مبانی جنبش مشاورۀ فلسفی

شیریندخت دقیقیان

 

بخش اول:

مبانی جنبش مشاورۀ فلسفی

شیریندخت دقیقیان

 

فشرده:  در این نوشتار مختصر، تاریخچه و مبانی جنبش مشاورۀ فلسفی همچون مکمل یا جایگزینی مشروط برای سایکوتراپی بررسی شده، نقدهای فیلسوفان متأخر پیرامون برخی سابقه ها و گرایش ها در روانشناسی مرور می گردد؛ البته به اختصار، همچون مقدمه ای بر مجموعه استدلال های پیشگامان جنبش مشاورۀ فلسفی.  در این راستا، کلیدی ترین نکات مطرح در کتاب افلاطون، نه پروزاک به قلم لو مارینوف به منظور آشنایی با این فیلسوف که مصاحبه با ایشان را در پروندۀ حاضر می خوانیم، شرح داده می شود.

ایدۀ مشاورۀ فلسفی:  این ایده از دهه های هشتاد و نود قرن بیستم در اروپا و آمریکای شمالی ابتدا میان گروهی از فیلسوفان پیشرو به شکل یک جنبش شکل گرفت و سپس موفق به گرفتن مجوز رسمی برای این نوع از مشاورۀ روان و زندگی شد.  در اغلب این کشورها شرط ضروری گشودن دفتر مشاورۀ فلسفی، داشتن حداقل، فوق لیسانس فلسفه و پیش زمینۀ علمی در روانشناسی است.  مشاور فلسفی در درجۀ اول باید متوجه شود که آیا فرد مشورت جو مناسب دریافت چنین مشاوره ای هست یا باید به روانپزشک، عصب شناس و یا روانکاو ارجاع شود.  مشاوران فلسفی، این روش را “تراپی برای افراد دارای روان سالم”Therapy for the Sane   می نامند.

دو اصطلاح ‘philosophical practice’  و  ‘ philosophical counsellingبرای نخستین بار در سال های اول دهۀ شصت توسط فیلسوف آلمانی گرد آخنباخ [۱] رواج یافت.  د. رابرتسون، یکی از همتایان او در آمریکا در شرح آغاز این جنبش می نویسد:

خوشبختانه بجز یک مقاله از آخنباخ، هیچ کاری از او به زبان انگلیسی ترجمه نشد.  می گویم خوشبختانه، زیرا این امر کمک کرد که جنبش به درون دست انداز تبدیل به فرقه ای روشنفکری نیفتد.  روش مشاورۀ فلسفی هیچ فروید، آدلر یا یونگی ندارد و راست کیشی در این جنبش مطرح نیست.  از فیلسوفان نمی توان دگماتیست های خوبی ساخت – دستکم من دوست دارم این گونه بیندیشم. به این ترتیب، مشاورۀ فلسفی خیلی زود به رشته ای به تنوع خود فلسفۀ دانشگاهی تبدیل شد که برای خود، افلاطونی ها، ارسطویی ها، رواقیون، فیلسوفان تحلیلی، هگلی ها، اگزیستانسیالیست ها و گرایش های دیگر دارد [۲].

از جمله پیشگامان این رشته، استاد فلسفۀ اسرائیلی ران لاهاو بود.  او با این ایده کار خود را آغازکرد که باید فلسفه را به زندگی عادی نزدیک نمود و ایده های فلسفی، برخلاف آنچه در محیط آکادمیک برداشت می شوند، منفک از لحظه های زندگی نیستند [۳].

جنبش مشاورۀ فلسفی: اما چرا مشاورۀ فلسفی به شکل یک جنبش به میدان آمد؟  زیرا این جنبش، افزون بر خواست مجوز رسمی برای پذیرفتن مشاوره جو، نقد تندی نسبت به وضعیت موجود مشاورۀ روانی داشت و بیش از هر چیز، مقابله با دیدگاه پیش رونده ای در روانشناسی بود که هر مشکل فردی را یک بیماری روحی می دانست.  از سوی دیگر به این دلیل “جنبش” خوانده می شد که پیشگامان آن در اعتراض به زاویۀ نادرست نگاه روانشناسی زمان خود به فرد “بیمار”، خواهان کسب مجوز برای فیلسوفان واجد شرایط در پذیرش مشاوره جو بودند.  در قرن بیستم با اوج گیری و همگانی شدن روانکاوی و روانشناسی به ویژه در آمریکا این دیدگاه، غالب شد که همه بیمار هستند جز روانشناسان!  به ویژه با افول جنبش های سوسیالیستی توجه از نقش کاستی های اجتماعی در ایجاد ناراحتی روحی کاهش یافته، فرض بیماری روانی در افراد، تقدم یافت.  لیست بالابلند بیماری های روانی هر سال طولانی تر شد. در سال ۱۹۵۲ در لیست DMS-1 ۱۱۲ اختلال روحی ثبت بود، اما این تعداد در ۱۹۶۸ به ۱۶۳، در سال ۱۹۸۰ به ۲۲۴ و در ۱۹۹۴ به ۳۷۴ اختلال رسید [۴].  در همین دهه ها روانپزشکی مایل به این نظریه بود که هر بیماری روحی ناشی از یک آسیب مغزی است.  رواج بستری کردن در بیمارستان های روانی، عمل های روی مغز از جمله لوبوتومی و تجویز داروهای سنگین به حدی بود که سرانجام مورد انتقاد محافل علمی قرار گرفت و در سینمای انتقادی بازتاب یافت که نمونه های آن فیلم های “پرواز برفراز آشیانۀ فاخته” و “ذهن زیبا” است.  به گفتۀ لو مارینوف در کتاب افلاطون نه پروزاک، این ایده که هر مشکل فردی یک بیماری روانی است، خود یک بیماری روانی است [۵]. روش مشاورۀ فلسفی از همین رو چنین نامیده شد: “روان درمانی برای افراد دارای سلامت روانی” یا therapy for the sane.

در نیمۀ قرن بیستم، اریش فروم، فیلسوف و روانشناس، منتقد مطلق گرایی روانشناسی در برخورد با انسان شد.  فروم در بررسی سازوکارهای گریز از آزادی در روان انسان مدرن، در کتابی به همین نام، نظری به مفاهیم انسان سالم/ناسالم و بهنجار/ نابهنجار افکند و گفت که هر یک از این واژه ها به دو طریق می توانند تعریف شوند.  یکی با ملاک جامعۀ کاربُر functional که فرد عادی و سالم را کسی می داند که نقش اجتماعی خود را به درستی ایفا می کند.  دوم با معیار فردی، یعنی سنجش سلامت و بهنجاری بر اساس میزان رشد و خوشبختی فرد.  فروم با رویکردی به مفهوم ازخودبیگانگی مارکس، یادآور می شود که اگر ساختار جامعه در جهتی سامان یافته بود که حد لازم امکانات برای خوشبختی فرد را فراهم می ساخت، این دو مقوله بر هم منطبق و یکی می شدند.   فروم اظهار تأسف می کند که بیشتر روانپزشکان آن قدر به ساختار جامعه بها می دهند که تنها فرد همخوان و سازگارشده با کارکرد آن را سالم و ارزشمند می دانند.  اما به نظر او فرد سازگارشده و سالم تر فرض شده، وقتی با معیار ارزش های انسانی نگریسته شود، درواقع، از سلامتی روانی کمتری به نسبت فرد نوروتیک (روان نژند) برخوردار است.  آن سازگاری اغلب با فناکردن فردیت و خطوط اصیل شخصیتی او به دست آمده، ولی فرد روان نژند را می توان کسی دانست که در نبرد برای حفظ فردیت خود، حاضر به تسلیم کامل نبوده است.  شکی نیست که تلاش او برای حفظ خود فردی، موفق نبوده، زیرا به جای بیانگری سازنده، نجات خویش را از راه بروز علائم روان نژندی و گریز به دنیایی خیالی دنبال می کند.  با این حال، چنین فردی از دید معیار ارزش های انسانی، به نسبت از دست ندادن فردیت خود، کمتر از پادرآمده است.  فروم در سطح کلان، جامعۀ نوروتیک یا روان نژند را جامعه ای تعریف می کند که رشد شخصیت اعضای آن مخدوش شده است [۶].

