پوپولیسم چیست؟

جان ورنر مولر

برگردان  و تلخیص: حمید شیرازی

برگردان و تلخیصی از دو فصل کتاب “پوپولیسم چیست” با مشخصات کتابشناسی:

What Is Populism? Jan-Werner Müller. University of Pensylvania Press. 2016

فصل اول

پوپولیست ها چه می گویند؟

” شبحی در حال تسخیر جهان است: پوپولیسم.” این عبارت را گیتا اینسکو و ارنست گلنر در مقدمۀ مجموعه ویراستاری شده در باره پوپو لیسم که در سال ۱۹۶۹ منتشر شد نوشتند. این کتاب بر مبنای مقاله ای بود که در کنفرانس بزرگی در “مدرسه اقتصاد لندن” در سال ۱۹۶۷ با هدف ” تعریف پوپولیسم” ارائه شده بود. بسیاری از شرکت کنندگان در کنفرانس با ان موافق نبودند. با این حال شرح مذاکرات ان کنفرانس می تواند امروزه درس آموز باشد. آن روز نیز مثل امروز، همه گونه اضطراب و تشویش سیاسی در هنگام صحبت در مورد پوپولیسم بروز میکرد- کلمۀ پوپولیسم نیز در مورد بسیاری از پدیده های سیاسی که برخی از آن ها بسیار اختصاصی بودند به کار برده میشد. امروزه نیز به نظر نمیرسد که ما قادر باشیم بر سر تعریف دقیقی از پوپولیسم توافق کنیم، و این میتواند سوالی را سبب شود که که آیا برای پوپولیسم تعریفی وجود دارد؟

در اواخر دهه ۱۹۶۰ که بحث های مربوط به استعمار زدایی و گمانه زنی در باره آینده “جنبش های دهقانی” شروع شد و با تعجب در اوایل قرن بیست ویکم نیز که بحث های مربوط به منشا کمونیسم و احتمال گسترش ان در حالت عام و مائویسم در حالت خاص در گرفته بود “پوپولیسم” پدیدار شد. امروز به ویژه در اروپا انواع نگرانی ها و به میزان کمتر امید – در اطراف پوپولیسم تبلور یافته. به صورت شماتیک، در یک سو، به نظر میرسد لیبرال هایی قرار دارند که نگران روندی هستند که روزانه شاهدند، توده های لیبرال هر روز بیشتر در دامان پوپولیسم، ملی گرایی، و حتی بیگانه ستیزی میافتند: در سوی دیگر، تئوری پردازان دموکراسی نگران صعود جریانی هستند که ” لیبرالیسم فن سالارانه” مینامند که معتقد به اداره مسولانه جامعه بوسیله نخبگان متخصص است که به طور اگاهانه چندان به خواست های مردم عادی توجهی نمیکنند. پوپولیسم میتواند چیزی باشدکه دانشمند علوم اجتماعی المانی کاس مود گفته ” پاسخ غیر لیبرال دموکراتیک به لیبرالیسم غیر دموکراتیک”. پوپولیسم میتواند یک تهدید و یا یک توان بالقوه تصحیح کننده برای سیاست هایی باشد که از “مردم” فاصله گرفته اند . در تصویر چشمگیری که بنجامین اردیتی ارائه میدهد ممکن است چیزی یافت که رابطه بین دموکراسی و پوپولیسم را نشان دهد. اردیتی پوپولیسم را به میهمان مستی تشبیه میکند که به یک مهمانی شام دعوت شده، به آداب معاشرت احترام نمیگذارد، بی ادب است، وحتی ممکن است مزاحم زنان دیگر مدعوین شود. اما همچنین میتواند حقایقی را در مورد لیبرال دموکراسی هایی که اصل بنیادی خود یعنی “حق حاکمیت مردم” را فراموش کرده اند بر ملا کند. موضوع در هنگام بروز جنبش های سیاسی در زمان بحران های مالی پیچیده تر میشود، به طور مشخص جنبش های تی پارتی و اشغال وال استریت. هر به صور مختلف پوپولیستی خوانده شده اند، تا حدی که  ان دو را ائتلاف بال راست – چپ در انتقاد از جریان غالب سیاسی دانسته اند که مخرج مشترک آن پوپولیسم است. بر مبنای این وجه تقارن، وسایل ارتباط جمعی دونالد ترامپ و برنی سندرزرا در مبارزات انتخاباتی ۲۰۱۶ پوپولیست خواندند، که یکی در راست و دیگری در چپ قرار دارد. مکرر گفته شده که هر دو یک نقطه اشتراک دارند و ان “ضدیت با وضع موجود” است که این نقطه مشترک توان خود را از” خشم” ، “دلزدگی” ،  و یا “نا رضایتی” شهروندان میگیرد.

پوپولیسم اشکارا یک مفهوم سیاسی به چالش کشیده شده است. سیاستمداران حرفه ای به خوبی از در گیری بر سر معنای ان اگاهند. در اروپا به عنوان مثال، “شخصیت های سیاسی متعلق به وضع موجود” مشتاقند که به مخالفان خود برچسب پوپولیست زنند. اما برخی از کسانی که برچسب خورده اند دست به ضد حمله زده اند. آنها با غرور اعلام میکنند که اگر پوپولیسم به معنای خدمت به مردم است، آنها واقعا پوپولیست هستند. چگونه میتوان در مورد ادعاهای این چنینی قضاوت کرد، یا بین پوپولیست های واقعی و آنهایی که برچسب خورده اند تمایز قایل شد ( وشاید درمورد کسانی که هرگز برچسب نخورده اند، ویا خود را پوپولیست نمیدانند ولی با این وجود ممکن است پوپولیست باشند)؟ آیا با یک اشفتگی مفهومی روبرو نیستیم، زیرا هرکس چه چپ، راست، دموکراتیک، ضد دموکراتیک، لیبرال،  و ضد لیبراال را میتوان پوپولیست دانست و پوپولیسم میتواند هم به صورت دوست و هم دشمن دموکراسی دیده شود.

حال چگونه به مسئله برخورد کنیم؟ پوپولیسم چبزی شبیه یک دکترین سامان یافته نیست، در عوض مجموعه ای از ادعاهای گوناگون است که دارای چیزی است که میتوان آن را منطق نهفته دانست. وقتی این منطق را بررسی میکنیم در مییابیم که منطق مفیدی برای تصحیح دموکراسی نیست زیرا بسیار “نخبه-محور”  است. پوپولیسم چیزی شبیه سایه دموکراسی نمایندگی است، و یک خطر دائمی. اگاهی از این مشخصه میتواند به ماکمک کند که نقاط تمایز، و همچنین تا حدی کمبود های دموکراسی هایی که در ان زندگی میکنیم را ببینیم ۸.

 

درک پوپولیسم: بن بست ها   

اندیشه پوپولیسم چه “مترقی” و چه “خود جوش” عمد تا یک پدیده امریکایی است(شمال، مرکزی،جنوبی). در اروپا میتوان مفهوم تاریخی شده پوپولیسم را دید. در انجا پوپولیسم در ارتباط ا با نظریه پردازان لببرال ، و با سیاست های غیر مسولانه در فرم های مختلف سیاسی تعریف میشود (“دماگوژی” و “پوپولیسم” غالبا مترادف هستند). همانطور که رالف واندورف گفته، پوپولیسم ساده است و دموکراسی پیچیده. به طور اخص یک وابستگی طولانی بین پوپولیسم و خواست های انباشت شده مردم وجود دارد – رابطه ای که مبنای بحث های اخیر احزاب پوپولیست مثل سیریز در یونان و پمپدوس در اسپانیا است،  که از نظر  تحلیگران اروپایی تجلی “پوپولیسم چپ” است.

گفته میشود آن ها که از پوپولیسم حمایت میکنند، به ویژه کسانی که به  آنها رای میدهند، کسانی هستند که  از ترس نیرو گرفته اند  ( ترس از مدرنیزاسیون، جهانی شدن، و غیره) ویا از احساس “خشم”، “دلزدگی”، و یا نارضایتی. در نهایت، تمایلی در بین تاریخ دانان و دانشمندان علوم اجتماعی در امریکا و اروپا وجود دارد مبنی بر این که پوپولیسم را به بهترین نحوی میتوان با بررسی وجوه مشترک احزابی که در گذشته  پوپولیست خوانده شده اند، توضیح داد.

از دید من، هیچ یک از این دید گاه ها و یا روش هایی که تجربی به نظر میرسند، جهت مفهوم سازی برای پوپولیسم مفید نیستند. با توجه به این که این دیدگاه ها بسیار فرا گیرند، و یا این که عباراتی مثل “بخش پایینی طبقه متوسط” و یا “نارضایتی” تا چه حدی بدون فکر به کار برده میشوند – میخواهم مخالفت خود با آن ها را با جزییات بیشتری بیان کنم.

تمرکز بر حمایت گروه های سیاسی-اقتصادی خاصی از پوپولیسم گمراه کننده است. بر مبنای مطالعات چندی این امر در حد تجربی اعتباری ندارد. کمتر توجه شده است که این امر بر مبنای فرض های زیاد و بی اعتبار شده ای است که منتج  از تئوری مدرنیزاسیون میباشد. این درست است که در موارد زیادی رای دهندگانی که از احزاب پوپولیست حمایت میکنند دارای شرایط درامدی و اقتصادی مشابهی هستند: به ویژه در اروپا، کسانی که به احزاب راست افراطی رای میدهند کسانی هستند با درامد کمتر که از تحصیلات بالایی نیز برخوردار نیستند. در بعضی کشور های اروپایی متل فرانسه و اتریش احزاب پوپولیست به شدت رشد کرده اند و شبیه چیزی شده اند که به آنها ” ازتمام احزاب  سر زدها ند” میگویند، آنها توانسته اند بخش عظیمی از کارگران را به خود جلب کنند و همچنین حمایت کنندگانی از سایر قشر های اجتماعی را نیز جذب کرده اند. بررسی های چندی نشان داده اند که ارتباط بین موقعیت اجتماعی – سیاسی و حمایت از احزاب راست پوپولیست غالبا به هیچ وجه صادق نیست، زیرا این رابطه نیاز به ارزیابی های بیشتر در کشور های گوناگون دارد. گمراه کننده خواهد بود اگر استنباط از مسایلی مثل خطر و یا افول ملی را (نخبگان در حال غارت ما در کشو خودمان هستند) به حد ترس فردی و یا ” وضیعت اظطرابی” تقلیل دهیم. بسیاری از پشتیبانان احزاب پوپولیست به خود میبالند که دارای فکر مستقل (حتی پژوهش مستقل) در مورد وضعیت سیاسی هستند، همچنین منکر این هستند که مواضع ان ها ناشی از منافع فردی و یا نشات گرفته از احساسات است  .

