گفتگو با ناصر فکوهی: چشم انداز اندیشه بوردیو

۱- جامعه شناسی از منظر پی یر بوردیو چگونه علمی است؟ آیا چیزی به نام جامعه شناسی علم وجود دارد؟
اندیشه بوردیو در تداوم سنتی کنتی و سپس دورکیمی در جامعه شناسی قابل درک است، کنت «فیزیک اجتماعی» یعنی همان چیزی را که بعدها جامعه شناسی نامیده شد ، همچون دورکیم در بالاترین رده های علمی قرار می داد، زیرا آن را پیچیده ترین علم ها می دانست؛ بوردیو نیز زمانی که به  جوامع انسانی و روابط درونی و برونی آنها می نگرد و تلاش می کند این روابط را در همه ابعادش از  جنبه های فناورانه آنها تا  ابعاد  دیوان سالارانه و غیره و طبیعتا ابعاد  اجتماعی شان درک کند ، در همه این  جنبه ها،  چیزی را می بیند که به آن «امر اجتماعی» خطاب می کند. به عبارت دیگر و به گفته خود بوردیو «همه چیز اجتماعی  است» از علم و هنر گرفته تا سلایق و  عادات و باورهای ما، همه چیز در روندهای کمابیش پیچیده و تو در توی اجتماعی تولید و بازتولید شده و خود شرایط بازتولید خود و  دیگر شرایط را فراهم می کنند. هم از این رو، علم نیز به عقیده بوردیو، در چنین سازوکاری تولید و بازتولید می شود و پیش و بیش از هر چیز امری اجتماعی است. از این لحاظ می توان میان رویکرد فوکویی و رویکرد بوردیویی به مفهوم علم  تمایزی قائل شد، زیرا بوردیو در عین  آنکه می پذیرد «قدرت» یکی از مهم ترین عوامل تعیین کننده این تولید و بازتولید  علم است، حاصر نیست چون فوکو به این استدلال  نوعی جبرگرایی بدهد و همه چیز را ناشی از قدرت به حساب آورد زیرا به باور او  نظام اجتماعی تا حد زیادی به مثابه یک ارگانیسم خود مختار عمل می کند که  بسیاری از سازوکارهای درونی و برونی اش خود آگاهانه و بسیاری از آنها نیز ناخود آگاهانه است، اما اگر این نظام را صرفا  خواسته باشیم با تکیه بر نظریه قدرت و هژمونی تحلیل کنیم به خصوص در شرایط مدرن با مشکل روبرو شده و از درک آن عاجز خواهیم بود.

۲-    ویژگی های جامعه شناسی بوردیو چیست؟
مهم ترین ویژگی جامعه شناسی بوردیو در نظریه عمومی است که وی  برای درک پدیده اجتماعی عرضه می کند و یک کلیت یکپارچه و قابل تعمیم یافتن به تمامی عرصه های زندگی اجتماعی را می سازد. در این نظریه تلاش می شود که اولا میان دو حوزه ذهنیت و  عینیت سازش ایجاد شود و رابطه پیجیده میان این دو تبیین شود. و ثانیا از طریق گروهی از مفاهیم که مهم ترین آنها مفهوم «سرمایه» ، «عادت واره» و «خشونت نمادین » است،  چگونگی بازتولید  نظام اجتماعی  تحلیل شود. این نکته ای بسیار قابل تامل و از خصوصیات  نطریه بوردیویی است که بر خلاف  جامعه شناسان دیگر پیش از خود، که بسیار بر مفهوم «تغییر» و لزوم درک آن تاکید داشتند، تلاش می کند تداوم و چگونگی  اشکال  «ثبات» را در این نظام برغم تعییر شکل های ظاهری و سطحی  نشان داده و سازوکارها و دلایل و پی آمدهای این امر را در جوامع مدرن که به شدت  محوریت و مشروعیت خود را بر پایه ایدئولوژی «تغییر» یا «تحرک اجتماعی» می یابند، تحلیل کند.

