چرا پوپولیسم به ارتباطات جمعی دمکراتیک آسیب می رساند؟

سیلویو ویسبورد - ترجمه: شیریندخت دقیقیان

برگردان از متن اصلی به زبان انگلیسی با مشخصات کتابشناسی:silivio

shirin_silvio

Why Populism is Troubling for Democratic Communication. Silvio Waisbord. Oxford University Pres. Culture and Critique, Silvio Waisbord ,Volume 11, Issue 1, 1 March 2018, Pages 21–۳۴

 

فشرده: در این مقاله استدلال می کنم که پوپولیسم کارکردی آسیب رسان بر روی ارتباطات دمکراتیک دارد.  همان گونه که در موردهای آمریکای لاتین دیده شد، لیبرالیسم پوپولیستی، مخالف موجودیت ارتباطات جمعی است که فضایی با ویژگی های کثرت گرایی، رواداری، خردمداری و داده محوری می باشد. لیبرالیسم پوپولیستی ریشه در یک دیدگاه دوقطبی و جنگنده از سیاست دارد؛ درک “مردم” همچون یک سوژۀ یکپارچه، یکی از نمودهای سیاست در دوران پساحقیقت [۱] است. پوپولیسم به دلیل کارکرد جداساز خود ناتوان از حل چالش های مرکزی ارتباطات در دموکراسی های چندفرهنگی معاصر است.  پژوهش های انتقادی در زمینۀ ارتباطات، نیازمند نگاهی به هر دو سویۀ رشد پوپولیسم و نیز چالش های پیش روی ارتباطات پروگرسیو در میانۀ فضایی آکنده از عدم مدارا و تقسیم گسترۀ همگانی به بخش های جدا از هم بپردازد.

مقدمه

برآمد اخیر پوپولیسم در ایالات متحده آمریکا و اروپا توجه پژوهشگران به پوپولیسم، ارتباطات جمعی و دموکراسی در نیمکرۀ شمالی را سبب شده است [۲].

در مطالعات مربوط به ارتباطات جمعی می توان پنج موضوع با مجموعه پرسش های مربوط به هر یک را مشخص کرد:

نخست، مطالعات پیرامون تاثیر رسانه ها که به جذابیت و تاثیر پیام های پوپولیستی بر رفتارهای سیاسی و ایدیولوژیک می پردازند [۳].

دوم، مطالعات پیرامون خویشاوندی “اخبار پوپولیست” (مانند تابلویدها، اخبار مربوط به اشخاص و درگیری های آنها و موضعگیری های محافظه کارانۀ سرمقاله ها) با پوپولیسم سیاسی  [۴] .

سوم، پژوهش در ویژگی های منحصر به فرد گفتمان پوپولیستی، یعنی دورنمای خاص آنها از سیاست که به آشکاری میان “مردم” و “نخبگان” تفکیک ایجاد می کند [۵].

چهارم، پژوهشگران در این باره تحقیق کرده اند که آیا تغییرات عظیم در جو رسانه های معاصر، همچون قطعه قطعه شدن، چند لایه دروازه بانی کردن، دوقطبی و تجاری شدن، مشوق سیاست پوپولیستی بوده اند؟ [۶]

پنجم، پژوهشگران بررسی کرده اند که آیا شبکه های اجتماعی و تحرک بخشی (موبیلیزاسیون) از راه دیجیتال، تقویت کنندۀ شیوۀ پوپولیستی ارتباطات هستند؟ [۷]

در این مقاله به بن مایه ای متفاوت علاقه مند هستم: مناسبات میان پوپولیسم و ارتباطات جمعی دمکراتیک.  هرچند این موضوع به دلیل سنت حضور پوپولیسم در منطقۀ آمریکای لاتین در این کشورها مورد توجه فراوان قراردارد [۸]، اما در نیمکره شمالی هنوز به آن پرداخته نشده است.

منظور من از ارتباطات جمعی دمکراتیک، شرایط و رفتارهای نهادینه ای است که اصول آزادی بیان، آزادی مطبوعات، حق ارتباط گیری، رواداری، همبستگی، خردمداری بر اساس داده ها و حقیقت جویی را ممکن می سازند.  این تجزیه و تحلیل  متمرکز است بر پوپولیسم “جناح چپ” در آمریکای لاتین و نمونه های Chavismo در ونزویلا و دولت Rafael Correa در اکوادور.  این که “جناح چپ ” با علامت گیومه قید می شود، از عمد و برای به چالش کشیدن این ادعای پوپولیسم است که نمایندۀ هدف های رهایی بخش و دنباله رو بازیگران تاریخی چپ مانند Laclau است. گرایش پوپولیسم “جناح چپ” به موضعگیری های ضددمکراتیک در رسانه ها فقط نقض گفتمان ادعایی پروگرسیو آنها نیست.  بلکه همچنین، تمایز میان پوپولیسم های “جناح چپ” و “جناح راست” در امور مربوط  به رسانه ها و ارتباط جمعی را تار می سازد.  تعجبی نیست اگر نسخه های ایدیولوژیک پوپولیسم از چند نظر با هم تفاوت دارند.  عناصر نسخۀ “جناح راست” که آمیزه ای است مسموم از بومی گرایی، نژادپرستی، بیگانه هراسی و ضد زن بودن،  در نسخۀ “جناح چپ” یافت نمی شوند، در عوض، این نسخه عموما شامل ضدامپریالیسم، عدالت اجتماعی، گفتمان مشارکتی و سیاست های توزیع اجتماعی  social distributionist است.