در کاربرد واژه هایی که دارای بار سنگینی هستند مثل “خشم،”  “سرخوردگی،” و به ویژه “نارضایتی” برای تبیین پوپولیسم باید بسیار محتاط بود. همانطور که ماکس شیلر، گفته نارضایتی ذهن انسان را به سوی مسموم شدن سوق میدهد. حال، فردی ممکن است باور کند که شعاری که مردم بر روی کلاه بیس بال خود مینویسند ” امریکا را دو باره کبیر” میکنیم  واقعا درست است. ویا فکر کنیم مردمی که به احزاب پوپولیست رای میدهند شخصیتی اقتدار گرا ویا شاید به قول روانشناسان اجتماعی”شخصیتی مخالف خوان” دارند. ولی حداقل باید با نتایج چنین تشخیص روانشناسانه روبرو شد، آنها به این جا میرسند که دیدگاه های نخبگان لیبرال  درمورد مردم نه تنها چندان فروتنانه نیست حتی ناتوان از ان است که مردم عادی را در گفتمان خود درگیر کند، لذا ترجیح میدهند که سیاست درمانی را برای شهروندان ترسیده و ناراضی تجویز کنند. حقیقت ساده این است که مفهوم “خشم” و “سرخوردگی” همیشه روشن نیست- ولی صرفا احساسات نیز نیستند که کاملا از تفکر جدا افتاده باشند. برای “خشم” و “سرخوردگی” دلایلی وجود دارد، که بیشتر مردم میتوانند ان ها را بیان کنند. منظور این نیست که گفته شود این دلایل معتبرند و یا به ان صورت که گفته میشوند باید قبول شوند، این احساس که به ما دروغ گفته شده ویا این گرایش که “کشور از ما گرفته شده” به خودی خود اعتباری ندارند. ولی منحرف کردن بحث به روانشناسی اجتماعی، (و با خشمگینان و سر خوردگان به صورت بیماران یک بیمارستان روانی سیاسی برخورد کردن) نادیده گرفتن اصل بنیادین دموکراتیک در مورد کاربرد خرد است. این جا به نظر میرسد که لیبرال ها ناچارند نظرات اخلاف قرن نوزدهم خود که در دادن حق رای به توده ها بسیار محتاط بودند را با این استدلال که  -“آنها خیلی احساساتی” هستند و نمیتوانند مسولانه از حق رای خود استفاده کنند – را تکرار کنند.

حال، حتی اگر کسی به این نتیجه برسد که هیچ چیز نخبگان را نباید از نقد رفتار مردم عادی بازدارد، اما هنوز ارتباط دادن محتوی یک سری باور های سیاسی با موقعیت اجتماعی – سیاسی و حالت روانی پشتیبانان ان باور ها غیر منطقی است. این مانند ان است که برای درک سوسیال دموکراسی، رای دهندگان به آن را به عنوان کارگزاران حسود ثروتمندان قلمداد کنیم. تنظیم پرونده سیاسی برای پشتیبانان پوپولیسم اشکارا به چگونگی فکر کردن ما به پدیده پوپولیسم مربوط است. اما توضیح پوپولیسم صرفابا گفتن این که آنها  ” بازندگان فرایند مدرنیزاسیون هستند” تنها ساده انگاشتن مسئله است. این حتی یک توضیح واقعی هم نیست.

در نهایت افکاری وجوود دارد که پوپولیسم رابطه ای با کسانی که اولین بار خود را پوپولیست خواندند دارد. به ناردونیک های روسی در اواخر قرن نوزدهم و ایدئولوژی آنها نارودنچستوف[۱] که معمولا “پوپولیسم” ترجمه میشود فکرکنید. نارودنیک ها روشنفکرانی بودند که دهقانان روسی را ایده ال تصور میکردند و جامعه روستایی را مدل سیاسی مناسبی برای کل کشور میدیدند. آنها همچنین طرفدار “رفتن بین مردم” برای دادن رهنمودها و توصییه های سیاسی بودند. (مانند بسیار از روشنفکران شهری آنها دریافته بودند که نه تنها مردم از آن ها به نحوی که امید داشتند استقبال نمیکنند، بلکه به این نتیجه رسیده بودند که نسخه سیاسی آنها چیزی بیشتر از “روش زندگی سالم” روشنفکرانه نیست).

تئوری های سیاسی اجتماعی صرفا نمیتوانند ریشه در یک تجربه تاریخی داشته باشند. این امکان را باید در نظر داشت که هر درک به ظاهر درست از پوپولیسم به این جا ختم میشود که آنرا از یک جنبش سیاسی خاص و یا بازیگران سیاسی که تلویحا خود را پوپولیست میدانند جدا کرد. با استثنائاتی چند، تاریخ دانان (یا تئوریسین های سیاسی به اندازه ای که به پدیده های تاریخی اهمیت میدهند) بحثی ندارند که درک درست از سوسیالیزم محتاج باز کردن فضایی برای ناسیونال سوسیالیزم نیست صرفا به خاطر این که نازی ها خود را سوسیالیست مینامیدند. حال برای تصمیم گیری در مورد این که چه تجربه تاریخی برای درک “ایسم” خاصی مناسب است، باید تئوری خاصی در مورد آن “ایسم” داشته باشیم. بنابراین پوپولیسم چیست؟

 منطق پوپولیسم

تعریف پیشنهادی من این است که پوپولیسم تصویر اخلاق گرآیانه سیاست است؛ راهی برای درک دنیای سیاست است که مردمی بسیار اخلاقی و متحد –  که باید بگویم که در نهایت نادرست است-  را در برابر نخبگانی که فاسد دیده میشوند و یا از نظر اخلاقی ضعیف هستند قرار میدهد.

با ورود دموکراسی مبتنی بر نمایندگان مردم، پوپولیسم نیز پا گرفت، که تنها سایه ای از آن است. پوپولیست ها دلبسته آن چیزی هستند که نانسی روزنبالم آنرا ” کل گرایی” نامیده: تصوری که جامعه نباید تقسیم شود و این امکان وجود دارد که مردم “یکی شوند” – تمام مردم- و تنها یک نماینده واقعی داشته باشند. بنابراین مدعای اصلی پوپولیسم نوعی ضد کثرت گرایی اخلاقی است. بازیگران  سیاسی که این مدعا را قبول  ندارند  پوپولیست نیستند. پوپولیسم نیازمند مطرح کردن ادعای مبتنی بر نمایندۀ انحصاری بودن است، که از طریق اخلاقی و مواجهه با روش تجربی فهمیده شود. اگر کسی به نام مردم به صورت یک کل صحبتی نکند، پوپولیسمی وجود نخواهد داشت.

هسته مرکزی پوپولیسم این است: فقط بخشی از مردم مردم شایسته هستند ( نیگل فرارگ [۲] را به یاد آورید که رای به براگزیت را جشن گرفت و ۴۸ درصد رای دهندگانی که مخالف خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا بودند را مردمی کمتر شایسته قلمداد کرد – یا به طور صریح تر موقعیت ان ها را به عنوان اعضا جامعه سیاسی زیر سوال برد). یا اظهار نظر دونالد ترامپ که درمیان انبوه اظهارات نا خوش آیند و یا آزار دهنده این بیلیونر نیویورکی چندان مورد توجه قرار نگرفت را در نظر بگیرید. در یک گرد همایی انتخاباتی در ماه می او گفت “تنها اتحاد مردم است که ارزش دارد ، زیرا بقیه چیزی نیستند”. از زمان رومیها و یونانیان “مردم” حداقل به سه صورت به کار برده شده: اول، مردم به عنوان کل ، (میتوان گفت تمام اعضا جامعه چیزی که به آن بدنه اجتماعی میگویند) ، دوم، “مردم عامی” (بخشی از جامعه که به آن عوام گفته میشود، یا به اصطلاح امروزی جدا افتادگان، به حاشیه رانده شدگان، ویا فراموش شدگان)، سوم، ملت  به عنوان یک کل که  بیشتر از نظر فرهنگی متمایز میشود.  ابن ساده اندیشی است اگر بگوییم تمام کسانی که به مردم متوسل میشوند پوپولیست هستند. ایده ال سازی از مردم لزوما به معنای پوپولیست بودن نیست، برای پوپولیست بودن باید ادعا کرد که بخشی از مردم، مردم شایسته هستند و تنها یک پوپولیست این مردم حقیقی و شایسته را تشخیص میدهد و نمایندگی میکند.

درک پوپولیست ها از اخلاق سیاسی عمدتا در رابطه با دو واژه کار و فساد است. این درک برخی از تحلیگران را به آن جا رسانده که پوپولیسم را  در ارتباط با ایدئولوژی متمایزی به نام “تولیدگرایی” ببینند. پوپولیست ها همواره مردم عادی و بی گناه را در برابر نخبگان فاسد که کار نمیکنند (مگر برای نفع شخصی) قرار میدهند، پوپولیست راست نیز آن ها را در برابر پایین ترین اقشار اجتماع (آنها که کار نمیکنند و مانند انگل از کار دیگران تغذیه میکنند) قرار میدهد. در تاریخ امریکا، طرفداران اندرو جکسون را در نظر بگیرید، که از یک سو مخالف “اشراف” در بالا و از دیگر سو مخالف بومیان امریکا و در سطح فروتر بردگان، در پایین بودند  . ولی  این تمایز لزوما به این معنا نیست که آنها کار میکنند یا نمیکنند. اگر کار کردن تعریف مشخصی نداشته باشد، درآن صورت مسایل قومیت میتوانند به تعریف آن کمک کنند. ( البته، اندیشه نژاد پرستی همواره نژاد را معادل تنبلی میگیرند بدون آنکه این معادله را به طور صریح تعریف کنند: هیچ کس فکر نمیکند آنها که بیشترین مزآیای اجتماعی را میگیرند سفید باشند). با این حال اشتباه خواهد بود اگر فکر کنیم که پوپولیسم همیشه در ارتباط با ناسیونالیزم و یا شوونیسم قومی است. راه های گوناگونی در برابر پوپولیست ها برای تشخیص اخلاقی از غیر اخلاقی وجود دارد. آن چه که باید وجود داشته باشد راهی برای تمایز قایل شدن بین مردم کاملا اخلاقی و مخالفنشان است. تمایز گذاشتن بین مردم شایسته و دیگران عاملی است که پوپولیست ها را از سایر بازیگران سیاسی ضد کثرت گرایی جدا میکند. به عنوان مثال، لنینیست ها و سایر بازیگران به شدت ضد مذهب، مردم را کاملا درستکار و خالی از لغزش در نظر نمیگیرند. هر کسی که کثرت گرایی را نفی میکند لزوما پوپولیست نیست.