۳-    مکاتب تأثیرگذار بر اندیشه بوردیو کدام هستند؟
بوردیو بیش از هر چیز تحت تاثیر جامعه شناسی  دورکیمی است. «امر اجتماعی» در تبیینی که وی از آن می کند بسیار  شبیه به  «واقعیت اجتماعی» دورکیم و پس از آن «واقعیت اجتماعی تام»  مارسل موس خواهر زاده دورکیم است که صرفا نظریه دورکیم را با  رویکرد انسان شناسی ترکیب و از آن یک تالیف می سازد. بودریو نه فقط مفهوم «عادت واره» را  از دورکیم به امانت گرفته و البته بر آن یک مفهوم سازی  عظیم کرده است، بلکه از لحاظ روش شناسی نیز دغدغه او آن است که به دلیل امانت داری  نسبت به دورکیم بتواند عینی گرایی دورکیمی را با  ذهنی گرایی که آن را در امر اجتماعی  مسئله ای کاملا  بارز می شمارد ، ترکیب کند. افزون بر این و اگر از همان قرن نوزده صحبت کنیم، بودیو به شدت تحت تاثیر مارکس است،  مفهوم «سرمایه» بوردیو، در واقع نوعی یازسازی  مفهوم سرمایه در نزد مارکس جامعه شناس است، می گویم جامعه شناس زیرا  گمان می کنم بوردیو برغم آنکه خود یک فعال سیاسی چپ بود، بسیار با ایده های مارکسیسیتی فاصله داشت و در زندگی خود، بیشترین  نزدیکی سیاسی را با آنارشیسم به مثابه یک ایدئولوژی سیاسی نشان می داد تا با مارکسیسم. افزون بر این، بوردیو همواره  میان دو حوزه سیاسی و فعالیت های سیاسی و حتی رسانه ای  بسیار  زیاد خود و کار علمی اش فاصله می گذاشت و می توانست انتزاع لازم  را در این زمینه ایجاد کند و به همین دلیل نیز در کتاب های  علمی او هیچ اثری از ایدئولوژی سیاسی نمی یابیم و به طور کلی  تعداد نوشته های سیاسی او به نسبت نوشته ها و  کتب علمی اش  بسیار ناچیز هستند. با این وصف، همانگونه که گفتم، نمی توان انکار کرد که مفهوم سرمایه را بوردیو  به شکلی از مارکس به عاریت می گیرد. در عین حال بودیو  این مفهوم را که در نزد مارکس اگر نگویم صرفا  بی شک باید بگوئیم عمدتا به  موضوع اقتصادی و حتی از آن هم بیشتر به موضوع مالکیت ابزارهای تولید مربوط می شد،  بسط بسیاری داد و  برای ساختن و تبیین و توسعه  مفاهیمی  چون سرمایه اجتماعی، سرمایه فرهنگی، سرمایه کاریزمایی و غیره  به کار می گیرد تا بتوان مجموعه نظری خود را بر پا دارد. و سرانجام اگر خواسته باشم به یکی دیگر از اندیشمندانی  که تاثیری فوق العاده بر بوردیو داشته است اشاره کنم باید به کلود لوی استروس بپردازم که نظریه ساختار گرایانه او نقشی عظیم در شکل دادن به نظریه عمومی بوردیو دارد که باید آن را نیز نوعی  ساختارگرایی به شمار آورد که نه همچون استروس یک «ساختارگرایی انسان شناختی» بلکه  یک ساختار گرایی مبتنی بر «امر اجتماعی» است. تفاوت عمده ساختار گرایی بوردیو با ساختار گرایی استروسی را باید در نبود یا کم رنگ بودن مفهوم تطبیق در نزد بوردیو بر خلاف استروس دانست، روش اصلی استروس برای دستیابی به ساختارهایی که تمایل دارد آنها را «جهانشمول» بداند، تطبیق و تاکید بر شباهت ها است. در حالی که روش  بودیو  تاکید بر تفاوت ها و مرزها و یا آن چیزی است که خود در کتاب معروفش «تمایز» می نامد. تفاوت یابی میان کنشگران اجتماعی، میان سازوکارها و کنش های اجتماعی و روابط مختلفی که در عین حال باید امر مهم تولید و بازتولید اجتماعی را بر اساس الگوهای از پیش تعیین شده، انجام دهد به ظاهر امری متناقض نما می آید که بودریو تلاش می کند با نظریه عمومی خود آن را روشن کند.

