نقد چیست؟

میشل فوکو ترجمه ی محمد ربوبی

 foucault

 

برگرفته از:

Qu’est-ce que la critique? ( critique et Aufklärung ).   Bulletine de la Sociètè francaise de Philosophie . Bd LXXXIV,Paris 1990

*Was ist Kritik? Merve Verlag Berlin , 1992

 

 

در جهان مدرن غرب، از سده­ی پانزدهم یا شانزدهم، بین آثار برجسته­ی کانت و اندک مباحث حرفه­ای و تخصصی سیاسی که می­شود آنها را نقد نامید، وجه مشترکی وجود دارد: نوع ویژه­ای تفکر، نوع ویژه­ای گفتار و کردار، نیز رابطه­ی ویژه­ای با آنچه انسان می­داند و انجام می­دهد، همچنین رابطه­ی ویژه­ای با جامعه و فرهنگ و رابطه­ی ویژه­ای با آنچه که می­شود موضع انتقادی نامید. اگرچه نقد و موضع انتقادی از مشخصات تمدن مدرن است ، اما مدتها پیش به شکل نقد و جدل علمی و ادبی به فور وجود داشته است. حتی منشاء و سرآغاز نظرات کانت در این مورد، به نظراتی که پیش از سده­ی پانزدهم و شانزدهم مطرح شده بودند، بر می­گردد.

در نقد چیزی وجود دارد که با فضیلت ( vertu ) خویشاوند است. من می­خواهم در این جا تا حدی موضع انتقادی را به عنوان فضیلت به طور عام بیان کنم.

برای نوشتن تاریخ موضع انتقادی، راه­های متعددی وجود دارد . من می­خواهم در این جا راه ممکنی پیشنهاد کنم که سرآغازش شریعت مسیحی است. کلیسای مسیحی، ایده­ی بی­مانند و بی سابقه­ای ابداع کرد که کاملا مغایر با فرهنگ دوران باستان بود. بنابراین ایده، لازم است کلیه­ی کردار و رفتار انسان را در طول عمرش، صرف نطر از سن و سال و مقام اش، اداره یا هدایت کرد. هر فرد بایستی برای رستگاری اش هدایت شود و این هدایت بایستی فقط به وسیله اطاعت دقیق و همه جانبه از شخص دیگری که بی چون و چرا مطیع او باشد، انجام گیرد.

هدایت انسان برای رستگاری، از طریق اطاعت محض از شخص دیگری، بایستی در رابطه با سه حقیقت در نظر گرفته شود: ۱ ـ دگمی ( اصول جزمی) که به عنوان حقیقت درک و فهمیده می­شود . ۲ ـ هدایت انسان از طریق شناخت خصوصیات فرد ۳ ـ هدایت انسان به شکل تکنیک حساب شده که شامل مقررات عام، شناخت خصوصیات فرد و دستورات و روش هایی برای گرفتن اعترافات و گفت و گو و … می شود . [منظور، روش های تفتیش عقاید مظنونین به دگراندیشی در کلیسای کاتولیک در سده های میانی است .م. ر . ]

نباید از یاد برد که هنر هدایت کردن باطن یا وجدان انسان قرن­ها در کلیساهای یونانی و رومی رایج بود: techne technon در کلیسای یونانی و ars artium در کلیسای رومی به معنای هنر هدایت کردن انسان از طریق اطاعت از شخص دیگری بود. البته این امر مدتهای مدید در جامعه ­­ی سده های میانی به طور محدود در دیرها و صومعه­های مسیحی به وسیله­ی روحانیون و کشیش­ها برقرار بود. اما از قرن پانزدهم، پیش از رفورماسیون، در امر هدایت کردن انسان جهشی واقعی پدید آمد. جهش به دو معنی : نخست این که هنر هدایت انسان، از اصل و منشآ مذهبی اش فراتر رفت: لائیک شد و در جامعه ی مدنی گسترش یافت و سپس در عرصه های مختلف اشکال متنوع به خود گرفت: چگونه کودکان را تربیت یا هدایت کرد؟ چگونه تهیدستان و گداها را اداره کرد؟ چگونه خانواده را اداره کرد؟ چگونه ارتش را اداره کرد؟ چگونه گروه­های مختلف جامعه ، شهرها و دولت ها را اداره کرد؟ چگونه اندام خود را اداره کرد؟ چگونه عقل و خرد خود را اداره کرد؟ موضوع چگونه هدایت کردن یا چگونه اداره کردن، یکی از مسایل اساسی قرن پانزدهم و شانزدهم بود: اداره کردن به معنای تحکم و حکمرانی در آن عصر.