پوپولیست ها دقیقا ادعای نمایندگی چه چیزی را دارند؟

پوپولیست ها مجبور نیستند که مخالف ایده نمایندگی به صورتی که هست باشند. آنها طرفدار نمایندگی از نوعی خاص میباشند. پوپولیست ها با نمایندگی مسئله ای ندارند، تا زمانی که نمایندگان، مردم شایسته را نمایندگی کنند و تصمیمات درست بگیرند و درنتیجه اعمال درست انجام دهند. جدا از این که تشخیص میدهند که چه کسی از مردم است، پوپولیست ها نیاز دارند که در مورد خواست های این مردم اصیل نیز حرف هایی داشته باشند. به عنوان مثال، رهبردست راستی مجارستان ویکتوراوربان [۳]  را در نظر بگیرید که در مناظرات قبل از انتخابات در سال های ۲۰۱۰ و  ۲۰۱۴  ( که در هر دو پیروز شد) شرکت نمیکرد. او دلیل خوداری خود از شرکت در مناظرات را این گونه توضیح میدهد:

مناظره بر روی سیاست خاصی ضرورت ندارد، گزینه پیش رو بسیار روشن است.  مطمئن هستم همه دیده اید وقتی درختی بر روی جاده ای میافتد، دو نوع مردم دور ان    جمع میشوند. کسانی که ایده های بزرگ برای برداشتن درخت دارند و  ایده ها و تئوری های خود را با دیگران در میان میگذارند و راه نمایی میکنند. کسان دیگری هم هستند که به سادگی  در پی انند که درخت را از روی جاده بردارند. باید در یابیم که برای باز سازی اقتصاد به تئوری نیاز نداریم، در عوض چندین مرد عمل لازم داریم که ان چه همه میدانیم باید انجام شود را اجرا کنند.

در این جا اوربان سیاست درست را با آن چیزی که شعور عادی تشخیص میدهد یکی میگیرد. کاری که باید انجام شود روشن است: نیازی به مناظره در مورد ارزشها و شواهد تجربی نیست.

برای پوپولیست ها چیزی به نام رقابت مشروع نیز نمیتواند وجود داشته باشد، در این جاست که شعارهایی مثل “مرگ بر آنها “، “آنها باید خارج شوند” ، ” بگذارید بروند”  و یا “روز پیروزی ” به گوش میرسد. بر همین منوال وقتی در قدرت هستند، چیزی به عنوان مخالفین مشروع نمیتواند وجود داشته باشند. اگر آنها تنها نمایندگان مشروع مردم هستند، چرا قبلا در قدرت نبوده اند؟ چگونه است که وقتی قدرت را در دست میگیرند خیلی از مردم مخالف آنها میشوند؟ این جاست که یکی از جنبه های برجسته درک پوپولیست ها از نمایندگی سیاسی مردم ظهور میکند: در حالیکه به نظر میرسد که آنها به صورت دموکراتیک خواست عمومی مردم را نمایندگی میکنند، واما واقعیت ان است که آن ها تنها  به طور نمادین مردم واقعی را نمایندگی میکنند. برای آنها “خود مردم” صرفا یک موجودیت ساختگی خارج از اصول دموکراتیک است، یک پیکر همگن و از نظر اخلاقی به هم پیوسته که میتوان از آن علیه نتایج انتخابات در دموکراسی ها استفاده کرد.

چنین برداشتی از “مردم ” که ورای تمام فرم ها واشکال سیاسی است  بوسیله  کارل  اشمیت [۴]  تئوریسین دست راستی در سال های بین دو جنگ جهانی تئوریزه شد. کار های او به همراه کارها جیوانی جنتیله  [۵]  نظریه پرداز فاشیست به عنوان پلی برای عبور از دموکراسی به ضد دمکراسی – در زمانی که ادعا کردند فاشیسم ایده های دموکراسی را بیشتر از خود دموکراسی درک و بیان میکند- عمل کردند. از سوی دیگر هانس کلسن [۶] حقوق دان اتریشی (و تئوریسین دموکراتیک)مخالف اشمیت اصرار میکرد که پارلمان یک خواست عمومی نیست، تشخیص یک خواست عمومی روشن در واقع غیر ممکن است. تنها چیزی که میتوانیم بفهمیم نتابج انتخابات است، و هرچیز دیگری غیرازآن به نظر کلسن یک “تصورات باطل ماورا سیاسی” است. واژه خیال باطل در این جا قابل توجیه است. فهم چیزی به عنوان تمام مردم و نمایندگی کردن آنان هرگز اتفاق نخواهد افتاد، زیرا مردم هرگز یکسان نمیمانند، حتی برای یک دقیقه: شهروندان میمیرند و شهروندان جدید زاده میشوند.

در این جا قادریم که به تفاوت اصلی بین نمایندگی مردم از دید پوپولیست ها و خواست عمومی روسو  پی ببریم. برای تحقق مورد اخیر شرکت واقعی شهروندان ضروری است: در دیگر سو پوپولیست ها خواست عمومی واقعی مردم  را باید مقدس جلوه دهند.

ممکن است گفته شود که آیا پوپولیست ها طرفدار همه پرسی های بیشتری نیستند؟ اری، ولی باید مشخص شود که همه پرسی از نظر پوپولیست ها چیست. آنها طرفدار آن نیستند که مردم به طور مداوم در سیاست دخالت کنند. از نظر آن ها، همه پرسی آغاز فرایندی در میان شهروندان واقعی به منظور رسیدن به یک قضاوت سنجبده و درست عمومی نیست: به جای آن همه پرسی به خدمت گرفته میشود تا نظر رهبر در مورد این که نفع عمومی در محدوده هویت چیست تایید شود، نه به عنوان ابزاری تجربی برای رسیدن به چیزی که متضمن نفع عمومی است.

اکنون در موقعیت بهتری هستیم که در یابیم چرا پوپولیست ها غالبا طرفدار ” قرارداد” با “مردم” هستند ( حزب عمیقا پوپولیست “مردم” سویس این کار را کرده، و همچنین برلوسکونی  [۷]  و هایدر [۸]  : در امریکا میتوان نیوت گینگریج  را با “قرارداد با امریکا” به یاد اورد). فرض پوپولیست ها براین است که “مردم” میتوانند با یک صدا صحبت کر و امرانه حکمی صادر کنند که به سیاستمداران بگوید که دولت را دقیقا چگونه اداره کنند ( بر خلاف حکم ازاد که نمایندگان قضاوت خود را به کار میگیرند).

  اصول گرایی، ضد کثرت گرایی معنوی، و اتکا بر مردم متفرق کمک میکند تا در یابیم که چرا پوپولیست ها بیش از حد  به نتایج ” درست اخلاقی” یک رای گیری در برابر نتایج عملی ان تکیه میکنند به ویژه وقتی که نتایج تجربی بر وفق مرادشان نباشد.  ویکتور اوربان را در نظر گیرید، که پس از شکست در انتخابات ۲۰۰۲ مجارستان گفت: “ملت نمیتوانددرموضع مخالف باشد”،  ویا اندراس مانوئل  لوپزابرادو [۹]پس از شکست در اتنخابات ۲۰۰۶ مکزیک گفت ” پیروزی جناح راست از نظر اخلاقی امکان ناپذیر است ( وخود را رییس جمهور مشروع مکزیک دانست): ویا میهن پرستان حزب چای در امریکا که ادعا میکنند” کسی که رای اکثریت را دارد بر ضد اکثریت کشور داری میکند”. در نهایت نمونه دونالد ترامپ است که درهر شکستی در مراحل اول انتخابات مخالفان خود را به دروغ گویی متهم میکرد، و با دست پیش گرفتن ادعا میکرد تمام سیستم- شامل کنوانسیون حزب جمهوریخواه – ناکارامد هستند.  کوتاه سخن، مسئله هرگز آن نیست که پوپولیست ها دارای ظرفیت لازم برای نمایندگی خواست عمومی مردم نیستند. از نظر پوپولیست با این که نهاد های موجود دموکراتیک به نظر میایند، همیشه در پشت پرده چیزی جریان دارد که به سیاستمداران فاسد اجازه میدهد که به مردم خیانت کنند. تئوری توطئه صرفا بخشی از رجز خوانی پوپولیست ها نیست، ان ها ریشه در این تئوری دارند که نشات گرفته ار منطق پوپولیسم است.

 

رهبری پوپولیست ها

در نگاه اول، بسیاری از رهبران پوپولیست این انتظار را که آن ها “مثل ما هستند” را برآورد میکنند، آن ها خود را  در “خدمت مردم میدانند”. ولی برخی از این رهبران به سادگی در این قالب نمی گنجند. دونالد ترامپ به طور قطع و در بسیاری جهات “مثل ما” نیست: در واقع، چنین به نظر میرسد که رهبر پوپولیست دقیقا “بر عکس ماست” که مردم عادی هستیم. او باید شخص فرهومندی باشد ، به یک دلیل: او باید ثابت کند که دارای استعداد های ذاتی است. واقعیت چیست؟ آیا هوگو چاوز صرفا یک انسان متوسط بود؟ یا تا حدی انسانی ویژه بود و یا همانطور که خودش دوست داشت بگوید او “کمی از همه” مردم بود.

 در نگاه اول چنین به نظر میرسد که منطق نمایندگی از طریق ساز و کار انتخابات در مورد پوپولیست ها نیز صادق است: یک شخص به یک پوپولیست بر مبنای قضاوت خود مبنی بر این که او دارای ظرفیت بالایی برای درک خیر عمومی است رای میدهد. این تفاوتی با درک عمومی از انتخابات ندارد، زیرا انتخابات به ما کمک میکند که ” بهترین ها” را به نمایندگی انتخاب کنیم ( این درک برخی از تحلیل گران را به این نتیجه رسانده که در انتخابات یک عنصر اشرافیت دخالت دارد، اگر ما بر این باوریم که  شهروندان کاملا مساوی هستند میتوان از طریق قرعه کشی نمایندگان را انتخاب کرد، به طریقی که در یونان باستان میکردند). شخصی که انتخاب میشود امکان دارد با احتمال بیشتری خیر عمومی را تشخیص دهد زیرا او مسائل را با ما در میان میگذارد.

رهبر با هوشیاری آن چه را که ما بدرستی فکر میکنیم تشخیص میدهد، برخی مواقع حتی به آن قبل از این که ما فکرکنیم فکر میکند. به باور من این معنی توییت های مکرر پیش گیرآنه دانلد ترامپ است “فکر کن” و “هوشیار باش”.  تمام این ها ربطی به جاذبه فردی ندارد، و همچنین ربطی به این ندارد که در سیاست یک تازه وارد است. بسیار قابل قبول تر خواهد بود اگر کسی که علیه نخبگان موجود مبارزه میکند، آشکارا یکی از آنها نباشد. با این وجود مواردی وجود دارند که پوپولیست ها آشکارا چیزی نیستند به جز سیاستماران حرفه ای. برای مثال، گیرت وایلدر و ویکنور اربان تمام زندگی حرفه ای خود را در پارلمان صرف کرده اند. به نظر می آید این سابقه حرفه ای صدمه ای به آنها به عنوان یک پوپولیست نمیزند.