۴-    آیا بوردیو دارای روش شناسی خاصی بوده است؟
دقیقا این همان چیزی است که از ابتدا بر آن تاکید داشتم و این روش شناسی را می توان به صورت خلاصه در دو  بعد دید: نخست  در تلاشی که بودیو برای آشتی دادن  رویکرد ذهنی با رویکرد عینی در شناخت امر اجتماعی می کند . در این تلاش بوردیو، برخلاف  شیوه رایج در زمان خودش سعی نمی کند یک سره   مفهوم دورکیمی پوزیتویستی را به دور ریخته و صرفا به ذهنیت ها اهمیت بدهد. به عبارت دیگر راه  اندیشمندانی چون استروس و حتی  کلیفورد گیرتز را پیش بگیرد، و یا  راه فیلسوفانی چون دوستش  میشل فوکو را که در برابر پوزیتویسم  حاکم بر علوم انسانی به سراغ تاریخ و تبار شناسی می روند، بلکه سعی می کند،  آنچه در روش دورکیمی قابل استفاده است را با ذهنیت گرایی  ترکیب کند تا به سطحی از واقعیت که می توان آن را واقع گرایانه ترین سطح دانست برسد.  در حقیقت بوردیو هر چند  در تفسیر و در  تفهیم، به معنای وبری کلمه، بسیار پیش می رود، اما در عین حال حاضر نیست، «اثبات» را به کنار بگذارد و از سخت گیری هایی که گاه  برای  پایبند بودن به یک روش پوزیتویستی علمی نیاز به آنها هست، جدا شود. همین امر برای نظریه او ویژگی خاصی را ایجاد می کند. که البته به نظر من بازگشت به نوعی روش شناسی دورکیمی در معنای عمیق این کلمه نیز هست.  در حقیقت بر خلاف آنچه عموما امری پذیرفته شده تصور می شود، دورکیم در مجموعه آثارش هم از روش های کاملا پوزیتویستی استفاده می کرد(مثلا در خودکشی) و هم از روش های کاملا اسنادی و  ذهنی (مثلا در صور ابتدایی حیات دینی). ما این امر را در بوردیو نیز می بینیم مثلا می توان به کتاب «تمایز » او از یک طرف و کتاب «فقر جامعه» او از طرف دیگر اشاره کرد. اما آنچه در روش بوردیو باز هم برجستگی دارد میزان ترکیبی است که میان این دو روش انجام می ده  و آن را می توان باز هم در کتاب «تمایز» دید واین چیزی نیست که بتوان در نزد دورکیم یافت و البته باید  اذعان داشت که دورکیم برای چنین کاری نه ابزارهای عملی و نه ابزارهای نظری را نیز در اختیار نداشت.

۵-    مفاهیم طبقه، فرهنگ، میدان، سرمایه، تمایز، منش و خشونت نمادین در دستگاه فکری بوردیو از چه تعریفی برخوردار اند؟
بوردیو مفهوم «طبقه» را به معنی مارکسی آن به کار نمی برد و نمی پذیرد و معتقد است که این مفهومی بیش از اندازه بزرگ برای  مطالعه اجتماعی و در جهان امروز  به دلیل پیچیدگی ای که در به وجود آمدن موقعیت های اجتماعی بالاتر یا پایین تر وجود دارد، غیر قابل کاربرد است. او بر عکس از مفهوم «طبقات اجتماعی حرفه ای» سخن می گوید و واحد خود را در بسیاری از مطالعاتش از جمله در کتاب «تمایز» این گروه ها می  داند.  این گروه ها را می توان از دیدگاه بوردیو کسانی دانست که به دلیل برخورداری نسبی از  «کل سرمایه» یکسان یا شبیه به هم و  موقعیت های عادت واره ای شبیه به یکدیگر قابل جمع شدن با یکدیگر در چارچوب یک جماعت هستند. مثال بارزی که  بوردیو برای این امر  مطرح می کنند، گروه های شغلی در  ابعاد گوناگون هستند برای نمونه : پزشکان جراح، پزشکان متخصص، کارمندان عالیرتبه اداری، پرستاران و… است. به باور بوردیو این گروه ها به دلیل موقعیت اجتماعی که در آ« قرار گرفته اند و برای  تولید و بازتولید این موقعیت برای خود یا برای دیگران، در مجموعه ای از روابط اجتماعی وارد شده و این روابط را خود آگاهانه و ناخود آگاهانه ایجاد و حفظ می کنند این امر را بوردیو در زبان خاص خود  ساختارهای ِ ساختارمند و ساختاردهنده می نامد و منظورش از این اصطلاح آن است که افراد در عین حال که خود ناچارند از ساختارها تبعیت کنند، خود آن ساختارها را بازتولید و تقویت نیز می کنند و تداوم می بخشند.
