مسئولیت روشنفکران

واسلاو هاول – برگردان از گودرز اقتداری

متن سخنرانی نخست وزیر جمهوری چک، واسلاو هاول[۱]

در نیوزیلند، سال ۱۹۹۵

مشخصات کتابشناسی: Stout Center Review, March 1995

https://www.nybooks.com/articles/1995/06/22/the-responsibility-of-intellectuals/

کشور من اکنون درگیر مناظره ای بر سر روشنفکری است، دربارۀ اینکه چقدر روشنفکران مهم و چقدر خطرناک هستند، و این پرسش که تا چه درجه ای میتوانند مستقل باشند، و تا چه اندازه و در چه زمینه هایی میتوانند با سیاست درگیر شوند.

جناب صدراعظم، میهمانان عالیقدر، خانم ها و آقایان:

چندی پیش فردی سالخورده و اندیشمند برای دیدار من به پراگ آمد و من به سخنانش با اشتیاق گوش دادم. مدت کوتاهی بعد خبردار شدم که او فوت کرده است. نام او کارل پوپر بود. او جهانگرد بود و جهان را به دنبال بزرگترین جنگ دست ساز بشر که با ایدئولوژی خونبار و آتش افروز نازیسم آغاز شده بود، ازاین کشور، از نیوزیلند دنبال می کرد. از اینجا بود که او درباره شرایط جهان می اندیشید، و در اینجا بود که مهم ترین کتاب هایش را نوشته است. بدون شک تحت تاثیر همزیستی مسالمت آمیز مردمی با فرهنگ های گونه گون در این جزایر بود که وی همواره با این پرسش روبرو می شد که چرا ایدۀ جوامع آزاد در مقابل امواج پی در پی تفکرات قوم گرایانه با این همه دشواری روبه رو می شود. او پرسش خود را متوجه پس زمینۀ روحانی تفکرات دشمنان جامعۀ آزاد متوجه میساخت. در این مناسبت رسمی، مایلم نظراتی را درباره تفکرات آقای کارل پوپر عرضه نمایم و بدین وسیله به متفکر اخیرا درگذشته ادای احترام نمایم.

هدف عمده پوپر در انتقاداتش-که او با مدارک بسیار از آن دفاع کرد- پدیده ای بود که وی آنرا مهندسی جامع و سراسری اجتماعی نامیده بود. او این اصطلاح را عرضه کرد برای بیان تلاش انسانی جهت بهبود وضع سراسری جهان براساس یک پیش فرض ایدئولوژیک که تمام قوانین و توسعه تاریخ جهان را تبیین کرده، بطور جامع بروز و وقوع این قوانین را تامین نماید. پوپر به وضوح توضیح داد که چنین برخورد و نگاهی در نهایت به ظهور استبداد و حکومتی توتالیتر منتهی خواهد شد.

من از کشوری می آیم که برای دهه ها در زیر یوغ یک حکومت کمونیستی قرار داشت.  براساس تجربیات خود میتوانم شهادت دهم که آقای کارل پوپر درست می گفت. در آغاز شاید یک تئوری علمی از قوانین تاریخی بود: تئوری مارکسیستی. اما، به مرور به اتوپیای کمونیسم تبدیل شد: چشم انداز بهشتی بر روی زمین، که این اواخر به گولاگ انجامید و به درد و رنج بیشمار ملت ها و تجاوز بی پایان به انسانیت انجامید. تئوری مارکسیستی هر چیز که به نحوی مخالف دیدگاه کمونیستی از جهان بود را زیر سوال می برد یا به کل رد کرده، به شدت در هم میکوبید. نیاز به تاکید ندارد که زندگی با چندگونگی ژرف و غیرقابل پیش بینی خود هیچگاه اجازه نداد در قفس تنگ مارکسیسم زندانی شود. تمام آنچه نگهبانان قفس توانستند کرد آن بود که هرچه در آن تنگنا جای نمی گرفت را سرکوب کنند و بیرون بریزند. در نهایت، جنگ برعلیه انسانیت و ریشه درونی آن اعلام شد. من میتوانم هزاران مثال بزنم که چگونه تمام ارزش های طبیعی انسانی در مقابل یک دیدگاه فرضی و تئوریک از جهانی بهتر خفه شده بود. نه تنها حقوق بشری مورد تجاوز قرار گرفت، بلکه این چشم انداز به یک نابودی اخلاقی، سیاسی و اقتصادی در جامعه انجامید.