صرفنظر از تفاوت های ایدیولوژیک، انواع پوپولیسم در این امر با هم شریک هستند که همگی ارتباطات جمعی دمکراتیک را مخدوش می سازند.  پوپولیسم، هستۀ ایدیولوژیک سستی دارد و نمی توان آنرا در استانداردهای “راست” و “چپ” گنجاند [۹].  تلاش برای گنجاندن پوپولیسم در مقوله های قراردادی ایدیولوژی مانند چسباندن ژله به دیوار است. پوپولیسم از نظر ایدیولوژیک لزج، لغزنده و متناقض بوده، شکل های ایدیولوژیک چندگانه به خود می گیرد: سوسیالیسم و محافظه کار، ناسیونالیست و کارگری، محلی و بومی گرا.  پوپولیسم می تواند به درهم آمیزی ایدیولوژی های ناهمگون اطلاق شود: ناسیونالیست های جدید، سوسیالیست های ضد امپریالیست، مخالفان جهانی شدن، بیگانه هراس ها و نژادپرستان.  پوپولیسم بی هیچ ملاحظه ای نسبت به خلوص ایدیولوژیک میان موضعگیری های متعلق به چپ از جمله افشای منافع نخبگان و شکاف اجتماعی و اقتصادی بین طبقات و جهانی سازی و امپریالیسم از سویی و از سوی دیگر موضعگیری های راست چون مهاجرستیزی، بیگانه هراسی و کاپیتالیسم عریان نوسان می کند. تجربه های اخیر آمریکای لاتین، نشانگر شکلی ایدیولوژیک از پوپولیسم است.

پوپولیسم معاصر شامل دولت هایی معمولی می شود که سخن از “انسان”  می گویند، ولی از منافع کورپوریشن ها دفاع می کنند؛ آنها برابری سوسیالیستی و مشارکت مردمی را ستایش می کنند و در همان حال خواهان اطاعت فردی کامل از رهبری هستند؛ آنها خود را “قهرمان توده های فراموش شده” می دانند، ولی مخالفان را می کشند؛ از گفتمان حقوق بشر استفاده می کنند، ولی مدافع تداوم فلاکت انسان ها در اثر فعالیت کورپوریشن های کشاورزی و استخراج معادن هستند؛ از برنامه های رفاهی دفاع می کنند، ولی سرسختانه با حقوق بارداری و زایمان مخالفت می کنند؛ آنها امپریالیسم یانکی ها را محکوم می کنند، ولی با علاقه از نیوامپریالیسم چینی زغال سنگ سوز حمایت می کنند (de la Torre, 2015) .   هیچ جای شگفتی نیست که پوپولیسم، مبهم و گیج کننده باقی مانده است.

از این آشکارتر نمی توان از نظر اصول، تفاوت های ایدیولوژیک داشت. در آمریکای لاتین، پوپولیسم جناح چپ، قدرت الیگارشی سفید و امپریالیسم آمریکا را رد و سیاست های رفاهی را مطرح کرد.  در عوض، پوپولیسم جناح راست در ایالات متحده و اروپا سرسختانه مدافع نژادپرستی سفید، بومی گرایی، بیگانه هراسی و انزواطلبی است.  شباهت ها میان جناح های راست و چپ پوپولیسم فوری قابل تشخیص نیست.  آیا هوگو چاوز قابل مقایسه است با Nigel Farage و جماعت نژادپرست و بیگانه هراس دنباله روی او؟  آیا می توان Kirchners های آرژانتین را که سبب ساز بازگشایی دادگاه های حقوق بشر در دهۀ ۱۹۷۰ برای محاکمۀ به حق فرماندهان نظامی شدند، با اردوغان در ترکیه که شهرت پایمال کردن حقوق بشر دارد، در یک کفه ترازو گذاشت و یا با Viktor Orban در مجارستان و Jarosław Kaczyński در لهستان که حقوق قانون اساسی را زیرپا گذاشته اند؟

با وجود تفاوت های آشکار ایدیولوژیک و سیاستگذاری (Samet & Schiller, 2017) پوپولیسم های جناح راست و چپ معاصر از نظر موضعگیری های ضد لیبرال خود در زمینۀ ساختار و پویشمندی ارتباطات جمعی به یکدیگر شباهت دارند.  (de la Torre, (2016a; Kellam & Stein, 2016).   از این رو می توان دو نسخۀ ایدیولوژیک پوپولیسم را دو روی یک پدیدۀ سیاسی در برخورد با ارتباطات جمعی دانست.  این موضعگیری در سه عنصر متمایز پوپولیسم لنگر می گیرد: نگاه جنگجو به سیاست، فهم “مردم” همچون یک سوژء یکپارچۀ سیاسی، و آمیزش آن با سیاست پساحقیقت.  نگاه دوقطبی و جنگجوی پوپولیسم به سیاست، در ستیز است با ” ارتباطات جمعی” همچون گستره ای همگانی برای بحث و تعامل در حیطۀ تفاوت های اجتماعی و قدرت.  دورنمای پوپولیستی از “مردم همچون یک تن واحد” چندگونگی در شکل گیری هویت و کنش سیاسی را نادیده می گیرد.  باور پوپولیسم به حقیقت های جانبدار، منکر امکان و پیچیدگی جستجوی حقیقت همچون یک تلاش همگانی و مشترک است. این سه خصلت متضاد هستند با اصول ارتباطات جمعی در زندگی دمکراتیک که از این قرارند: مدنیت، کثرت گرایی، رواداری، خردمداری و حقیقت.  پرورش این اصول، حیاتی هستند برای تحقق ابعاد چندگانۀ ارتباطات جمعی و پاسخگویی به چالش های جاری، از جمله قدرت متمرکزشده، نابرابری های اجتماعی و رسانه های فوق تجاری شده.

 

سیاست همچون جدال مداوم

پوپولیسم، سیاست را با برداشتی دوقطبی، جدالی مداوم میان بازیگران آشتی ناپذیر می بیند.  از دید آن، سیاست یک دوقطبی است که در دو سوی آن بازیگرانی صف کشیده اند که با طبقه، ملیت و یا منافع اجتماعی تعریف می شوند.  از آنجا که پوپولیسم تفاوت ها را ذاتی شکل بندی های سیاسی می بیند، قائل به هیچ وجه مشترکی با دیگر بازیگران نیست.