از مفهوم فرهنگ بوردیو، معنایی بیشتر برگرفته از جامعه شناسی فرانکفورتی دارد تا بیرون آمده از سنت انسان شناسی تایلری و پس از آن استروسی. بدین ترتیب وی فرهنگ را مجموعه ای می داند از برساخت های اجتماعی که بیش و پیش از هر چیز در پی بازتولید موقعیت های اجتماعی و یا به عبارت دیگر ایجاد سرمایه های متفاوتی هستند که کنشگران را در موقعیت هایشان تثبیت و یا به آنها امکان می دهد این سرمایه ها و در نتیجه این موقعیت ها را برای خود یا برای دیگران با یکدیگر مبادله کنند. مثال بارز در این مورد به نظر او «سبک زندگی» و «سلایق» است که بنا بر مورد تغییر می کند و بیشتر از آنکه آنها را مباحثی کارکردی یا  حتی کمتر از آن ذاتی و  ریشه دار در تاریخ و در زیباشناسی ها چه از نوع ساختارگرایی استروسی چه از نوع تبارشناسی های  فوکویی بدانیم باید ، حاصل  بر آوردها و سازکارهایی دانست که موقعیت ها  یا «کل های سرمایه ای» را ایجاد می کنند. بوردیو از این لحاظ شاید نگاهی اندکی سطحی به فرهنگ داشته باشد وشاید بهتر باشد به جای واژه سطحی بگویم نگاهی ابزارگرایانه، زیرا  هدف او بیشتر آن است که بفهمد فرهنگ چگونه موقعیت اجتماعی را ایجاد می کند و به عنوان وسیله در دست کنشگران به کار می رود تا اینکه بفهمد فرهنگ اصولا چیست و برای مثال نسبت آن با طبیعت، سئوالی که همواره برای استروس مطرح بود، چیست.
بحث سرمایه یکی از کلیدی ترین بحث های بوردیو و  تحت تاثیر نفوذی است که وی از مارکس جامعه شناس پذیرفته است، بدین معنا که بودیو همچون مارکس می پذیرد که سرمایه نوعی از انباشت «ثروت» یا «امتیازات»  است که به روابط هژمونیک دامن می زند. با این وصف او به طور کامل با این  پنداره مارکسی که باید سرمایه را عمدتا در حوزه اقتصادی جستجو کرد و از این تقلیل گرایی باز هم  سطحی تر که هر چند در مارکس وجود دارد اما بیشتر باید آن را میراث دنباله روان وی دانست، که  مهم ترین امر در مفهوم سرمایه،  موضوع مالکیت ابزارهای تولید است، مخالف است و معتقد است که ما می توانیم سرمایه های متفاوتی را تعریف کنیم: برای مثال سرمایه اقتصادی که لزوما در امر مالکیت تعریف نمی شود بلکه در معنایی کلی شامل تمام امکانات مادی می گردد؛ سرمایه اجتماعی که به شبکه اجتماعی در دسترس هر فرد یا گروه و میزانی که این شبکه برای این فرد یا گروه قابل استفاده و بهره برداری است مربوط می شود، سرمایه فرهنگی که منظور از آن میزان  «ثروت» های غیر مادی، اما دارای «ارزش اجتماعی« نظیر تحصیلات، مدارک دانشگاهی و غیر دانشگاهی، سمت ها و غیره است و سرمایه کاریزمایی که به  معنی «جیثیت» اجتماعی یک فرد یا گروه و میزان نفوذی است که می تواند بر دیگران داشته باشد. در رابطه با سرمایه، بوردیو دو بحث اساسی را مطرح می کند: نخست اینکه  در هر فرد یا هر گروه ما باید مجموع سرمایه هایی را که در هر زمانی در اختیار دارد با یکدیگر جمع کنیم تا به یک «کل سرمایه» برسیم، که این کل است که در  روابط اجتماعی حرف اول را می زند و دیگر آنکه این سرمایه ها همگی با یکدیگر قابل مبادله هستند، و نکته بسیار مهم اینکه  انتقال بین نسلی سرمایه ها،  اغلب  از طریق جا به جایی آنها انجام می گیرد، به صورتی که فرزند یک سرمایه دار صنعتی، لزوما نه یک سرمایه دار صنعتی دیگر نمی شود بلکه ممکن است یک هنرمند یا یک ورزشکار مشهور و پول ساز شود و برعکس و بدین ترتیب  تداوم و کمبود تحرک اجتماعی مورد ادعای جامعه سرمایه داری را نه در انتقال مستقیم و خطی سرمایه ها بلکه باید در  جا به جایی سرمایه های گوناگون و بیادله آنها با هم  مشاهده کرد.