یکی دیگر از فیلسوفان منتقد روانشناسی به نام تاماس سزاس [۷] بر آن بود که مفهوم بیماری روانی به کارمی رود تا روی مشکلات فردی و اجتماعی را بپوشاند؛ درست مانند مفهوم جادوگری که از ابتدای قرون وسطی و حتی دوران نوزایی چنین نقشی را بازی  می کرد.

مطلق نگری علوم رفتاری نیز به بحران های خاص خود منجر شد، از جمله گسترش این دیدگاه که انسان را می توان مانند عروسک خیمه شب بازی، شرطی و برنامه ریزی کرد.  چنین دیدگاهی میدان را برای اخلاق همچون قلمرو اختیار آزاد و خودآگاهی انسان تنگ کرده، غنای درون انسان را منکر شد.  علوم رفتاری در ابتدا تنها تمرکز خود را بر محرک های بیرونی تنظیم گر رفتار انسان می گذاشتند، حال آنکه چنان که کانت مطرح کرد، انسان نشان داده که می تواند برای خود، محرک های درونی معنادار و انگیزش های خودجوش بسازد که با وجود سختی ها او را به کارهای بزرگ و رفتارهای والا وادارند.  این دشواره، گره گاهی بود که برخی فیلسوفان را دربرابر روانشناسی متداول قرارداد.  هرچند دیگر بررسی انسان، فقط کار فیلسوفان نبود، اما این قلمرو با چند هزاره سابقه، هنوز نقشی انکارناپذیر داشت.

پس از جنگ دوم جهانی و فجایع نسل کشی، با بررسی وضعیت فرد دربرابر نظام های توتالیتر توسط فیلسوفان مکتب فرانکفورت، واشکافی شخصیت اقتدارگرا توسط تئودور آدورنو، تز درونی سازی اقتدار توسط فروم، تحلیل شخصیت آیشمن و اردوگاه های مرگ همچون آزمایشگاه های زدودن شخصیت فردی توسط هانا آرنت و نقد مارکوزه بر انسان تک ساحتی، راهیابی دوبارۀ اندیشه های فلسفی به قلمرو روانشناسی ضرورتی گریزناپذیر بود.  ویکتور فرانکل، روانشناسی که دستی در فلسفه داشت، تجربۀ مستقیم خود از اردوگاه مرگ آشویتس را پشتوانۀ مکتب لوگوتراپی یا معنادرمانی ساخته، با تأکید بر نقش معنا در سلامتی روانی و کارایی در زندگی، ارتباط فلسفه و روانشناسی را تقویت کرد.  فرانکل “ارادۀ معطوف به معنا” را وجه هستی شناختی انسان دانست و خلاء معنا را بحران زندگی در دوران ما.  این اثر توسط دکتر نهضت فرنودی، از شاگردان فرانکل، به فارسی ترجمه شده است.

از سوی دیگر، پژوهش میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی و نویسندۀ تاریخ دیوانگی، فصل جدیدی را در بازنگری مفاهیم متعارف عقل و جنون گشود.  روش مشاورۀ فلسفی همچنین زیر تأثیر مارتین بوبر و مکتب های شکل گرفته بر اساس آراء او از جمله گفتگودرمانی بوده است [۸].

بنا به گفتۀ د. رابرتسون، امروز انواع مشاوران روانی و خانواده هستند که کار خود را ملهم از آثار بوبر و دیگر اگزیستانسیالیست ها می دانند و روش آنها “مشتری محور” است، زیرا برای هر فرد خاص، رهیافت شخصی شده ای درپیش می گیرند.  رهیافت “مشتری محور”، ملهم است از ارسطو در اخلاق نیکوماخوس در مورد تدریس شاگرد- محور و روش گفتگویی.  مشاوران فلسفی علاوه بر سقراط، افلاطون، ارسطو و بوبر، از هگل، ویتگنشتاین، هایدگر و سارتر نیز سود می جویند..

چنان چه می بینیم، مشاورۀ فلسفی دارای امکان های بالقوۀ فراوان است. امروز، مشاورۀ فلسفی یکی از شاخه های فلسفۀ کاربردی [۹] است، همانند اخلاق کاربردی [۱۰] که اوایل دهۀ شصت با فیلسوفی به نام پیتر سینگر آغاز شد.  آن زمان، منتقدان متکبر، سینگر را “فیلسوف جدی” نمی دانستند، ولی اینک، رشتۀ اخلاق کاربردی دارای استفاده های مهم در زندگی روزمره، مدیریت، و محیط های تولیدی و حرفه ای است.

درنهایت، مشاورۀ فلسفی، با وجود تنوع رهیافت ها، همان گونه که رابرتسون تذکر می دهد، برای حفظ جنبۀ فلسفی خود نمی تواند یک روش شناسی مشخص داشته باشد، و لازم است که مانند خود فلسفه، “روشی ورای روش” [۱۱] باقی بماند.

آشنایی با لو مارینوف، فیلسوف معاصر آمریکایی: یکی از چهره های مرکزی جنبش مشاورۀ فلسفی در ایالات متحدۀ آمریکا لو مارینوف است [۱۲] که در سال جاری (۲۰۱۶) با گشاده رویی، دعوت خرمگس برای مصاحبۀ اختصاصی با او در پروندۀ حاضر را پذیرفت.  از معروفترین کتاب های او افلاطون، نه پروزاک است.  او در این کتاب برای نخستین بار در آمریکا ادعاکرد که فلسفه را به عنوان یک راهنمای هنر زندگی، می توان به کارگرفت و از فلسفه می‌توان همچون «پروزاک» و مانند این دارو علیه افسردگی استفاده کرد!  از دید او گفتگو به روش سقراطی یکی از رهیافت های مهم مشاورۀ فلسفی برای کمک به مشاوره جو یا ایجاد ارتباط انسانی مؤثرتر در میان گروه های حرفه ای و یا بین افراد جامعه در گستره های همگانی شهروندی است.

مارینوف روش مشاورۀ فلسفی را یکی از عناصر جامعۀ دموکراتیک می داند.  اینک، دو دهه پس از نگارش افلاطون، نه پروزاک، گرایش استفاده از فلسفه در زمینه های حل اختلاف، تسهیل همکاری، ارتباط گیری مؤثر در محیط های حرفه ای، سیاسی و حوزه های مدیریتی امروز، از جمله روش های رو به رشد است.  امروزه در برخی از سازمان ها و مؤسسات بزرگ، تدوین دفترچه های اخلاق سازمانی به عهدۀ فیلسوفان است.

چکیده ای از کتاب افلاطون، نه پروزاک:  مارینوف در افلاطون، نه پروزاک با تأکید بر ارتباط گیری دو به دو میان مشاور فلسفی و مشورت جو، می گوید که آنچه انسان امروز نیاز داردdialogue  است و نه diagnosis یا تشخیص بیماری.  بسیاری از مشکلات فردی در جریان گفتگو جهت معنایابی در قلمرو فلسفه قابل حل هستند.  او با جمعبندی فعالیت رسمی مشاورۀ فلسفی خود و گروهی از فیلسوفان که به این روش از مشاوره مشغول بوده اند، طول مدت حل مشکل توسط این روش را به مراتب کوتاه تر از روش روان درمانی می داند.

مارینوف در افلاطون، نه پروزاک یک بازبینی فشرده از مکاتب فلسفی شرق و غرب و آموزه های آنها برای زندگی فردی و اجتماعی دارد.  او در عین حال، نگاه انتقادی خود به فلسفۀ تحلیلی را بیان می کند که از دید او فلسفه را دچار “زبان زرگری” ساخته است.  حال آنکه فلسفه در اصل و از ابتدای پیدایش، روش اندیشیدن و زندگی بوده و نه “یک دیسیپلین دانشگاهی”.  در قرن نوزدهم بود که “فلسفه را در برج عاج نشاندند” [۱۳].

