پساحقیقت و فرسایش اعتماد

پساحقیقت، ناگزیر ما را به سوی پساآزادی خواهد برد جاناتان ساکس ترجمۀ شیریندخت دقیقیان

janatan_sacks

جاناتان ساکس،متولد ۱۹۴۸ در لندن، دکترای فلسفۀ خود را از آکسفورد دریافت کرد و از شاگردان و بعدها دوستان نزدیک آیزایا برلین بود. او همچنین تحصیلات ارشد در الهیات یهودی دارد و طی سال ها ربای اعظم بریتانیا بوده است. جاناتان ساکس تا کنون سی اثر در زمینه های فلسفه، فلسفه و الهیات یهود و نقد اجتماعی منتشر کرده که از سوی متفکران از نحله های گوناگون فلسفی و ادیان دیگر مورد توجه قرار گرفته است.  در سال ۲۰۰۵ ملکه انگلستان به او لقب لرد و عضویت در مجلس لردهای انگلستان را داد.  جاناتان ساکس از پیشگامان گفتگوی ادیان و نیز مناظره های فلسفی در سطح بین المللی است. تفسیرهای هفتگی او از تورات که در تارنمایcom.rabbisacks به چندین زبان از جمله فارسی منتشر می شود، گرایش های هومانیسم مدرن را مدنظر دارد.