مسئله ی چگونگی اداره کردن در عرصه های مختلف ـ که از مشخصات جوامع اروپا در قرن شانزدهم است ـ از مسئله­ی « چگونه انسان اداره یا هدایت نشود » جدا شدنی نیست. در برابر تشدید اداره کردن یا حکمرانی، ادعای مخالف با آن بروز کرد: « ما نمی خواهیم اداره شویم. » به عبارت دیگر،« ما نمی خواهیم به تحکم تن در دهیم » و « ما نمی خواهیم به هیچ وجه زیر بار تحکم برویم » . چرا انسان باید بر مبنای پرنسییپ ها و اهداف و روش هایی که از قبل به وسیله­ی حاکمیت تعیین شده، زیر بارش رفت ؟ و چرا انسان نباید جور دیگری، نه آن جور و نه به وسیله حاکمیت هدایت شود؟ »

بر مبنا و با در نظر گرفتن این مسایل، تعریف نقد و موضع انتقادی، عبارت است از شیوه­های بدگمانی به حاکمیت ( اتوریته ) و بد گمانی به شیوه­ی اداره کردن ، رد آن و یا ‌ محدود کردن آن . همین امر سبب شد در اروپا شکلی از فرهنگ پدید آید که موضعی است اخلاقی و سیاسی، نوعی طرز فکر است : که من آن را هنر اداره نشدن می نامم . به عبارت دیگر، هنر اداره نشدن به این شیوه و به این قیمت است. بنا براین، من به عنوان نخستین تعریف نقد، مشخصات عام آن را چنین پیشنهاد می کنم: هنر درخواست تا این حد اداره نشدن .

ممکن است شما بگویید این تعریف تقریبا تعریفی عام، و مبهم است. البته ممکن است چنین باشد . اما من معتقدم این تعریف، این امکان را فراهم می آورد، با بر شمردن چند مبداء تاریخی، آنچه را که من موضع انتقادی عنوان کرده ام مشخص کنم:

۱ ـ نخستین مبدآ یا منشاء تاریخی موضع انتقادی، عصری است که اداره کردن یا هدایت انسان به طور عمده، هنر دین و مذهب و پراتیک دینی بود . در این عصر، مبنای اتوریته­ی کلیسا و روحانیون استناد به کتاب مقدس بود . در این عصر، خواست زیر بار ادره کردن نرفتن، تلاشی بود که کتاب مقدس، متفاوت با آن چه کلیسا استنباط و بدان استناد می کرد، فهمیده شود. خواست زیر بار هدایت کردن نرفتن، به این معنا بود که از تعلیمات رسمی کلیسا سر پیچی کرد، آن ها را رد کرد و یا آنها را محدود کرد. این بدان معنا بود که به متن کتاب مقدس رجوع کرد . هم چنین به این معنا بود که از خود پرسید چه چیزی در کتاب مقدس موثق و معتبر است. کتاب مقدس چه حقایقی بیان کرده و چگونه می­شود به درک حقایق نهفته در این کتاب نایل شد. و سرانجام، حتی خواست زیر بار هدایت کردن نرفتن این بود که از خود پرسید آیا اصولا کتاب مقدس حقیقت است؟ نقد کتاب مقدس، که با فیلسوف، یزدان شناس و نظریه پرداز انگلیسی Johan wiclif( ۱۳۸۴ ـ ۱۳۲۰) آغاز شد، به مرور زمان اوج گرفت. او بود که نخستین بار دستگاه کلیسا و پاپ و سلسله مراتب کلیسای کاتولیک و نیز مراسم جاری در صومعه ها و دیرهای مسیحی را انتقاد و رد کرد. او مترحم کتاب مقدس به انگلیسی بود. پس از او، فیلسوف فراسوی پیر بایل (Pierre Bayle ( ۱۷۰۵ ـ ۱۶۴۷ ) بود [ او نخستین نماینده­ی روشنگری است که مخالف با هر نوع دگم بود. به نظر او خرد انسان تنها ملاک رفتار و کردار انسان است. م. ر. ] به تدریج، نقد کتاب مقدس و نقد اتوریته­ی کلیسای کاتولیک و پاپ، بیش از پیش ادامه یافت. بنا براین، نخستین مبدا موضع انتقادی با نقد کتاب مقدس آغاز شد .