نزد پوپولیست جناح چپ، سیاست به شدت میان “مردم” [۱۰] و قدرت های مسلطی به نام های سرمایۀ جهانی، کورپوریشن ها، نخبگان سیاسی، امپریالیسم، و الیگارشی ها اردوگاه بندی شده است. سیاست نزد آنها اپوزیسیون دائمی و پرجوش و خروش بازیگرانی است که در جستجوی هژمونی هستند.  خطوط خاص جدال در نسخه های گوناگون متفاوت هستند. در طیف گستردۀ چپ رادیکال، استدلال ها در جهت صف آرایی آشکار طبقاتی، نژادی، قومیتی، مناسبات جهانی قدرت، جنسیت، هویت های جنسیتی، همچنین در قالب بلوک های متخاصم که در جستجوی هژمونی در جوامع کاپیتالیستی معاصر هستند.

پوپولیسم نزد راست نیز همچون رودررویی آشتی ناپذیر بازیگرانی است که مدافع ناسیونالیسم، مذهب و اخلاق هستند. برای نمونه فرمول کلاسیک دوست و دشمن کارل اشمیت (۱۹۳۲) دیدگاه جدال محور در سیاست را نمایندگی می کند.  از دید پوپولیسم، ارتباطات جمعی بیانگری و جدال میان منافع  اجتماعی به انگیزۀ کسب قدرت است.  ارتباطات درست مانند سیاست صحنۀ جدال و تبلور طبیعت جدل آمیز سیاست و شکل گیری “مردم” در تقابل با دشمنان سیاسی دانسته می شود.  از دید پوپولیسم،  تبدیل سوژه های مردم پسند و سرکوب کنندگان آنها به لحظه های اساسی سیاست، یک روند ارتباطات بوده، ارتباطات جمعی، بیانگری و شاخ و شانه کشی منافع اجتماعی برخاسته از پویشمندی های قدرت است.  ارتباطات جمعی نیز مانند سیاست در حالت عام خود، ذاتا یک جدال است و تبلور طبیعت تضاد آشتی ناپذیر سیاست و شکل گیری “مردم” در تقابل با دشمنان سیاسی.   از نظر پوپولیسم، تبدیل سوژه های مردمی و مخالفان آنها به لحظه های سیاست، یک روند ارتباطی به شمار می رود.  این مفهوم در کار مهم  Laclau (۲۰۰۷) بررسی شد.   Laclau بر اساس کار پیشین خود درمورد پرونیسم در آرژانتین (۱۹۷۸) چشم اندازی در زمینۀ ارتباطات پوپولیستی را تصویر کرد که ریشه در آمیزه ای نظری از دیدگاه های آلتوسر، زبان شناسی ساختارگرا و روانکاوی لاکان داشت.  از دید او پوپولیسم یک منطق سیاسی است که ” امر مردمی the popular” را مساوی یکپارچه ساختن مطالبات علیه نظم موجود می داند. پوپولیسم موجودیت “مردم” را که اساس سیاست دمکراتیک است از طریق تفسیر ” امر مردمی the popular” تولید می کند.  پوپولیسم در اساس، یک زبان و  استراتژی سیاسی است که از راه موجودیت بخشی به هویت های سیاسی که به شکل “مردم” و “نخبگان” بیان می شوند، ذات سیاسی به خود می گیرد.

نگرش به ارتباطات همچون بیان هویت های سیاسی در این استدلال لاکلو که ساختن “مردم” کار مرکزی سیاست های رادیکال است، دیده می شود [۱۱].  “مردم” به عنوان مردم وجود ندارد؛ بلکه باید آنرا از راه یکپارچه ساختن مطالبات مردم علیه منافع سلطه طلبان، ساخت.  این عملیات ارتباطی، جدال آمیز، پیش بینی ناپذیر و رقابتی است.  یک لحظۀ شور و جذبۀ سیاسی، فعال شدن سیاست واقعا دمکراتیک و تبدیل  افراد و طبقات به “امر مردمی the popular” را کلید می زند.  استدلال به نفع رهایی بخشی انسان نزد چپ، نزد اشمیت مشابه خود را در مفهوم “crown jurist” رژیم نازی می یابد که معتقد است استقرار تمایزهای سیاسی برای سیاست رهایی بخش ضروری بوده، مفاهیم دمکراتیک رواداری و سخن همگانی تنها سازه هایی ایدیولوژیکی هستند در خدمت نیروهای مسلط، هویت های سیاسی با تایید تفاوت و جداسازی بازیگران، به وجود می آیند (۱).

از دید سیاست همچون نبرد ناب، مفهوم “communicative commons” یا ” منابع همگانی ارتباطات ” هیچ ارزشی ندارد و خلاف دیدگاه جنگجوی او از سیاست است.  پوپولیسم با پیگیری در مبارزه با حریف، از گسترۀ همگانی همچون فضاهایی برای بیانگری مشاوره، نمایندگی و تعامل، نفرت دارد. وقتی سیاست یعنی جدال و تصمیم های رهبران سیاسی که به شکاف های سیستمیک می انجامند، چه کسی دیگر نیاز به مذاکرۀ خردمدارانه دارد؟ در این صورت، یک گسترۀ مشترک نه تنها بیفایده است، بلکه ناممکن هم هست وقتی سیاست چیزی نیست جز کشمکش دشمنانه و بازیگران در حال نبرد دائمی.  اینجا متوجه می شویم چرا پوپولیست ها هر گونه انتقادی از جمله اخبار منفی را بی هیچ تردیدی گواه بر اتحاد سازمان های رسانه ای با نخبگان حاکم می دانند، چنان چه هوگو چاوز در ونزویلا، رافایل کوریا در اکوادور و دیگر رئیس جمهورهای پوپولیست همواره ادعا می کردند.