  • مشخصات کتابشناسی: http://rabbisacks.org/post-truth-erosion-trust
  • ۱۲ جون ۲۰۱۶
  • چند هفته پیش سه کتاب عالی و جالب در عرض یک هفته با عنوانی یکسان منتشر شدند. عنوان اولی بود: Post-Truth [پساحقیقت]، نوشتۀ Matthew D’ancona، دومی، Post-Truth [پساحقیقت]، نوشتۀ James Ball . نام سومی هم Post-Truth [پساحقیقت] بود، نوشتۀ Evan Davis. البته وجه مشترک همۀ این کتاب ها این است که همگی پاسخی هستند به یک ماجرای خارق العاده: این که فرهنگ واژگان انگلیسی آکسفورد تصمیم گرفت واژۀ “پساحقیقت” را همچون خصلت نمای سال ۲۰۱۶ برگزیند. فرهنگنامه، “پساحقیقت” را این گونه تعریف می کند: شرایطی که داده های عینی در قیاس با نشانه رفتن عواطف یا باورهای فردی، نفوذ کمتری در شکل دادن به افکار عمومی دارند. یعنی همان چیزی که پیشتر دروغ نامیده می شد. اصطلاحی جالب توسط سیاستمدار انگلیسی آلن کلارک باب شد که اینک در قید حیات نیست: وقتی دروغ او رو شد، تصدیق کرد که “مقتصد و به نرخ روز” بوده است. و یا سیاستمدار بسیار باسابقۀ آمریکایی که سخنی گفت و پس از اثبات دقیق نادرستی آن گفت: “من آن روز اشتباهی حرفی زدم”. پساحقیقت همراه با پدیده های مربوطی است چون “داده های جایگزین”[۱] و اخبار ساختگی [۲]. درحقیقت، پیامد آنها بسیار وخیم است.  زیرا ما دیگر نمی دانیم که چه کسی و چه چیز را باور کنیم. دروغ ها، پساحقیقت، داده های دستکاری شده، اخبار ساختگی و غیره شاید مسئول آرای مربوط به برگزیت بریتانیا بوده، تاثیری اساسی بر روی انتخابات ریاست جمهوری آمریکا داشته اند. حقیقت این است که وقتی دیگر نمی دانیم به چه باور داشته باشیم، فرسایش اعتماد رخ می دهد و در نهایت یک جامعۀ آزاد در نبود اعتماد، از کار می افتد.
  • در اینجا شایان یادآوری است که بشریت پیش از ما وجود داشته است. به قول ریچارد ویور [۳] یکی از خطاهای بزرگ ما این است که یادمان می رود جمعبندی های جلسۀ قبل را بخوانیم! تا آنجا که می دانم، اولین اشاره به یک جامعۀ دچار پساحقیقت، بیست و شش قرن پیش در قرن ششم ق.م، توسط یرمیا است و دقیقا چنین وضعیتی را در باب نهم کتابی که به نام اوست، می خوانیم:
  • آنها دهان خود را چون کمان آماده می دارند،
  • تا دروغ ها را پرتاب کنند.
  • با توسل به حقیقت نیست که در زمین پیروز می شوند.
  • مراقب دوستان خود باشید.
  • به هیچ کس در قبیلۀ خود اعتماد نکنید،
  • زیرا تک تک آنها فریبکارند.
  • و هر رفیق، یک تهمت زننده است.
  • دوستان یکدیگر را فریب می دهند،
  • هیچ کس حقیقت را بیان نمی کند.
  • به زبان خود دروغگویی آموخته اند و خود را با خطا فرسوده می سازند.
  • در میان فریب زندگی می کنید.
  • و خداوند می گوید:
  • آنها با فریبکاری از تایید من خودداری می کنند.
  • زبان آنها تیری کشنده است.
  • به فریب سخن می گویند.
  • به صورت زبانی، با همسایۀ خود به مهربانی سخن می گویند،
  • ولی در قلب های خود برای آنها دام می نهند.
  • خداوند می گوید:
  • آیا نباید از این رو آنها را مجازات کنم؟
  • آیا نباید انتقام خود را از چنین قومی بگیرم؟
  • می دانیم که یرمیا دربارۀ اساس دنیای پساحقیقت خود به چه چیز اشاره داشت، زیرا شهر ایمان او که اینک شهر بی ایمان بود – یعنی اورشلیم – سرانجام از سوی بابلیان فتح شد و مردم به اسارت بابل رفتند. یرمیا نقش مهمی در بررسی ما دارد، زیرا او با آنکه یک اخلاق گرای افراطی به شمار می رفت، همزمان یک واقع گرای سیاسی نیز بود و می دانست که در نبودِ حقیقت، هیچ جامعه ای دوام نمی آورد.