نکتۀ قابل توجه کتاب مارینوف این است که مکاتب فلسفی مشرق زمین و هستۀ فلسفی ادیان را نه تنها از مجموعۀ فلسفه جدانمی کند، بلکه آنها را منابع مهمی در مشاورۀ فلسفی می داند که بسیاری افراد حتی در دنیای غرب با آموزه های آنها ارتباط گرفته، از راه معناها و روش زندگی آنها قادر به حل مشکلات خود می گردند. برای جامعه و فرهنگ ایرانی، کارکردهای معنادرمانی ادبیات و عرفان خودتحقق گر نه تنها غریبه نیستند، بلکه قرنها فعال بوده اند.

مارینوف در بخش های دیگر کتاب، مجموعه ای از موارد موفق مشاورۀ فلسفی خود و همکارانش را گردآورده است: مشکلاتی مانند اختلاف خانوادگی، بحران میانسالی، دشواره های اخلاقی و عاطفی، دشمنی در محیط کار، جدایی، شکست در عشق، اندوه سوگواری و مواردی دیگر که به مشاورۀ فلسفی جواب داده اند.

مصاحبۀ گروه مطالعاتی خرمگس با مارینوف در ماه می ۲۰۱۶ انجام و برای پروندۀ حاضر به فارسی برگردانده شده است که در بخش دوم این پرونده می خوانیم.

 

 

 


بخش دوم پروندۀ مطالعاتی در بررسی “مشاورۀ فلسفی”

 

مصاحبۀ اختصاصی خرمگس با لو مارینوف

از پیشگامان جنبش مشاورۀ فلسفی در آمریکا

ماه می  ۲۰۱۶

marinof

 

پروفسور مارینوف سپاسگزاریم از پذیرش انجام این گفتگو با گروه مطالعاتی خرمگس به هدف معرفی مشاورۀ فلسفی به محققان، دانشجویان و علاقه مندان فارسی زبان رشته های  فلسفه و روانشناسی.

لو مارینوف:  بسیار خوشوقتم از توجه شما به مشاورۀ فلسفی.  خوشحال می شوم که هدف شما را در زمینۀ معرفی این رشته به گروه وسیع تری از خوانندگان ایرانی حمایت  کنم.

رامین جهانبگلو:  دکتر مارینوف به نظر شما پرسشگری فلسفی چگونه می تواند سرمایه ای برای روش علمی شما در برخورد با دشوارۀ مدرن سوبژکتیویته باشد.

لو مارینوف:  در ابتدا باید بگویم که پرسشگری فلسفی، سرمایه ای برای حل هر گونه مشکل است.  تفکر سنجشگر، استدلال معتبر، تمایز روشن، و پیگیری بی تعصب حقایق عینی، برای کارکردهای حرفه های گوناگون بسیاری که بر بهروزی انسان ها تاثیر می گذارند، نقش حیاتی دارند؛ رشته هایی چون آموزش و  پرورش، روزنامه نگاری، حقوق و پزشکی.  وقتی شما از “دشوارۀ مدرن سوبژکتیویته” سخن می گویید، می تواند به چند معنا باشد.  برای نمونه، در یک سرحد می تواند به معنای تحمیل ستمگری دین سالارانه یا سیاسی بر توده های مردمی باشد که طی آن، نظام باورها از سوی اقتدارگرایانی دیکته و شرطی می شود که هر گونه اختلاف دیدگاه یا جستجوی حقیقتی در ورای جزم ها را ممنوع می کنند.  آنها این راه رشد سوپژکتیوتیۀ خاص فرد را جلوگیری یا مسخ می کنند.  در سرحد دیگر، ” دشوارۀ مدرن سوبژکتیویته”  همچنین می تواند به معنای گزینش آزاد، ولی در عین حال انکار ضمنی واقعیت عملی و قوانین مترتب بر آن باشد که امروزه در غرب بسیار رایج بوده، این ادعای پوچ را دارد که همۀ حقیقت ها خود، سوبژکتیو هستند.  به لحاظ تجربی، این برخورد همچنین به نوعی نسبی گرایی اخلاقی می انجامد که بر آن است همۀ باورهای اخلاقی به یک اندازه اعتبار دارند.  این یکسره نقض غرض بوده، به هرج و مرج اخلاقی و پوچ گرایی اخلاقی می انجامد.  بسیاری از نابسانی های فردی و  اجتماعی با چنین سوبژکتیویته هایی یا در نبود سوبژکتیویته خلق و تقویت شده اند.  از قضا من بر آنم که فرد در واقع می تواند در قلمروهای منطق، ریاضیات، فیزیک، شیمی و زیست شناسی به حقایق عینی دست یافته یا به مجاورت با آنها نزدیک شود (آنچه کارل پوپر حقیقت نمایی [۱۴] می خواند).  به همین صورت، مهندسان قادر به کشف حقایق تجربی هستند.  ولی قلمرو علوم اجتماعی – از جمله بسیاری از شاخه های روانشناسی، جامعه شناسی، اقتصاد، علوم سیاسی و نظیر آنها – به گونه ای ناگزیر، بیشتر استوار بر پیش فرض ارزشی  [۱۵] هستند، چنان که نتیجه گیری های نظریه ها، مدل ها و نپاهش های آنها کمتر عینی هستند.  ورای اینها خیزش “علوم” اجتماعی رادیکال – کلمۀ علوم را اینجا با حساسیت کمتر به کار می برم-  از جمله بیشتر رشته های دارای پسوند “مطالعات”، استوار بر پیش فرض ارزشی نیستند، بلکه بیشتر، ارزش مدار [۱۶] می باشند.  آنها اغلب موتورهای دکترین سازی سیاسی و پژوهش های جهت یافته به سوی نتایج خاص و کنشگری اجتماعی هستند. آشکار است که در همۀ این قلمروها میدان گسترده ای برای پرسشگری فلسفی وجود دارد.  سرلوحۀ کار انجمن مشاوران فلسفی آمریکا (APPA) این جمله است  : هیچ کس بر حقیقت حکومت نمی کند.

سیامک ظریفکار:  پس از مطالعه ى کتاب Plato, not Prozac با ترجمه ى آلمانى آن به نام “نزد سقراط بر دیوان” Bei Sokrates auf der Couch یک سؤال از ذهنم گذشت که پس از مقدمه اى کوتاه، خواهم آورد.

ابتدا بگویم که در ستایش فلسفه همین بس که تاریخ بشر، بسیار وامدار فلسفه است.  شاید هیچ علمى یا گرایشى به اندازۀ مجموعۀ علوم اجتماعى و روانشناختى (روانپزشکى، روان شناسى و روان کاوى و روان درمانى) به فلسفه نزدیک تر نباشد. خاطرۀ من از یکى از اساتید نامدار روانشناسى در  ترم اول رشتۀ روانشناسى بالینى در شهر برمن آلمان، این است که او در یکی از همان جلسات اول به ما گفت: “به شما دانشجویان روانشناسى قویأ توصیه می کنم که در سمینارهاى فلسفه شرکت کنید”.

لو مارینوف: من به عنوان یک فیسلوف، گرایش دارم به موافقت با شما.  اما اینجا با تدقیق واژه ها شما را ارجاع می دهم به سختگیری غرب در گذاشتن تمایز جدی میان علوم انسانی و هنرها ( که فلسفه در آن واقع است) و علوم طبیعی، علوم اجتماعی، رشته های تکنولوژی، مهندسی و ریاضیات ( که در آنها نیز فلسفه دارای جایگاه است).  از دوران باستان،  فلسفه و روانشناسی با هم در ارتباط نزدیک بوده اند:  فلسفیدن درطبیعت انسان و جامعۀ انسانی، خواه ناخواه به معنای پرداختن به روانشناسی است.  ویلیام جیمز، پراگماتیست بزرگ آمریکایی، تا سال ۱۹۰۵ هر دو کرسی فلسفه و روانشناسی را در هاروارد داشت.  هچنین، سیریل جود در دهۀ ۴۰ قرن بیستم،کرسی های فلسفه و روانشناسی را در دانشگاه لندن در اختیار داشت.  در City College که من استاد هستم، دپارتمان فلسفه و روانشناسی تا دهۀ ۱۹۵۰ یکی بود تا آنکه به دو دپارتمان تبدیل شد.  روانشناسی به عنوان یک علم یا چندین نوع علم بر پاخاست و در رشتۀ نوپای سلامت روان، نقش اول را به عهده گرفت.  تصادفی نیست که روان درمانگرانی که بیشتر به فلسفه گرایش دارند، کتاب هایی پرمحتوی تر و جالب تری نوشته اند.

