چالشی برای فلسفه تربیت کودک

مانی محرابی

 

 

در باب فلسفه تعلیم و تربیت، جان لاک معتقد است “باید در سنین کودکی ذهن و فکر کودکان را آموزش داد”. از آنجا که لاک یک آمپریسم بوده و موضعش در تقابل با راسیونالیست دکارت و سپینوزا است، طبیعا پیرو ارسطو بوده و فلسفه اش حول محور این فرمول ارسطو میچرخد که می گوید: “هر آنچه در شعور ما هست، قبلا در حواس ما وجود داشته است”. با نگاهی به این فرمول ارسطو، که در نقد مستقیم نظریه زاده شدن انسان با افکاری متعلق به دنیای مثل های افلاطون مطرح شده، به این نتیجه میرسیم که لاک میخواهد بگوید باید ذهن کودکان را آماده کنیم، ذهن شان را قبل از اینکه برده ی توقعات ناشی از عادت ها شود پرورش دهیم، و اتفاقا این دقیقا موضعی برعکس با آن چیزی است که بسیاری از فلسفه لاک در قبال کودکان برداشت کرده اند. لاک هیچ وقت نگفت برای کودکان دلیل و برهان بتراشیم. فلسفه لاک هیچ وقت نمیگوید با دلیل آوردن کودکان را مجبور به انجام دادن یا انجام ندادن کارها کنیم. اصولا مگر کودک میتواند دلایل و برهان های ما را درک کند؟

ژان ژاک روسو می گوید: “از تمام غرایز انسانی، عقل و ادراک چیزی است که خیلی به کندی پیش می رود و تعجب آور است که با این غریزه دیر رس می خواهند کودکان نو رسیده را هدایت کنند. اگر بچه ها عقل و منطق سرشان می شد و آنرا می شنیدند دیگر احتیاج نبود آنها را تربیت کرد”.

این یکی از فورمول هایی است که روسو اعتقاد دارد با آن خواسته اند با کودکان عاقلانه رفتار کند:

معلم: نباید این کار را بکنید.

شاگرد: برای چه نباید این کار را کرد؟

معلم: برای اینکه این کار بدی است.

شاگرد: کار بد؟ کار بد چه معنی دارد؟

معلم: چیزی است که به شما غدغن شده.

شاگرد: اگر کاری که غدغن شده را بکنم چه خواهد شد؟

معلم: برای اینکه اطاعت نکرده اید شما را تنبیه می کنند.

شاگرد: من طوری میکنم که کسی نفهمد.

معلم: متوجه می شوند.

شاگرد: خودم را مخفی می کنم.

معلم: شما را بازپرسی خواهند کرد.

شاگرد: من هم راستش را نمی گویم.

معلم: اما نباید دروغ گفت.

شاگرد: برای چه نباید دروغ گفت؟

معلم: برای اینکه دروغ کار بد است.

و ادامه ماجرا …

در ادامه این دوره تسلسل سوال جواب های بی نتیجه، کودک دیگر به شما گوش نخواهد داد.

در نتیجه کودک خیال میکند اگر کاری انجام دهد و کسی متوجه نشود و در معرض این سوال و جواب ها قرار نگیرد، پس کار خوبی انجام داده و تمام کارهای بدی که از آن منع شده را در خفا انجام می دهد.

در انتهای این دوره تسلسل، کودک چون منافع خود را در خطر می بیند، این گونه وانمود می کند که متوجه منطق ما شده و سکوت می کند. شما که انتظار ندارید کودک به دلیل متوجه نشدن منطق ما و ادامه دادن به سوالهای بی انتهایش از منافع خود گذر کند؟

در واقع ما به جای اینکه با زور بازو، کودک را مجبور به اطاعت کنیم، با استفاده از زور زبان و منطقی که کودک آن را نمی فهمد این کار را می کنیم و چون کودک با اطاعت کردن به منافع خود می رسد، سکوت کرده و اطاعت می کند و این طور نشان می دهد که در مقابل منطق ما تسلیم شده.