پایبندی و تعهد به نمایندگی مستقیم جنبه دیگری از سیاست های پوپولیستی را نشان میدهد که غالبا به انزوا منتهی میشود. ساختار داخلی احزاب پوپولیست ساختاری تک محوری است با سلسله مراتبی که معمولا به یک رهبر (یا به صورت کمتر دیده شده گروه رهبران) ختم میشود. در این شرایط دموکراسی داخلی این احزاب سیاسی – که میتوان آن را مانند یک ازمون برای مشروعیت (و در نهایت قانونی بودن) در نظر گرفت- بیشتر میتواند یک امید واهی باشد. بسیاری از احزاب چیزی هستند که قبلا ماکس وبر گفته: ماشینی برای  گزینش رهبران و انتخاب شدن آنها و یا، در بهترین حالت صحنه ای برای سیاست ورزی در مقیاس محدود در مخالفت با یک گفتمان عمومی در مقیاس بزرگ. در حالیکه این تمایل عمومی بسیاری از احزاب است، احزاب پوپولیست بیشتر متمایل به اقتدار گرایی درون حزبی هستند. اگر تنها یک خیر عمومی و یک راه برای رسیدن به ان وجود دارد، در ان صورت مخالفت های درون احزاب در مورد ان بی معنی است.

 

دوباره می پرسیم، اگر هر فردی یک پوپولیست نیست، پس چیست؟

همانطور که مشاهده کردیم، پوپولیسم یک روش اخلاقی برای شرکت در دنیای سیاست است که لزوما دارای ادعای نمایندگی انحصاری و اخلاقی است. بدیهی است که این تنها پوپولیست ها نیستند که در مورد اخلاق صحبت میکنند: تمام گفتمان سیاسی به نحوی از طریق ادعا های اخلاقی صورت میگیرد، همانطور که مایکل سوارد گفته “ادعا برای نمایندگی”. باید اضافه کرد تعداد بسیار کمی از بازیگران سیاسی اظهار میکنند ” که ما نماینده بخش کوچکی هستیم” و یا ” صرفا منافع خاصی را نمایندگی میکنیم”. حتی عده ای نیزمیگویند که نظرات مخالفانشان نیز درست است: ولی منطق رقابت سیاسی و تفاوت های سیاسی این روش را نمیپذیرد. آن چه یک سیاستمدار دموکرات را از یک سیاستمدار پوپولیست متمایز میکند آن است که ادعای سیاستمدار پوپولیست در مورد نمایندگی فرضی و خیالی است که نتایج تجربی حاصل از انتخابات معمولی ان را تایید نمیکند. و یا همانطور که پاولینا اکوا اسپجو مطرح کرده، دموکرات ها بر این باورند که که دارای محدودیت شخصی بوده و لغزش پذیرند. از بعضی جهات گفته بکت  در مورد آنها صادق است ” همیشه خسته. همیشه شکست خورده. این مهم نیست. دوباره تلاش کن. دوباره شکست بخور. و سعی کن بهتر شکست خوری”.

برخلاف آنها پوپولیست ها بر ادعای نمایندگی خود تحت هر شرایطی پای میفشارند: زیرا می پندارند که ادعای آنها اخلاقی و سمبلیک است – نه تجربی- و نمیتواند خطا باشد.

برای جمع بندی، پوپولیسم مسئله یک قشر اجتماعی با ویژگی روانی مشخص، یا یک طبقه خاص، ویا سیاست های ساده انگارانه نیست. همچنین یک سبک خاص سیاسی نیز نیست. برخی از پوپولیست ها  در یک مناظره بی تربیتی را به نمایش میگذارند ( یا در مورد گرداننده مناظره). ولی این بدان معنی نیست که به راحتی و با دقت از رفتار بد، پوپولیست ها را تشخیص دهیم بدان گونه که برخی اندیشمندان علوم اجتماعی گفته اند. پوپولیسم یک استراتژی خوش آیند از “نظر مردم” برای به حرکت در اوردن مردم نیز نیست: پوپولیسم زبان ویژه ای  را به کار میگیرد. پوپولیست ها صرفا منتقد نخبگان نیستند: ادعای آن ها این است که آنها و فقط آنها مردم واقعی را نمایندگی میکنند. محققی مثل کیت هاوکینز بطور سیتماتیک عناصری را که در زبان پوپولیستی بکار گرفته میشود مشخص کرده و حتی بطور کمی تناوب کاربرد آنها را نیز درکشورهای گوناگون تعیین کرده. بنابراین میتوان بطور معنا داری در باره درجه یا میزان پوپولیسم صحبت کرد. نکته اصلی این است که زبان پوپولیسم میتواند فهمیده شود. سوال بعدی ان است که وقتی پوپولیست ها عقایدشان را در عمل پیاده میکنند، چه اتفاقی میافتد. 

 

فصل دوم  

پوپولیست ها چه میکنند، یا پوپولیسم در قدرت

دراین جا ممکن است وسوسه شده، نتیجه گیریم پوپولیست ها در یک دنیای سیاسی فانتزی زندگی میکنند: آن ها تصور میکنند که مخالف نخبگان فاسد  در برابر مردمی متجانس و کاملا اخلاقی هستند که نمیتوانند به راه خطا روند: در زمانی که در قدرت نیستند، براین باورند که آنها نماینده سمبلیک همان مردم در برابر واقعیت های کثیف سیاسی هستند. آیا این تفکر فانتزی رفتن به سوی شکست نیست؟

در نهایت، تصور براین است که وقتی پوپولیست ها در قدرت قرار میگیرند تا حدودی هاله تقدس خود را از دست میدهند: جاذبه های شخصی تحلیل میرود و توهم زدایی مسئله معمولی هر روزه میشود. برگردیم به تعریف پوپولیسم که قبلا آمد ( و به نظر من ناقص است). به سرعت آشکار میشود که راه حل های ساده پوپولیست ها کارایی ندارند. ضد سیاست ورزی نمیتواند به سیاست ورزی واقعی منجر شود.

این تفکر که وقتی پوپولیست ها در قدرت قرار میگیرند از این راه و یا آن راه به سوی ناکامی میروند میتواند آرام بخش باشد ، ولی در عین حال میتواند یک خیال نیز باشد. از اول از همه، میتوان تمام ناکامی های پوپولیست های در قدرت قرار گرفته را به گردن نخبگانی  که در پشت صحنه چه در داخل و چه در خارج از کشور فعالیت میکنند انداخت (در این جا میتوانیم در یابیم که رابطه بین پوپولیسم و تئوری توطئه تصادفی نیست). بسیاری از پوپولیست هایی که حتی پیروز هم شده اند همچنان به رفتار مظلوم نمآیانه خود ادامه میدهند: اکثریت به صورت اقلیتی که با او بد رفتاری شده عمل میکند. چاوز همیشه به مخالفان توطئه گر خود اشاره میکرد- الیگارشی “خلع شده از قدرت” –  که سعی میکند در “سوسیالیزم قرن بیست و یکم “او اختلال ایجاد کند. ( وقتی که این روش غیر قابل توجیه به نظر میرسید، او همیشه امریکا را مسول شسکست های انقلاب بولیوی میدانست).  رجب طیب اردوغان در ترکیه هم همواره خود را به صورت یک ستمدیده شجاع عرضه میکرد: او یک جنگجوی خیابانی از محله خشن استانبول کاسم پاسا است که همواره با نخبگان کمالیست جمهوری ترکیه مقابله میکند – حتی مدتها بعد از آن که قدرت سیاسی، اقتصادی، و فرهنگی را در دستهای خود متمرکز کرد.

پوپولیست های در قدرت به قطبی و آماده کردن مردم برای یک نبرد نهایی و سرنوشت ساز ادامه میدهند (برای چاوز، جرج دبلیو بوش  چیزی بجز یک شیطان نبود، همانطور که در مجمع عمومی سازمان ملل مطرح کرد). هرگز کمبود دشمن وجود ندارد، این دشمنان چیزی کمتر از دشمنان مردم در مجموع نیستند. پوپولیست ها معمولا یک مسئله خاص را تبدیل به یک بحران میکنند، و آنرا تهدیدواقعی مینامند، زیرا چنین بحران سازی هایی میتواند در خدمت مشروعیت بخشیدن به حکمرانی آنان باشد.

پوپولیست ها معمولا ایجاد این فشار ها را  محصول زیبایی از “نزدیکی با مردم” میدانند. ویکتور اوربان هر جمعه با رادیو مجارستان مصاحبه میکند؛ چاوز نیز مجری شو معروف الو پرزیدنت است که مردم عادی میتوانند تلفن کنند و نگرانی ها و مشکلات را با او در میان گذارند. او حتی در مواقعی از طریق رادیو به طور همزمان به اعضا دولت دستوراتی میدهد. نمیتوان این برنامه ها را نوعی فلکلور سیاسی نامید، درواقع داشتن، نوعی روابط عمومی مشابه برای سیاستمدارن اجباری شده که از آن به عنوان “دموکراسی وسایل ارتباط جمعی” و یا “دموکراسی شنوندگان ”  نام برده شده است ( که در آن شهروندان از طریق تماشا کردن به طور فعال در سیاست درگیر میشوند). پوپولیست ها تکنیک های خاصی برای اداره امور به کار میگیرند که این تکنیک ها با توجه به منطق درونی پوپولیسم قابل توجیه است. تسخیر دولت، حمایت پروری گسترده یا انطوری که دانشمندان علوم سیاسی میگویند ” تبعیض قانونی”، و در نهایت سرکوب دایم جامعه مدنی.  واضح است که این فقط پوپولیست ها نیستند که از این تکنیک ها استفاده میکنند، ولی چیزی که آنها را متمایز میکند این است که آنها این تکنیک ها را به صورت آشکاری به کار میگیرند. آنها مدعی اند که برای رفتارشان توجیهی اخلاقی دارند، و در جامعه بین المللی حداقل میتوانند شهرت خود را به عنوان یک دموکرات حفظ کنند. این عملکرد بر خلاف آن چه تصور میشود صدمه ای به پوپولیست ها نمیزند، زیرا ادعای آن ها این است که نوع مناسبی از دموکراسی را اعمال میکنند. اجازه دهید که این ادعای نادرست را با جزییات بیشتری بررسی کنیم.

سه تکنیک پوپولیست ها برای اداره امور و توجیه اخلاقی آن ها

اول، پوپولیست ها تمایل به تسخیر ماشین دولتی دارند. مجارستان و لهستان را به عنوان دو نمونه جدید در نظر گیرید.  یکی از اولین تغییرات پایه ای که ویکتور اوربان  و حزب او یعنی حزب فیدز [۱۰]  انجام داد تغییر قانون خدمات دولتی بود تا بتواند اعضا وفادار حزب خود را  در مشاغلی که نیاز به اشخاص غیر حزبی داشت  منصوب کند. اداره کنندگان وسایل ارتباط جمعی نیز به سرعت کنترل شدند؛ پیام روشن به آنها این بود که وسایل ارتباط جمعی نباید مطالبی خلاف منافع ملی منتشر کنند (که البته معادل منافع حزب حاکم بود).  برای کازینسکی [۱۱]که باور داشت نیروهایی در حال تضعیف حزب هستند، تحت کنترل در آوردن نیروهای امنیتی نیز دارای اهمیت حیاتی بود. هر کس که  به هر یک از روش های حکومتی انتقاد داشت به همکاری با نخبگان قدیمی (که پوپولیست ها به عنوان نمایندگان واقعی جای ان ها را گرفته بودند) و یا خیانت دست راستی متهم میشد.( کازینسکی میگفت آن ها بدترین ها هستند، زیرا ” خیانت در ذات آنهاست”).  نتیجه نهایی این بود که احزاب سیاسی، دولتی بر مبنای تصورات سیاسی خود و آن چه دوست داشتند  ایجاد کردند.