پس، پروفسور شما درست می گفت.  روان درمانی های استوار بر شناخت [۱۷] [شناخت درمانی]، آشکار و پنهان ریشه در مکتب یا دستگاه های فلسفی ای دارند که متأسفانه روانشناسان، دیگر آنها را نمی خوانند.  از سوی دیگر عصب شناسی شناختی [۱۸] که توسط محققان روانشناسی پیش می رود، مسائل بسیاری در مورد مغز را آشکار می کند که فیلسوفان ذهن شناس باید به آنها بسیار توجه کنند.

یک هشدار: من روانکاوی را درون علم طبقه بندی نمی کنم، زیرا در مفهوم پوپری، نمی توان به آن علم گفت.  هر انتقادی به آن می تواند مقاومت تفسیر شود.  از این رو از بسیاری جهات به دین شبیه تر است.  فروید در مقیاسی  قابل توجه، موفق شد که دکترین گناه اولیۀ آگوستین را  در دکترین روان پریشی اولیۀ به کارببرد.  روانکاو یک اقرارگیرندۀ سکولار است.  

س. ظ: پایه گذارى حوزه اى کارى به نام مشاورۀ فلسفى از دید من به عنوان یک روان شناس اجتماعى (روان کاو) و روان درمانگر نه تنها جالب، بلکه ضرورى نیز به نظر مى رسد، به ویژه کاربرد آن در دوره های حرفه ای و حل اختلاف در مؤسسات و سازمان ها، همان گونه که شما در افلاطون، نه پروزاک مطرح کرده اید.

لو مارینوف:  سپاسگزارم از ارج نهادن شما بر این رشته.  این واقعیت که مشاورۀ فلسفی در سراسر دنیا در حال رشد است، شاهدی است بر ارزش خدماتی که فیلسوفان می توانند به هم افراد و هم سازمان های مشورت جو ارائه دهند.

س. ظ: تنها سؤال و یا انتقاد کوچک  بر کتاب شما این است که امروز پس از سه دهه، تصویر ارائه داده شده توسط شما از سایر علوم روان شناختى، به ویژه روان کاوى و روان درمانى، نه تنها بسیار کلى، بلکه برای امروز کمى هم گمراه کننده به نظر مى رسد، هر چند که مى توانم تصور کنم، انگیزۀ شما چنین نبوده باشد. امروزه گرایش هاى جدیدى در سایر علوم روان شناختى به وجود آمده که به انسان و پرسش هایش حول هستى، پاسخ هاى چندجانبه ترى مى دهند و بر ضرورت هم کارى با سایر رشته هاى دیگر تأکید مى کنند. مشکل اصلى را به باور من بایستى در سازمان نظام بهداشت و سیستم بیمه ها جستجو کرد که گاه موانع زیادى را در این راه قرار مى دهند.  چگونه جوامعی که خواهان نهادینه کردن مشاورۀ فلسفی هستند، می توانند برای گرفتن پوشش بیمه برای این روش در کشورهای خود  فعالیت کنند، در حالی که حتی در برخی کشورهای نیرومند دنیا مانند آمریکا اکثریت مردم از دسترسی به پوشش درمانی برای مشاورۀ روانی محروم هستند؟

1 2 3 4 5

لو مارینوف:  همیشه دریافت پرسش و انتقاد مفید است، زیرا گفتگوهای حاصل از آنها فهم مشترک و پیشرفت های بعدی را افزایش می دهد. نخست با شما موافقت می کنم که بیان من در سال ۱۹۹۹ در افلاطون، نه پروزاک  پیرامون “جنبه های ناکارآمد بسیار در روانشناسی و روانپزشکی” برای زمان حال، روزآمد نیست، اما نه به دلایلی که شما  برشمردید. از آن زمان تا کنون، پیدایش رشته های جدیدی را در روانشناسی شاهد بوده ایم، از جمله روانشناسی مثبت [۱۹] و ذهن پروری [۲۰] که بر آموزه های فلسفی کهن استوار هستند.  همزمان، نسل جدیدی از داروهای طراحی شدۀ [۲۱] روانپزشکی تمایل به روان درمانی [۲۲] را تبدیل به روانپزشکی مولکولی [۲۳] کرده است. امروز، روانشناسان دنبال امتیاز نسخه دادن هستند یا به آن دست یافته اند، در حالی که روانپزشکان دیگر برای گفتگو با بیماران خود آموزش نمی بینند:  آنها فقط تشخیص داده، دارو تجویز می کنند.  از بسیاری جهات،  وضعیتی که در سال ۱۹۹۹ توصیف کردم، حالا بسیار بدتر هم شده است.  کتاب های بعدی من مانند Therapy for the Sane (2003), The Middle Way (2007), The Inner Philosopher (2012), and The Power of Tao (2014) نشانگر بدتر شدن وضعیت بوده، همگی دربردارندۀ تحلیل های فرهنگی و بررسی هایی موردی هستند که نشانگر گسترش اپیدمی هایی در جوامع غربی هستند که از طرق فرهنگی تولید شده اند. [ به نمودارها در زمینۀ مصرف قند و چاقی مفرط در امریکا توجه کنید].

 

 

 

 

به نظر من شما در اشتباه هستید که وضعیت بد بیماری های اجتماع را در ناکافی بودن پوشش روان  درمانی جستجو می کنید.  در واقع، برعکس آن حقیقت دارد.  از اینجا شروع کنیم که بیشتر کشورهای غربی – از جمله اتحادیۀ اروپا، استرالیا، کانادا، اسرائیل، نیوزلند و کشورهای اسکاندیناوی – بیمۀ درمانی فراگیر را همچون حق اساسی شهروندی اعطامی کنند.  تنها ایالات متحده همچنان با هزینه های گزاف بیمورد به مراکز بهداشتی اجازه می دهد که مانند یک صنعت استوار بر سودآوری فعالیت کنند.  حتی با همین وضعیت، امریکایی ها امروزه یک نوعی بیمۀ درمانی دارند.  بنابر این، ادعای شما در مورد عدم دسترس به بیمۀ درمانی معتبر نیست.  توجه شما را به این امر جلب می کنم که شرکت های صنعت داروسازی آمریکا به همراه شرکت های بیمه، کار پزشکی و روان درمانی را به قلمروی انحصاری خود تبدیل کرده اند.  این امر به وجود یک صنعت روان درمانی انجامیده که مسائل عادی انسان ها را به مسائل آسیب شناختی تبدیل کرده، تشخیص های قالبی داده، بیماران را با یک برخورد کلی زیر داروهای گوناگون می برند.  در میلیون ها مورد، درمان های آنها نه ضروری هستند و نه منجر به سلامتی.  همچنین باید توجه داشت که مصرف داروهایی تجویزی ( درکنار مصرف داروهای غیرقانونی) به طرز سرسام آوری از ۱۹۹۹ افزایش یافته اند، چنان چه با نگاهی به نمودارها می بینیم:

 

 