“بینه” در سال ۱۹۰۵ تست هوش را روی کار آورد تا میزان با هوشی و کم هوشی یک کودک (فارق از موارد استثنا) را بدست بیاورد. نتیجه آزمایش اینگونه بود:

اگر یک کودک نه ساله بتواند به سوالی نود و هشت درصد جواب صحیح بدهد، درصد پاسخ دهی کودکان در سنین مختلف به همان سوال به این شرح خواهد بود:

کودک پنج ساله: دو درصد

کودک شش ساله: بیست و پنج درصد

کودک هفت ساله: پنجاه درصد

کودک هشت ساله: هفتاد و پنج درصد

کودک شش ساله نصف کودک هفت ساله، و دوازده برابر کودک پنج ساله باهوش است. کودک نه ساله چهل و هشت برابر باهوش تر از کودک پنج ساله است.

به عبارت دیگر اگر یک کودک نه ساله بتواند این را درک کند که کوبیدن سنگ به سر همبازی خود عمل بدی است و تبعات منفی برایش در پی دارد، کودک پنج ساله فقط دو درصد امکان دارد که این موضوع را درک کند. حالا فکر کنید به کودک هفت ساله که از هوشی نصف، نسبت به کودک نه ساله برخوردار است، بخواهیم توضیح دهیم که اگر به درون استخر برود امکان دارد غرق شود! و نکته جالب اینجاست که توقع داشته باشیم به دلیل توضیح و روشنگری ما، این کودک به درون استخر نرود!

چون کودک زبان منطق شما را متوجه نمی شود، زبان منطق و زبان زور برایش فرقی ندارد، چون هر دو کودک را ازعملی که می خواهد انجام دهد باز می دارد.

نباید کارهایی که برای کودک ضرر دارد را به او گوش زد کرد، بلکه باید از نزدیک شدن کودک به آن جلوگیری کرد. با گوش زد کردن این کارها به کودک او را بین هوای اراده ما و اراده کودک قرار می دهیم و کودک چاره ای ندارد جز دست و پا زدن در بین این هوای اراده ها.

برای مثال: دو پدر را تصور کنید که جلوی کودکانشان سیگار استعمال می کنند. به طور طبیعی کودکان هم دوست دارد آن را امتحان کنند. پدر اول کودکش را تنبیه می کند و اجازه این کار را به او نمی دهد. پدر دوم با کودکش صحبت کرده و می گوید این کار برای شما ضرر دارد. اولین تمایل طبیعی انسان عشق به نفس خود یا بطور کلی حس خود خواهی است. هر دو کودک در تنهایی سیگار را امتحان خواهند کرد چون در مقابل هوای اراده خود، اراده دیگری را سد دیده اند و زمانی که آن اراده سد کننده وجود نداشته باشد از هوای اراده خود پیروی خواهند کرد. حالا پدری را تصور کنید که اصلا جلوی کودکش سیگار نمی کشد و اجازه هم نمی دهد کودکش در فضایی قرار بگیرد که این هوای اراده در او بوجود آید. کدام موفق ترند؟

مثال دیگر: کودک در خانه ای لوکس در حال بزرگ شدن است. به محض نزدیک شدن کودک به آینه قیمتی، آن را از این کار منع می کنیم. اینکار باعث ایجاد حس زندانی بودن در کودک می شود. آیا بهتر نیست زمانی که کودک در حال بزرگ شدن است، خانه را از وسایلی که برایمان حساس هستند خالی کنیم تا کودک بتواند در فضایی آزاد رشد کند؟

اگر کودک یکی از ظروف عتیقه و قیمتی شما را بشکند نباید آن را ملامت کنید. نمی توانید به کودک بگویید: فرزندم این ظرف قدمتی صد و پنجاه ساله دارد و بسیار با ارزش است. لطفا آن را نشکن! کودک نه میداند ظرف عتیقه چیست، نه اصولا معنی قیمت را می داند. ما مرتکب اهمال شده ایم که آن را در دسترس کودک قرار داده ایم، پس این ما هستیم که باید تنبیه شویم نه کودک ما.

