نقش پروتوتیپ (سرنمون) در آفرینش شخصیت های داستانی

شیریندخت دقیقیان

 

بخش اول

پروتوتیپ چیست؟

به نقل از سایت زمانه

پیشگفتار: در سال های پایانی دهه‌ی شصت در تهران، زمانی که هنوز استاد امیرحسین آریانپور در قید حیات بود، به کمک دوست فرهیخته خانم مریم محبوب، قرار ملاقاتی برای دیدار با او در خانه اش در حوالی نیاوران گرفتم. سال ها بود که با خواندن رمان ها و آثار داستانی مهم دنیا، زندگینامه های نویسندگان و نقدهای آنها دچار کنجکاوی بی امانی شده، یک خط را در این مسیر دنبال می کردم و طی حدود هفت سال، یادداشت های بسیاری روی هم انباشته بودم.

کنجکاوی من این بود: آیا همه‌ی کاراکترهای آثار برجسته‌ی ادبیات داستانی دنیا، سرنمون ها یا به عبارتی پروتوتیپ هایی در زندگی واقعی داشته اند؟ آیا نویسندگان، خطوط شخصیتی کاراکترهای خود را از خویشان، اطرافیان، شخصیتی تاریخی یا آثار ادبی دیگر الهام گرفته اند؟ آیا آنها جایی به خاستگاه این الهام ها اشاره کرده اند؟ و در این رهگذر، ساز و کار خلاقیت نویسندگان در شخصیت پردازی، چه مناسبتی با چهره های زندگی واقعی آنها دارند؟ مرزهای قصه/داستان کجا با مرز انسان های حقیقی مماس می شوند؟

آن روز دور، همسر استاد با خوشرویی در را گشود.  همان گونه که شنیده بودیم، او زنی زیبا و سال ها جوانتر از استاد بود که عاشقانه از او که اینک روی صندلی چرخدار بود، مراقبت می کرد. آریانپور هر چند در بند آن صندلی، پتویی روی پاهای بی حرکتش کشیده بود، اما بیدرنگ، برق تند چشم ها و لبخند جاندارش، فضای پرشور و هیجانی پدید آورد. او به دقت به فکرهایم گوش داد و نیز به پرسش لرزان و نامطمئن من – که حدودا سی سال داشتم و با اخراج از دانشگاه در اثر انقلاب فرهنگی، در دانشجو بودن گیر کرده یا شاید جاودانی شده بودم- “آیا این موضوع پروتوتیپ ها در ادبیات جهان و ایران می تواند پژوهشی موجه باشد؟” استاد با حالتی سرزنش آمیز به من خیره شد و گفت: “این چه پرسشی است؟ در این شرایط که همه چیز به سکوت و سکون کشیده شده، تحقیق کردن، یعنی نبوغ!”

آن زنده نام پذیرفت که طرح پژوهشی خامی را که روی کاغذ آورده بودم، همراه یادداشت های چند فصل از نوشته هایم مرور کند. در طول ماه های بعد، سه بار دیگر موفق به نشستن در محضر آریانپور و گرفتن راهنمایی هایش شدم. چه سخاوتمند بود و چه خوب اگر او سرمشق همه پیشکسوتان در برخورد با تازه کارها باشد.

آن طرح و یادداشت ها بعدا به صورت کتابی به نام نقش پروتوتیپ ها در آفرینش هنری (منشاء شخصیت در ادبیات داستانی) منتشر شد. از آن پس، یادداشت ها به مناسبت های گوناگون گسترش یافته اند.