بنابراین، ما شاهد افزایش تشخیص بیماری و تجویز دارو هستیم در ارتباط با افزایش شدید افسردگی، اختلال های اضطرابی و مجموعه ای از دیگر مشکلات.  پس مرا ببخشید اگر این پرسش را مطرح می سازم: آیا  فرهنگ تشخیص بیماری فله ای و تجویز داروی فله ای، این مشکلات را درمان می کند یا به وجود می آورد؟  کلنی سازی منفعت جویانه از درمان روانی و دیگر درمان ها توسط صنعت های داروسازی به واقع، بیشتر به مادی انگاری [۲۴] به اصطلاح اپیدمی افسردگی، اضطراب، کمبود تمرکز [۲۵]، اختلال های خوردن و خوابیدن، علائم خستگی مزمن و ناتوانی جنسی انجامیده است؛ تازه اگر بیماری های جدید ناشی از عوارض جانبی  نسخه های مفصل دارویی را به حساب نیاوریم.  هر یک از این مشکلات، به گونه ای تشخیص پزشکی داده می شود که گویی یک بیماری فیزیکی است.  چنان با گشادگی، دارو تجویز می کنند که سودآوری آنها سال به سال افزایش می یابد.  پس مسئلۀ اصلی برخلاف آنچه گفتید، عدم دسترسی به بیمۀ درمان روانی نیست؛ بلکه مسئله دسترسی بیش از حد فراوان به درمان روانی نامناسب است.   مهمتر از این، کل این صنعت از پرداختن به مشکلات اجتماعی و سیاسی که جمعیت ها را نسبت به این نوع تهاجم های اپیدمیک آسیب پذیر می سازد، رویگردان است.  این مشکلات طرح نشده، سپس به اعتیاد به هروئین و دیگر مواد مخدر انجامیده که آنها نیز در میان جوانان به شکل اپیدمی درآمده اند.  این مجموعۀ اپیدمی های ناشی از فرهنگ در  میان گروهی روزافزون از کشورهای غربی یا دارای فرهنگ غربی به نام های گوناگون خوانده می شود: آلمانی ها آنها را “بیماری های تمدن” می دانند؛ ژاپنی ها “بیماری های روش زندگی”؛ سوئدی ها: “بیماری های ناشی از فراوانی”؛ آمریکای شمالی آنرا affluenza  می نامند [۲۶]؛ در کرۀ جنوبی به درستی، صنعت تشخیص بیماری تقلبی و تجویز داروی نابجا را ” امپریالیسم اقتصادی و فرهنگی” می نامند.

در سال ۲۰۱۳ National Institute for Mental Health (NIMH) به عنوان مقابله با این وضعیت، یک گام بیسابقه برداشت: آنها از بازشناسی DSM V به عنوان یک تشخیص معتبر سلامت روان خودداری کردند.  آیا متوجه اهمیت این قدم هستیم؟  راهنمای تشخیص و آمار Diagnostic and Statistical Manual (DSM) توسط انجمن روانپزشکان آمریکایی چاپ شد و طی دهه ها کتاب مقدس بیماری های روانی بود. NIMH که بزرگترین انجمن علمی برای تحقیق روی سلامت روان است، دفترچۀ راهنمای DSM را ردکرد، زیرا هرچه بیشتر به جای آنکه علم پزشکی معتبر را نمایندگی کند، به تمرین علائم شناسی تبدیل شده بود.  DSM در واقع، از چند لحاظ قابل انتقاد است، ولی وقتی ما فیلسوفان در دهۀ ۱۹۹۰ از آن انتقادکردیم، ما را “مرتد” و  حتی با القاب بدتر خواندند.  ولی اینک که NIMH آنرا ردکرده،  ارتداد سابق ما ناگهان، نبوت جلوه می کند.

شاید ندانید که در آمریکا، قانون شرکت های بیمه پرداختی انجام شود.  این است که باید یک بیماری تشخیص داده شده باشد، تا پرداخت صورت گیرد.  این امر روانشناسان و روانپزشکان را وامی دارد که “اشکالی در مریض پیداکنند” تا پول دریافت نمایند.  این وضعیت، فساد آشکار است.  درعمل، بسیاری از روانشناسان مجوز دار آمریکا در حال حاضر، از طرح های بیمه بیرون آمده و نرخ های خود را کاهش داده اند تا خود را از اتلاف وقت  ستمگرانۀ بوروکراسی شرکت های بیمه رهاکنند.  در امریکا بسیاری از پزشکان زمان بیشتری را پای تلفن با بوروکرات های بیمه برای چانه زنی دربارۀ پرداخت می گذرانند تا با بیماران خود!

بیشتر مشاوران فلسفی نمی خواهند خدمات آنها زیر پوشش بیمه قرار گیرد و دنبال آن نیزنمی روند.  ما مدرس هستیم و نه روان درمانگر.

س. ظ: با تشکر از توضیح های روشنگر شما. در هر حال از اینکه با حرکت هایى همچون حرکت شما،  فلسفه دوباره در حال بازگشتن به میان مردم است، بسیار خوشحالم و نه تنها برایتان آرزوى موفقیت بیشتر مى کنم، بلکه در سمینارهایم نیز برایتان تبلیغ خواهم کرد.

شیریندخت دقیقیان:  پروفسور مارینوف:  چنان که در افلاطون، نه پروزاک بیان می کنید، شما برخی آموزه های معنوی/روحانی یا spiritual مانند تائوییزم را در سبک مشاورۀ فلسفی خود گنجانده اید.  چگونه موفق به آشتی دادن فلسفه با مکتب های خود تحقق گری مانند تائوییزم، قبالا [کبالا]، بوداییزم وغیره شدید؟  شما بالقوگی های فلسفی این آموزه ها را تا چه حد مؤثر می دانید؟  چگونه کنار می آیید با “باورها در معنای باریک کلمه” beliefs in their narrow sense – به قول والتر کافمن – که به سبب ماهیت خود، دارای هسته های غیرقابل پرسش بوده، بنابراین، در تضاد با هدف اساسی فلسفه قرار می گیرند؟

لو مارینوف:  این یک پرسش بسیار جالب و مهم است.  اگر ما در معنای باریک کلمه به تضاد میان فلسفه و الهیات برسیم، آن گاه همان گونه که شما و کافمن می گویید، به این نظر دانیل دنت [۲۷] می رسیم: “فلسفه پرسش هایی است که شاید هرگز پاسخ داده نشوند.  دین پاسخ هایی است که شاید هرگز پرسیده نشده اند”.  هر گونه و هرگاه این تمایز با سختگیری برقرارمی شود – چنان که در حکومت های دین سالار انجام می شود- فیلسوفان مورد بازداری، پیگرد و آزار قرار می گیرند (نازی ها و شوروی)، زیرا این حکومت ها نمی توانند شاهد باشند که نسبت به دستورهای آنها شک و تردید ورزیده شود و کسانی آنها را مورد پرسشگری خردورزانه قراردهند.

پس از این توضیح باید بگویم موضوعی که مطرح کردید، به ندرت سیاه و سفید، بلکه دارای سایه روشن های خاکستری بسیاری است.  از دید منطق، ریاضیات و فلسفۀ علم، فیلسوفان به راستی، از راه تولید فرضیه ها و حل پارادوکس ها پاسخ های نیرومندی به بسیاری از مسائل داده اند.  همچنین، شاخه های بسیاری از دین رسمی از راه همسو سازی آموزه های خود با ترقی های علمی، فنی و سیاسی، خود را اصلاح کرده یا در طول زمان اصلاح شده اند.  یک تمایز، جهت بهینه سازی و حل مشکلات انسانی، مفید خواهد بود:  میان فلسفۀ نظری – همچون پیگیری پرسش های منطقی، متافیزیکی، هستی شناختی، شناخت شناسی و اخلاقی به خاطر خود آنها –  و فلسفۀ کاربردی – همچون کاربرد پرسشگری فلسفی و ایده ها بر روی شرایط عملی انسان.

در دنیای باستان، بیشتر فیلسوفان هر دو شاخه را دنبال کردند.  ارسطو روزها به شاگردان خود و شب ها به مردم کوچه و بازار درس می داد.  اپیکوروس نوشت: “عمر فیلسوفی که هیچ رنجی از آدمها را شفا ندهد، بیهوده سپری شده است”.   رواقیون رومی، مانند سنکا، اپیکتتوس و مارکوس اورلیوس، هدف فلسفه را کسب و حفظ آرامش روح می دانستند. آنها همچنین در امور دنیایی نیز فعال بودند.  کنفسیوس به سران لشکری  درس می داد، و لائو تسو (مشهورترین تایوئیست) نیز یک کارمند شهری بود.  سیذارتا گوتاما (همان بودا)  باورهای متافیزیکی و ماوراء طبیعه را ردکرد و در عوض، یک هستی شناسی متین را درس داد و در کنار آن، به تمرین های تجربی جهت رهاسازی خودآگاهی از دام عادت ها پرداخت.  فلسفه یعنی “عشق به خرد”، که در اصیل ترین شکل آن، به هنر زندگی کردن می انجامد. در قرن بیستم، جان دویی [۲۸]،  پراگماتیست و متخصص آموزش آمریکایی، چنان نسبت به حذف فلسفه از گسترۀ همگانی و منزوی ساختن آن در محدوده های دانشگاهی ناخشنود بود که نوشت: “فلسفه زمانی ترمیم می یابد که دیگر وسیله ای نباشد جهت حل مشکلات فیلسوفان، بلکه به روشی تبدیل شود که توسط فیلسوفان و جهت حل مشکلات انسان گسترش یابد”.  رشتۀ مشاورۀ فلسفی روش های گوناگون و متعددی برای برخورد با  مشکلات انسانی گسترش داده است.