پوپر به جای چنین مهندسی سراسری و فراگیر، به نوعی تغییرات گام به گام باور داشت، تلاشی برای بهبود مرحله ای ساختارها، مکانیزم ها و تکنیک هایی برای همزیستی بشری در جهت بهبود آن که در تماس دائم با زندگی و توسعۀ گسترده و غنی سازی تجربۀ ما باشد. اصلاحات و بهبود ها باید با معیار تجربه های مثبت، عملی، با معنی و مطلوب باشد، بدون آنکه با تکبر متکی به پیش فرضی همراه شود که مدعی آگاهی از همه چیز دربارۀ جهان و همه راه های تغییر و بهبود آن است.

در کشور من یکی از عکس العمل های قابل انتظار در مقابل تجربه دهشتناک کمونیسم آن است که ما به این باور رسیده ایم که انسان اگر بتواند باید از تلاش برای تغییر و یا تسکین دردهای جهان، از تبیین طرح های درازمدت و یا برنامه ها و چشم انداز های استراتژیک دست بشوید. تمام اینها را میتوان بخشی از زرادخانۀ مهندسی فراگیر و سراسری اجتماعی دید. این اعتقاد البته خطای بزرگی است در نقطه مقابل خطای مرگباری  که پوپر در تئوری مدعیان بازسازی جهان و تبیین تاریخ می بیند. در این دیدگاه ایده عجیب و غریبی شکل گرفته که جامعه چیزی بجز یک ماشین نیست که وقتی روشن شد تا ابد میتواند بدون خطا و نیاز به تصحیح کار کند.

من با مهندسی اجتماعی فراگیر و سراسری مخالفم. در عین حال با این هم مخالفم که نوزاد را با آب پاشویه و بند ناف باید بدور انداخت. من از این اعتقاد هم بدورم که مردم باید تمام آرزو ها و جستجوهایشان برای بهبود شرایط زندگی مشترک در جهان را فراموش کنند. تمام این تلاشها باید ادامه یابند حتی اگر بهبود ها موقتی و گام به گام در بخشی از محیط ها باشد. باید منتظر ماند و دید اگر تغییرات مثبت بوده به آن ادامه داد و درعین حال همیشه آماده بود تا اشتباه ها را اصلاح کنیم.

اخیرا این اعتقاد را در حضور یک دوست فیلسوف خودم بیان کردم. او با ابهام بمن نگریست و سپس سعی کرد من را متقاعد کند به چیزی که من هیچوقت آنرا انکار نکرده ام: این که جهان در اصل، یک وجود جامع و سراسری است؛ و همه چیز درآن به هم وابسته است، و هر چه ما در مکانی انجام میدهیم، تاثیرات غیرقابل انکار در همه جا دارد، حتی اگر ما قادر نباشیم آنرا دقیقا ملاحظه کنیم و شاهد باشیم؛ و حتی علوم پسامدرن این روزها برهانی بر این اصل است.  با این توضیحات دوست من، مرا مجبور کرده که بر سخنانم این را بیافزایم و یا حتی به سخنان پوپر این مطلب را اضافه کنم که بله این واقعیت است که اجتماع-جهان، گیتی، در عینیت خود موضوعی اسرارآمیز است، و با میلیارد ها اتصالات درونی برجای خود استوار ایستاده است. دانستن این اصل و متواضعانه پذیرش آن یک چیز است و اعتقاد متکبرانه که بشریت، و یا روح بشری و برهان میتواند جهان را در کلیت آن تعریف و تبیین نماید و از این تفسیر چشم اندازی برای اصلاح و بهبود جهان بدست دادن به کل چیز دیگری است. یک وجه مثبت انست که بدانیم همه چیز به نحوی متصل به کنش های دیگری است و اما باور به اینکه ما همه چیز را فهمیده ایم و کاملا آن را درک میکنیم، اساسا موضوع دیگری است.