مفهوم «تمایز» که بوردیو آن را عمدتا در کتاب خود با همین عنوان مطرح کرده است اما یکی از پایه های اساسی نظریه عمومی او نیز هست که در همه کارهایش به چشم می خورد، بر این  محور استوار است که کنشگران اجتماعی، چه فردی و چه جمعی، چه حقیقی و چه حقوقی،  از طریق فرایندهای «تفاوت یابی» با یکدیگر یا تمیز یافتن از یکدیگر است که می توانند موقعیت های خود را تولید و بازتولید کنند و این کار را اغلب به صورت خود آگاهانه یا ناخود آگاهانه انجام می دهند. بنابراین در «تفاوت» میان  این افراد و گروه ها بیشتر از آنکه به سراغ  دلایل درونی، در معنای روان شناختی، برویم باید به دلایل بیرونی، در مفهوم دلایل اجتماعی توجه کنیم.
مفهوم میدان را هم باید در همین جارچوب  در نظر گرفت؛ میدان حوزه ای است  کمابیش یکپارچه و قابل تعریف با قواعد و سازوکارها و  الزامات و  نظام های مختلف نشانه شناختی، نمادین،  اجتماعی و غیره خود، که در آن گروهی از گنشگران با یکدیگر بر سر به دست آوردن حداکثر سرمایه های ممکن در رقابت هستند. برای مثال میدان پزشکی، یا میدان نظام دانشگاهی، یا میدان هنر و غیره که البته میدان ها را می توان از  سطوح کلان تا سطوح بسیار خرد تعریف کرد.  البته  پیچیدگی قضیه در آن است که هیچ میدانی کاملا مستقل از میدان های دیگر نیست و تداخل ها اغلب بسیار زیاد و متکثر هستند بنابراین پهنه های کوچک یا بزرگی از یک میدان عموما با پهنه های دیگری از میدان های دیگر  وارد تماس و تداخل شده و در این حوزه ها  روابط کنشگران بسیار پیچیده میشود و استراتژی ها و تاکتیک های آنها نسبت به یکدیگر و نسبت به هنجارها، قوانین، الزامات و سازوکارهای میدان ها یز  از شکل یک پویایی ساده به پویایی بسیار پیچیده تبدیل می شود که همین امر نیز تحلیل را بسیار مبهم و  کنش ها و واکنش های کنشگران اجتماعی را  پیش بینی ناپذیر و یا پیش بینی آنها را بسیار سخت می کند.
اما آنچه منش، یا عادت واره  یا هابیتوس نامیده شده، به نظر بوردیو مجموعه ای است که از یک سو شامل قابلیت ها و مهارت های درونی و انتسابی افراد یا گروه ها می شود که در به دلایل مختلف جزئی از ذات آنها شده است و  از طرف دیگر  گروه دیگری از مهارت ها ، قابلیت ها، دانش ها و  رویکردها  و رفتارها که آنها در فرایند اجتماعی شدن و کردن به دست آورده اند، این دو گروه به شکل بسیار پیچیده ای با یکدیگر پیوند می خورند به صورتی که نمی توان اغلب آنها را از یکدیگر تمیز داد،اما  دانستن این امر برای ما نتایج روش شناختی بسیار مهمی در بر دارد برای مثال اینکه ما نمی توانیم بر اساس فرایندهای مشابه اجتماعی کردن به نتایج یکسانی برسیم و یا برعکس، می توان  فرایندهای انتسابی  یکسانی را به موقعیت های بسیار متفاوتی در حوزه اجتماعی کردن رساند و غیره. بحث عادت واره،  در واقع نوعی ترکیب گفتمان روان شناختی با گفتمان جامعه شناختی است که تلاش می کند نشان دهد  ذهنیت و  عینیت چگونه در سطح فردی و جمعی با یکدیگر ترکیب شده و ساختارهایی را به وجود می آورند که هر چند ممکن است خود آگاهانه نباشند اما ممکن به صورت خود آگاهانه و یا به صورت ناخود آگاهانه خود را بازتولید کنند.