  • امروز هم نتیجه گیری این سه کتاب بر این مبنی است که پساحقیقت از راه تکثیر رسانه های جدید اتفاق افتاده، یعنی هر کسی هر چیزی می تواند به هر کسی بگوید و در اینترنت هیچ راه مطمئنی نیست برای اثبات و آزمودن داده ها. می دانیم که در شبکه ها دروغ ها پربیننده [وایرال] می شوند، ولی تصحیح دروغ ها به ندرت وایرل می شوند. می گویند دروغ یک دور دنیا را گشته، در حالی که حقیقت هنوز وقت نکرده کفش هایش را به پا کند. پس در چنین شرایطی بی اخلاق ها و بیشرم ها هستند که برنده می- شوند.
  • ولی البته ریشه ها عمیق تر از تکنولوژی جدید ارتباطی هستند. متیو دانکنا شاید حق داشته باشد که سابقۀ پساحقیقت به مکتب فکری مهم نیمۀ دوم قرن بیستم مشهور به  پست مدرنیته  برمی گردد با متفکرانی چون ژان پل لیوتار، میشل فوکو، یا ژاک دریدا که گروه متفکران بسیار پرابهامی هستند. گفتۀ مورد علاقۀ من دربارۀ آنها این است که کسی می پرسد فرق مافیا با پست مدرنیته چیست؟ پاسخ می شنود: مافیا پیشنهادی می دهد که نمی توانید آنرا رد کنید، پست مدرن ها پیشنهادی می دهند که نمی توانید آنرا بفهمید!  به هر حال، واقعیت این است که پست مدرنیته نسبت به ایده های دادۀ عینی (ابژکتیو)، حقیقت عینی و روش شناسی عینی و غیره، شک ایجاد کرد.  به نظر من متیو به درستی ما را متوجه تاثیر پست مدرنیته بر شکل گیری پساحقیقت کرد.
  • ولی به راستی، این مفهوم، پیشینه ای دور دارد، بس دورتر. کسی که به راستی در ۱۹۸۱ مرا با این مفهوم آشناکرد، Alasdaire Marcintyre بود: نویسندۀ کتاب پسافضیلت After Virtue، یکی از مهمترین کتاب هایی که در زندگی ام خوانده ام. مارکینتایر در کتاب پسافضیلت After Virtue با پرداختن به فروپاشی جامعۀ اخلاق مدار و تفکر اخلاقی منسجم که آنرا هستۀ مرکزی پروژۀ اخلاقی روشنگری می نامد، روی یک لحظۀ خاص در تاریخ درنگ می کند: Bloomsbury Group[4] در اوایل قرن بیستم و برآمد یک تئوری اخلاقی به نام emotivism. مارکینتایر می گوید وقتی ما معنای اخلاق ابژکتیو را از دست می- دهیم، در حقیقت، داوری اخلاقی فقط بیانگر احساس های شخصی ما می شود؛ حقیقت رخت برمی بندد و احساسات پیروز می- گردند. و در چنین شرایطی، هیچ معنایی ندارد که صادق باشیم، هیچ حقیقتی در واقع وجود ندارد که شنیده شود و آن دروغی که بیشتر فریبنده و مجاب کننده تر باشد، برنده می شود. ولی حتی آنجا هم مارکینتایر تا قلب تاریک ایدۀ پساحقیقت، پایین نمی رود.
  • باید بگویم همیشه بر آنم این نیچه بود که موضوع را درست دریافت. نیچه یک خداناباور بود و صادقانه بگویم که با بیشتر حرف های او توافق ندارم، اما او صادق ترین خداناباور بود و ژرف اندیش ترین در میان آنها. او در کتاب تبارشناسی اخلاق به گونه ای مطلقا حیرت آور از کسانی سخن می گوید که خود را Free Spirit یا روح آزاد می دانند، یعنی خداناباورانی چون او.  ولی نیچه می گوید که آنها هنوز دور هستند از این که روح آزاد باشند، زیرا همچنان به حقیقت باور دارند. و می افزاید:
  • “ایمان ما به علم، هنوز بر پایۀ یک ایمان متافیزیکی است، و ما مردان اهل شناخت امروز، ما مردان خداناباور و ضدمتافیزیک، ما نیز هنوز شعلۀ خود را از آتشی می گیریم که توسط ایمانی به قدمت هزاره ها روشن شده، یعنی مسیحیت که ایمان افلاطون نیز بود به این که خدا حقیقت است و حقیقت، الهی است. اما اگر این باور روز به روز غیر قابل باورتر بشود چه؟”
  • در اینجا نیچه می گوید که ما باید درنگ کرده، مدتی به تفکر بپردازیم. خود علم نیز اکنون به توجیه نیاز دارد. سپس می گوید علم به اندازۀ کافی برای چنین کاری استقلال ندارد، زیرا هرگز خود علم، ارزش ها را نمی آفریند. به بیان دیگر، نیچه می گوید که باور ما به حقیقت در نهایت برمی گردد به بنیادهای دینی و فلسفی که به سرعت داریم از دست می دهیم.