۲ـ دومین مبدآ : خواست زیر بار اداره کردن نرفتن، یا دست کم خواست زیر بار اداره کردن تا این حد نرفتن ، هم چنین به این معنا نیز هست که مقررات تعیین شده به وسیله حاکمیت( اتوریته ) پذیرفتنی نیستند، چون عادلانه نیستند. این مقررات عادلاله نیستند، چون در تار و پود سنت کهن با زرق و برق خطرناکی که اتوریته به آن داده پنهان شده اند. با این دیدگاه، معنای نقد و موضع انتقادی چنین است: اطاعتی که اتوریته می­طلبد، با حقوق عام و جهان شمول انسان که مشمول مرور زمان نمی­­شوند مغایرت دارد. اطاعتی است که باید بی چون و چرا به هر اتوریته ـ خواه سلطنت، خواه دادگاه، خواه مربی، و خواه پدر و مادر ـ تن داد. در این جا ، ما با حقوق طبیعی انسان سر و کار داریم. حقوق طبیعی انسان به طور یقین اکتشاف عصر رنسانس نیست، اما از قرن شانزدهم فونکسیون انتقاد داشت و این فونکسیون را پیوسته حفظ کرده است. به این سئوال که « چرا نباید به اتوریته تن داد؟ حقوق طبیعی انسان پاسخ می­دهد : حد و حدود حق حکمرانی اتوریته تا کجاست؟ در این جا نقد و موضع انتقادی، اصولا جنبه­ی حقوقی دارد.

۳ـ خواست زیر بار اداره کردن نرفتن، به این معنا نیزهست که آنچه را اتوریته حقیقت اعلام می­کند نپذیرفت. این بدان معناست، چیزی را پذیرفت که خود انسان دلیل پذیرفتن آن را به درستی می­فهمد و بر آن واقف است. دراین مورد نقد، از اطمینان و ایقان انسان به شناخت و فهم و تشخیص خودش ناشی می­شود که در تقابل با اتوریته است.

بنا براین، مشاهده می شود که رابطه بین تشدید حاکمیت با نقد و موضع انتقادی، به فنومن­هایی منجر شده که در تاریخ فرهنگ مغرب زمین بسیار اهمیت دارند. بیش از همه، مشاهده می شود منشاء و مبداء پیدایش نقد و مو ضع انتقادی مجموعه­ای است که از رابطه­ و تقابل اقتدار ( اتوریته)، با حقیقت و انسان ناشی شده است . اگر تشدید حاکمیت به این منظور باشد که حاکمیت، در پراتیک اجتماعی، با استناد به حقیقت، انسان را به وسیله مکانیسم­های اقتدارگرانه، زیر سلطه­ی خود بکشاند، آنگاه خواهم گفت: نقد جنبشی است که فرد این حق را به خود می دهد به حقانیت اقتدار به دیده­ی شک و تردید بنگرد و زیر بارش نرود . آنگاه نقد ، هنر رهایی ازبندگی داوطلبانه­ی انساناست. در این ماجرا که می­شود آن را سیاست حقیقت نامید، نقد فونکسیون رهایی از بنــدگی ( Entunterwerfung ) دارد.