بی اعتبار نشان دادن موسسات رسانه ای، مشخصۀ بارز گفتمان پوپولیستی است.  کوریا “رسانه های سوداگر” را محکوم می کرد؛ چاوز در جنگ خود با سازمان های جدید به “الیگارشی رسانه ها” حمله می کرد؛ در آرژانتین نستور و کریستینا کیرچنر “ژنرال های رسانه های چندگانه” را متهم به توطیه علیه دولت می کردند [۱۲]. پوپولیست ها رسانه ها را یک نهاد واحد و یکپارچه تلقی می کنند از قدرت های مستقری که گویا “صدای مردم” را خفه یا تحریف می کنند.  پوپولیسم جناح چپ، فاکتورهای ساختاری را مقصر در  موضعگیری های ضد مردمی رسانه ها می داند: تمرکز مالکیت رسانه ها، همدستی محافظه کارانۀ صاحبان رسانه ها و منافع مالی درهم تنیدۀ آنها با صاحبان شرکت ها علت مخالفت رسانه ها با خواست ها و جنبش های مردمی است.

برعکس، پوپولیسم راست تمایل های فردی و ایدیولوژیک کارکنان رسانه ها (از جمله چپ گرایی و چندفرهنگی) و پیوندهای چندگانه میان سازمان های رسانه ای و نخبگان (اقتصادی، سیاسی، روشنفکری، قومی و مذهبی) را دلایل  ایستادگی رسانه ها دربرابر مردم می دانند.  با آنکه بیانگری پوپولیسم جناح چپ با نقد پروگرسیو از رسانه ها شباهت هایی دارد، ولی از یک حساسیت سیاسی برمی خیزد که اصول اساسی دموکراسی را نفی می کند.  این اصول عبارتند از: نقش نگهبانی از مطبوعات، تفکیک قوا، حقوق اقلیت ها و محافظت از قانون اساسی در زمینۀ حق آزادی بیان در گسترۀ همگانی.  اردیتی (۲۰۱۰) به شیوایی می گوید که پوپولیسم در مرز نهایی دموکراسی می ایستد.  وعدۀ گنده گویانۀ پوپولیسم مبنی بر رفع نقص های لیبرال دموکراسی و ایجاد انقلاب پیوسته، در کمین تهدید پایه های مرکزی ارتباطات جمعی دمکراتیک و تبدیل به اقتدارگرایی است.

پوپولیسم نگاه جانبدارانه ای به کثرت گرایی رسانه ای دارد.  مورد آمریکای لاتین بسیار گویا است.  در کشورهایی با سطح بالای تمرکز رسانه ای، پوپولیسم مدعی بود که از راه یک دسته اصلاحات در سیاستگذاری خود – از جمله قانونگذاری، محدودسازی مالکیت رسانه ها، و حمایت از رسانه های مردمی – قصد ترویج کثرت گرایی در ارتباطات جمعی را دارد. این سیاست ها با واکنش های متفاوتی از سوی چپ روبه رو شد.  در حالی که برخی، سیاست های محدودسازی موسسات رسانه ای و تقویت رسانه های مردمی را ستایش کردند [۱۳]، برخی دیگر بر آن بودند که آنها بیشتر ارتباطات رسمی را تقویت و صداهای منتقد را خاموش کرده اند تا این که صداهای مستقل و منتقد مردمی را بال و پر داده باشند [۱۴].

پوپولیسم های “جناح چپ”  تصمیم هایی خلاف قوانین بین الملل پیرامون آزادی بیان گرفتند و علیه سازمان های رسانه ای که در برابر تسلیم به دولت ها مقاومت می کردند، تبعیض گذاشتند.  انتقادهای پروگرسیو که از سوی سازمان های مردم نهاد، دانشگاهیان و سازمان های مدنی می آمد، با این بهانه که آنها به سود الیگارشی و امپریالیسم هستند، رد شدند.  دولت ها بیش از آنکه مشارکت شهروندی و صداهای مردمی را تقویت کنند، خواستار وفاداری بی قید و شرط به رهبر بوده، رسانه را به بازوهای تبلیغاتی تبدیل کردند.  نتیجه، جای هیچ شگفتی ندارد.  آن چه اتفاق افتاد، ناشی از انحراف برنامۀ پوپولیسم “جناح چپ” نبود.  پوپولیسم به دلیل داشتن دیدگاه جدال محور از سیاست، تمایل به تبدیل رسانه ها به ابزارهای جانبدار و تضعیف فضاهای رسانه ای کثرت گرا، پروگرسیو و منتقد دارد.  این نوع پوپولیسم یکسره ارتباطات جمعی مردمی را یک امر تجریدی، یک ناکجاآباد و خیالی انحرافی ناشی از برداشت های نادرست از سیاست و دمکراسی دانست.  از آنجا که از دید آنها سیاست یک جدال اساسی میان دو اردوگاه متمایز است، هیچ فضایی برای شکل گیری دیدگاه و بحث میان دیدگاه های متفاوت، ضروری نیست.

بی تردید، مفهوم ارتباطات جمعی مردمی را باید با دیدی سنجشگر بررسی کرد.  این مفهوم ابتدا از وعده های لیبرال سرچشمه گرفت که منکر شکاف میان ایده ال های دمکراتیک و نابرابری ها در قلمروهای طبقاتی، جنسیتی، نژادی و قومی در سرمایه داری متاخر است [۱۵]، به ویژه در آمریکای لاتین – منطقه ای با ساختارهای تاریخی ارتباطات و نابرابری ها. نگاه کثرت گرا به ارتباطات جمعی مردمی از دیدن عدم تقارن های عمیق  قدرت که رفتارهای حذف گرا را تداوم می بخشد، ناتوان است.  اما وعدۀ پوپولیسم  نیز در این زمینه، اگر نه خطرناک، بلکه جهت حل حذف گرایی مزمن در ارتباطات جمعی ناکافی است.  دیدگاه دوانگار آن در سیاست که در درجۀ اول دلمشغول ” از بالا به پایین” است، ساختار realpolitik  و گرایش ضددمکرات آن با پیشبرد فضاهای همگانی، بیانگری مطالبات متعدد و بازشناسی تفاوت های بیشمار، همخوانی ندارد.