ماه گذشته، با درگذشت ایرج پزشک زاد، نویسنده ای که او را بسیار می ستودم، به فکر نوشتن درباره‌ی دایی جان ناپلئون و بر اساس گفته های پزشک زاد در مورد چهره های واقعی الهام بخش کاراکترهای رمان جاودانه اش افتادم و نیز مطرح کردن نظرم در مورد ارتباط پروتوتیپی میان دن کیخوته (دن کیشوت)/خدمتکارش سانچو پانزا در اثر  میگل سروانتس و دایی جان ناپلئون/مش قاسم در دایی جان ناپلئون اثر ایرج پزشک زاد. در کتاب نقش پروتوتیپ ها در آفرینش هنری که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد، مختصری به این مقایسه پرداختم.  این نوشتار مقایسه ای تطبیقی خواهد بود و نه فقط به شباهت ها، بلکه به تفاوت های این شخصیت های دو رمان نویس بزرگ خواهد پرداخت.

اما از آنجا که بدون شناخت پروتوتیپ ها و سابقه های آنها در ادبیات دنیا نمی توان یکراست به دایی جان ناپلئون پرداخت، در سلسله نوشته هایی به پروتوتیپ ها و نقش آنها در شخصیت پردازی داستانی می پردازم که بخش پایانی آن به دایی جان ناپلئون اختصاص خواهد داشت.

 

پروتوتیپ های ادبی

پروتوتیپ واژه ای است برگرفته از رشته های مهندسی و پیش نمونه هایی که برای نمایش یک اختراع جدید ساخته می شوند.  اما این واژه‌ی مهندسی قلمرو مواد و ماشین ها در قلمرو ادبیات داستانی، از سیالیت انسانی و وجودی برخوردار می شود. برای نخستین بار با اصطلاح “پروتوتیپ ادبی” در کتابی درباره‌ی داستایوسکی اثر نظریه پرداز ادبی لئونید گروسمن آشنا شدم. این که پیش از او منتقدان دیگری این اصطلاح را به کار برده باشند، تا کنون برخورد نکرده ام.

کنجکاوى درباره‌ی چگونگى آفرینش یک کاراکتر یا تیپ ادبى شاید هرگز کسى را به حقیقت کامل رهنمون نگردد، اما در جریان این کنجکاوى، رازهاى بسیارى درباره‌ی روند خلاقیت ادبى و چگونگى تبدیل مواد خام در ذهن خلاق نویسنده به شخصیت‏هاى ادبى آشکار مى‏شود.

یک خواننده‌ی کنجکاو یا نوآموز نویسندگی، اغلب پس از مطالعه‌ی آثار ادبى ممتاز، با حیرت از خود مى‏پرسد: نویسنده چگونه و با طى چه مراحلى موفق به آفرینش کاراکترهایى این چنین نیرومند و تأثیرگذار شده است؟ او اغلب، در بین این کاراکترها با یکی همذات‏پندارى یا نزدیکی احساس مى‏کند و بسیارى از عواطف، ذهنیات و واکنش‏هاى خود را در او مى‏بیند. گاه حتى نزدیکى یک کاراکتر، به فردى که در زندگى روزمره مى‏شناسیم، حیرت‏انگیز مى‏شود و این نکته به ذهن راه مى‏یابد که بى‏شک نویسنده نمونه‏هایى واقعى در نظر داشته، وگرنه با تخیل محض نمى‏توان واقعیت را این‏گونه هنرمندانه بازآفرینى کرد!

اما هنوز نکاتى به ما مى‏گویند که نباید یک نمونه‏سازى ساده و ابتدایى در کار باشد.  آندره موروا به درستی می گفت که: «آفرینش هنرى، یک آفرینش وجود از عدم نیست، بلکه نوعى تجدید گروه‏بندى عناصر واقعیت است.»