 

اگر چه این تعریف فقط تجربی است و چندان دقیق نیست ، اما می­شود گفت از تعریف کانت چندان به دور نیست. اما با وجود این، این تعریف، تعریف روشنگری   ( Aufklärung ) کانت است، نه تعریف نقد . [ فوکو در همه جا همین واژه های آلمانی کانت را به کار برده. م . ر. ]. به واقع ، کانت در متن « رو شنگری چیست ؟«         ( Was ist Aufklärung? ) که در سال ۱۷۸۷ نوشت، نخست روشنگری را در رابطه با وضعیت صغارت بشریتی که گرفتار روش اتوریته ی خودکامه شده تعریف می­کند . ثانیا، او صغارت انسان را به عنوان نوعی ناتوانی تعریف می­کند: ناتوانی انسان که فهم خودش را بدون هدایت شخص دیگری به کار گیرد . او واژه ی leiten ( هدایت کردن ) را به کار می برد که از جنبه­ی تاریخی بار دینی دارد . ثالثا، کانت مشخصات این ناتوانی انسان را از یک سو در رابطه­ی ویژه­اش با اتوریته­ی بیش از حد که بشریت را در وضعیت صغارت نگه داشته است تعریف می­کند و از سوی دیگر، در اثر کمبود و یا فقدان شجاعت انسان تلقی می­کند. در نتیجه،این تعریف روشنگری Aufklärung به خودی خود و به تنهایی تعریفی تاریخی و نظری نیست، بلکه تعریفی است که می شود گفت موعظه است، یا فراخواندن انسان به شجاعت است . نباید فراموش کرد که این نوشته­ی کانت، مقاله­ای بود که در یک ماهنامه­ درج شد. بسیار جالب است رابطه­ی بین فلسفه و روزنامه نگاری را از پایان قرن هجدهم بررسی کرد. باید بررسی کرد از چه موقعی مسایل و مباحثات فلسفی در مجلات منتشر شدند تا به عنوان فراخوان، در افکار عمومی بازتاب یابند. و سرانجام این نکته که آنچه کانت در این متن به عنوان روشنگری ( Aufklärung ) تعریف می کند و به صغارت انسان اشاره دارد، شامل عرصه­های دین ، حقوق و شناخت نیز می­شود. آنچه که کانت روشنگری توصیف می­کند، تا حدودی مشخصات نقدی را دارد که من موضع انتقادی می نامم . این موضع انتقادی، در مغرب زمین به عنوان موضع خاصی همعنان با روند تاریخی اداره کردن جامعه پدید آمد. حال ، باید دید کانت نقد را در ارتباط با روشنگری اش و با شعار sapere aude ( جرات کن بدانی ) ـ که در تقابل با شعار فرمانروای پروس ( فردریش دوم ) است ـ چگونه تعریف می­کند ؟ فرمانروای پروس می گوید: « هر قدر می­خواهید فکر کنید و در باره­ی هر چه می­خواهید تامل کنید، اماGehorcht! ( از فرمان اطاعت کنید! ) . من جرآت نمی­کنم پروژه­ی نقد کانت را از جنبه­ی فلسفی اش در این جا در حضور فلاسفه بررسی کنم. چون فیلسوف نیستم،‌ بلکه به عنوان منتقد، می خواهم بگویم چگونه می­شود رابطه­ی نقد اصولی را با آنچه کانت در روشنگری تعریف کرده است بررسی کرد؟ موقعی که کانت مجموعه­ی جنبش نقد و انتقاد را روشنگری می­نامد، خودش از نقد چه چیز می­فهمد؟ به نظر کانت، نقد در رابطه با روشن نگری، آن چیزی است که در باره فهم و دانش انسان می­گوید: « آیا می­دانی تا چه حد می توانی بدانی ؟ هر قدر می­خواهی فکر کن، اما می دانی تا چه حد می توانی بدون مخاطره فکر کنی ؟» بنا براین، نقد خواهد گفت: آزادی ما، کمتر با شجاعت ما سر و کار دارد، بلکه بیشتر با ایده ای که از شناخت ما و حد و حدود شناختی که به آن نایل می­شویم سر و کار دارد. در نتیجه، نیازی نیست از شخص دیگری اطاعت کنیم . انسان برای کشف پرنسیپ خود مختاری، باید بر مبنای دانش و شناخت خودش به ایده­ی درستی نایل شود. آنگاه در این حالت، مبنای خود مختاری انسان ، ( Gehorcht! )،   « اطاعت » از دانش و شناخت خودش است .

