بیندیشند. آیا ما می توانیم بدون نافرمانی و پرشس و اعتراض فکر کنیم؟ به گفته هایدگرآزاردهنده ترین امر در دوران  تفکر انگیز کنونی آن است که “ما هنوز فکر نمی کنیم”.  از نظر هایدگر فکر کردن پرسش کردن است.  فکر کردن یعنی خود و دنیا را به صورت سوال مطرح کنیم. به کلام دیگر فکر کردن به وسیله کسی که پرسش می کند، نمود می یابد. این نه تنها شامل قبول آزادی از سوی ماست، بلکه لازمۀ فرمان نابرداری نیز می باشد. به این ترتیب جاذبۀ اندیشه همان جاذبۀ آزادی است. از زمان سقراط تا کنون سنت روشنفکر اجتماعی آن بوده که حامی و محاقظ آزادی های مدنی باشد.

صرفنظر از این که روشنفکران در گیر امور دانشگاهی و یا آفرینش ایده های نو و یا نقد اعتراضی  اجتماعی باشند، آنها همیشه با تقکر انتقادی مشخص شده اند . نتیجه آن است که  نقش و مسئولیت سیاسی آنان امروزه بیش از هر زمانی مشکل و وابسته است. ولی اجازه دهید بپرسیم که روشنفکران در دنیای کنونی در برابر چه چیزی باید ایستاده و مبارزه کنند؟ در دورانی که ارزش های جهانی در حال شکل گیری به منظور مقابله با چالش هاست، روشنفکری منفعل و روشنفکری نخبه گرا دقیقا همان چیزهایی است که روشنفکران نباید به آنها گرایش پیدا کنند. با وجود این، تخصصی شدن زندگی روشنفکر به همراه سلطۀ فرهنگ توده ای باعث کم رنگ شدن شخصیت روشنفکری فرهومند و افول کیفیت چیزی که “عرصۀ عمومی” می نامیم شده است. امروزه، روشنفکران دیگر نقش انتقادی مخالف الیگارشی های لیبرال و رژیم های پوپولیست را در گوشه و کنار دنیا بازی نمی کنند، آن ها توان تفکر مستقل بدون این که بازیگر دوران ” فرهنگ نامداران” باشند را از دست داده اند.

با بی محتوا شدن فرهنگ زندگی، روشنفکران تبدیل به بازیگران غیر مطرحی شده اند که در دانشگاه ها و یا اتاق های فکر در اطراف دنیا خانه گزیده اند، جایی که دیگر مشروعیت اخلاقی در زمینه کار تخصصی خود را ندارند. ولی روشنفکران اجتماعی باید خدمت گزاران انسانیت باشند، به گونه ای که ادموند هوسرل فیلسوف آلمانی آنرا در مورد فلاسقه به کار می برد. زحمت یک روشنفکر اجتماعی و خدمت گزار انسانیت بودن در داشتن مسئولیت برای گذشتن از زندگی خصوصی وتفکر کنش گرایانه  است تا انسانیت بتواند در تلاش خود به تکامل رسد.

روشنفکران به طور قطع می توانند برای جوامع مفید باشند، تا زمانی که بشریت به این اعتقاد پای بند باشد که “شک” یک واژۀ پوچ و تو خالی نیست. این مفهومی است که با سرنوشت روشنفکران در ارتباط است. به این ترتیب، تغییری که در میان روشنفکران باید اتفاق افتد، خود بخشی از تغییری است که روشنفکران باید سعی کنند آن را در قرن بیست و یکم به وجود آورند.

دوران ما، دوران “ترامپیزه شدن سیاست”،  جهل، تفرعن و بی مایگی است. زمانی است که با خود صعود سیاست مداران پوپولیست و مردم فریب گزافه گو را در اطراف دنیا به همراه آورده است. با وجود این، صعود مردم فریبان عارضۀ فرسایش اعتماد عمومی و تعهد است و نه دلیل آن.  چیزی که در بحث ها به آن پرداخته نمی شود نیاز به نفش آفرینی روشنفکران به عنوان عوامل تغییرگفتمان اجتماعی و سوق دادن جامعه به سوی روش جدید اندیشیدن است. زمان آن رسیده است که دوباره روشنفکران تبدیل به جنگجویانی سازش ناپذیر در خدمت حرمت انسانی بشوند.

You may also like...