مؤثرترین کاربردهای فلسفه، تمرین های معنوی-روحانی را در پی دارد:  یعنی آنچه رواقیون askesis [29] می نامند که بسیار شبیه است به یوگاهای هندی و بودایی و هنرهای تائوییستی.

ادیان ابراهیمی – یهودیت، مسیحیت و اسلام– همگی به سنت های حکمت درونی بال و پر داده اند – قبالا [۳۰] ، گنوسی ، صوفی گری.  این حکمت ها در زمان های گوناگون، توسط اقتدارگرایان دین رسمی سرکوب شده اند.  چرا؟  زیرا سنت های حکمت درونی، تمرین ها و مراقبه های معنوی- روحانی را پاس می دارند که هدف آنها به جای به بردگی گرفتن انسان ها، رهاسازی آنها است.

فلسفه، مانند مکاتب معنوی- روحانی هدف ارتقاء و پالایش خودآگاهی انسان را در همسویی با نفع فرد و اجتماع ، پی می گیرد.

ش.د:  تقریبا چهار دهه می گذرد از زمانی که ابتدا شما و همکارانتان در کشورهای مختلف دنیا مشاورۀ فلسفی را پشتیبانی کرده، آنرا رسمیت  قانونی بخشیدید.  برای ما از تحولات اخیر این جنبش در کشورهای گوناگون بگویید؛ همچنین از اقدامات خود برای معرفی و پیشبرد مشاورۀ فلسفی در میان افراد اجتماع از همۀ سنین و موقعیت های اجتماعی.

لو مارینوف:   در طول چند دهۀ اخیر، مشاورۀ فلسفی در شمار بزرگی از کشورها و در همۀ قاره ها بجز قطب جنوب رایج شده است.  سازمان های ملی در آلمان، استرالیا، کانادا، یونان، هلند، هنگ کنگ، اسرائیل، هند، ایتالیا، ژاپن، مکزیک، پرو، پرتقال، صربستان، اسپانیا، کرۀ جنوبی، سوئد، سوییس، بریتانیا، ایالات متحدۀ امریکا و غیره تشکیل شده اند.  همچنین برخی دارای دفتر مشاورۀ فلسفی رسمی درآرژانتین، اتریش، بلژیک، برزیل، بوتسوانا، چین، دانمارک، فرانسه، روانی، روسیه، آفریقای جنوبی و برخی دیگر کشورها می باشند.  تعداد انتشارات دانشگاهی و مردمی در حال افزایش بوده، مجلات، پادکست ها، دوره های درسی، پروژه های تحقیقی و دوره های فوق لیسانس تشکیل شده اند.  تاکنون چهارده کنفرانس بین  المللی و چندین کنفرانس در کشورها و مناطق گوناگون برگزار شده اند.  بسیاری از دانشجویان جوان فلسفه خواهان ورود به این رشته به عنوان حرفه می باشند.  کالج شهری نیویورک سال ها پیش طرح پیشنهادی مرا برای تشکیل دورۀ فوق لیسانس مشاورۀ فلسفی تصویب کرد که درخواست کنندگان فراوانی دارد، اما بوروکراسی مفرط حاکم بر این کالج،  CUNY، کل پروژه را متوقف ساخته است.  در این مدت من دانشجویان فوق لیسانس و را دکترا را در بسیاری از دانشگاه های خارجی سرپرستی کرده ام.  شرکت در این جنبش اغلب به عنوان یک پیشگام، وظیفه و امتیازی برای من بوده و همواره با این اعتقاد همراه است که هر انسانی ظرفیتی برای فلسفیدن و راهنمایی گرفتن از خرد و اصول به جای باورها و پیش داوری های ناسنجیده دارد.  در University of British Columbia خدمات مشاورۀ فلسفی رایگان و کاملا داوطلبانه آنجا دادم و نیز، در City College of New York مشاوره جویان را بر اساس توافق بر سر مبانی تحقیق، به رایگان ویزیت کردم.  در دهۀ نود، یک فوروم فلسفی را برای مردم و بدون هیچ هزینه ای به مدت هفت سال، یک جلسه در ماه، در یک کتابفروشی تراز اول نیویورک، سرپرستی می کردم.  افزون بر این، به مدت یازده سال سردبیر نشریۀ Philosophical Practice: Journal of the APPA بوده ام که نشریه ای تخصصی و تحقیقی بود که هر سال سه شماره بیرون می آمد. کار من برای این نشریه نیز داوطلبانه بود.  افزون بر اینها، به عنوان مدرس داوطلب چندین اتاق فکر جهانی، با  شرکت رهبران سیاسی، مدنی، دینی،  اقتصادی، فرهنگی و انسان دوستی دنیا خدمت کرده ام.  در مجموع،  تلاش کرده ام که کمکی باشم برای آوردن فلسفه به زندگی افراد همۀ ملت ها از جوان و پیر، دارا و فقیر، مرد و زن و کسانی که خواهان پرداختن به فلسفه هستند.  به عنوان یکی از بنیانگذاران American Philosophical Practitioners Association به همراه همکارانم، تا کنون صدها فیلسوف از سراسر جهان را برای ارایۀ خدمات آموزش داده ایم.

ش.د:  اگر ممکن است چند کلمۀ خطاب به خوانندگان ما و دوستداران ایرانی فلسفه داشته باشید.

لو مارینوف: بله. نخست می خواهم دوباره حس قدردانی خودم را نسبت به شما و همکارانتان به خاطر توجه به این جنبش و مشارکت شخص من در آن بیان کنم.  دوم، می خواهم شما، خوانندگان شما و همۀ دوستداران ایرانی فلسفه را تشویق کنم که هر چه می توانید از ادبیات جنبش ما ترجمه کنید تا شناخت بیشتری نسبت به روش مشاورۀ فلسفی معاصر و پیش زمینه های فرهنگی رشد آن پدید آید.  سوم،  در راستای آرمان صلح جهانی و رشد انسانی، اهمیت رو افزونی حس می شود که فیلسوفان همۀ سنت ها – خواه دینی و خواه سکولار- گرد هم آیند تا به پیشبرد مشاورۀ فلسفی کمک کنند.  فلسفه، صرفنظر از تفاوت های سیاسی یا الهیاتی، به شکل های گوناگون به همۀ انسان ها تعلق دارد.

با سپاس و به امید تحقق چنین نشست هایی

 

 

بخش چهارم

 

ساختار و عملکرد یک گفتگوی سقراطی

(لو مارینوف – برگردان: آزیتا رضوان [۳۱]

 

برگردان از متن انگلیسی:

Lou Marinoff: The Structure and Function of a Socratic Dialogue

 

 

۱. گفتگوی سقراطی چیست؟

گفتگوی سقراطی روشی است که طی آن، گروهی کوچک (۵ تا ۱۵ نفره)که توسط یک تسهیل گر هدایت می شوند، به پاسخ دقیقی به یک سوال عمومی و فراگیر می رسند؛ به عنوان مثال “خوشبختی چیست؟”، “صداقت چیست؟”، “آیا تقابل، ثمره ای می تواند داشته باشد؟”. گفتگوی سقراطی را نباید با روش سقراطی یا منطق سقراطی که در نوشته های افلاطون به آن پرداخته شده، اشتباه گرفت. در منطق سقراطی، سقراط اغلب به مردم کمک می کرد تا تناقضات در تعاریف خود از موارد عام را کشف کنند. در مقابل، گفتگوی سقراطی به یک گروه کمک می کند تا در مورد یک امر به کشف آنچه که هست بپردازند، و نه آنچه که نیست.