من مایل نیستم در این جا تناقض بین تحلیل کانت از روشنگری ( Aufklärung ) و پروژه­ی نقد را نشان دهم . به سادگی می­شود دید که به نظر کانت، شجاعت واقعی دانستن ، که روشنگری آن را می­طلبد، بستگی به حد و حدود درک شناخت انسان دارد و نیز به سادگی می­توان نشان داد که به نظر کانت خود مختاری انسان به هیچ وجه در تقابل با اطاعت از اتوریته نیست . با این وجود، درست این است که کانت زدودن بردگی یا رهایی از صغارترا در رابطه با اقتدار و حقیقت ، وظیفه ی کنونی و آینده ی هر روشنگری تلقی می کند.

بنا براین، در نظریه­ی کانت، انتقاد و موضع انتقادی از آنچه کانت روشنگری تلقی می­کند عقب می ماند . اما من نمی­خواهم به این موضوع بپردازم. فقط می­خواهم به جنبه تاریخی مسئله­ای بپردازم که از قرن نوزدهم به وقوع پیوسته است. از قرن نوزدهم، موضوع نقد و موضع انتقادی از آنچه کانت روشنگری نامید فراتر رفت و ادامه یافت. تاریخ قرن نوزدهم و مهمتر از آن، تاریخ قرن بیستم، تا این حد باید به کانت حق بدهد که او با طرح روشنگری اش سر آغاز گشودن موضع انتقادی نوینی است.

 

گسترش تاریخی نقد کانت ـ که از روشنگری او فراتر رفت ـ در سه مسیر به وقوع پیوست . مسیرنخست، علوم پوزیتیویستی بود: یعنی علومی که به خود ش اعتماد کامل داشت و هر دستاوردش را به دقت مورد نقد قرار می داد. مسیر دوم، شکوفایی دولت یا سیستم دولتی بود که علت وجودی اش را خردمندی تاریخ تلقی می کرد و راه و روش اش راسیونالیزاسیون ( اداره­ی خردمندانه ی اقتصاد و جامعه ) بود. مسیر سوم، پیوستگی علوم پوزیتیویستی با شکوفایی دولت­ها به شکل Etaismus ( اداره­ی علمی دولت و جامعه ) بود. بین این ها، شبکه ای از مناسبات تنگاتنگ برقرار شد که گسترش نیروهای تولید کننده در جامعه عامل تعیین کننده شدند و اقتدار دولت پیوسته با تکنیک های ظریف تری اعمال شد . از اینرو، مسئله­ی رابطه­ی روشنگری سال ۱۷۸۴ ـ یا بهتر گفته شود نوع و شیوه ای که کانت با موضعگیری انتقادی اش مطرح کرد ـ با نقد و موضع انتقادی نوین، مسئله ای شد بین روشنگری اوبا نقد و موضع انتقادی نوین که به شکل بد گمانی یا دست کم شک و تردید به فهم و خرد تجلی کرد: آن خردی که مبنای تشدید افتدار دولت و گسترش آن است و غیر قابل چشم پوشی است ، چه مسئولیت تاریخی ( در قبال اقتدار یا اتوریته ) دارد؟

روند شکوفایی این مسئله در آلمان و در فرانسه، به دلایل تاریخی، یکسان نبود و باید تجزیه تحلیل شود، زیرا بعرنج اند.