استراتژی یکپارچه کردن و حتی دائمی کردن قدرت منحصر به پوپولیست ها نیست. آن چه که آن ها را متمایز میکند ان است که پوپولیست ها این موارد را اشکارا و بدون پرده پوشی با تکیه بر منطق اصلی خود مبنی بر نمایندگی معنوی مردم انجام میدهند.

دوم، پوپولبیست ها تمایل به حامی پروری درحد وسیعی دارند: واگذاری امتیازات مادی و غیر مادی به برخی جهت کسب حمایت سیاسی همه جانبه: دوباره باید ذکر شود که این رفتار مختص پوپولیست ها نیست: بسیاری از احزاب برای بدست اوردن رای طرفدارانشان به آنها  امتیاراتی میدهند ،  ولی کمتر حزبی است که مانند پوپولیست اتریشی جرج هایدر [۱۲]  ببه طور آشکار  صد ها اسکناس را در خیابان های کارنیتا  بین طرفداران خود توزیع کند.  چیزی که پوپولیست ها را متمایز میکند، ان است که آنها این عمل را آشکارا و با توجیه اخلاقی انجام میدهند. زیرا از نظر آن ها آن بخش از مردم که به آن ها تعلق دارند، واقعی و سزاوار حمایت دولتی هستند.

سوم، تبعیض قانونی، به  طریق مشابه، فقط بخشی از مردم باید از حمایت کامل قانون برخوردار شوند؛ با انانی که به این دسته از مردم تعلق ندارند و به همین دلیل مشکوک به فعالیت علیه مردم هستند، باید با خشونت برخورد کرد (این ” تبعیض قانونی” است که از منظر ان ” برای دوستان من همه چیز؛ برای دشمنان من فقط قانون” )

برخی از پوپولیست ها شانس ان را دارند که با داشتن منابع مالی در گیر حامی پروری در حد گسترده شده و حتی به طور موثر طبقه ای برای حمایت از رژیم خود ایجاد کنند. چاوز  از درامد نفت برای این منظور استفاده میکرد ۹.  برای رژیم های اروپای مرکزی و شرقی، اعتبارات اتحادیه اروپا معادل در امد نفت بود.

تاکید میکنم که تسخیر دولت، حامی پروری گسترده، و تبعیض قانونی پدیده هایی هستند که میتوان در بسیاری از موقعیت های تاریخی مشاهده کرد. اما در رژیم های پوپولیست آنها اشکارا به کار گرفته میشوند که میتواند موجب شک اخلاقی و وجدانی گردند. با این وجود پدیده ای که صرفا بتوان ان را فساد خواند نمیتواند در حدی که بتوان انتظار داشت به پوپولیسم صدمه زند.  فساد درحزب ازادی هایدر، و حزب ایتالیایی لگا نورد [۱۳]  بسیار بیش از آن حدی است که در نخبگان سنتی مورد انتقاد آنها وجود داشت؛ ولی این احزاب هنوز از اعتبار برخوردارند. ( تا جایی که امروز حزب لگا نورد  در ایتالیا جای حزب دست راستی بر لوسکونی را گرفته). اردوغان  که به خود لقب “مرد ملت” داده علیرغم رسوائی های مربوط به فساد همچنان پا برجاست.

به روشنی اعتقاد طرفداران پوپولیسم ان است که فساد و رفیق بازی تا جاییکه در خدمت اهداف اخلاقی “ما” مردم سخت کوش است مسئله مهمی نیست، ولی اگر در خدمت “آنها” که غیر اخلاقی و یا حتی وابسته به خارج اند مسئله است.

اگر لیبرال ها فکر کنند که تنها چیزی که باید انجام دهند بر ملا کردن فساد پوپولیست ها با هدف بی اعتبار کردن آنهاست این به تنهایی امیدی واهی است. آنهاعلاوه بر آن باید سعی کنند که نشان دهند سیاست های پوپولیستی برای اکثر مردم حاصلی نخواهد داشت و فقدان پاسخ گویی دموکراتیک، بوروکراسی ناکارامد، کاهش نقش قانون در طولانی مدت به همه

مردم لطمه خواهد زد.

عنصر مهم دیگری که در مورد روش های کاری پوپولیست ها باید بدرستی درک شود  تمایل آنها در برخورد خشن به سازمان های غیر دولتی است. یکبار دیگر باید تاکید کرد که آزار و حتی سرکوب جامعه مدنی خاص پوپولیست ها نیست. ولی برای آن ها، مخالفت از درون جامعه مدنی مشکلی معنوی و اخلاقی ایجاد میکند: این امر بالقوه ادعای آن ها را به عنوان تنها نماینده معنوی مردم زیر سوال میبرد. این جا ضروری است که تاکید کرد  (و یا اثبات کرد) که جامعه مدنی مد نظر پوپولیست ها به هیچ وجه جامعه مدنی نیست، و چیزی که به عنوان مخالفت به نظر میرسد ربطی به مردم واقعی از دید آنها ندارد. این امر میتواند توضیح دهد که چرا حاکمانی مثل ولادیمیر پوتین در روسیه، ویکتور اوربان  در مجارستان،  پیس در لهستان تا آن جا پیش رفته اند که اظهار کنند سازمان های غیر دولتی ازسوی قدرت های خارجی کنترل میشوند (یا “عوامل خارجی” هستند). به عبارتی، آنها سعی میکنند تا بین مردم متحد ( و منفعل) که پوپولیست ها آنان را نمایندگی میکنند و مردم مخالفی که جرات مخالفت دارند، بوسیله ساکت کردن و  بی اعتبار کردن آنها جدایی اندازند ( در موراری به آنها اجازه خروج از کشور داده میشود تا این جدایی کامل شود).

پوپولیست های در قدرت در پی ایجاد، ویا تقویت، و یا ارائه حاکمیت مقتدری هستند که حداکثر مخالفت را با حاکمیت نهادی های موجود که در پی تعویض آنها هستند دارد. ولی در نهایت ان ها همان کار هایی را انجام میدهند “نهاد های قدیمی” و یا “نخبگان فاسد غیر اخلاقی” انجام داده  با توجیهی دموکراتیک و بدون داشتن هر گونه احساس تقصیر.

 

آیا پوپولیسم در قدرت معادل  “دموکراسی غیر لیبرال ” است؟

اگر تا اینجا مطلب را دنبال کرده باشیم، این سوال ممکن است پیش بیاید که چرا پوپولیست تا آخر خط برای تغییر رژیم تلاش نمیکنند؟ اگر واقعا به آن چیزی که میگویند معتقدند- که آنها تنها نماینده مشروع مردم هستند – چرا انتخابات را منحل نمیکنند؟ اگر تمام رقبای سیاسی آن ها غیر مشروع اند، چرا آنها را به طور کامل از صحنه سیاسی خذف نمیکنند؟ جواب این سوال تا حدی مستلزم گمانه زنی است. میدانیم که رهبران پوپولیست به قدرت رسیده مدام محدودیت های خود را میسنجند: آنها ممکن است تغییری در قانون انتخابات بوجود آورند و یا فشاری بر رسانه ها اعمال کنند و یا مدارک مالیاتی یک سازمان غیر دولتی را بررسی کنند – ولی مطلقا کاری  را انجام نمیدهند که ممکن است گسستن از دموکراسی را تداعی کند. واضح است که ما تمام افکار و یا محاسبات آنها را نمیدانیم. ولی به نظر میرسد که در ذهن آنها هزینه رفتن به سوی اقتدار گرایی بسیار بالاست. مسلم است که الغا و یا حداقل معلق کردن دموکراسی به شهرت ان ها در عرصه بین اللملی خدشه وارد میکند.

در سایه چنین عقب نشینی از اقتدار گرایی، تحلیل گران بسیاری بر آن شده اند که رژیم هایی مثل ترکیه و یا مجارستان را ” دموکراسی های غیر لیبرال” بخوانند. چنین برداشتی عمیقا انحرافی است و در واقع فروکاهیدن تلاش ها برای مهار بازیگران پوپولیست میباشد. ” دموکراسی غیر لیبرال” دولت هایی مثل کازینسکی، اوربان، و مادرو را در موقعیتی قرار میدهد که ادعا کنند کشور آنها هنور دموکراتیک است ولی نه دموکراسی لیبرال. این موضوع بی اهمیتی نیست؛ تحلیلگران باید با قاطعیت روشن کنند که این خود دموکراسی است که از جانب پوپولیسم تهدید میشود. با توجه به این که کاربرد عبارت ” دموکرسی غیر لیبرال” در میان دانشمندان علوم سیاسی و تحلیلگران سیاسی گسترده است، باید توضیح داد که چرا این عبارت از پایه بی معنی است.

عبارت ” دموکراسی غیر لیبرال” در اواسط دهه ۱۹۹۰ در میان تحلیلگران غربی برای تشریح رژیم هایی که انتخابات را برگزار میکنند ولی اهمیتی به اجرای قانون نمیدهند و  دارای سیستم سنجش – تعادل نیستند، رواج پیدا کرد. ژورنالیست امریکایی، فرید ذکریا در مقاله اثرگذاری این رژیم ها را چنین تعریف کرد: رژیم هایی که از حمایت عمومی برخوردارند و به طور دائم اصول “لیبرالیسم متکی بر قانون اساسی” را نقض میکنند. این اصول شامل حقوق سیاسی، آزادی های مدنی، و حق مالکیت است.  “دموکراسی غیر لیبرال” یکی از عوارض فلسفی سیاسی  باقیمانده بعد از سال های ۱۹۸۹ است. دورانی که کمونیسم مضمحل شده بود و به نظر میرسید که دنیا سرمست از پیروزی دموکراسی است و دیگر نقش اکثریت و ونقش قانون همیشه همراه یکدیگر خواهند بود. ولی به زودی بر اثر انتخابات اکثریتی بوجود آمد که قدرت بدست آمده را برای سرکوب اقلیت ها و نقض حقوق اساسی به کار میگرفت. پیامد روشن آن بود که لیبرالیسم میباید خطر دموکراسی را در کشور هایی که رقبای سیاسی ” پیروزی همه جانبه” داشتند محدود میکرد.