  • در واقع، نیچه کاملا درست می گوید. زیرا امروز ما می کوشیم ارزش های خود را در روانشناسی داروینیستی و تکاملی جستجو کنیم. و حقیقت این است که هیچ چیزی هرگز تا کنون در طبیعت وجود نداشته که به سوی حقیقت یا پردازش حقیقت گرایش داشته باشد. هر جانوری که بالقوه شکار یک جانور شکارچی است، باید یادبگیرد که استتار کند، پنهان شود و فریب دهد. در طبیعت، حقیقت، شما را نجات نمی دهد. در طبیعت، حقیقت شما را به کشتن می دهد. و در بهترین حالت، اگر به انتخاب طبیعی معتقد باشیم، که همچنان جای جدل دارد، آن گاه، حقیقت گویی تنها یک استراتژی موفق درون گروه کوچک شما است. هرگز حقیقت گویی را در یک گروه بیرونی اجرا نکنید.
  • بنابر این، نتیجه می گیریم: اگر آنچه باقی مانده، آوار ایمانی است که دیگر به آن باور نداریم، یعنی آن ایمان باستانی به حقیقت – و فکر می کنم نیچه اغراق می کرد و افلاتون خودش معتقد بود که نظم سیاسی به دروغ بزرگ وابسته است- پس، باور به حقیقت، به واقع، در یهودیت و بنیادهای یهودی/مسیحی یافت می شود و ما اگر آنرا از دست بدهیم، خود ارزش حقیقت همچون یک کلیت را از دست خواهیم داد. ارزش حقیقت از انبیاء باستانی بنی اسرائیل به ما رسیده که مشهورند به حقیقت گویی دربرابر قدرت ها و این که تا مرز خودویرانگری، صادق ترین منتقدان جوامع خود بودند. پس در اینجا می بینیم که از دست رفتن حقیقت نزد ما فقط به تکنولوژی ارتباطات معاصر و شبکه های اجتماعی مربوط نیست. بلکه به فروپاشی بنیان هایی مربوط است که حقیقت بر آنها استوار می شود. یک جامعۀ آزاد وابسته به اعتماد است؛ اعتماد بستگی دارد به حقیقت گویی و زندگی در جمع[۵] که آنها نیز به نوبۀ خود، به حقیقت همچون یک هنجار، وابسته هستند و این که جامعۀ آزاد را یک دستاورد اخلاقی بدانیم که بدون حقیقت، آنرا از دست می دهیم. ما فراموش کرده ایم که بدون یک مجموعه اصول اخلاقی که همگی دربرابر آن مسئول بوده، برایش آموزش دیده و آنرا درونی کرده باشیم، اعتماد به زندگی در جمع که آزادی ما وابسته به آن است را از دست خواهیم داد.
  • اینک، آخرین گفتاورد که نیرومندترین بوده، زمانی که اولین بار آنرا خواندم مرا تکان داد و اغلب آنرا بازمی خوانم: گفته ای از برتراند راسل در مقدمۀ او بر کتاب تاریخ فلسفۀ غرب. از دید برتراند راسل، بالاترین فرازهای تمدن، آتن یونان و رنسانس ایتالیا بود. چه اتفاقی در آتن یونان افتاد که در رنسانس ایتالیا تکرارشد؟
  • راسل سپس چنین می نویسد: “آنچه در دوران عظمت یونان رخ داد و در رنسانس ایتالیا تکرار شد این بود که محدودیت های اخلاق سنتی از میان رفتند، زیرا آنها را مرتبط با خرافات می دیدند. آزادی از قید دین، افراد را پرانرژی و خلاق ساخت و درخششی نادر از نبوغ پدید آورد. ولی بی نظمی و فریبکاری که ناگزیر به دنبال انحطاط اخلاقی حاکم شد، ایتالیایی ها را به عنوان یک اجتماع، ناتوان ساخت. و آنها مانند یونانیان زیر تسلط ملت هایی درآمدند که کمتر از آنها متمدن بودند، اما به اندازۀ آنان از انسجام اجتماعی محروم نبودند.”
  • به بیان دیگر، تا زمانی که پایه های اخلاقی تمدن غرب را که ترکیبی از میراث یهودی- مسیحی و ارزش های روشنگری است، بازسازی نکنیم و تا وقتی ایده آل های صداقت و حقیقت گویی را در زندگی همگانی بازنیابیم، پساحقیقت، ناگزیر ما را به سوی پساآزادی خواهد برد: جایی که هیچ یک از ما مایل نیستیم به آن برسیم.

[۱] alternative facts

[۲] fake news

[۳] Richard Weaver

[۴] انجمنی از متفکران و اهل هنر و قلم در انگلستان  .

[۵] Public life

You may also like...