 

مردم همچون یک سوژۀ یکپارچه

مخالفت پوپولیسم  با وسایل ارتباط جمعی عمومی همچنین در دیدگاه آن مبنی بر “مردم” همچون یک سوژء یکپارچه ریشه دارد. پوپولیسم مردم را یک بازیگر جمعی واحد می داند که منافع طبقاتی، نژادی یا ملی آنها یکجا گرد آمده است.  بنا به دیدگاه مولر[۱۶] ” در تخیل پوپولیسم فقط یک مردم هست در یک طرف و در طرف دیگر، ناخوانده های نامشروع وارد شده در سیاست هم از بالا و هم از پایین”.

نسخه های پوپولیسم “جناح راست”، مردم را همچون “مردم عادی”، “ملت” و “هموطنان” معرفی می کند که دربرابر نخبگانی قراردارند که از سوی لیبرالیسم، احزاب چپ گرا، رسانه ها، دانشگاه ها و سازمان های ملی و بین المللی مدافع جهانی سازی، جهان وطنی، منافع خارجی و گروه های دیگر ( از اقلیت های نژادی گرفته تا مهاجران) نمایندگی می شوند.

برعکس، نسخه های پوپولیسم “جناح چپ” عموما “مردم” را همان کارگران، دهقانان و مهاجران می داند دربرابر ” نخبگان” که از سوی قدرت های اقتصادی-مالی، الیگارشی، رسانه ها و سرمایۀ جهانی نمایندگی می شوند [۱۷].  ارجاع به “مردم” در گفتمان پوپولیستی معاصر بسیار رایج است. در ترکیه رجب طیب اردوغان تا کیدکرد: “دیگر بس است! سروری از آن مردم است”؛ هوگو چاوز در ونزویلا گفت: ” اینجا ایستاده ام. مردم باید به من دستور بدهند و من می دانم چگونه اطاعت کنم.  من سرباز مردم هستم و شما رئیس من هستید”. اوربن درمجارستان اعلام کرد: “ما داریم به واقعیت برمی گردیم که یعنی  احترام به دیدگاه های مردم واقعی، آنچه فکر می کنند و گونه ای که به این پرسش ها برخورد می کنند – نه برای تربیت آنها بلکه برای پذیرش آنها همان گونه که هستند، چراکه آنها اساس دموکراسی هستند”.

پوپولیسم “مردم” را – به قول رهبر UKIP نیگل فاراگه در جریان کمپین برگزیت در ۲۰۱۶– “معمولی”، “کوچک”، “واقعی”، ” مودب” نامیده، آنها را تجسم اصیل سیاست دمکراتیک  و نمود حقیقی روح جمعی می داند.  شکل دهی به اصطلاح “مردم” جدایی ناپذیر است از  اصطلاح های ” نخبگان” و” سیستم” که از اجزاء اساسی گفتمان پوپولیستی هستند.  پوپولیسم علیه “سیستم” با برچسب های گوناگون تبلیغ می کند: کاپیتالیسم، لیبرال دموکراسی، نخبگان، بورژوازی،  الیگارشی و سرمایۀ فراملیتی، جهانی سازی، نخبگان شهرهای بزرگ، و جمعیت های اقلیت و مهاجر. برای نمونه، آوربن مجارها را به نبرد علیه نخبگان شکست خوردۀ “بروکسل” “Brussels’ فراخواند. Geert Wilders اعلام کرد: ” متاسفانه نخبگان رهبری سیاسی Dutch به این تکبر کشنده مبتلا هستند که فکر می کنند بهتر از مردم می فهمند”.  ترامپ در سخنرانی تحلیف خود گفت: ” برای مدتهای مدید، یک گروه کوچک در پایتخت کشور ما مزایای در دست داشتن دولت را دروکرده اند، در حالی که مردم هزینه های آنرا تقبل کرده اند.  واشنگتن شکوفا شد ولی مردم از ثروت آن سهمی نبردند”.  لوپن در فرانسه نتیجۀ رفراندوم برگزیت و  پیروزی ترامپ را “بیداری مردم علیه الیگارشی ها” نامید.  تقویت کنندۀ این بیانیه ها این ادعا است که نخبگان سیاسی و اقتصادی و “دیگری” ها ( همچون مهاجران و غریبه ها) سیستم را به نفع خود و به زیان منافع مردمی “واقعی” کنترل می کنند.  یک سیستم نامشروع و فاسد، منافع”مردمی” را که “سرچشمۀ نهایی مشروعیت” در سیاست هستند، برآورده نمی کند.

با این حال نزد پوپولیست ها نه “مردم” و نه “نخبگان” از پیش تعریف نشده اند.  در واقع، هر دو اصطلاح مبهم بوده، “دال هایی میان تهی”[۱۸] و گشوده به تاویل و بازتعریف هستند.   بازیگران سیاسی در شرایط و وضعیت های ایدیولوژیک منحصر به فرد تجسم می شوند.  به دلیل ابهام و سیالیت وضعیت آنها هر گونه مطالبه یا کنش، به گونه ای بالقوه بخشی از “مردم” یا “نخبگان” تلقی می شود. چیدمان مخدوش بازیگران سیاسی نزد پوپولیسم نه تنها واقعیت پیچیدۀ مطالبات مردمی و کنشگری جمعی را ساده می کند، بلکه همچنین به دلبخواه مرزهای مقوله ها را به نفع محاسبات سیاسی تغییرمی دهد: “مردم” که هستند و “نخبگان” که هستند؟  در آمریکای لاتین دولت های پوپولیست مناسبات متفاوت، دشوار و لغزنده ای با بازیگران جمعیت های حاشیه ای و خارج مناسبات هژمونیک قدرت برقرارمی کند(Becker, 2013; Collins, 2014; Prevost, Campos, & Vanden, 2013; Dosh & Kligerman, 2009. )

از آرژانتین تا اکوادور، جنبش های اجتماعی، بسیاری از موضعگیری های دولت های پولیست را مورد مخالفت قرار دادند.  جنبش های بومی و عدالت محیط زیستی سیاست های استخراجی را به دلیل پیامدهای مصیبت بار آنها بر منابع آب و حیات وحش و کنارگذاشتن مشارکت شهروندی را مورد انتقاد قراردادند. (Coryat, 2015; Svampa, 2015) . گروه های زنان پوپولیست ها را به خاطر شکست آنها در برقراری حقوق مربوط به بارداری و مهار خشونت جنسیتی مورد انتقاد قراردادند. (Cordero, 2016; Kampwirth, 2010.. ) جنبش های انرژی جایگزین، به دولت ها برای ادامۀ وابستگی به منابع غیر قبل بازسازی و تعمیق قدرت سنتی کورپوریشن های انرژی اعتراض کردند(Riofrancos, 2015). این نمونه ها نشانگر مناسبات پیچیده و پرتنش میان پوپولیسم و جنبش های اجتماعی پروگرسیو است.