جدایی مفهومی بین دموکراسی و لیبرالیسم، پدیده جدیدی نیست . راست و چپ منتقد ” دموکراسی بورژازی” همواره از آن  استفاده کرده اند. مارکسیزم در حد فراگیر اعلام میکرد که تحت سلطه سرمایه داری  لیبرالیسم فقط ” آزادی ظاهری” و نوعی ازادی سیاسی بدلی عرضه میکند؛ در حالیکه به طور موثر از آن چیزی که “سلطه بخش خصوصی” بر شهروندان نامیده میشود حمایت میکند. در سوی راست کارل اشمیت در دهه ۱۹۲۰ اعلام کرد که لیبرالیسم یک ایدئولوژی منسوخ شده است: در قرن نوزدهم قابل توجیه بود که نخبگان در پارلمان بر سر سیاست ها بحث کنند، ولی در زمانی که دموکراسی فراگیر شده، پارلمان ها چبزی نیستند مگر ظاهر آراسته جایی که طرفداران منافع گروه ها اقتصادی  در آنجا به معاملات کثیف میپردازند. در برابر این روش مردم میتوانند به وسیله رهبرانی مثل موسولینی نمایندگی شوند. استقبال عمومی مردم از این رهبران تضمین کننده نوعی مناسب از دموکراسی است، که اشمیت  آن را ” هویت حکومت شوندگان و حکومت کنندگان نامید”: نهاد های غیر انتخابی نظیر دادگاه قانون اساسی که باید به عنوان نگهبانان لیبرالیسم در نظر گرفته شوند، آنها نیز لزوما نهاد های غیر دموکراتیک هستند.

اشمیت همچنین تقسیم بندی اثر گذاری بین “خمیره” مردم از یک سو ونتایج تجربی انتخابات و نظر سنجی از سوی دیگر انجام داد – تقسیم بندی که تا امروز پوپولیست ها از ان استفاده میکنند. ارزش ان را دارد که نقل قول مستقیمی از اشمیت  اورده شود زیرا میتواند بسیاری از انتقاد ها  اخیر به سوی اقتدار گرایی تحت لوای فریبنده دموکراسی را توضیح دهند.

عقاید یک سان صد میلیون شهر وند نه نشان دهنده خواست مردم و نه  عقیده عموم است. خواست مردم به بهترین وجهی میتواند از طریق رای شفاهی ابراز شود، از طریق یک راه تضمین شده ، حضور اشکار و مستقیم غیر قابل انکار، و نه از طریق دستگاه های اماری دقیق که در پنجاه سال اخیر ساخته شده اند. هرچه ادراک ما از دموکراسی بیشتر و گسترده تر میشود، بیشتر در مییابیم که دموکراسی صرفا ثبت نام و رای گیری نیست. در مقایسه با دموکراسی مستقیم،  و نه از دید صرفا تکنیکی بلکه از دیدی طبیعی و زنده، پارلمان ماشینی مصنوعی به نظر میرسد که که بوسیله لیبرال ها ایجاد شده،  در حالیکه روش های دیکتاتوری و سزاری نه تنها قادرند که حضور مستقیم مردم را تامین کنند بلکه میتوانند نمود مستقیم خمیر مایه دموکراسی و قدرت باشند.

اخیرا منتقدین هژمونی لیبرالیسم در دنیای پسا ۱۹۸۹ – به خصوص تئوریسین چپ کانتال مالوف – این بحث را پیش کشیده  که ” عقل گرایی” لیبرال تا آن جا پیش رفته که مشروعیت تضاد و مخالفت را انکار میکند، که بخش تفکیک ناپذیری از دموکراسی است. همزمان با این، احزاب سوسیال دموکرات از ارائه گزینه ای کارآمد در برابر نیو لیبرالیسم ناتوان بوده اند؛ آنها بر روی ” راه سومی” که موجب تقویت اعتماد رای دهندگان در “انتخابات گزینه ها” میشود هم نظرند ( یا همانطور که مالوف در یک مصاحبه گفته انتخاب فقط بین پپسی و کوکا). بر طبق نظر مالوف، هم نظری بین این احزاب سیاسی، و همینطور رسیدن به یک اجماع عمومی– که میتوان آنها را در تئوری دموکراتیک جان رائول رولز و گرگن هابر ماس  یافت- توانسته حرکت های ضد لیبرال را بر انگیزد، که برترین نمونه آن پوپولیسم راست است.

در فرای این بحث های تئوری های سیاسی، “لیبرالیسم” حداقل در اروپا و نه در امریکا توانسته به مرحله جدایی از سرمایه داری برسد، اما در امریکا لیبرالیسم به مرحله دادن حداکثر ازادی های فردی و سبک زندگی رسیده.  بعد ار بحران مالی، موج جدید خود انگیخته ضد لیبرال با استفاده از ابهاماتی که در حول وحوش لیبرالیسم وجود داشت زمینه لازم برای ارائه نوع جدیدی از دموکراسی را فراهم اورد. اردوغان  بر اخلاق سنتی اسلام تاکید میکرد و خود را یک ” دموکرات محافظه کار” نشان میداد. اوربان  در یک سخنرانی بحث انگیز در سال ۲۰۱۴ پروژه خود مبنی بر برپایی ” نظامی غیر لیبرال” را رونمایی کرد. اخیرا در هنگام سخنرانی در مورد بحران پناهندگی، رهبر مجارستان اعلام کرد که دورانی که به سادگی “لیبرالیسم” نامیده میشد در اروپا به پآیان رسیده و قاره اروپا این بار بدور دید گاه او ” مسیحیت ملیت” جمع خواهد شد. ” غیر لیبرال” در این جا هم به معنی ضد سرمایه داری،  نظامی که قدرتمندان را همیشه به موفقیت پیوند میزند، و هم مقابله با رشد حقوق اقلیت ها مثل همجنس گرآیان تعریف میشود . این به معنی محدودیت هم در بازار و هم در اخلاقیات است.

“دموکراسی غیرلیبرال” لزوما دارای تناقض نیست، در قرن نوزدهم و بیستم ، بسیاری از دموکرات مسیحی های اروپا خود را “غیر لیبرال” مینامیدند. در واقع اگر کسی از ان ها در باره اعتقادشان در ضدیت با لیبرالسم سوال میکرد براشفته میشدند. ولی این بدان معنی نبود که آنها اهمیت حقوق اقلیت ها را در یک دموکراسی برقرار درک نمیکردند ( زیرا اقلیت در انتخابات بعدی ممکن بود اکثریت شود)؛ آنها به خوبی میدانستند که اگر اقلیت ها در برابر قدرتمندان حفاظت نشود چه میتواند بر سر آنها اید، همانطور که کاتولیک ها قربانی حملات خشمگینانه دولت های سکولار شدند( نبرد فرهنگی بیسمارک در اواخر قرن نوزدهم را به یاد اورید). آنها همچنین فکر نمیکردند که نهاد های غیر انتخابی مثل دادگاه ها تا اندازه ای غیر اموکراتیک هستند؛ یکبار دیگر باید گفت که آنها طرفدار ایده ” نظارت و توازن” بودند زیرا به تجربه میدانستند که حاکمیت های خودسر چه خطری میتوانند برای اقلیت های مذهبی باشند. ولی دلیل مخالفت آن ها با لیبرالیسم ان بود که آنها لیبرالیسم را با فرد گرایی، ماتریالیسم، و در بسیاری مواقع بی خدایی در ارتباط میدیدند ( برای مثال ژاک ماریتن [۱۴] فیلسوف کاتولیک برجسته فرانسوی و یکی از نویسندگان اعلامیه جهانی حقوق بشر را در نظر گیرید. او معتقد بود که  دموکراسی با اصول کاتولیک همخوانی دارد و قابل تایید است، در حالیکه لیبرالیسم چنین نیست . برای متفکرانی مانند او، ” ضد لیبرال” به معنی عدم احترام به حقوق اساسی سیاسی نبود، ولی تا حدی نشان از انتقاد از سرمایه داری داشت – در حالیکه دموکرات مسیحی ها مشروعیت مالکیت را زیر سوال نمیبردند، بدانگونه که ارزش های پدر سالارانه و خانوادگی را نیز زیر سوال نمیبردند.

درک فلسفی غیر لیبرال از دموکراسی میتواند وجود داشته باشد همانطور که در مورد ماریتن  دیدیم. باید بین جوامع لیبرال و جوامعی که در آنها ازادی تجمع و بیان، ازادی رسانه ها، کثرت گرایی ،  حقوق اقلیت ها زیر حمله هستند تفکیک قائل شد. این حقوق سیاسی صرفا مربوط به لیبرالیسم (ویا حکومت قانون) نیست؛ آنها بنیادهای دموکراسی میباشند. به عنوان مثال، حتی اگر صندوق ها در روز رای گیری با رای طرفداران حزب حاکم پر نشده باشند، اما مخالفین نتوانند حرفهای خود را بزنند و خبرنگاران ازاطلاع رسانی در مورد اشتباهات دولت منع شده باشند ، نمیتوان چنین انتخاباتی را دموکراتیک دانست.

وزیر  امور خارجه لهستان ویتولد وازکوفسکی  Witold Waszczykowski را در نظر گیرید او در سال ۲۰۱۶ در مصاحبه یا یک مجله المانی نظرات خود را در مخالفت با لیبرالیسم این گونه بیان کرد ” یک فرهنگ و تبار جدید، دنیایی مملو از دوچرخه سواران و گیاه خواران، که با هر شکلی از مذهب میجنگند”. این جا به نظر میرسد که یک اقلیت اسیب پذیر و یا حتی محکوم شده از خود دفاع میکند – در حالیکه این وزیر از جانب دولتی حرف میزند که دارای اکثریت در پارلمان است

کوتاه سخن، پوپولیسم فرایند دموکراسی را مختل میکند. اگر حزب حاکم اکثریت کافی داشته باشد، میتواند قانون اساسی جدیدی تنظیم کند و حاکمیت مناسبی برای ” بلغارهای واقعی” و یا “لهستانی های واقعی” برقرار کند که نقطه مقابل دوران پسا-کمونیست است که نخبگان لیبرال به زعم پوپولیست ها بر آن بودند تا ملت خود را غارت کنند. واضح است این روش کمک میکند که نخبگان قبلی همزمان خواستار اقتصاد لیبرالی، یک جامعه متکثر و “باز” ، و حفاظت از حقوق بنیادی سیاسی شوند ( که شامل دموکراسی بر مبنای قانون اساسی است). در این صورت اوربان ۳ میتواند از جامعه باز انتقاد کند و بگوید ” دیگر سرزمین پدری وجود ندارد، فقط محلی برای سرمایه گذاری موجود است”. در لهستان، منافع اقتصادی ، ایدئولوژی شیطانی برابری جنسیتی، سازمان های جامعه مدنی که از قانون اساسی حمایت میکنند همگی در یک زمان میتوانند مورد هجوم قرار گیرند.  کوتاه سخن آن که احساسات ضد سرمایه داری، ملی گرایی، و سیاست های اقتدار گرآیانه به نحو جدایی ناپذیری به هم گره میخورند.

گفتنی است که فقط وجود نشانه های دموکراسی کافی نیست تا واقعیت شرایط سیاسی که با آن روبرو هستیم را درک کنیم، تعریف مفهومی اقتدار گرایی درطیفی گسترده میتواند مسئله ساز بوده و نتایج ناخواسته ای را بوجود آورد.