 

۲. روش گفتگو

روش گفتگوی سقراطی هم مانند هدفش پاداش دهنده است. این روش گروه تصمیم گیرنده را درگیر اجماع می کند، که مشخصاً برخلاف بسیاری از دیگر روش های عملکردی می باشد. نخست آنکه، چون گفتگوی سقراطی نه مناظره و نه نوع دیگری از رقابت است، برنده یا بازنده ای ندارد. گروه به عنوان یک کل در رسیدن به نتیجه گفتگو، و در زمان اختصاص داده شده، موفق می شود یا شکست می خورد. هر مرحله از این فرآیند با اجماع به دست می آید. بنابراین هر سؤال مربوط، شک، آگاهی، مشاهده، و یا اعتراض ارائه شده از طرف یکی از شرکت کنندگان توسط گروه به عنوان یک کل و تا زمانی که همه از شور و مشورت راضی شوند، بررسی می شود.

روش تصمیم گیری با اجماع به وضوح در مقابل سایر روشهای تصمیم گیری گروهی قرار می گیرد، که شکست هایشان برای همه کسانی که از عیوب خود رنج می برند، روشن است. یک مباحثه ممکن است در خدمت تمرین حاضرجوابی، بذله گویی، مهارت بلاغی و قدرت متقاعدکنندگی باشد، اما مناظره کنندگان در رقابتی درگیر می شوند که برنده ممکن است از موضع زیان آوری دفاع کرده باشد. یک صندوق رأی ممکن است در خدمت سنجش آرای اکثریت باشد، اما رأی دهندگان به ندرت به مسائل مخاطره آمیز نزدیک می شوند. سلسله مراتب قدرت در خدمت انتقال دستورات قرار می گیرد، ولی معمولا نمی توان این دستورات را مورد پرسش قرار داد و یا در مورد آنها بحث کرد. آفت جان زندگی آکادمیک و سیاسی قطعاً کمیته ها هستند،  گروهی که برای تصمیم گیری شکل می گیرند، در حالی که به شدت کاراکتری متفرق، رنجش آور، زد و بندی، یا ناسازگار و یا  آلوده به مصالحه های ناپاک دارند. جای تعجب نیست که روشهای تصمیم گیری گروهی بیش از پیمان آفرینی، نفاق آفرینند، به جای اتحاد، تفرقه افکنند. حقیقت قربانی مصلحت اندیشی می شود، اجماع به ضرورت زمان حاصل می شود. چنین روشهایی خدشه دار و مستعد ایجاد نارضایتی هستند. در مقابل، گفتگوی سقراطی اختلاف را پیش بینی می کند و آن را به اجماع بدل می کند.

روش اجماع، ناخالصی را از گفتگوی سقراطی جدامی کند. فضیلت هایی چون تحمل و صبر و توجه، اندیشه و مدنیت پیروز می شوند. همچنین فرصت برای احساساتی که در گروههای بزرگتر و پویا، بالا و پایین شود، رشد و افول کنند، وجود دارد.  زمانی که شرکت کنندگان در روند یک گفت و گوی سقراطی درگیر می شوند، به تدریج در می یابند که این گفتکو نه یک مناظره است، نه انتخابات، نه یک سلسله مراتب فرماندهی، و نه یک جلسه کمیته. این یک جستجوی همیارانه است برای یافتن یک حقیقت عمومی، که اگر امکان پذیر باشد، توسط این گروه کشف خواهد شد. نزدیکترین روش معادل به این روش، شور و مشورت هیئت منصفه است. هیات منصفه نیز برای رسیدن به اجماع تلاش می کنند و به بحث آزاد می پردازند. اعضای هیئت منصفه باید راضی شوند و بر شک معقول، قبل از بیان عقیده راسخ خود غلبه یابند؛ مانند شرکت کنندگان در یک گفت و گوی سقراطی، قبل از بیان یک تعریف جمعی.

با این حال تفاوتهای آشکاری نیز وجود دارد. هیچ شخصی در گفتگوی سقراطی مورد محاکمه قرار نمی گیرد، در عوض، یک حقیقت غیر شخصی موضوع جستجو است. شرکت کنندگان توسط قوانین کاملا متفاوتی به هم مرتبطند، نه قواعد حقوقی، بلکه قواعد یک گفتمان منطقی. گروه به خودی خود شواهد را ارائه می دهند، تصمیم می گیرند هر مدرکی چه اهمیتی دارد، و تمام شواهد خود را از درون تولید و تفحص خواهند کرد. در حالی که هیئت منصفه منفعلانه برای یک محاکمه تعیین می شوند و سپس حکم خود را اعلام می کنند، در گفت و گوی سقراطی گروه فعالانه معادل حاکمه و حکم را تولید می کنند. گفت و گوی سقراطی خودکفاست.

در یک گفت و گوی سقراطی سه سطح (یا مرتبه) گفتمان وجود دارد: اول، بیان گفتگو به خودی خود؛ دوم، استراتژی جهت و شکل گفت و گو در آغاز. سوم، متادیالوگ در مورد قوانین حاکم بر گفت و گو. تسهیل گر هیچ نقش موثری در گفتمان واقعی سطح اول بازی نمی کند؛ او به سادگی اقدامات هر مرحله را با توجه به ساختار تجویز شده (بخش بعد را ببینید)، یادداشت برداری می کند. تسهیل گر نقش حداقلی در سطح دوم استراتژی گفتمان ایفا می کند؛ اما ممکن است (اگر از او خواسته شود) پیشنهاداتی در مورد استراتژی های موفق ارائه دهد. تسهیل گر نقش مهمی در سطح سوم، متادیالوگ، بازی می کند. توضیح متادیالوگی در هر زمان، توسط هر یک از اعضای گروه می تواند درخواست شود هر گاه که به دنبال روشن شدن یک قانون یا ماده حاکم بر گفت و گو به عنوان یک کل باشد. تسهیل گر مسئول پاسخ گویی به سوالات متادیالوگی است. همچنین اگر به قضاوت تسهیل گر برخی از مسائل نیاز به روشنگری دارند، ممکن است متادیالوگ را در هر زمان آغاز کند. بنابراین تسهیل گر گفتگوی سقراطی مانند رهبر یک ارکستر است: هیچ صدای صریح و روشنی در ارکستر ندارد، اما نقشی ورای صدا در رهبری  آن دارد.

 

۳. ساختار گفتگو

گفت و گوی سقراطی ساختار بسیار خاص و متقارنی دارد که می شود آن را به یک ساعت شنی تشبیه کرد. در بالا و پایین بیشترین و در میان کمترین پهنا را دارد. ابتدا در بالا، گفتگو با یک سؤال عمومی مورد نظر آغاز می شود (به عنوان مثال “صداقت چیست”).  سپس از هر یک از اعضای گروه خواسته می شود که به طور خلاصه یک مثال از تجربیات خود را که عمومیت سوال را متبلور یا مجسم می کند، بیان کنند. گروه می تواند آزادانه مثال هر فرد را مورد سوال قرار دهد تا به درک بهتری از آن تجربه خاص برسد. نمونه ها باید تجربه شخصی باشند؛ در گذشته نزدیک اتفاق افتاده باشند؛ بیش از حد احساسی نباشند؛ و تا حد امکان ساده باشند. حتی ساده ترین مثال می تواند به پیچیدگی قابل توجهی در یک گفت و گوی تحلیلی منجر شود.

سپس گروه یکی از نمونه ها را به عنوان محور گفت و گو انتخاب می کند. نمونه انتخابی مانند وسیله نقلیه برای فرآیند گفتگو به کار گرفته می شود. پس از آن شخصی که نمونه انتخاب شده را ارائه داده است به ذکر جزئیات آن، تا حد ممکن می پردازد و سوالات گروه را که به دنبال درک جزئیات نمونه به اندازه لازم اند، در هر مرحله پاسخ می دهد. تسهیل گر، پاسخ های روشنگرانه به نمونه انتخابی را در هر مرحله یادداشت برداری می کند، به طوری که گروه “تاریخ” مکتوبی داشته باشد که به طور مداوم بتواند به آن رجوع کند.