پوپولیسم به صورت یکپارچه هدف های حاشیه نشینان را نمایندگی نکرده است.  با وجود بیانگری اغراق آمیز پوپولیسم در زمینۀ دفاع قهرمانانه از “مردم”، پذیرابودن آن دربرابر مطالبات مردم، بیشتر مشروط به دلایل realpolitik  است تا تعهدی محکم و قطعی به هدف های مردم.  آنها اقدامات موثر را موکول به تصمیمات رئیس جمهوری، زمان بندی سیاسی و متحدان طبقاتی و حرفه ای می سازند ( مانند بانک ها، موسسات بزرگ انرژی و کشاورزی).

شواهد، این ادعای اساسی پوپولیسم را که بیانگر تکثر “مردم” است را رد می کنند و برداشت آنها را از “امر مردمی” به عنوان یک عامل یکپارچه که هزاران منافع و هویت را در خود دارد، نمی پذیرند.  گونه گونی مطالبات و جنبش های حاشیه نشینان قدرت بادورنمای پوپولیسم از “مردم چون تنی واحد” که دامی بیانی و منکر منافع متعدد و فرایندهای پیچیدۀ شکل گیری هویت های جمعی است، در تضاد قرار می گیرد (de la Torre, 2016b). این تجربه ها این شک را برمی انگیزند که پوپولیسم “جناح چپ” می تواند به صورت موثری چندین جنبش اجتماعی مخالف هژمونی counterhegemonic را علیه شکل های گوناگون ستم برانگیزد. پوپولیسم در دنیای واقعی تشتت بسیار از خود نشان می دهد و محدودیت های آن امکان فرارویی به یک برنامۀ رهایی بخش فراگیر را از آن می گیرد.   بنا به استدلال استیوارت هال، پوپولیسم در قالب یک ملت واحد و یک دیدگاه سیاسی دوقطبی، ناهمگونی نمایندگی سیاسی و جدال های ریشه دار را نادیده می گیرد Hall (۲۰۰۶) Stuart.  به دلیل برآمد و بازپردازی دائمی هویت های سیاسی در زمینه های طبقه، نژاد، جنسیت، گرایش جنسی، قومیت، وضعیت حقوقی، و دین، هستی شناسی سیاسی پوپولیسم، اگر هم کاملا بیربط نباشد، اما مسئله دار است.  خصلت چند لایۀ هویت های سیاسی-فرهنگی، با دیدگاه ساده لوحانۀ پوپولیسم از وحدت در تضاد است.   هدف پوپولیسم واقعا موجود در درجۀ نخست،  حمایت از تصمیم گرایی سیاسی و کیش شخصیت اطراف رهبران “بری از خطا” است تا گنجاندن مطالبات مردمی در پروژۀ خود(Panizza, 2005) یا رسیدگی به طردهای اجتماعی از گسترۀ همگانی هستند.

 

سیاست پساحقیقت [۱۹]

عنصر سوم مخالفت پوپولیسم با وسایل ارتباط جمعی، نفی امکان حقیقت یابی همچون یک هدف جمعی است. بدیهی است که بگوییم این پرسشی دیرینه و پیچیده در فلسفۀ سیاسی  و نظریۀ ارتباط جمعی است که اینجا نمی توان به تفصیل از جنبه های گوناگون به آن پرداخت.  همین قدر بگوییم که انواع نسخه های اردوگاه طرفدار ایدۀ “حقیقت ممکن است” بر روی اهمیت حقیقت و مرکزیت داده ها برای دموکراسی سیاسی تاکید دارند. برای واقع گرایان، واقعیت “وجود خارجی” دارد و با استفاده از ابزارهای تولید داده می تواند آنرا به چنگ آورد.  اساسا حقیقت به صورت ارتباط میان بیانگری و داده ها فهمیده می شود.  اما پراگماتیست ها بر آنند که تعهد متقابل انسان ها به حقیقت و داده ها برای جمعبندی حقیقت ضروری هستند. این دیدگاه به یورگن هابرماس و ریچارد رورتی استناد می کند.

هم واقع گرایان و هم پراگماتیست ها بر این باور هستند که توافق روی داده ها یک شرط اساسی برای حقیقت است.  در حالی که واقع گرایان،  سردمدار “روش علمی” برای جمعبندی حقیقت هستند، پراگماتیست ها بر اهمیت توافق روی هنجارهای بنیادی تاکید دارند.  هر دو استدلال در مرکزیت دادن به وسایل ارتباط جمعی در بازگویی حقیقت اشتراک دارند.  از دید واقع گرایان، نهادهای دمکراتیک  مانند پارلمان و دستگاه قضایی، علم، روزنامه نگاری نقش مرکزی در تولید داده ها و آگاهی دادن به افکار و شناخت عمومی دارند.  ارتباطات با پیشبرد حقیقت استوار بر داده ها ارتباط دارد.  اما پراگماتیست ها تاکیددارند بر گفتگو و تعهد جمعی به بازگویی حقیقت، حتی اگه توافق جمعی موقت باشد، زیرا داده ها و حقیقت به طور بی پایانی به روی چالش ها و بازتفسیرها گشوده اند.