برای اتحادیه اروپا مهم است تا با شفافیت در مقابله با ” دموکراسی های غیر لیبرال” مانند مجارستان و لهستان عمل کند. اکثر تلاش اتحادیه اروپا باید در چار چوب ” مکانیزم حاکمیت قانون” قرار داشته باشد. در ابتدا باید گفتمانی در مورد حاکمیت قانون با کشور هایی که مشکوک به نقض ارزش هایی که در ماده ۲ عهد نامه اتحادیه اروپا امده میباشند، بوجود اید ( حاکمیت قانون یکی از این ارزش هاست). از طریق گفتمان و نه تحریم میتوان امید داشت که یک دولت عضو بتواند روش های خود را بهبود بخشد. در بسیاری از مصوبات اتحادیه اروپا تاکید شده که حاکمیت قانون و دموکراسی دارای پیوند های درونی محکمی هستند : یکی بدون دیگری نمیتواند وجود داشته باشد. اما تاکید یک جانبه بر حاکمیت قانون در یک گفتمان عمومی ، این بحث را  پبش میاورد که اتحادیه اروپا صرفا در مورد لیبرالیسم حساس است، در حالیکه دولت- ملت ها دارای دموکراسی هستند. مقامات اتحادیه اروپا باید بر این نکته تاکید کنند که  آنها به همان میزان که در مورد دموکراسی نگرانند در مورد حاکمیت قانون نیز نگرانند.

آنهایی که از دموکراسی در برابر پوپولیسم دفاع میکنند باید با صداقت به این مسئله توجه داشته باشند که تمام اموردر دموکراسی های موجود امریکا و اروپای غربی  خوب نیستند.  همانطور که دانشمند علوم سیاسی المانی ولفانگ استریک [۱۵]  اخیرا گفته، این ها فقط “نمای فریبنده دموکراسی” نیستند. ان ها بر خلاف نمونه مجارستان  تنها بوسیله یک حزب که میخواهد سیستم سیاسی را به نفع حزب بازسازی کند تسخیر نشده اند. با این وجود – آنها به طور روز افزونی از کمبود مشارکت گروهای اقتصادی- سیاسی ضعیف در فرایند سیاسی و نداشتن نمایندگی موثر در دفاع از منافعشان – رنج میبرند. دوباره باید تاکید کرد که یکی گرفتن این مسائل در دموکراسی های لیبرال با نقض اگاهانه حقوق سیاسی مندرج در قانون اساسی و به حاشیه راندن مخالفان اشتباه است، به باور من این روش ها از خصوصیات رژیم های پوپولیست است.

 

اساسنامه پوپولیست: تناقض در روش ها؟

علیرغم رویکرد های بسیار متنوع در مورد درک پوپولیسم، نکته قابل توجه ان است که به نظر میرسد اکثر ناظران بر یک نکته توافق دارند – پوپولیسم هر چیزی که باشد به طور ذاتی در تقابل با مکانیزم و در نهایت ارزش هایی است که با قانون اساسی گرایی پبوند دارند: شامل تحدید خواست اکثریت، نظارت و توازن، حمایت از اقلیت ها، و حتی حقوق بنیادی. پوپولیست ها در مورد آیین نامه ها به شدت بی حوصله هستند؛ حتی گفته میشود که آنها ضد نهاد ها هم هستند، ترجیح ان ها برقراری رابطه مستقیم بین مردم و رهبر است.  در بین فلاسفه سیاسی و اندیشمندان اجتماعی در حد گسترده برداشتی وجود دارد مبنی بر این که پوپولیسم علیرغم داشتن کمبود های اساسی، میتواند در مواقع خاصی به عنوان عامل ” تصحیح کننده” لیبرال دموکراسی که از مردم فاصله گرفته و دور شده ، عمل کند.

پوپولیست هایی که دارای قدرت کافی هستند با دو هدف تمایل دارند که قانون اساسی خود را ایجاد کنند – بوجود آوردن یک توافق جدید سیاسی – اجتماعی و ایجاد مجموعه جدیدی از قواعد برای بازی سیاست ( چیزی که بزخی از اندیشمندان قانون گرا ” دستور العمل عملیات” سیاسی نامیده اند).  این مسئله میتواند این فکر را دامن زند که پوپولیست ها همواره خواستار ایجاد سیستمی هستند که رابطه رهبر و مردم شایسته را به طور مستقیم و بی واسطه بر قرار کند.

جدا از این جنبه ها، قانون اساسی میتواند یکی دیگر از اهداف  پوپولیست ها را برآورده کند: میتواند آنها را در قدرت نگهدارد. میتوان این بحث را پبش کشید  که این هدف دارای یک بعد نظری نیز میباشد که در ارتباط با تصور اصیل پوپولیست ها به عنوان تنها نمایندگان مشروع مردم است که باید به طور دائم در قدرت بمانند. اگر باقی ماندن در قدرت هدف باشد، امکان استفاده از قانون اساسی به صورت ظاهری وجود دارد ولی در ورای این ظاهر آنها کاملا به طور دیگری عمل میکنند.

نکته اصلی این جاست که قانون اساسی پوپولیست ها به منظور محدود کردن قدرت غیر پوپولیست ها طراحی میشود، این محدودیت حتی در مواقعی که غیر پوپولیست ها دولت را تشکیل میدهند نیز اعمال میشود، بنابراین ایجاد تنش اجتناب ناپذبر است.  قانون اساسی به عنوان چارچوبی برای اداره کشور استحاله میشود و تبدیل به ابزاری برای اشغال کشور میشود.

آیا مردم هرگز میتوانند بگویند “مامردم”

ممکن است محتوی تحلیل تا کنون بسیار محافظه کارانه به نظر آید: سیاست باید محدود به کنش و واکنش نهاد های سیاسی باشد، و ان چه آنها به طور تجربی تولید میکنند باید مشروع باشد، و ادعای این که آنها برای و یا در باره تنها مردم است مجاز نیست. این درک درستی نیست. در دموکراسی هرفردی میتواند ادعای نمایندگی مردم را داشته باشد و در یابد که آیا بخشی از مردم از حمایت میکنند و یا نه – در واقع میتوان گفت که دموکراسی دقیقا به ان جهت طراحی شده که اهداف خاصی را براورد کند: رفتار مقامات انتخابی باید قابل نقد باشد، این نقد تا آن جا پیش میرود که بگوید نماینده قادر به انجام وظابف نمایندگی نیست – که به معنی آن است که نماینده در انجام امر نمایندگی موفق نیست و یا حتی اعتماد عمومی را نقض کرده.  اما در باره تلاش هایی که در نقاط مختلف دنیا به نام ” قدرت مردم” انجام میگیرد چه میتوان گفت؟ به عنوان یک مثال، در تظاهرات میدان تحریر قاهره در مصر علیه مبارک  شعار هایی مانند ”یک دست”، “یک جامعه”، و “یک خواست” داده میشد ( شعار های مبتکرانه تری مانند رییس جمهوری میخواهیم که موهایش را رارنگ نکند نیز داده میشد). آیا با تاسف میتوان گفت که ان ها درک نا درستی از دموکراسی  وتعبیر غلطی  از قانون اساسی داشتند؟

بسیاری ار تئوریسین های رادیکال دموکراسی بر این باورند که نمایندگی تمام مردم میتواند چیز با ارزشی برای اقشاری که نادیده گرفته شده اند به ارمغان اورد، هر چیز دیگری صرفا در خدمت نهاد های موجود سیاسی است. این دیدگاه نمیتواند درک کند که ادعای ” ما و فقط ما مردم را نمایندگی میکنیم” ممکن است برخی مواقع در بدست اوردن قدرت کمک کند ولی برای دراز مدت قادر به حفظ تعادل و پایداری نظام سیاسی نیست. وقتی که بحث ها بر سر موارد غیر قابل مذاکره هویتی بالا گرفت احتمال بوجود امدن تضاد ها بسیار بالاست.

اگر تاکید کنیم بسیاری از قوانین اساسی در تلاش برای افزودن حقوق مردم عادی تکامل پبدا کرده اند و سعی کردند که موارد نادیده گرفته شده در قبل را وارد قانون کنند بیشتر کلیشه ای خواهد بود. نکته قابل اهمیت آن است که در تلاش برای بسط قانون اساسی به منظور شامل کردن مردم عادی کمتر عبارت “ما و فقط ما مردم هستیم” به چشم میخورد. برخلاف آن معمولا این عبارت به صورت ” ما هم جزو مردم هستبم” بیان میشود.

شهروندانی که هرگز فکر نمیکردند با هم نقطه اشترکی دارند ناگهان با نشان دادن تمایل به یک خواست مشترک میتوانند نمایندگی شوند و خود را بازیگران جمعی ببینند- به عنوان فردی که میتواند به عنوان عضوی از یک کنسرت عمل کنند ( عبارتی که بوسیله هانا ارنت  به کار برده شده). برای مثال ” ملت فورد” که بوسیله شهر دار منحصر بفرد تورنتو راب فورد بوجود آمد را درنظر گیربد. یا طرفداران ترامپ را در نظر گیرید که اصرار دارند بگویند که آنها عقب ماندگان جامعه بدان گونه که نخبگان ادعا میکنند نیستند، گروهی از مردم اند با خواستهای مشروع و ایده ال که حزب جمهوریخواه نتوانسته آنها را جدی گیرد. این طرز تفکر شبیه طرز تفکر جان دیئویی[۱۶] است که عامه مردم فقط در آنجا وجود ندارند، بلکه خلق میشوند ( میتوان این بیان مارکسیستی را به خاطر آورد که یک طبقه نیازمند ان است که خود آگاهی طبقاتی پیدا کند ، این چیزی است که بازیگران جمعی سیاست را بوجود می آورد).

همچنین به این معنی است که مفهوم “مردم” در حال تغییر و همراه با ریسک است و بیان ان به این صورت خطرناک است. برخی از انقلابیون فرانسه و امریکا به این صورت فکر میکرده اند. ادریان راکونتی  در اعلامیه وطن پرستان در سال ۱۷۹۱ اعلام کرد که استفاده از واژه مردم بوسیله شهروندان باید به شدت با احتیاط و با نظارت باشد. جان ادامز نگرانی خود از کاربرد واژه مردم را پنهان نمیکرد: این خطرناک است که موضوع قابل جدلی را باز کنیم، این آغاز میتواند بی انتها باشد. خواست های جدیدی مطرح میشود. زنان تقاضای حق رای میکنند، نوجوانان بین ۱۲ تا ۲۱ فکر میکنند که حق آن ها به اندازه کافی در نظر گرفته نشده، هر فر بی ارزشی در خواست داشتن صدای برابر میکند. این امر تمایل به مخدوش و نابود کردن همه تفاوت ها دارد و تمام سلسله مراتب را به یک سطح عمومی تقلیل خواهد داد.

مفهوم مردم حتی میتواند مزایای نخبگان سنتی را که انقلاب دموکراتیک باید آنها را از صحنه حذف میکرد را افزایش دهد. بیسمارک  در ۱۸۷۳ در رایشتاک اعلام کرد “ما به مردم تعلق داریم، من هم از حقوق عمومی برخوردارم، ملکه و امپراطور نیز به مردم تعلق دارند؛ ما همه مردم هستیم و نه فقط آقایانی با ادعایی قدیمی که لیبرال نامیده میشوند ولی همیشه لیبرال نیستند. من خود را از کسانی که واژه مردم را انحصاری کردهاند مستثنی میکنم و خود را از مردم جدا میکنم”.