به عبارت دیگر، من هم مانند پوپر باور دارم که نه سیاستمداران، نه دانشمندان علوم، نه کارآفرینان، و نه هیچ کس دیگری نباید باور کند که میتواند جهان را در کلیت آن به دست بگیرد و با یک حرکت واحد آن را تغییر دهد. برای بهبود وضع جهان، مردم باید با حداکثر احتیاط و احساس مسئولیت، گام بگام به هر تغییر جزئی توجه کنند تا ببینند چه تاثیری بر کل می گذارد. در همین زمان، و شاید تا حدودی در اختلاف با پوپر، چنانکه پیش میروند، باید دائما در ذهن خود به اتصالات درونی اجزاء جهان فکر کنند و بدانند که ورای آگاهی شان بی نهایتی از اتصالات و ارتباطات ناشناخته هم وجود دارد. اقامت کوتاه من در به اصطلاح جهان سیاست مکررا من را متقاعد ساخته که این روند را به دقت دنبال کنم. به بیشتر تهدیداتی که بالای سر جهان آویزان شده و از جمله بسیاری دشواری های موجود بشری میتوان به طور موثرتری پاسخ داد اگر بتوانیم کمی دورتر از نوک بینی مان را نظاره کنیم و حداقل تا حدودی گستردگی ارتباطات و روابط موجود را که همه چیز را به هم وصل میکند، در نظر بگیریم و مسایل را فقط محدود به منافع شخصی و گروهی خودمان ننمائیم. این آگاهی البته نباید به تکبر اتوپیائی تبدیل شود که فقط ما صاحبان آگاهی به حقیقت هستیم و برعکس باید با اعتقادی عمیق و متواضعانه به نظم پنهانی موجود احترام بگذاریم.

کشور من اکنون درگیر مناظره ای بر سر روشنفکری است، درباره اینکه چقدر روشنفکران مهم و چقدر خطرناک هستند، و این پرسش که تا چه درجه ای میتوانند مستقل باشند، و تا چه اندازه و در چه زمینه هایی میتوانند با سیاست درگیر شوند. پاره ای از اوقات این بحث دچار سردرگمی میشود، زیرا کلمه “روشنفکر” برای مردم مختلف معانی دیگرگونه دارد و این دقیقا آن چیزی است که من سعی کردم در اینجا بیان کنم.

اجازه دهید همین جا، برای یک لحظه، معنی روشنفکر را تبیین کنیم. برای من روشنفکر فردی است که عمر خود را وقف تفکر در بارۀ امور عمومی در این دنیا و در زمینۀ گسترده تر رویداد های جهانی کرده است. البته این تنها روشنفکران نیستند که به چنین تلاشی دست میزنند. روشنفکران، اما اگر اجازه داشته باشم میتوانم بگویم، این کار را به طور حرفه ای انجام میدهند؛ یعنی حرفه تخصصی شان مطالعه، خواندن، نوشتن، آموزش، انتشار و ابراز عمومی آن است. بیشتر اوقات، البته نه همیشه، این آنها را پذیرای مسائل عمومی میسازد و برخی اوقات آنها را به سمت پذیرش مسئولیت در ارتباط با مسائل جهان و آینده آن ترغیب میکند.