در این باره می­توان تا حدودی چنین گفت : این شک و تردید، کمتر بر مبنای تکامل دولتی نوین و خردمند بروز کرد، بلکه بیشتر، مبنایش پیوستگی دیرین دانشگاه­ها با علم است، و نیز پیوستگی دانشگاه­ها با ساختارهای اداری و دولتی . بنا براین، این شک و تردید، بیش از همه در آلمان و در محافل چپ آلمان شکوفان شد: در آلمان از هکلیست های چپ تا مکتب فرانکفورت، نقد پوزیتویسم، ابژکتیویسم، راسیونالیسم و تکنیک گراپی ادامه یافت. نقدِ روابط بین پروژه­ی اساسی دانش با تکنیک، می­خواهد نشان دهد چگونه دانش با خصوصیات تکبر ساده لوحانه­اش به اشکال اقتدار معاصر کره خورده است. برای ذکر نمونه: نقـد شخصیتی را در این مورد به یاد آوریم که از نقد چپ گرایان بسی به دور است: هوسرل، در سال ۱۹۳۶ بحران کنونی بشریت اروپا را به ارتباط دست آوردهای فلسفه و علوم با تکنیک نسبت داد.

 

در فرانسه، شرایط تاثیر فلسفه بر اندیشه­ی سیاسی کاملا جور دیگری بود و از این رو نقد خرد و تاثیرات نیروی ویژه اش به شیوه­ی دیگری انجام گرفت. در قرن نوزدهم و بیستم، اتهامتاریخی به راسیونالیزاسیون به خاطر نفوذ و تاثیراتش بر اقتدار، از سوی آنهایی که از نظر سیاسی راست گرا بودند انجام گرفت. در فرانسه ارتباط روشنگری و انقلاب بی تردید مانع شد که ارتباط راسیونالیزاسیون با اقتدار، واقعا به طور اساسی مورد سئوال قرار گیرد. شاید این واقعیت نیز که در فرانسه، رفورماسیون ـ که ریشه های نخستین اش جنبش انتقادی هنر خواست زیر بار حاکمیت نرفتن بود ـ موفق نشد مانند آلمان تاثیر بگذارد، سبب شد در فرانسه اصطلاح « روشنگری « و مسایلی که کانت مطرح می­کرد، اهمیت وسیع و پایداری را که در آلمان داشت نداشته باشد. در فرانسه، برای فیلسوف های قرن هجدهم، ارزش خاص سیاسی قایل می شدند و در عین حال، تفکر روشنگری رویداد کم اهمیتی در تاریخ فلسفه ارزیابی می­شد. برعکس، در آلمان، روشنگری ـ چه از جنبه­ی مثبت و چه از جنبه­ی منفی ـ رویداد مهمی تلقی می­شد: به عنوان تجلی بارز خرد باختر زمین، و در عین حال بدگمانی به رابطه و پیوستگی آن با سیاست. موقعیت و مقام مسئله­ی روشنگری در قرن نوزدهم و در نخستین نیمه­ی قرن بیستم در فرانسه و در آلمان را می توان Chiasmus [ کاری سترک با تاثیر و بُِردی محدود ] توصیف کرد.

به نظرم در فرانسه وضعیت در سالیان اخیر دگرگون شده است. مسئله­ی روشنگری ـ همانطور که در تفکر آلمانی، از مندلسون و کانت ، تا هگل و از طریق او تا نیچه، هورسل، مکتب فرانکفورت ( هورکهایم، آدورنو ) و غیره اهمیت داشته ـ اینک نیز می­تواند در فرانسه، از طریق کارهای مکتب فرانکفورت درک و پی گیری و با اهمیت شود: چرا و چگونه راسیونالیزاسیون به لجام گسیختگی و بی بند و باری اقتــدار منجر شد ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

You may also like...