دموکراسی این امکان را فراهم میاورد که که سوال مردم همیشه دو باره مطرح شود و مفهوم جدیدی به ان داده شود، همانطور که همیشه امکان دارد که اصول دموکراسی را به نام دموکراسی نقد کرد. همانطور که کلود لفورت  گفته ” دموکراسی آغاز تجربه ای غیر ملموس، غیر قابل کنترل در جامعه است که به مردم گفته مشود شما حاکمیت دارید، ولی سوال این جاست که  کدام مردم و با چه هویتی حاکمیت دارند و کدام مردم با چه هویتی پنهان میمانند”  .

همانطور که شلدون والین گفته ” دموکراسی تنها ایده ال سیاسی بوده و هست که انکار ایده برابری و فراگیری که زمانی خودبیان کرده رامحکوم کند”. بر همین منوال میتوان گفت که دموکراسی همیشه از یک بحران مزمن نمایندگی رنج برده. قابل توجه است که بحران همیشه درباره آن نیست که چه کسی نمایندگی میشود بلکه بر سر آن است که شهروندان چگونه نمایندگی میشوند، همانطور که در خواست برای شامل کردن مردم ممکن است تبدیل به یک درخواست عمومی برای تغییر کل نظام سیاسی و اجتماعی به عنوان یک کل شود. دموکراسی به عنوان یک کل میتواند در شعار ” تلاش همیشه، شکست همیشه ، هر چه پیش اید، تلاش دوباره، شکست دوباره ، شکست بهتر” تجلی پیدا کند.

پوپولست ها هستند که ادعا دارند که مردم میتوانند به طور قطع مشخص شوند – مردمی که واقعی اند و دیگر پنهان نیستند. به نظر میرسد که این بیان نهایی آنها باشد. در این حالت، پوپولیست های بالفعل خواهان نوعی تعطیل کردن ( به خصوص تعطیلی قانون اساسی ) میشوند، که کاملا مغایر با خواست آنهایی است که طرفدار بسط قانون اساسی هستند در حالیکه باید به ایده گسترش قانون اساسی بیشتر متعهد باشند. قابل بحث است که تی پارتی مثال کسانی است که خواهان محدود کردن قانون اساسی هستند.

در رژیم های پوپولیست که برای دموکراسی محدودیت هایی قائلند  ولی هنوز به برخی مبانی دموکراسی احترام میگذارد، حتی یک منازعه داخل رژیم میتواند پبامدهای زیادی داشته باشد. مردی را درنظر بگیرید که در میدان تقسیم استانبول به تنهایی در برابر تخریب پارک سگزی به عنوان اعتراض ایستاد. تظاهرات ممنوع بود ولی یک مرد تظاهرات نمیکرد او فقط ان جا ایستاده بود، تنها، شاهدی خاموش، یاد آور ارزش های جمهوریت اتا ترک ( او به سمت مجسمه اتا ترک ایستاده بود) – ولی در حقیقت اعتراض به دولتی بود که ادعا میکرد تمام ترکان را نمایندگی میکند. در نهایت مردان وزنان زیادی به او ملحق شدند،  کسی نه چیزی میگفت و نه شعاری میداد. در عوض اردوغان به یکی از اصول حاکمیت پوپولیستی پای فشاری میکرد. او سعی کرد ثابت کند آن مرد ( اردم گندوز) یک مامور خارجی است. گوندوز بعد ها در مصاحبه با یک روزنامه آلمانی گفت ” یکی از روز نامه نگاران نزدیک به دولت که بعدا مشاور اردوغان شد، مرا متهم کرد که عضور اوپتور هستم، جنبش صربی که باعث سقوط میلو سوویچ شد”. اگمن با گیس، وزیر اروپا در دولت اوردوغان قبل از ایستادن من توئیت کرده بود که من سه  روز در سفارت آلمان بوده ام، در حالیکه من هیچوقت در آن سفارت نبوده ام”.

بدیهی است که یک روش شسته و رفته برای تشخیص این که ادعایی پوپولیستی و یا دموکراتیک است وجود ندارد.. برای مثال، در مصر زمان بین شروع اعتراضات در میدان تحریر و اغاز فرایند تدوین قانون اساسی را به اسانی نمیشود از یکدیگر تمیز داد. با ابن وجود این واقعیت است که بین سال های ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۳ اخوان المسلمین در تلاش بودند که بر مبنای در ک ویژه خود از مردم مصر و آن چه خیر آنهاست یک قانون اساسی پوپولیستی و حزبی  را تدوین کنند. بنابراین در گیری اجتناب ناپذیر بود.

 

هفت تز در باره پوپولیسم

اول- پوپولیسم نه بخش اصلی سیاست دموکراتیک مدرن است و نه نوعی اآسیب سیاسی که بوسیله شهروندان غیر منطقی زده میشود. پوپولیسم سایه همیشگی سیاست نمایندگی است. همیشه این امکان وجود دارد که یک بازیگر سیاسی به عنوان راهی برای مقابله با نخبگان در قدرت به نام ” مردم واقعی” صحبت کند. در اتن باستان پوپولیسم وجود نداشت ، ولی شاید عوام فریبی وجود داشت، زیرا پوپولیسم تنها در نظام های مبتنی بر نمایندگی کنونی میتواند وجود داشته باشد. پوپولیست ها منکر اصول مبتنی بر نمایندگی نیستند؛ انها اصرار دارند که انها و فقط انها نمایندگان واقعی و مشروع مردم هستند.

 

دوم – هر کس از نخبگان انتقاد کند لزوما پوپولیست نیست، علاوه بر مخالفت با نخبگان پوپولیست ها ضد کثرت گرایی نیز هستند. آنها ادعا میکنند که انها و فقط انها نمایندگان مردم هستند. رقبای سیاسی دیگر غیر مشروع اند و هرکس از انها حمایت نکند شایسته تعلق داشتن به مردم نیست. پوپولیست ها وقتی در موضع مخالف قرار دارند اصرار دارند که نخبگان غیر موجه و مردم موجه میباشند، مردمی که به عنوان مجموعه ای منسجم نمیتواند یر خطا باشند.

 

سوم – به نظر میرسد که پوپولیست ها ادعای ان را دارند که خیر عمومی را بدان گونه که مردم میخواهند نمایندگی میکنند. ان چه برای پوپولیست ها مطرح است فرایند شکل گیری خواست و یا خیر عمومی که هرکس باشعور متوسط میتواند ان را درک کند نیست انها از نمایندگی سمبلیک مردم واقعی استفاده میکنند تا سیاست های خود را پیش برند. این روش سیاسی ان ها را در برابر نتایج تجربی و عملی سیاسی ایمن میکند. پوپولیست ها همیشه میتوانند با کارت “مردم واقعی” و یا “اکثریت خاموش” در برابر نمایندگان انتخابی مردم که محصول صندوق رای هستند بازی کنند.

 

چهارم – در حالیکه پوپولیست ها غالبا در خواست رفراندم میکنند ولی هدف  انها برگذاری یک رفراندم ازاد برای تعیین خواست و یا خیر عمومی شهروندان نیست. انها صرفا در این فکرند که ان چه خود به عنوان خواست مردم واقعی تعیین کرده اند را دررفراندم تصویب شود.

 

پنجم – پوپولیست ها قادر به اداره امور هستند که ان را در راستای تعهدشان به این که نمایندگان واقعی مردم هستند انجام میدهند. پوپولیست ها  اشکارا درگیر تسخیر ماشین دولتی، حامی پروری و فساد گسترده، و سرگوب هر چیزی که نشانی از جامعه مدنی داشته باشد میشوند. این امور جایگاه ویژه ای در نظام فکری پوپولیست ها دارد بنابراین میتوانند با صراحت انها را بیان کنند. پوپولیست ها همچنین میتوانند قانون اساسی تدوین کنند؛ که در نهایت میتواند یک قانون اساسی “حزبی” و یا “انحصاری” باشد که به منظور تثبیت دائمی  پوپولیست ها در قدرت ولی به نام “خواست مردم ” طراحی شده. این قوانین دیر یا زود پس از تدوین دچار تناقض های جدی میشوند.

 

ششم – پوپولیست ها برای ان چه که هستند باید مورد نقد قرار گیرند – خطری واقعی برای دموکراسی ( و نه فقط لیبرالسم). ولی این بدان معنی نیست که انها نباید در گیر مباحثات سیاسی شوند. صحبت کردن با پوپولیست ها نباید مانند صحبت کردن مثل پوپولیست ها باشد. میتوان در مورد مسائلی که مطرح میکنند با جدیت صحبت کرد بدون ان که چار چوبی که  مسایل را در داخل ان مطرح میکنند را مورد تایید قرار داد.

 

هفتم – پوپولیسم از” منظرنزدیک کردن سیاست به مردم ” و یا احیا دوباره  حاکمیت عمومی” تصحیح کننده لیبرال دموکراسی بدانگونه که در برخی موارد ادعا میشود نیست.  ولی مفید است اگر روشن کنیم  که بخشی از جمعیت در لیبرال دموکراسی ها به درستی نمایندگی نمیشوند ( کمبود نمایندگی میتواند در مورد منافع و یا هویت و یا هر دو باشد) . این توجبه کنند ه آن نیست که پوپولیست ها ادعا کنند حامیان انها مردم واقعی اند و آنها هم نمایندگان مشروع ان مردم هستند. پوپولیسم در این حالت میتواند مدافعان لیبرال دموکراسی را در مورد ناموفق بودن نمایندگی به صورت ان چیزی که باید باشد  با قاطعیت به فکر کردن وادار کند. همچنین انها را در شرایطی قرار میدهد که به سوالات عمومی عمیقی که مطرح است پاسخ گویند. ضابطه تعلق داشتن به یک بدنه سیاسی چیست؟ چرا کثرت گرایی ارزش ان را دارد که حفظ شود؟ چگونه میتوان پاسخی به نگرانی رای دهندگان پوپولیست داد که درک کنند شهروندان آزاد و برابری هستند و نه مردان وزنانی  اسیب خورده ای که از سرخشم ، سر خوردگی، و مقاومت رای میدهند؟  امید است که این کتاب جواب های مقدماتی برای این سوالات را ارائه داده باشد.

 

[۱] Narodnichestvo

 

[۲] Nigel Farage

 

[۳] Victor Orban

 

[۴] Carl Schmitt

 

[۵] Gentile, Giovanni

 

[۶] Hans Kelsen

 

[۷] Berlusconi

 

[۸] Haider

 

[۹] Andres Manuel Lopez Obrador

 

[۱۰] Fidesz

 

[۱۱] Jarosław Kaczyński

 

[۱۲] Jorg Haider

 

[۱۳] Italian Lega

 

[۱۴] Jacques Maritain

 

[۱۵] Wolfgang Streeck

 

[۱۶] John Dewey

 

You may also like...