سرانجام آنچه بوردیو خشونت نمادین می نامد، نوعی  امکان خشونت است که لزوما به خشونت واقعی منجر نمی شود اما  به این دلیل نمی توان آن را غیر کارا دانست. به عبارت دیگر  بوردیو معتقد است که قدرت بیش از هر چیز با  ایجاد نمادین امکان اعمال خشونت و درونی کردن این امکان در سطح فردی و جمعی است که می تواند خود را حفظ کند و نه از طریق نمایشی و مناسکی کردن خشونت که تاثیر آن همواره نسبی است.  به نظر بوردیو جوامع جدید و به خصوص  دموکراسی های پیشرفته که الگوی خود را عملا به کل جهان تسری داده یا خواهند داد، در عین حال که دارای خشونت بسیار شدیدی درون خود هستند و یکی از بی رحمانه ترین نظام های موجود به شمار می آیند، اما عملا به این گونه درک نمی شوند زیرا کنشگران در آنها، این خشونت ها را در خود درونی کرده و به یک اعتبار آنها را از شکل «مرئی» به شکل «نامرئی » در می آورند. به نظر بوردیو نامرئی شدن خشونت، نه فقط قدرت و کارایی آن را از میان نمی برد، بلکه  این کارایی را دو چندان می کند. افراد یک جامعه آزاد دقیقا به دلیل آنکه خود را «آزاد» می پندارند به سادگی قابل دستکاری  و ابزاری شدن و در نتیجه  قربانی خشونت شدن هستند، در حالی که افراد یک جامعه غیر آزاد، هر چند خشونت را به صورتی بسیار عریان تر و  شاید بسیار دردناک تر لمس و تجربه می کنند، کمتر از آن تاثیر پذیرفته و در نتیجه به دلیل درونی نشدن خشونت، خشونت کارایی بسیار محدودی دارد که دائما باید با  اعمال شدیدتر و شدیدتر آن، تجدید شود و خود این امر،  موتور یک آنومی اجتماعی تخریب کننده و غیر قابل دوام است که به  فروپاشی سیستم های اجتماعی این پهنه ها منجر می شود.

۶-    بوردیو، روشنفکران (به ویژه روشنفکری فرانسوی در قرن بیستم)  را از چه دریچه ای می بیند؟ چگونه تحلیل و ارزیابی می کند؟
درباره شخصیت بوردیو، همچون شخصیتی همچوم مارکس، باید بوردیو به مثابه یک فعال سیاسی را از بوردیو  دانشمند جدا کرد.  بوردیوِ فعال سیاسی، به نظر من  تا چند سال دیگر بسیار کم رنگ خواهد شد، کما اینکه در سایر موارد نیز چنین شده است، نگاه کنید به موردی مثل مارسل موس که کمتر کسی درباره فعال بودن سیاسی او صحبت کرده است و یا سارتر و حتی خود مارکس که امروز بیشتر به مثابه یک جامعه شناس و یک فیلسوف مطرح است تا یک مبارز سیاسی.  اما بوردیو  دانشمند به نظر من، بوردیوی ماندنی است و هر روز قدرت بیشتری نیز به خود می گیرد. بوردیو در هر دو شخصیت خود درباره روشنفکران به اظهار نظر پرداخته است در نگاه سیاسی او شخصیتی بسیار رادیکال بود که حتی حزب سوسیالیست فرانسه را کاملا «راست» تلقی می کرد و معتقد به نوعی رادیکالیسم شدید نزدیک به آنارشیسم و دموکراسی مستقیم بود و  در برنامه های سیاسی رادیکال شرکت داشت که البته خود هرگز به صورت حرفه ای وارد عرصه سیاست نشد مگر با شرکتش در تظاهرات در پشتیبانی از تظاهرات و اعتصابات دانشجویی و کارگری و غیره و یک بار نیز برای مضقک قلمداد کردن انتهابات ریاست جمهوری، کاری که سارتر نیز در تمام عمر انجام می داد. با این وجود ما در شخصیت بوردیو هرگز با میزان فعالیتی به عنوان مثال در مارکس می یابیم روبرو نیستیم. از این بعد بوردیو  دیدگاه تندی نسبت به روشنفکران بی عمل یا غیر رادیکال دارد که آن را می توان به خصوص در کتاب هایی نظیر«درباره تلویزیون» دید.  