گروه پس از آن باید دقیقاً تعیین کند که کجا در این نمونه، پاسخ آن سوال اولیه نهفته است. به عنوان مثال، اگر سوال درباره “صداقت” است، گروه باید تعیین کند که مفهوم صداقت در کجای این مثال نهفته است. در چه مرحله یا مراحلی اتفاق می افتد؟ بین و یا در میان کدام مراحل رخ می دهد؟ و الی آخر.

به دنبال آن، گروه باید بر سر یک تعریف از صداقت تصمیم بگیرد که به اندازه کافی چیزی را که در این مثال حدود و ثغور آن را تعیین کرده اند، توصیف کند. اجماع بر سر این تعریف، گروه را به میانه باریک ساعت شنی می رساند. کلیت موضوع بررسی در حال حاضر شکل گرفته است. این نقطه عطف ساختار مفهومی (و تقریبا اواسط ساختار زمانی) گفت و گو است.

از اینجا گفت و گو شروع به گسترش می کند. تعریف به دست آمده مجدداً برای هر یک از نمونه های دیگر، که به تفصیل شرح داده نشده اما خلاصه و نوشته شده اند، به کار می رود. اگر تعریف واقعا عمومیت داشته باشد برای هر مثال کارآمد است. اگر نه، پس باید آن را بر این اساس جرح و تعدیل کرد.

در مرحله نهایی، به سمت پایین ساعت شنی، گروه نمونه های مغایر را ارائه و تلاش خواهد کرد تا تعریف به دست آمده را تضعیف یا مخدوش نماید. جرح و تعدیلات مجددی در صورت لزوم صورت خواهد گرفت؛ اگر نه، پس این گروه در تلاش خود موفق شده است.

 

۴. چگونگی آماده شدن برای یک گفت و شنود

لازم نیست شما یک فیلسوف بوده، یا مدارک فلسفی داشته باشید تا در یک گفت و گوی سقراطی شرکت کنید. پیش فرض جذاب این گفت و گو آن است که حقایق عمومی بر تجارب خاص استوارند. هدف این گفت و گو رسیدن از جزء به کل است. هرگز ارجاعی به ادبیات فلسفی داده نمی شود، و نه نیازی به آن وجود دارد. سوال انتخاب شده نه با استناد به افکار افلاطون و یا نیچه، بلکه با بحث در مورد تجارب اعضای گروه پاسخ داده خواهد شد. همه ما دارای تجاربی هستیم و همه ما می توانیم برای خود فکر کنیم. رجوع به آثار منتشر شده در یک گفت و گو سقراطی قابل قبول نیست؛ تنها ارجاع به تجربه شخصی مشخص به حساب می آید و کافی است. در قلمرو هنرهای فلسفی نتیجه تجربیات جمعی می تواند حقایق بیشتری را به دست آورد و بنابراین عمومیت بیشتری نسبت به تعمق عقل فردی، هر چقدر هم که جایگاه بزرگی داشته باشد، دارد. گفت و گو یک سمفونی است، نه یک تک نوازی. بنابراین بهترین آمادگی، بازکردن ذهن است و یک مثال خوب (اگر سوال از قبل معلوم است).

سؤال:  سوالات به شکل “X چیست؟” بهتر کار می کنند. بنابراین “صداقت چیست؟”، “شادی چیست؟”، “آزادی چیست؟”، و یا “عدالت چیست؟” انتخاب های خوبی برای یک گفت و گو سقراطی می باشد. گروه بهتر است سوال خود را در صورت امکان از قبل آماده کنند، و یا در صورت لزوم با تسهیل گر مشاوره کنند.

مثال:  وقتی سؤال انتخاب شد، هر یک از اعضای گروه باید به مثالی از زندگی خود فکرکنند که مظهر عمومیت سؤال را داشته باشد یا این عمومیت در آن نهفته باشد. باز هم تاکید می کنم، یک مثال موفق خصوصیات زیر را باید داشته باشد. باید در گذشته نزدیک رخ داده باشد؛ شاخ و برگهای اضافی آن باید حذف شده باشد.  نباید بیش از حد احساسی باشد – در غیر این صورت ممکن است  گفتمان منطقی را به مخاطره اندازد.  باید تا حد امکان ساده و مختصر باشد. باید یک مثال شخصی باشد و فرد مایل باشد به سوالات گروه درباره جزئیات آن پاسخ دهد. شرکت کنندگان بهتر است به نمونه های خود از قبل فکر کنند.

 

مقررات عمومی: در حالی که تسهیل گر مسئول هدایت گروه در زمان گفت و گو است، از  شرکت کنندگان خواسته می شود تا قوانین زیر را رعایت کرده، تجربه با ارزشی به دست آورند.

۱. شک و تردید خود را بیان کنید.

۲. به دیگران توجه کنید.

۳. از تک گویی خودداری کنید.

۴. بدون پیش فرض سوال خود را بپرسید.

۵. به آثار منتشر شده ارجاع ندهید.

۶. برای اجماع تلاش کنید.

معیارهای یک مثال خوب: 

۱. باید  تجربه اول شخص باشد.

۲. باید در زمان نزدیک اتفاق افتاده باشد.

۳. نباید بیش از حد احساسی باشد.

۴. باید مختصر باشد.

۵. باید ساده باشد.

۶. فرد ارائه کننده باید مایل به پاسخ به سوالات گروه باشد.

 

 

[۱] Gerd Achenbach

[۲] Robertson, D. 1998.: Philosophical and Counter-Philosophical Practice.

Practical Philosophy, 1.3 (December), pp.7–۱۱٫

 

[۳] ibid, p 12

[۴] Marinoff, Lou.: 1999. Plato Not Prozac. Applying Philosophy to Everyday Life. Harper Collins Publishers, New York, p 20

[۵] Marinoff, Lou.: 1999. P 36

[۶] Fromm, Erich.: 1942. Fear of Freedom. Routledge & Kegan Paul, London, pp 120 -138

همچنین نگاه کنید به: دقیقیان، شیریندخت.:۲۰۱۴. اریش فروم و کارل مارکس دربرابر پرسش آزادی. دفتر دوم  خرمگس.

[۷] Thomas Szasz  

[۸] در مورد آراء مارتین بوبر نگاه کنید به:

دقیقیان، شیریندخت.: ۲۰۱۴. بازیافت یک دیالوگ پنهان.  دفتر چهارم خرمگس.

دقیقیان، شیریندخت.: ۲۰۱۵.: من و تو: نقدها و تأثیرپذیری ها.  دفتر پنجم خرمگس.

بوبر، مارتین.: ۱۹۲۲.  من و تو. شرح و ترجمه: شیریندخت دقیقیان. دفتر پنجم خرمگس

[۹] Applied philosophy

[۱۰] applied ethics

[۱۱] method-beyond method

[۱۲] لو مارینوف، فیلسوف و نویسندۀ کانادایی اصل، در حال حاضر، استاد فلسفه در کالج شهر نیویورک بوده، همچنین مؤسس و مدیر انجمن پزشکان فلسفی آمریکا است.

[۱۳] Marinoff, Lou.: 1999, P 8

[۱۴] verisimilitude

[۱۵] value-laden

[۱۶] value-driven

[۱۷] cognitive-based psychotherapies

[۱۸] cognitive neurosciences

[۱۹] Positive Psychology

[۲۰] Mindfulness

[۲۱] designer drugs

[۲۲] psychotherapeutic psychiatry

[۲۳] molecular psychiatry

[۲۴] reification

[۲۵] ADHD

[۲۶]  توضیح مترجم: این اصطلاح در امریکا از ترکیب آنفلوانزا و واژۀ affluent  به معنای فراوان ساخته شده است و پدیده های ناهنجار در زندگی ثروتمندان را دربرمی گیرد.

[۲۷] Daniel Dennett

[۲۸] John Dewey

[۲۹]  توضیح مترجم: اصول اخلاق و رفتار فردی.  واژۀ asceticism به معنای ریاضت کشی از این ریشه است.

[۳۰] Kabbalah

[۳۱]  آزیتا رضوان، دارای مدرک مهندسی معماری از دانشگاه تهران و دکترای برنامه ریزی و توسعه از دانشگاه یو اس سی آمریکا است.

You may also like...