اگر ما این تعریف از روشنفکری را بپذیریم، آن وقت تعجبی نخواهد داشت که بگوییم روشنفکران صدمات بزرگی به جهان زده اند. بخاطر توجه شان به جهان در یک کلیت و احساس دم افزون مسئولیت درباره اش، روشنفکران دائما تمایل دارند که کنترل جهان را بدست بگیرند، کلیت آن را تعریف کنند و راه حل جهانشمول برای رفع مشکلات جهان ارائه دهند. تفکر بی صبرانه و میان بر زدن های ذهنی مدام دلیل عمدۀ آن است که روشنفکران میخواهند راه حل های کلی و ایدئولوژیک برای جهان وضع نمایند و تسلیم قدرت اغواکننده مهندسی اجتماعی جهان در کلیت آن شوند.

در این باره آیا پیشقراولان ایدئولوژی نازیسم، بنیانگذاران مارکسیسم و اولین رهبران کمونیست، روشنفکرانی عالیرتبه نبودند؟ ایا چندین دیکتاتور معروف، و حتی بعضی تروریست ها- رهبران سابق بریگاد سرخ آلمانی و یا پل پت- به عنوان روشنفکر آغاز کردند؟ و آیا روشنفکران نبودند که حتی اگر خود بانی دیکتاتوری نبودند ولی در مقابل آن هم نایستادند و یا دچار توهم بودند که برای مشکلات جهان یک کلید راه حل عمومی باید پیدا شود؟ دقیقا برای تعریف این پدیده بود که اصطلاح “خیانت روشنفکران” به وجود آمد. بسیاری بسیج های ضدروشنفکری در کشور من ادعاهای خود را به نام این نوع روشنفکری برعلیه قشر روشنفکران توجیه مینمایند. این اعتقاد که روشنفکر یک موجود خطرناک برای جهان می باشد، از آنجا پیدا شده است. ولی کسانی که چنین ادعایی دارند، دچار خطایی میشوند که بسیار شبیه کسانی است که قاطعانه هرنوع برنامه ریزی اجتماعی را و هرنوع اندیشه و طرح برنامه کلان را رد میکنند.

کاملا بی معنی خواهد بود که باور کنیم تمام روشنفکران تسلیم اتوپیای مهندسی اجتماعی جامع و سراسری شده اند. تعداد کثیری از روشنفکران در گذشته و حال دقیقا همان کاری را میکنند که من باور دارم باید انجام شود. آنها به پذیرش و درک هرچه وسیعتر رسیده اند و ناظر مسایل دنیا در معنای جهانی آن هستند و طبیعت جهانشمول آن را پذیرفته و متواضعانه به این اصول پایبند مانده اند. احساس مسئولیت آنان در قبال جهان باعث شده که به یک دیدگاه ایدئولوژیک از جهان تسلیم نشوند و با نگاه بشری و مملو از کرامت انسانی  به چشم اندازی از جهان رو کنند. این روشنفکران به سازنده بودن همبستگی مردم با مردم باور دارند و برای چنین ساختاری میکوشند. آنها به پرورش تحمل و مبارزه با پلیدی خشونت و ترویج حقوق بشر می پردازند و مجموعه آن را غیرقابل انکار و تفکیک ناپذیر میشمارند. آنها دیدگاهی را نمایندگی میکنند که “وجدان اجتماع” خوانده میشود. آنها نسبت به اینکه در گوشه دورافتاده ای از جهان قبیله ای در زیر فشار نابود میشوند بی تفاوت نمی مانند، و یا وقتیکه کودکان در گرسنگی میمیرند و یا نسبت به گرمایش جهان و اینکه نسل های آینده نتوانند زندگی پایداری داشته باشند، احساس مسئولیت می کنند. آنها درباره سرنوشت جنگل های بکر در مناطق دور جهان و خطر نابودی انها و تمام منابع جهان بدست بشر عمیقا نگران هستند و ازاینکه هجوم جهانی تبلیغات و مصرف گرایی و خونریزی های گستره گیتی در نهایت تمام جهان را به انقضاء و نابودی نزدیک میکند، هشدار میدهند.