کودکی که در سن هفت سالگی به مدرسه میرود تا علم فرا بگیرد، میتواند درک کند جمله “فرزندم، این کار برای شما ضرر دارد” یعنی چه؟ می تواند درک کند ضرر یعنی چه؟ می تواند بفهمد مریض شدن یعنی چه که به او می گوییم “بستنی خوردن در زمستان باعث خواهد شد مریض شوی”؟ بهتر نیست به جای این جمله به او بگوییم: “در زمستان بستنی یافت نمی شود” و او را از دسترسی به بستنی منع کنیم؟

کودک مبانی اخلاق را نمی داند و به همین دلیل کاری را با موازین اخلاقی انجام نمی دهد و اساسا بدی را تشخیص نمی دهد که بتواند با منطق ما به بد و خوب کارهایش پی ببرد و به همین دلیل هم سزاوار مجازات نیست. کودک معنی اهانت را نمی داند، پس از او نخواهید معذرت بخواهد. کودک معنی خطا را نمی داند، پس او را مجازات نکنید. چگونه میتوان از کسی که معنی خوب و بد را نمی داند انتظار داشت خطا نکند و اگر خطا کرد از ما عذرخواهی کند؟

باید به جای آموزش درس پرهیز کاری، به دور سرزمین خطاها حصار کشید.

شاید این که بخواهیم کودکان را از سرزمین خطاها و بدی ها دور نگهداریم بسیار سخت و حتی در مواقعی عملی نباشد، اما این مشکل ماست که معنی و درک صحیحی از والد شدن نداریم. به همین دلیل است که در تمام مکاتب و ادیان والد شدن امری بسیار خطیر است. باید درک کنیم که “این که کودک را در فضایی بزرگ کنیم که دورش مملو از افرادی با اخلاق فرشتگان باشد، لطف ما به کودک نیست، بلکه وظیفه ماست.” دور نگهداشتن کودکان از سرزمین بدی ها، امتیازی نیست که به کودکمان می دهیم، بلکه حق کودک است.

از بحث فلسفه و اخلاق فاصله بگیریم و از منظر روانشناسی به قضیه بنگریم.

حال به سر کودکی که والدینش نتوانستند محیط ایده آل را برایش فراهم سازند چه خواهد آمد؟

کودکی که در معرض سرزمین خطاها قرار می گیرد و والدین او را از خطا کردن (که از امتیازات دوران کودکی است) منع کرده و در برابر اراده اش سد ایجاد می کنند، با یک دسته ناکامی ها مواجه میشود که به عقیده فروید همین افکار و اندیشه های شکست و ناکامی، در ضمیر ناخودآگاه انسان باعث ایجاد “عقده” میشوند.

همین کودک به علت سرکوب شدید خواسته هایش (معقول یا نامعقول) دچار انقلاب درونی شده و در سنین بزرگسالی از هر چیزی که در کودکی از آن محروم بوده، بیزار میشود.

کودکی که با تنبیه بدنی یا ترساندن کلامی مواجه باشد، دچار “دلهره سطحی” یا در مواقعی “وحشت” می شود. این کودک از آینده می ترسد، دچار سوءظن و بدبینی است و بدتر از همه تصور میکند هر عملی که انجام میدهد برایش تولید خطر خواهد کرد.

به همین سادگی ما جوانی را به جامعه معرفی خواهیم کرد که با انواع بیماری و اختلالات روانی دست به گریبان است و تنها مقصر این مسئله کسی نیست جز خود ما.

در پایان، دیدن، شنیدن، گریه کردن، آزمون و خطا کردن، اشتباه کردن و … از امتیازات دوران کودکی است. هیچ چیز بدتر از این نیست که به جای این چیزها، کودک را در شرایطی قرار دهیم که خودمان در این سن و سال و در این شرایط با آن سر و کار داریم.

 

منابع :

محمد حسین حاجبی: پزشک اطفال، ۱۳۶۱، انتشارات اقبال، ایران، تهران.

ژان ژاک روسو: امیل، ۱۳۹۰، انتشارات ناهید، ایران، تهران.

برایان مگی: سرگذشت فلسفه، ۱۳۹۱، نشر نی، ایران، تهران.

You may also like...