نگاه پوپولیسم به حقیقت، به شدت با این دیدگاه ها متفاوت است.  پوپولیسم بر آن است که حقیقت همچون امری همگانی وجود ندارد.  آنها حقیقت را همچون امری جمعی رد کرده، این دیدگاه را یک توهم لیبرالی می دانند.  از دید آنها دستگاه حقیقت جویی نمی تواند وجود داشته باشد، زیرا حقیقت همواره نصف و نیمه، بخش و پلا، جانبدارانه و ایدیولوژیک بوده، به منافع اجتماعی خاص بستگی دارد.  سیاست حقیقت جو حقیقت های “مردمی” را دربرابر دروغ های ” نخبگان” قرار می دهد.

موضعگیری پوپولیسم پیرامون حقیقت، بازتابگر دیدگاه جدال محور و دوقطبی آن از سیاست است.  رفتار آنها یک برخورد پست مدرنیستی با لیبرالیسم نیست.  در نقدهای نیچه علیه مدرنیته و یا روش پست مدرنیسم در جراحی و تحلیل نهادهای جمعبندی حقیقت در کاپیتالیسم متاخر ریشه ندارد.  پوپولیسم با نیهیلیسم متفاوت است.  هیچ یک نیست، بلکه وجود “حقیقت” را انکار می کند.  حقیقت میان مناسبات قدرت و اختلاف های سیاسی ارتباط برقرار می کند.  مفاهیم حقیقت از مناسبات اجتماعی-اقتصادی  و یا تفاوت های فرهنگی جدایی ناپذیر است. از دید پوپولیسم، حقیقت توسط بازیگران اجتماعی، خواه دارای منافع هژمونیک و خواه ضدهژمونیک ( در نسخۀ جناح چپ) و یا به استناد به دشمنان خارجی ملت ( در نسخۀ جناح راست) تعیین می شود.  در حالی که پوپولیسم برعلیه “حقیقت” های دروغین نخبگان داد سخن سر می دهد، مفهوم ” حقیقت مردمی” را پشتیبانی می کند و آنرا حکمت درونی “مردم” می داند.

از نظر پوپولیسم، حقیقت گویی و سیاست، کمر به کمر به هم بسته شده اند.  هیچ چیزی برای پوپولیسم به اندازۀ این ایده که سیاست می تواند حقیقت گویی را به خطر بیندازد، بیگانه نیست.  این استدلال که “سیاست می تواند حقیقت گویی را به خطر بیندازد”، نزد نظریه پردازان لیبرال-پروگرسیو مانند هانا آرنت، ریچارد رورتی و مایکل والزر یافت می شود.  حقیقت به صورت ناگزیری، یک پروژۀ سیاسی است.  پوپولیسم هیچ جایی برای این مفهوم که گفتن حقیقت نیازمند فاصله ای سالم از سیاست است، قائل نیست. برای نمونه، اعتقاد آرنت (۲۰۰۳) که “فرد حقیقت گو” تنها می تواند “خارج از قلمرو سیاست” وجود داشته باشد، مورد انزجار هستی شناسی سیاسی پوپولیسم است.  از دید پوپولیسم، هیچ کس نمی تواند خارج از سیاست باشد، هر فرد یا در این اردوگاه است یا در اردوگاه مخالف؛ خودمختاری وجود خارجی ندارد، و باید “مردم” را بیدار کرده، اکاذیب رواج یافته توسط دشمنان را خنثی کرد.   پوپولیسم به این دیدگاه لیبرالی حمله می کند که حقیقت توسط نهادهای بیطرف و دور از احساسات، یا از راه گفتگوی ارتباطی و فهم متقابل جمعبندی می شود. از دید پوپولیسم، “حقیقت” توسط مردم تولید می شود و بدون دخالت یا نمایندگی.

بی تردید، در دوران کاپیتالیسم متاخر، پوپولیسم تنها گرایشی نیست که سیاست پساحقیقت را تبلیغ می کند.  نولیبرالیسم، نظامی که پوپولیسم معاصر آنرا به شدت مورد انتقاد قرار می دهد، به تکمیل نظام “دروغ گویی سازمان یافته” و نظام فریب دهی (Arendt,2003) پرداخت و سیاست پروپاگاندا (آوازه گری) و تحریف به سود قدرت را جاانداخت Miller & Dinan, 2007))  هر دو، پوپولیسم و نولیبرالیسم، مخالف اعمال سنجش خردورزانه توسط گسترۀ همگانی هستند.  چنین سنجشی استوار بر جستجوی داده ها و حقیقت، رفتار نقاب برگیری از دروغ و فریب و بدبینی نسبت به قدرت است.  در حالی که نولیبرالیسم الویت را به تجاری سازی سیاست و پایمال سازی بیشرمانۀ آزادی بیان و حقوق بشر  می دهد، پوپولیسم راه حلی به همان اندازه مسئله ساز پیشنهاد می کند: منطق سیاسی مخالف با خرد عمومی و مخالف با جستجوی حقیقت همچون تلاشی جمعی.

 

چالشی به نام پوپولیسم

جهت جمعبندی نوشتۀ حاضر، باید گفت که پوپولیسم با اصول اساسی ارتباط جمعی دمکراتیک مخالفت می کند.  نگاه دوقطبی و جدال محور آن از سیاست، مفهوم آنها از مردم همچون فاعل واحد سیاست، و سیاست پسا حقیقت متضاد هستند با نقش وسایل ارتباط جمعی در شکل گیری ارادۀ عمومی، بررسی دقیق امور عمومی و بیان تفاوت ها.  پوپولیسم در پرداختن به تفاوت های سیاسی و صدها هویت اجتماعی-فرهنگی در دمکراسی های جهانی شده و چندفرهنگی ناکارآمد است.  پوپولیسم نه تنها نمایانگر فرسودگی وسایل ارتباط جمعی است، بلکه در جو مسموم عدم مدارا و ناشکیبایی دربرابر چندگونگی و نقد رشد می کند. پوپولیسم تعمیق کنندۀ روندهای نگران کننده ای در سیاست معاصر است: عدم مدارا، رویگردانی از حقیقت  استوار بر عقلانیت و داده ها و سیاست پساحقیقت.  پوپولیسم در بستر جداسازی و قطبی کردن رشد می کند و از این فرایندها استقبال می نماید. اما دمکراسی نیازمند سیاست استوار بر ارتباطات جمعی است که بازشناسی منافع خاص را حمایت می کنند و حساسیت دربرابر دیگری و پذیرش دیگران و گفتگو در گسترۀ تفاوت ها را رشد می دهند.