تاکنون بحث‏هاى بسیارى درباره آثار طراز اول ادبى بر این اساس درگرفته که فلان کاراکتر، چه کسى در زندگى شخصى نویسنده مى‏تواند باشد؟ مراجعه به زندگینامه‏ها و یادداشت‏هاى شخصى نویسندگان و نزدیکان آنها، نخستین چاره‌ی فرونشاندن این کنجکاوى بوده است. اما پرسش بسیار است: آیا همه‌ی این آدم‏ها اختراع ذهن نویسنده‏ها هستند؟ آیا نویسندگان همه‌ی آنها را عینا در زندگى واقعى دیده‏اند؟ آیا همه‌ی مختصات آنهایى که نمونه‏هاى اولیه‌ی نویسندگان در خلق کاراکتر داستانى بوده‏اند، یعنى پروتوتیپ‏ها، عینا در آثار آنها بازنمایى شده‏اند؟ آیا چندین نفر در آن واحد، در ذهن نویسنده به یکدیگر جوش خورده، آمیخته شده‏اند و یک کاراکتر واحد را پدید آورده‏اند؟ این پرسش‏ها نویسندگان را وادار به پاسخگویى کرده و البته گوناگونى پاسخ‏ها نیز، بازتاب گوناگونى بى‏کران ذهن انسانى است.

هیچ نویسنده‏اى تاکنون نقش پروتوتیپ‏ها، یعنى نمونه‏هاى اولیه‏اى را که در زندگى واقعى به نوعى ذهن او را براى خلق یک کاراکتر تحریک کرده و به او ابزارها و مواد خام لازم براى این آفرینش را بخشیده‏اند، یکسره انکار نکرده است. با این حال، دیدگاه‏ها به حدى متنوع و پیچیده‏اند که رسیدن به نتیجه‌ی واحدى را ناممکن مى‏سازد. نمونه های از این دیدگاه ها را مرور می کنیم.

سامرست موام درباره‌ی کاراکترهاى آثار بالزاک مى‏نویسد:

«گمان مى‏کنم که قهرمانان بالزاک مانند بازیگران همه رمان‏نویس‏ها از روى نمونه‌ی مردمى که مى‏شناخت و با آنها آشنا بود، ساخته مى‏شد. ولى وقتى قوه‌ی تخیل خود را روى آنها به کار مى‏انداخت، این بازیگران از هر لحاظ و به تمام معنى، آفریدگان نیروى خیال او مى‏شدند.[۱]»

پل والرى، شاعر فرانسوى، روند خلق یک کاراکتر را چنین توضیح مى‏دهد:

«هنرمند به وسیله موضوع مقدارى تمایلات، مقاصد و حالات را که از کلیه مراکز روح و وجود سرچشمه مى‏گیرد، جمع، متراکم و ترکیب مى‏کند. به علاوه باید افزود که پس از راه‏اندازى این مکانیسم، خود این مکانیسم با حرکت خاص خود به صورت ژنراتور زندگى درخواهد آمد. چنین است که پروست وقتى «شارلوس» را با استفاده از شخصیت «مونتسکیو» خلق مى‏کند، سریعا این قدرت را مى‏یابد که بدون نیاز به الگو از زبان «شارلوس» سخن بگوید. در مورد بالزاک، این زندگى ویژه‌ی شخصیت‏هاى رمان، بخصوص در اواخر عمر وى بیشتر به چشم مى‏خورد.»

در فرهنگ غرب که زندگینامه‏نویسى رایج است، نویسندگان و هنرمندان ابایى از برملا کردن رازهاى زندگى خصوصى خود ندارند و بى‏پرده به پرسش‏هاى خوانندگان پاسخ گفته‏اند. تورگنیف از جمله نویسندگانى است که درباره پروتوتیپ‏هاى آثار خود سخن گفته است. وى درباره‌ی پروتوتیپ اصلى شخصیت بازاروف در رمان پدران و پسران مى‏نویسد:

«در ماه اوت ۱۸۶۰ در وانتور در جزیره وانت به استفاده از آب دریا مشغول بودم که اولین اندیشه‌ی پدران و پسران به ذهن من خطور کرد. در مقالات انتقادى غالبا خوانده‏ام که من این کتاب را بر مبناى یک تصور ذهنى نوشته‏ام. به سهم خود باید اقرار کنم که هرگز سعى نکرده‏ام نمونه‏اى را خلق کنم، مگر اینکه منبع الهام من نه یک فکر، بلکه انسانى بوده باشد که عوامل مختلف به طور هماهنگ در او آمیخته‏اند. من همواره به پایه‏هاى محکمى که بتوانم با قدرت به آن تکیه زنم، نیاز داشته‏ام. در مورد پدران و پسران هم جریان به همین صورت بود. مبناى پیدایش قهرمان اصلى داستان، بازاروف[۲]، شخصیت یک پزشک جوان شهرستانى بود. در این انسان شاخص، عنصرى که تازه تولد یافته و هنوز در مرحله‌ی بى‏شکلى بود و بعدها نام نیهلیسم[۳] را به خود گرفت، تجسم یافته بود. احساسى که این مرد برانگیخت بسیار قوى بود. در آغاز من حتى قادر نبودم براى خود تعریفى از او به دست بدهم. اما تا آنجا که توانستم چشم و گوشم را به خدمت گرفتم.»[۴]

شکى نیست که قهرمان تورگنیف پس از یافتن چهره‌ی منحصربه‏فرد خود در ذهن نویسنده، تفاوت‏هاى فراوانى با پزشک جوان شهرستانى پیدا کرد. اما، نکات اساسى و مایه‌ی اولیه خود را از او گرفت.

استفاده از پروتوتیپ براى نویسندگان چیره‏دست، نه یک انگاره‏بردارى ساده، بلکه جریانى دیالک‏تیکى است. نمونه اولیه، به عنوان یک نهاد (تز)، با جریان ذهن و نیروى خلاقه نویسنده یا برنهاد (آنتى‏تز) برخورد مى‏کند و حاصل این رویارویى هم نهادى (سنتز) است که همانا کاراکتر خلق شده توسط نویسنده است. این محصول داراى بسیارى از عناصر موجود در نهاد و برنهاد است، اما به گونه‌ی مطلق هیچ‏یک از آنها نیست. کاراکتر ادبى با طى چنین روندى موجودیت مستقل مى‏یابد.

نویسنده به عنوان کسى که دست به آفرینش منظم و آگاهانه مى‏زند، از محسوسات، ادراکات، شناخت‏هاى نظرى و تجربى شخص خود برکنار نیست و شاید هنگام دست بردن به قلم، تمامى این ادراک ها در مغزش مى‏جوشد. انسان‏ها، ذهنیت‏ها، موقعیت‏ها، رویدادها و همه آنچه که خود از نزدیک با آنها روبه‏رو بوده، نیز دخیل مى‏شود.

کیفیت آفرینش ادبى هرگز نباید کیفیتى ساده قلمداد گردد؛ بلکه همه‌ی عناصر فوق، در یک ذهن خلاق به تقابل و تضاد با یکدیگر برخاسته، در هم مى‏آمیزند. ذهن خلاق یک نویسنده مانند مجسمه ژینوس از اساطیر یونان باستان است که دو سر دارد و در آن واحد نگاه هر سر به سویى متضاد است. بدون وجود چنین خصلتى، یک کاراکتر ادبى، خشک، بى‏روح و فاقد جذابیت مى‏گردد. از این‏رو شاید خلاقیت را بتوان دیدن ابعاد گوناگون یک پدیده در آن واحد، بررسى روابط آن با پدیده‏هاى دیگر، جمعبندى آن و گام نهادن در قلمروهاى تاریک به منظور رسیدن به روشنایى دانست.

اگر شناخت نظرى و تجربى نویسنده نسبت به کاراکترهایش، پیشرفته باشد، نتیجه ثمربخش خواهد بود. گاه مى‏بینیم که نویسنده به زمینه‏اى که شناخت محدود از آن دارد، وارد مى‏شود و تیپ‏هاى کلیشه‏اى و دور از واقعیت مى‏آفریند. اغلب نویسندگان زیرک در روند خلاقیت ذهنى خود، به چنین قلمروهایى پاى نمى‏گذارند. تولستوى به گورکى گوشزد مى‏کرد که کاراکترهاى دهقانى او قالبى هستند. سخن گفتن آنها به دهقانان شبیه نیست و همه گویى مانند گورکى و از زبان او سخن مى‏گویند. تولستوى درباره‌ی شیوه سخن گفتن موژیک‏هاى آثار گورکى چنین تذکر مى‏دهد:

«موژیک‏ها در نوشته شما با حالتى بسیار هوشمند تجسم مى‏شوند. آنها در زندگى واقعى، ابلهانه و بى‏نظم سخن مى‏گویند و سخنانشان بلافاصله درک نمى‏شود. در کلام آنها خطاهاى لفظى همواره با میل سخن گفتن به گونه‏اى غیرعادى آمیخته مى‏شود. یک موژیک خوب هرگز هوش سرشار خود را به نمایش نمى‏گذارد. این کار به درد او نمى‏خورد. او مى‏داند که دیگران به یک انسان نادان بیشتر نزدیک مى‏شوند و این همان چیزى است که به کار او مى‏آید.»

تولستوى درباره شخصیت‏هاى آثار گورکى مى‏گوید:

«شما بیش از اندازه درباره‌ی افکار خود داد سخن مى‏دهید. از این روست که در آثار شما شخصیت‏هاى گوناگون وجود ندارد و همه‌ی شخصیت‏ها از یک قالب بیرون آمده‏اند.[۵]»

شاید بى‏سبب نباشد که خود تولستوى هرگز به صورت گسترده به کاراکترهاى کارگرى نپرداخته، ولى در ترسیم چهره‏هاى دهقانى نبوغ عظیمى از خود نشان داده است، حال آنکه گورکى به سبب شناخت عمیق و عینى خود از زندگى کارگران شخصیت‏هاى پخته‏اى در این زمینه خلق کرده است.

شان اوکیسى نویسنده و نمایشنامه‏نویس ایرلندى در اوایل فعالیت خود در زمینه‌ی نوشتن چندان موفق نبود. سرانجام یکى از شاعران ایرلندى به نام ییتز به او چنین رهنمود داد: «از زندگى‏اى که مى‏شناسى بنویس[۶]». اوکیسى که در میان کارگران، کودکان فقیر و آوارگان دوبلین مى‏زیست، با استفاده از دیده‏ها و برداشت‏هاى خود، دست به نوشتن آثار موفق زد.

 

برخورد تخیل هنرمندانه با پروتوتیپ ها

آیا مى‏توان گفت که تنها شناخت تجربى و نظرى، ابزار شکل‏گیرى کاراکترها و تیپ‏ها در ذهن نویسندگان است؟ با در دست داشتن چنین ابزارى، بى‏شک مى‏توان مقاله‌ی تحلیلى خوبى نوشت، اما خلق اثر ادبى موضوع دیگرى است. عنصر اصلى فراگرد خلاقه‌ی تبدیل پروتوتیپ‏ها به تیپ‏هاى ادبى، تخیل هنرمندانه است.

تخیل هنرمند در تار و پود یک پروتوتیپ نفوذ مى‏کند و مانند ماده‌ی اسرارآمیزى از جسم سخت آن، سیالى شکل‏پذیر مى‏سازد و سپس آن را مناسب سلیقه و اندیشه‏هاى خود و نیز مطابق طرح کلى اثر ادبى شکل مى‏دهد. همین تخیل است که در برخورد کشاکشى با پروتوتیپ، نقش اصلى را بازى مى‏کند و آن را به موجودى مستقل تغییر شکل مى‏دهد. گاه نویسنده پروتوتیپ خود را در محور زمان و مکان جابه‏جا مى‏کند و کاراکتر را در زمان و مکان دیگرى جا مى‏دهد. بعضى اوقات نیز نویسنده، خصلت‏هاى ظاهرى پروتوتیپى را انتزاع مى‏کند و در آفرینش کاراکتر خود از آن کمک مى‏گیرد. انتزاع و تجرید خلاق، که یکى از ابزارهاى مهم کارگاه چهره‏پردازى ذهن نویسنده است، در قلمروهاى اجتماعى، فلسفى، عاطفى و غیره نیز عمل مى‏کند. گاه نویسنده یک خصلت جداگانه را از یک پروتوتیپ انتزاع مى‏کند و در آفرینش تیپى که در همه‌ی خطوط با پروتوتیپ آن یکسان نیست، به کار مى‏برد. هزاران حالت پیش‏بینى‏نشده و بدیع وجود دارد که به گوناگونى بى‏کران ذهن انسان باز مى‏گردد.