و اما سوال ابتدائی آنست که روشنفکران در ارتباط با سیاست در کجا ایستاده اند؟ پرسش های زیادی در این باره وجود دارد. به عقیده من لیکن پاسخ خیلی ساده است: هنگام روبرو شدن با روشنفکران اتوپیایی، ما نباید تسلیم آژیر خطرشان بشویم. اگر آنها وارد سیاست بشوند، باز هم باید بیشتر آنها را رد کرد. و اما نوع دیگر روشنفکران—آنها که به اتصال همه اجزاء جهان به هم باور دارند، متواضعانه به جهان برخورد میکنند یا درباره روند های موجود در جهان احساس مسئولیت عمیق کرده، برای هرچیز خوب و ارزشمند و اخلاقی دست به مبارزه میزنند- به آنها باید بدقت گوش فرا داد؛ حتی اگر مستقلا انتقاد میکنند یا آینه ای دربرابر سیاسیون و قدرت گرفته و یا اگر خودشان وارد سیاست شده باشند به هرحال باید مورد توجه قرار گیرند.

این دو نقش بسیار متفاوتند. دوست من تیموتی گارتون اَش، که من با او بحث های فراوانی در طول سالها داشته ام، در این باره حق دارد. ولی با این وجود نمیتوانیم به تحریم این روشنفکران در محیط سیاست به این بهانه که آنها فقط بدرد محیط دانشگاهی و یا رسانه میخورند، دست بزنیم. بر عکس، من براین باور هستم که هرچه بیشتر اینها در دنیای عمل سیاسی درگیر باشند، جهان بهتری ساخته خواهد شد. در اصل، سیاست باعث میشود بیشتر به مسائل کوتاه مدت بیندیشند، به یافتن راه حل برای نکاتی که به آنها در انتخابات پیش رو کمک میکند خواهند پرداخت، بجای آنکه درگیر تفکرات انتزاعی در مسایلی شوند که صد سال دیگر قرار است اتفاق بیافتد. این بده بستان ها باعث توجه آنها به منافع جمعی کوچک تر میشود، به جای آنکه به جامعه بشری در کلیت آن بپردازند، در نتیجه هدف را بر چیزهایی می گذارند که در حال، همه را راضی نگه دارند و به جای ابراز مسائلی که مردم دوست ندارند بشنوند و حتی در قبال حقایق عینی مجبور می شوند، با احتیاط بیشتر برخورد کنند.

اما این نشان آن نیست که روشنفکران هیچ جایگاهی در سیاست ندارند. در عوض چالش پیش روی ما این خواهد بود که چه تعداد از ایشان را میتوان به داخل کشید.  بهرحال چه کسی میتواند دربارۀ سرنوشت تمدن در این جهان به هم پیوسته بهتر از آن کسی برخورد کند که که عمیقا و کاملا از این روابط اطلاع دارد، و به آنها بیشترین توجه را نشان میدهد و به آن احترام میگذارد، و نسبت به جهان در کلیت آن احساس مسئولیت مینماید؟

خانم ها و آقایان؛ این احساس فوق العاده ای است که کسی بتواند در کشوری مانند جمهوری چک، ده ها هزار کیلومتر دورتر از این خاک درباره مسائل جهان از دیدگاه متفکر فیلسوفی سالها بخواند، مطالعه کند و چند ساعت بعد نظراتش را با این جمع بسیار اندیشمند که در نیوزیلند پذیرای او هستند درمیان بگذارد؛ در کشوری که آن فیلسوف ارجمند زمانی در آنجا رساله هایش را می نوشت. من عمیقا وامدار افتخاری هستم که به من داده اید و این افتخار دوسویه که دانشگاه ویکتوریا به من ارزانی داشته که از این پس خود را یک دکتر نیوزیلند معرفی کنم.

 [۱]  سخنرانی واسلاو هاول در دانشگاه ویکتوریا، نیوزیلند ۱۹۹۵

https://ddakadeemia.ee/wp-content/uploads/2016/07/Karl-Poppers-The-Open-Society-and-Its-Enemies-in-the-contemporary-global-world.pdf

 

You may also like...