بازبرآمد پوپولیسم پرسش های مهمی در قلمرو مطالعات انتقادی در زمینۀ رسانه ها و ارتباطات جمعی برانگیخته است.  سابقه های پوپولیسم در قدرت باید نیروهای پروگرسیو را به شتاب وادارد تا به بازنگری پیرامون هیجان “پوپولیسم “جناح چپ” بپرداند.  بسیاری از پروگرسیوها به دلیل بیانیه ها، برنامه های مشارکتی و سیاست های اجتماعی، مجذوب شورش پوپولیستی علیه نولیبرالیسم در آمریکای لاتین سال های ۲۰۰۰ شده بودند.  آنها باور کردند که ترک خوردن کاپیتالیسم و پیشبرد سوسیال دمکراسی های رادیکال ممکن شده بود (Lievesley & Ludlam, 2008)  .  آنها به دام ستایش نقد پوپولیست ها از نولیبرالیسم، محکومیت زبانی قدرت کورپوریشن ها و نخبگان سیاسی سنتی، نیز مخالفت با جهانی سازی کورپوریشن ها و امپریالیسم غربی، نوآوری در حکومت پوپولیستی و موضعگیری علیه رسانه های مسلط افتادند  (Ellner, 2011; Smilde & Hellinger, 2011). اما سخنرانی های آتشین و کنشگری های سطحی نمی توانست روی شکست های پوپولیسم و بدبینی و مخالفت مستقیم نسبت به ارتباطات جمعی انتقادی و تکثرگرا را بپوشاند، همچنین، روی ادامۀ فقر شکننده، فساد همه گیر، برنامه های اجتماعی شکست خورده به دلیل منفعت طلبی و خویشاوندسالاری و اتحاد با سرمایه های بزرگ از سوی مقامات و وضعیت پرسش برانگیز حقوق بشر و محیط زیست را که با سخنان آتشین پیرامون عدالت اجتماعی و رهایی انسان جور درنمی آمد  (de la Torre, 2015; López Maya, 2016; Rhodes-Purdy, 2015)..

سخنان تهاجمی رئیس جمهوران، رفتارهای تئاتری و سخنرانی های موجز به سبک تولستوی، صداهای مردم را خفه کرد. پوپولیسم مخالفت های فضای مجازی و حقیقی را سرکوب کرد و حفاظ های قانون اساسی دربرابر نقض آزادی بیان را ناتوان ساخته، مطالبات مردمی ناقد طرح های رئیس جمهورها را مورد انتقاد قرارداد. این کارنامۀ پوپولیست ها را به هیچ رو نمی توان ذره ای هم همچون سابقه ای پروگرسیو دانست.  با این همه، پوپولیسم را نمی توان تنها دردسرساز برای ارتباطات جمعی دمکراتیک دانست.  بلکه همچنین از آنجا که نمایانگر بحران سیاست معاصر است، همچنین دامن زننده به دیگر روندهای نگران کننده است که نیازمند توجه می باشند.

“لحظۀ پوپولیستی” کنونی به نظر می رسد شرایط مساعدی در آشوب دامنگیر ارتباطات جمعی یافته است.  تشتت در میان رسانه ها و اتاق های خبری، شرایط مساعدی برای سیاست دوقطبی شده و آغالشگری و تحرک بخشی عوامفریبانه و باورهای فاقد پشتوانۀ پوپولیسم است. در چنین محیطی، برندگی خواست های پروگرسیو برای مدارا و ارتباطات معقول میان تفاوت ها و نشان دادن انگاره های حذف در وسایل ارتباط جمعی، سرنوشت نامعلومی دارد.  رویارویی فعال با تفاوت ها، همکاری با دیگران، بازشناسی نابرابری های ارتباطی و اجتماعی، سیاست های بیناگروهی، و حقیقت گویی، نیازمند بسترهای نهادینه و موضعگیری هایی است که در فضاهای مجزاشدۀ رسانه ها به سختی یافت می شود. در این پیش زمینه، مطالعات انتقادی در زمینۀ ارتباطات، باید به این امر بپردازند که چگونه ایده ال های پروگرسیو می توانند در شرایط روزمره ای موثر واقع شوند که سیاست پوپولیستی جهان را درنوردیده، موج نابرابری های قدرت شکل گرفته و تبعیض و نفرت در آنها لانه کرده است؟

[۱] post-truth politics

[۲] (Aalberg, Esser, Reinemann, Stromback, & De Vreese, 2016; Krämer, 2014).

[۳] (Hameleers & Schmuck, 2017)

[۴] (Deacon & Wring, 2016; Mazzoleni, 2008)

[۵] (Block & Negrine, 2017; Bos & Brants, 2014)

[۶] (Kellner, 2017)

[۷] (Engesser, Ernst, Esser, & Büchel, 2016; Enli, 2017)

[۸] (Dussel, 2007; Edwards, 2012)

[۹] (Mudde & Kaltwasser, 2017)

[۱۰] (Laclau, 2005; Ranciere, 2006) or “the multitude” (Hardt & Negri, 2004

[۱۱] (Simons, 2011)

[۱۲] (Waisbord, 2013)

[۱۳] (Fernandes, 2010; Kitzberger, 2016; Schiller, 2013

[۱۴] (Bautista de Alemán, 2014; Frajaman, 2014; Fuentes-Bautista & Gil-Egui, 2011

[۱۵] Fraser, 1990

[۱۶] ۲۰۱۴, p. 487

[۱۷] de la Torre, 2015

[۱۸] “empty signifiers” (Laclau, 2005)

[۱۹] Post-truth politics

 

You may also like...