پروتوتیپ‏ها گاه حتى از قلمرو موجودات انسانى پا فراتر مى‏گذارند و یک وضعیت، یک ماجرا از زندگى واقعى یا یک فلسفه و طرز فکر را دربرمى‏گیرند. در این میان، تنها به کمک اعترافات خود نویسنده‏ها مى‏توان به سرچشمه‌ی آنها یقین پیدا کرد. در غیر این صورت، اثر گشوده به تأویل‏ها و تفسیرهاى چندگانه خواهد بود.

 

گفته های نویسندگان در مورد پروتوتیپ های شخصیت های خود

نویسندگان همواره آماج کنجکاوى خوانندگان و حتى منتقدان بوده‏اند. بى‏شک پاسخ‏هاى آنها نیز درباره‌ی پروتوتیپ‏ها داراى گوناگونى و حتى تضاد است. تضادى که گاه از جهان‏بینى و سبک ادبى آنها ریشه مى‏گیرد.

برخی مانند ادعاى گوستاو فلوبر ابتدا به ظاهر به نفى نقش پروتوتیپ‏ها در آفرینش کاراکترهای خود می پردازند، اما گفته های فلوبر، در تحلیل نهایى، خود، آشکارگر نقش تعیین‏کننده پروتوتیپ‏ها در آفرینش ادبى است. مادام بواری رمان مشهور گوستاو فلوبر، نویسنده‌ی فرانسوی قرن نوزدهم است. اما بواری دختری زیباست که به همسری پزشکی در یک شهرستان در می آید. اما زندگی کسل کننده و کاراکتر پرکار و غیررمانتیک همسرش با روحیه‌ی لطیف، بلندپروازی های او برای ورود به محافل اشرافی، شیک پوشی و عشق ورزی هماهنگی ندارد. او سرانجام در شهرستان ملال انگیز، به ولخرجی های شدید روی آورده، قرض بالا می آورد و وارد روابط عاشقانه با مردانی می شود که قلب او را می شکنند. اما بواری که عاشق گل های صحرایی بود، سرانجام با خوردن زهر گیاهی خودکشی می کند.

گوستاو فلوبر در پاسخ به کنجکاوى خوانندگان رمان مشهور خود، مادام بوارى که از او پرسیده بودند: “مادام بوارى واقعى چه کسى است؟”، مى‏گوید:

«این داستان تماما ساختگى است. بوارى هیچ عنصر واقعى ندارد. در این داستان نه چیزى درباره خودم نه احساساتم و نه وجودم به جا نگذاشته‏ام.[۷]»

اما ادعای او چندان دوام نمی آورد. این تضاد شاید ذاتى اندیشه‌ی فلوبر باشد: نویسنده‏اى که یکى از نمایندگان مکتب رئالیسم و در عین حال معتقد به تز هنر براى هنر است، اما خود در آثارش به تحلیل اجتماعى کاراکترهایش مى‏پردازد، ولی در بحث نظرى، ارزشى براى آن قائل نیست. چنان که مى‏گوید:

«پرداخت واقعیت به نظر من شرط نخست هنر نیست. پرداختن به زیبایى، هدف اصلى نویسنده است.[۸]»

در میان سخنان پراکنده و متناقض فلوبر به این جمله مى‏رسیم:

«هر چه اختراع مى‏کنیم، همه واقعیت است. مطمئن باش[۹]».

فلوبر سرانجام درباره‌ی شخصیت امابوارى در رمان مادام بوارى به نتایج چشمگیری مى‏رسد:

«مادام بوارى بیچاره‌ی من بى‏شک در همین لحظه، همزمان، در بیست شهرستان فرانسه رنج مى‏کشد و اشک مى‏ریزد.[۱۰]»

فلوبر آن‏گاه که اثر خود را از دیدگاه فلسفى می کاود، مى‏گوید:

«اما بوارى خود من هستم!»