اما بوردیوی دانشمند نیز درباره روششنفکران سخن گفته است برای مثال در کتاب «وارثان» و یا در کتاب « اشرافیت دولتی» یا در کتاب «فقر جهان»، در این موارد  ما با یک بوردیوی بسیار منطقی تر روبروئیم که نطریه عمومی خود را در مورد میدان ها به روشنفکران نیز تعمیم می دهد و معتقد است آنها نیز همجچون سایر کنشگران بنا بر میدان یا میدان هایی که در آنها با دیگر کنشگران رقابت می کنند و بنا بر امتیازات مورد رقابت و پی آمدهایی که به دست آوردن این امتیازات ایجاد می کند، باورها و کنش ها ی متفاوتی دارند که می توان آنها را مورد به مورد تحلیل کرد. بنا براین  بوردیو دانشمند، عموما از موضع گیری مستقیم بر له یا علیه روشنفکران خود داری کرده است، هر چند ضد روشنفکر گرایی را هموراه ابزاری در دست پوپولیسم های مختلف و تحمیق اجتماعی می داند و  دانشجویان و سایر مخاطبان خود را از آنها بر حذر می دارد.
۷-    به طور کلی اهمیت بوردیو در چیست؟
پاسخ به این پرسش را باید تاریخ آینده علوم اجتماعی و انسانی بدهد، اما با آنچه تا امروز در دست ما است می توان بوردیو را از جمله نظریه پردازنی دانست که کمتر در  تاریخ اندیشه سیاسی  ظهور یافته اند، کسانی از نوع دورکیم؛ وبر،  استروس و… کسانی که به دلیل برخورداری از یک نظریه منسجم و بسیار پیچیده و به دلیل ناتمام ماندن پروژه هایشان در زمینه به کار گیری آنها در واقعیت اجتماعی،  تا قرنها ممکن است، دوام بیاورند. از این دیدگاه مرگ بوردیو،  نقطه آغاز جدیدی  برای بازگشت به بوردیو است و به همین دلیل نیز  تا امروز در کمتر از  ۶ سال صدها  کتاب و هزران مقاله و رساله دانشگاهی به ده ها زبان  جهان درباره او به تالیف در آمده است و این اندیشه همچنان در حال گسترش است و این امر تازه با توجه به آنکه اکثر این توسعه تنها با تکیه بر چند اثر محدود بوردیو  انجام شده است در حالی که تعداد آثار بوردیو به بیش از سی اثر می رسد. از این لحاظ شاید بتوان گفت که همچون مارکس که با مرگ سیاسی سیستم های سیاسی بیرون آمده از اندیشه های وی در دهه ۱۹۹۰، بار دیگر مشروعیت در خور  خود را در حوزه  علوم اجتماعی و فلسفه بازیافت،بوردیو نیز  از این پس که دیگر از میدان  واقعی رقابت های دانشگاهی و علمی جهان خارج شده است، بشترین شانس را برای تداوم یافتن و گسترش در سال های آینده خواهد داشت. منتقدان شخصیت و رفتارهای فردی بوردیو حتی در زمان حیات بوردیو از یادها رفته بودند اما  کتاب های بوردیو، به قول پیر کارل  کارگردان فیلم معروفی که درباره زندگی بوردیو با عنوان «جامعه شناسی یک ورزش رزمی است» ساخته شد، تا قرنها بعد ممکن است در دانشگاه ها تدریس شوند.

این گفتگو به صورت الکترونیک با روزنامه فرهیختگان انجام شده و در ۲۰ بهمن ۱۳۸۸ در این روزنامه منتشر شده است.

You may also like...