تورگنیف برخلاف فلوبر نویسنده‏اى است که درباره‌ی اهمیت پروتوتیپ‏ها دیدگاهى صریح دارد و بى‏هیچ پرده‏پوشى درباره‌ی پروتوتیپ‏هاى آثارش سخن مى‏گوید. تورگنیف حتى در چرکنویس‏هاى آثارش نام پروتوتیپ‏هاى کاراکترهایش را مى‏نوشت. تورگنیف که مى‏گفت:

«من هرگز نتوانسته‏ام چیزى را خلق کنم که منحصرا از خیال من ناشى شود، براى این که بتوانم شخصیتى را بیافرینم، نیاز به یک انسان زنده دارم.»

او در چرکنویس داستان اولین عشق مى‏نویسد:

من: پسر بچه سیزده ساله

پدرم: سى و هشت ساله

مادرم: سى و شش ساله

برخى از خطوط خانواده‌ی تورگنیف عینا در داستان اولین عشق حفظ شده است. مادر او واروارا پترروونا پیش از ازدواج، دخترى بود خشن و با سلیقه‏هاى مردانه که به اسب‏سوارى و شکار علاقه داشت و پس از ازدواج با سرهنگ تورگنیف، خوى تند و سلطه‏طلب خود را در زندگى نشان داد. در حالى که شوهر او افسر بى‏بند و بارى با خصوصیات ملایم بود. خلق و خوى مادر که هرگونه اراده‏اى را از فرزند خود سلب مى‏کرد و در خانه فرمانروایى مطلق داشت.  ضعف‏هاى پدر نیز بر شخصیت و روح تورگنیف تأثیر بسیار گذاشته بود. نویسنده همه‌ی این شرایط را در داستان اولین عشق بازتاب مى‏دهد.

در بخش آینده‌ی این سلسله جستارها به خطوط زندگینامه ای کاراکترهای آثار سامرست موام، مارسل پروست، میلان کوندرا، فرانتس کافکا و ارنست همینگوی و نظر آنها درباره‌ی پروتوتیپ های الهام بخش رمان هایشان خواهیم پرداخت.

شیریندخت دقیقیان

ویرجینیا، فوریه ۲۰۲۲

 

۱. درباره رمان و داستان کوتاه، سامرست موام. ترجمه کاوه دهگان، ۱۳۶۴.

 

۲. بازاروف نام کاراکتر اصلى رمان پدران و پسران است. او انقلابى دو آتشه جوان و نماینده جوانان نوگرایى است که از انحطاط، فساد و رکود اجتماع به تنگ آمده‏اند و دشمنى آشتى‏ناپذیرى با دنیاى قدیم دارند.

 

۳. این اصطلاح را نخستین بار تورگنیف در پدران و پسران به کاربرد و آن را این گونه تعریف کرد: نیهلیست در مقابل هیچ قدرتى کرنش نمى‏کند. حاضر نیست هیچ اصل غیرمعقولى را بپذیرد. حتى اگر تمام مردم دنیا هم آن را قبول داشته باشند. این اصطلاح امروز مترادف هیچ گرایى یا نفى‏گرایى است.

 

۴. تورگنیف ـ آندره مورآ. ترجمه دکتر منوچهر عدنانى نشر زمان، ۱۳۶۸.

 

۵. تولستوى از دریچه یادها ترجمه شیرین دخت دقیقیان، نشر خینا، ۱۳۷۱.

 

۶. زندگى و آثار شون اوکیسى. بهروز تبریزى، نشر رز،۱۳۵۱.

 

[۷]Flaubert. ecrivain de toujours. Victor Brombert. 1984. seuil

 

۸. همان‏جا

 

۹. همان‏جا

 

۱۰. همان‏جا

 

You may also like...